No products in the cart.

Tag Archives: مؤسسۀ انتشارات نگاه

یازدهمین نمایشگاه سراسری کتاب قزوین

یازدهمین نمایشگاه سراسری کتاب قزوین

سیصد و سی امین نمایشگاه کتاب استانی و  یازدهمین نمایشگاه سراسری کتاب قزوین

زمان: ۲ تا ۷ اسفند ۱۳۹۵

مکان: بلوار دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی استان قزوین

ساعت بازدید: ۹ تا ۱۲ و ۱۶ تا ۲۱

 

مؤسسۀ انتشارات نگاه  در کنار شما خواهد بود.

 

Tags: , ,

ژرژ سیمنون چگونه می نوشت؟

ژرژ سیمنون چگونه می نوشت؟

برای ژرژ سیمنون نوشتن مانند کار یک کاراگاه است، با اولین سرنخ شروع می‌کند و جلو می‌رود و کم کم داستان شکل می‌گیرد.

ژرژ ژوزف کریستین سیمنون در ۱۲ فوریه سال ۱۹۰۳ در شهر لیژ بلژیک به دنیا آمد. پدرش دزیره در یک شرکت بیمه حسابدار بود. ژرژ در سال های ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۴ در مدرسه سن آندره  به تحصیل پرداخت و با آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ به کالج سن لویی رفت که دبیرستانی تحت نظارت ژزوئیت ها بود.

تا پیش از ۱۹۱۸ به مشاغل مختلفی از جمله شاگردی در کتابفروشی پرداخت، اما در ژانویه آن سال در پی بیماری پدرش ترک تحصیل کرد و در نشریه گازت دو لیژ به عنوان خبرنگار مشغول کار شد.

کار در گازت که روزنامه ای پرتیراژ و عامه پسند بود باعث شد تا مهارت های تند نویسی و ویرایش سریع متون نوشتاری را به خوبی فرا بگیرد. عادت تندنویسی تا پایان کار حرفی اش با او ماند به نحوی که می توانست یک رمان کامل را تنها در سه ساعت بنویسد و آماده چاپ کند.

در سال ۱۹۳۰ شخصیت محبوب آثارش کمیسر مگره، برای نخستین بار در داستان کوتاهی که آن را به درخواست ژوزف کسل  برای چاپ در مجله کارگاه نوشت. او در دهه ۱۹۴۰ به امریکا رفت. دوران اقامت در امریکا از خلاقانه ترین ایام زندگی زندگانی پربار سیمنون بود. در ۱۹۷۲ عملاً داستان نویسی را کنار گذاشت و به نگارش زندگینامه خود پرداخت. سیمنون در شب چهارم سپتامبر ۱۹۸ در شهر لوزان سوئیس، هنگامی که درخواب بود از دنیا رفت.

از این نویسنده آثار بسیاری به فارسی ترجمه شده‌اند؛ «مگره می‌ترسد» ترجمه کاظم اسماعیلی، «سایه گیوتین» ترجمه کاوه میرعباسی، «شبی در چهارراه» ترجمه کریم کشاورز، «دیوانه‌ای در شهر» ترجمه رامین آذربهرام، «مسافری که با ستاره شمال آمد» ترجمه کاوه میرعباسی و «مشتری شنبه‌ها» ترجمه رامین آذربهرام برخی از این آثار هستند.

ژرژ سیمنون در گفت‌وگوی تابستان سال ۱۹۵۵ خود در شماره ۹ مجله معتبر «پاریس ریویو» شیوه نوشتن خود را چنین توصیف کرد:

با نصیحت نویسندگان تازه‌کار شروع می‌کنم. می‌دانید، وقتی جمله زیبایی در کارتان دیدید آن را حذف کنید. خودم هروقت با چنین جمله‌ای در رمان‌هایم برمی‌خورم آن را پاک می‌کنم.

هیچ وقت الگوی طرح داستان را دست نمی‌زنم. گاهی پیش آمده در حال نوشتن داستان نام‌ها را عوض کنم، مثلا فصل اول شخصیت هلن نام دارد و در فصل دوم شارلوت. اما این چیزها را موقع بازنویسی عوض می‌کنم.

نوشتن یک حرفه است، اما من این را قبول ندارم. به نظرم هرکس که فکر می‌کند نیازی ندارد نویسنده شود، هرکس فکر می‌کند می‌تواند کار دیگری انجام دهد باید همان کار دیگر را انجام دهد. نوشتن حرفه نیست بلکه «کارِ غم» است. نویسنده نمی‌تواند شاد باشد.

نوشتن حرفه نیست بلکه «کارِ غم» است. نویسنده نمی‌تواند شاد باشد. چون اگر کسی می‌خواهد هنرمند باشد یعنی به دنبال خودش می‌گردد. هر نویسنده‌ای می‌خواهد خودش را از لابه‌لای شخصیت‌هایش پیدا کند، از میان نوشته‌هایش.

چون اگر کسی می‌خواهد هنرمند باشد یعنی به دنبال خودش می‌گردد. هر نویسنده‌ای می‌خواهد خودش را از لابه‌لای شخصیت‌هایش پیدا کند، از میان نوشته‌هایش. به نظرم آدم‌های زیادی این مشکل را دارند. به همین دلیل کتاب می‌خوانند تا پاسخ را پیدا کنند، اگر پاسخی وجود داشته باشد.

وقتی نوشتن را شروع کردم فکر نمی‌کردم مشتری داشته باشم. حقیقت این است که با نوشتن داستان‌های تجاری کار را شروع کردم تا زندگی‌ام بگذرد، اما به این کارها نوشتن نمی‌گفتم. جدا از این کارها عصر هر روز می‌نشستم و برای خودم می‌نوشتم و اصلا فکر نمی‌کردم آن نوشته چاپ شود.بطور ناخودآگاه همیشه دو سه تِم در ذهن دارم، منظورم دو سه رمان یا حتی ایده رمان نیست. حتی به نظرم این تم‌ها به درد رمان نمی‌خورد. درواقع مسائلی هستند که مرا نگران می‌کنند.

امروز شروع کردم به نوشتن درمورد یکی از آن ایده‌ها، کاملا آگاهانه. گفتم روز آفتابی قشنگی است. یاد فلان بهار افتادم و غیره. باید فضاسازی کرد. بد نیست در شهری در ایتالیا باشیم یا شاید هم فرانسه یا آریزونا و کم کم دنیای کوچکی در ذهنم شکل گرفت با چند شخصیت.

این شخصیت‌ها تاحدودی از آدم‌های واقعی که می‌شناسم سرچشمه می‌گیرند و تا حدودی هم از تخیل. و بعد آن ایده قبلی می‌آید و جای خودش را باز می‌کند. این شخصیت‌ها هم همان مشکلاتی را دارند که من در ذهنم دارم.

همیشه شروع کارم با یک مسئله جغرافیایی است. این مرد و این زن کجا هستند. چه چیزی آنها را به حرکت درمی‌آورد. این مسئله اصلی است. بعد از این رمان را فصل به فصل می‌نویسم. هیچ نقشه‌ای ندارم، فقط اسم شخصیت‌ها، سن آنها و نام خانوادگی آنها را می‌دانم. هیچ چیز دیگری نمی‌دانم.

روز اول نوشتن می‌دانم که در فصل اول چه رخ می‌دهد. روز بعد فصل دوم و الی آخر. وقتی رمانی را شروع می‌کنم روزی یک فصل می‌نویسم. محال است روزی را از دست بدهم. مثلا اگر دو روز مریض شوم تمام چیزهایی که قبلش نوشته‌ام را می‌ریزم دور و دیگر سراغ آن رمان نمی‌روم. البته رمان‌های تجاری را اینطور نمی‌نویسم.

رمان‌های من همیشه درمورد یک شخصیت هستند و دیگر شخصیت‌ها از دید او توصیف می‌شوند. یکی از دلایل کوتاه بودن رمان‌هایم این است که اینطور نوشتن برای پنج شش روز راحت است و بعد از آن خیلی سخت می‌شود. خسته می‌شوم.

شخصیت‌های من شغل دارند، شخصیت دارند؛ سن آنها، وضعیت خانوادگی آنها و همه چیز را درمورد آنها می‌دانید. اما سعی می‌کنم هر کدام از این شخصیت‌ها را سنگین کنم، مثل مجسمه و انگار بردار هرکسی در این دنیا باشند.وقتی نامه خواننده‌ها به دستم می‌رسد واقعا خوشحال می‌شوم. از سبک من تعریف نمی‌کنند، نامه آنها شبیه نامه به روانپزشک یا دکتر خصوصی است. می‌گویند تو ما را درک کردی.

با ماشین تحریر می‌نویسم. و همانطور که گفتم چون روزی یک فصل می‌نویسم، نشستن پشت ماشین تحریر واقعا مرا خسته می‌کند. هر روز می‌نویسم، از صبح خیلی زود تا ظهر و بعد از آن استراحت می‌کنم.


منبع: خبرآنلاین- ترجمه: حسین عیدی‌زاده

 

برای بررسی و خرید آثار ژرژ سیمنون می‌توانید از لینک زیر استفاده کنید:

ژرژ سیمنون

Tags: ,

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر مؤسسۀ انتشارات «نگاه»

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه»

شعر هنوز هم در زندگی عادی جریان دارد

نویسنده : میترا صالحی
روزنامه فرهیختگان – شماره ۲۱۶۰

اخیرا مجموعه اشعار شاعران بزرگ شناخته شده ایرانی با عنوان «شعر معاصر ایران» از سوی انتشارات «نگاه» وارد پیشخوان کتابفروشی‌ها شده است. این مجموعه مشتمل بر آثار شاعران معاصر ایرانی و کشورهای دیگر است که پنج جلد آن به تازگی منتشر شده و باقی مجلدها قرار است در سال آینده منتشر شود، به همین بهانه با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه» به گفت‌وگو نشسته‌ایم‌.

ظاهرا ایده گردآوری و انتشار این مجموعه از سال‌ها پیش در ذهن شما وجود داشته، درست است؟
همین‌طور است، در واقع فکر گردآوری و تدوین چنین مجموعه‌ای از ۲۵ سال پیش در من شکل گرفت، تصمیم داشتم آثار شاعران معاصر ایران که هریک به فراخور مولفه‌هایی که داشته‌اند و توانسته‌اند به نوعی بر ادبیات معاصر ما تاثیر داشته باشند را منتشر کنم. تا اینکه اخیرا این خواسته به مرحله تحقق رسید و این مجموعه مشتمل بر آثار ۳۵ شاعر معاصر به چاپ رسیده است. به‌طور کلی پنج جلد این مجموعه مشتمل بر «شمس لنگرودی»، «نصرت رحمانی»، «سیدعلی صالحی»، «رهی معیری» و «محمدعلی بهمنی» اخیرا منتشر شده و پنج مجموعه دیگر از قبیل «نادر نادرپور»، «ژاله اصفهانی»، «یدالله رویایی»، «حسین منزوی»، «شهریار» و «محمدعلی سپانلو» هم بعد از عید نوروز امسال در بازارهای کتاب عرضه می‌شوند.

اساسا ضرورت تدوین چنین مجموعه‌ای چه بوده است؟
احساس می‌کردم خلأ چنین مجموعه‌ای در حیطه ادبیات معاصر ما خالی است و هرچه پیشتر آمدیم که شناخت کافی نسبت به این چهره‌های شاخص ادبی وجود داشته باشد به چشم نمی‌خورد، به‌ویژه امروز که بین کتاب و جوانان تا حدودی فاصله افتاده و بیشتر از آن که کتاب مردم را مشغول نگاه دارد، شبکه‌های مجازی است که وقت افراد را می‌گیرد. با این‌حال نمی‌توان میزان تاثیرگذاری شاعران معاصر را در تاریخ ادبیات ما نادیده گرفت. از این‌ها گذشته وقتی ایده شکل‌گیری چنین مجموعه‌ای به ذهنم رسید به این مساله فکر کردم که اگر یک فرد علاقه‌مند بخواهد روی اشعار و شیوه و سبک هرکدام از این شاعران به پژوهش بپردازد منبع موثقی در دست ندارد، به‌عنوان مثال اگر کسی بخواهد درباره «فریدون توللی» تحقیق کند با کمبود منابع در این زمینه برمی‌خورد، چون پیش از این مجموعه، کتابی درباره توللی چاپ نشده بود که فرد بتواند به آن مراجعه کند. حالا انتشار چنین مجموعه‌ای صرف‌نظر از دیگر ویژگی‌هایی که دارد طبعا می‌تواند دستمایه مطلوبی برای پژوهش روی شعر معاصر هم باشد.

به نظرم یکی از مولفه‌های این مجموعه انتشار هرجلد در قطع پالتویی است، این مساله باعث می‌شود خریداران به سهولت کتاب را با خود حمل کنند؟
ما هم زمانی که می‌خواستیم مجلدهای این مجموعه را در قطع پالتویی منتشر کنیم به این مساله فکر کرده بودیم، ضمن اینکه در گردآوری و انتشار این مجموعه تلاش کرده‌ایم تمام استانداردهای جهانی را به کار بگیریم تا بتوانیم اثری شاخص ارائه دهیم.

طی سال‌های اخیر شاهد غلبه آثار داستانی بر بازار کتاب بوده‌ایم، در واقع تجربه فروش و اقبال مخاطب این نکته را اثبات کرده که اغلب مخاطبان کتابخوان بیشتر به سمت وسوی مطالعه آثار داستانی علاقه‌مندند و مجموعه‌های شعر در انزوا قرار گرفته‌اند، نظر شما در این باره چیست؟
ببینید ما در کشوری زندگی می‌کنیم که پیشینه طولانی در حیطه شعر دارد، شعر همیشه و در تمام برهه‌ها در زندگی روزمره ما جاری و ساری بوده و تاثیرگذاری شعر در زندگی ایرانیان را نمی‌توان نادیده گرفت. اما اینکه می‌گویید در سال‌های اخیر بازارهای کتاب از مجموعه داستان‌ها و رمان‌ها اشباع شده تا حدودی درست است، درعین‌حال فراموش نکنیم اگر مخاطبان نسبت به خواندن آثار داستانی گرایش بیشتری دارند به این خاطر است که آثار داستانی به دلیل ویژگی‌هایی که دارند آسان‌تر قابل فهم هستند و طبعا شعر همیشه مخاطبان خاص داشته و هر کسی نمی‌تواند به مقصود شاعر از یک شعر پی ببرد.

پس شما این مساله را قبول ندارید که امروز شعر از جریان عادی زندگی خارج شده است؟
نه من این‌طور فکر نمی‌کنم، در عین‌حال باید به این مساله توجه داشته باشیم که وضعیت شعر امروز فقط مختص کشور ما نیست، در همه جای دنیا شرایط به این شکل است و شعر همیشه مخاطبان محدود و معدودی داشته است. نکته بعدی شرایط نامساعد حوزه نشر است که آن هم فقط به کشور ما محدود نمی‌شود، به‌عنوان مثال تیراژ کتاب در کشورهای دیگر مثل اتریش، آلمان، اسپانیا و… هم پایین آمده و افت کرده است. یک بخش این معضل هم به کمرنگ شدن پاتوق‌های فرهنگی و در مقابل، پررنگ شدن شبکه‌های مجازی در زندگی مردم برمی‌گردد.

راه‌ کارتان برای مرتفع کردن معضل افت تیراژ چیست؟
به نظرم باید تمهیدی اندیشیده شود تا هیات امنا کتابخانه‌های عمومی و فرهنگسراها به خرید کتاب‌های بیشتری از ناشران بپردازند، این خرید هم باید عادلانه و از طیف‌های مختلف ناشران صورت بگیرد تا هم به وضع نابسامان نشر کمکی شود و هم مخاطبان بیش از این به سمت‌وسوی کتابخوانی ترغیب شوند ولی اگر قرار باشد به شکل گزینشی از برخی ناشران کتاب خریده شود طبعا برآیند مثبتی در پی نخواهد داشت.

Tags: ,

مؤسسۀ انتشارات نگاه از تجدید چاپ همسر اول با ترجمه اصغر نوری، خبر داد.

مؤسسۀ انتشارات نگاه از تجدید چاپ همسر اول با ترجمه اصغر نوری، خبر داد.

مؤسسۀ انتشارات نگاه به زودی رمان همسر اول، نوشته‌ی فرانسوا شاندرناگور به ترجمه‌اصغر نوری را تجدید چاپ می‌کند.

این رمان در سال ۱۳۸۹  چاپ گردید. فرانسوا شاندرناگور را اصغر نوری با ترجمه‌ی همسر اول، به فارسی‌زبانان معرفی کرد.

رمان “همسر اول” با درونمایه اجتماعی به مسائلی چون طلاق و فروپاشی زندگی در قالب اتوبیوگرافی پرداخته است.

“فرانسواز شاندرناگور” نویسنده فرانسوی عمده شهرت خود را مدیون رمان های تاریخی اش است. وی از سال ۱۹۹۵ تاکنون عضو هیات اصلی جایزه ادبی گنکور فرانسه است.

 

Tags: , , ,

آغاز به‌کار نمایشگاه کتاب سیستان و بلوچستان از ۲۴ بهمن در زاهدان

آغاز به‌کار نمایشگاه کتاب سیستان و بلوچستان از ۲۴ بهمن در زاهدان

این نمایشگاه از ۲۴ بهمن آغاز و تا ۲۹ بهمن ماه ادامه دارد.
در مجموع ۳۰ درصد تخفیف برای خریداران کتاب این نمایشگاه در نظر گرفته شده است.
این نمایشگاه همچون سال های گذشته در محل دائمی نمایشگاه های زاهدان برگزار و ساعت بازدید این نمایشگاه صبح از ساعت ۹ تا ۱۲ و عصر از ۱۶ تا ۲۰ می باشد.
مؤسسۀ انتشارات نگاه در این نمایشگاه، کنار شما خواهد بود.
Tags: , ,

آن وقت ها که ریش پدر قرمز بود، کاندید بخش ادبیات زبان های دیگر، جایزه کتاب سال

آثار راه یافته به مرحله دوم داوری سی و چهارمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در گروه های زبان و ادبیات معرفی شدند.

به گزارش ایلنا، در بخش «زبان­‌های باستانی و گویش­های لهجه­‌ای» از بین ۴۴ اثر ارسالی، ۶ کتاب «تحریر ایلامی کتیبه داریوش بزرگ در بیستون، تالیف سلمان علی‌یاری‌بابلقانی، تهران: نشر مرکز»، « زبان مازندرانی (طبری)توصیف زبان‌شناختی تالیف فردوس آقا گل‌زاده، تهران: دانشگاه تربیت مدرس»، «نامه‌های منوچهر تالیف یدالله منصوری و پویا شریفانی، تهران: آوای خاور»، «گنجینه گویش­‌های ایرانی (استان اصفهان۲)، تالیف حبیب برجیان، تهران: فرهنگستان زبان و ادب ­فارسی»، «گویش‌­های ایرانی (سیوندی، یزدی و سویی)، تالیف کای بار،  فریدریش کارل آندرئاس، والتربرونو هنینگ، ترجمه علی نورزاد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی»، «ادبیات مانوی، تالیف ابوالقاسم اسماعیل­پور و مهرداد بهار، تهران: نشر کارنامه» به مرحله نهایی سی و چهارمین دوره جایزه کتاب سال راه پیدا کردند.

در بخش «زبان‌شناسی» از بین ۲۸ اثر ارسالی، ۳ کتاب با عناوین « آواشناسی آکوستیک و شنیداری تالف کیث جانسون، ترجمه زهرا محمودزاده و  رحیمه روح‌پرور، تهران: پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران، چاپار»، «استعاره‌هایی که با آنها زندگی می‌کنیم تالیف جرج لیکاف و مارک جانسون، مترجم هاجر آقا ابراهیمی، تهران: علم » و «زبان‌شناسی کاربردی و مسایل میان‌رشته‌ای زبان، تالیف فردوس آقا گل‌زاده، تهران: علمی» به عنوان نامزدهای این دوره از جایزه کتاب سال شناخته شدند.

در بخش «تاریخ و نقد­ادبی (­ترجمه)» از بین ۳۱ اثر ارسالی، ۶ کتاب « شعر و تجربه، تالیف ویلهلم دیلتای، ترجمه  منوچهر صانعی‌دره‌بیدی، تهران: ققنوس»، « سیاست نوشتار، تالیف کامران تلطف، ترجمه مهرک کمالی، تهران: نامک»، «تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیه، تالیف مجموعه نویسندگان، مترجم آبتین گلکار، تهران: چشمه»، « بوطیقای رمان، تالیف ونسان ژوو، ترجمه نصرت حجازی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی»، « مقدمه‌ای کاربردی بر استعاره، تالیف زولتان کووچش، ر کابنسز، سوزانا بوکور، سیلویا چابی، اورشویا لزانی،  استر نوز، مترجم : شیرین پورابراهیم، تهران: سمت.» و « طرح و ساختار رمان، تالیف جیمز اسکات­بل، ترجمه محسن سلیمانی، تهران: سوره مهر» به عنوان نامزدهای سی و چهارمین دوره جایزه کتاب سال معرفی شدند.

همچنین، در بخش «متون قدیم» از بین  ۵۶ اثر ارسالی به دبیرخانه این دوره از جایزه کتاب سال، ۵ کتاب «جنگ رباعی، تصحیح سید­علی میرافضلی، تهران: سخن»، «هفت منظومه حماسی، تصحیح رضا غفوری، تهران:  موسسه پژوهشی میراث مکتوب»، «سمط العلی للحضره العلیا، تالیف ناصرالدین منشی کرمانی، تصحیح مریم میرشمسی، تهران: دکتر محمود افشاریزدی»، «فرامرزنامه بزرگ، تصحیح ابوالفضل خطیبی، ماریولین زوتفن، تهران: سخن» و «کامل التعبیر، تالیف حبیش‌بن‌ابراهیم تفلیسی، تصحیح مختار کمیلی، تهران: موسسه پژوهشی میراث مکتوب» به مرحله دوم راه پیدا کردند.

در بخش «ادبیات زبان‌­های دیگر» از بین ۲۹۰ اثر ارسالی، ۷ کتاب « آوریل سرخ، تالیف سانتیاگو رونکاگلیولو، ترجمه جیران مقدم، تهران: افق»، « دیگری، تالیف آرتور شنیتسلر، ترجمه علی‌اصغر حداد، تهران: ماهی»، « آن­وقت­‌ها که ریش پدر هنوز  قرمز بود، تالیف ولف‌دیتریش اشنوره، ترجمه کتایون سلطانی، تهران: نگاه»، « ضد سنت بوو خاطره‌­های بامداد، تالیف مارسل پروست، ترجمه احمد پرهیزی، تهران: مروارید»، «کمی قبل از خوشبختی، تالیف انیس لودیگ، ترجمه منصوره رحیم‌زاده، تهران: مروارید»، « یادداشت­‌های زیرزمینی با چهارده تفسیر، تالیف فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی، ترجمه حمیدرضا آتش‌برآب، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی» و « ننامیدنی، تالیف ساموئل بکت، ترجمه مهدی نوید، تهران: چشمه» به عنوان نامزدهای سی و چهارمین دوره جایزه کتاب سال شناخته شدند.

همچنین، در بخش «زبان- زبان‌های دیگر» از بین ۶۴ اثر ارسالی، کتاب‌های « فرهنگ دانشنامه کارا، ۵ج، تالیف دانشنامه بریتانیکا و…، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران: معین، نگاه و شباهنگ» و « واژه نامه و فرهنگ امنیت فضای تولید و تبادل اطلاعات، تالیف گروه مولفان، تهران: دانشگاه صنعتی شریف و موسسه علمی»  به مرحله دوم داوری کتاب سال رسیده‌‌اند.

در بخش های «زبان فارسی»، «زبان عربی» و « ادبیات عربی» به ترتیب با ۵۰ ، ۲۴ و ۲۳ اثر ارسالی هیچ کتابی جواز ورود به مرحله دوم سی و چهارمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را کسب نکرد.

مراسم اختتامیه سی و چهارمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران طبق هر سال در بهمن ماه، با معرفی برگزیدگان و کتاب‌های شایسته قدردانی برگزار می‌شود.

 

Tags: , ,

»گل آفتابگردان« مرثیه‌ای برای انسان

»گل آفتابگردان« مرثیه‌ای برای انسان

غلامحسین سالمی

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

 

ویلیام کندی از سال‌های آغازین جوانی آرزو داشت روزنامه‌نگار شود. ابتدا گزارشگر ورزشی شد، در دوره خدمت سربازی‌اش در اروپا، خبرنگار روزنامه‌ای نظامی‌ شد و پس از پایان خدمت، به تایمز‌یونیون پیوست. در ۱۹۵۹ سردبیر سان‌خوان‌استار شد. دو سال بعد از روزنامه‌نگاری کنار گرفت و تمام وقت به داستان‌نویسی پرداخت. کندی دوره‌ای زیرنظر سال بلو (نویسنده نوبلیست کانادایی- آمریکایی) گذراند و هم او بود که به استعداد داستان‌پرادزی‌اش پی بُرد. سال بلو درباره او گفته که استعداد بی‌نظیری در پرداخت مواد خام داستان دارد و از پیش‌پاافتاده‌ترین وقایع، داستانی می‌سازد که خواننده را شگفت‌زده می‌کند.

نخستین رمان کندی «کامیون جوهر» بود که به اعتصاب کارکنان یک روزنامه می‌پردازد؛ داستانی بسیار روشن و روان و پر از لحظه‌های ناب شاعرانه. بعدها به دلیل علاقه‌اش به سینما، به نوشتن فیلمنامه روی آورد. برای فرانسیس فورد کاپولا، سناریوی فیلم «باشگاه پنبه» را نوشت و سپس فیلمنامه «گل آفتابگردان» را بر اساس رمان «گل آفتابگردان»اش برای هکتور بابنکو نوشت که فیلم آن با بازی درخشان جک نیکلسون و مریل استریپ روی پرده سنیما رفت و برای هر دو بازیگر، نامزدی اسکار را به ارمغان آورد. ویلیام کندی با سری کتاب‌های «چرخه آلبانی»‌اش، که مجموعه‌ای شامل هشت کتاب است، و «گل آفتابگردان» هم از این سری کتاب‌هاست، شناخته می‌شود؛ مجموعه‌ای که از کندی چهره‌ای ملی و جهانی ساخت، هم‌چون فاکنر با شهر خیالی «یوکناپاتافایا»، مارکز با «ماکاندو»، جویس با «دوبلین» و سال بلو با «شیکاگو»، تاجایی‌که جاناتان یاردلی منتقد برجسته آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر نقدنویسی، استفاده از شهر آلبانی به‌عنوان زمینه داستان‌ها را به‌عنوان تصویری از یک شهر تنها که در ادبیات داستانی آمریکا یکتاست توصیف کرده است.

«گل آقتابگردان» مرثیه‌ای است برای انسان‌های واخورده، عشق‌های از دست‌شده و زندگی‌های پوچ که هیچ تکیه‌گاهی ندارند. کتاب از شهری خیالی می‌گوید که البته چندان هم خیالی نیست. سلسله‌نوشته‌ای که ویلیام کندی با محوریت شهری «آلبانی» نیویورک ارایه می‌دهد، همه مربوط به این شهر است؛ شهری که وجود دارد، اما خیالی هم هست. این شهر پر است از آدم‌های واخورده، از همه‌جا رانده‌شده، سیاستمداران دروغ‌پرداز، زندگی‌های از درون‌پوسیده ولی در ظاهر پرزرق‌وبرق با رنگ‌ولعابی فریبنده. کندی با قلم توانای خود توانسته است در نقشه اساطیری ایالات متحده آمریکا، جایی دلپذیر را بیافریند، آن‌هم در گوشه‌ای از نقشه که یادآور خاطرات ملی آمریکایی‌هاست، در کلان‌شهر پیوسته در حال مبارزه برای ماندن و بقا.

«گل آفتابگردان» روایت دوران رکود اقتصادی ایالات متحده پس از پایان‌گرفتن جنگ دوم جهانی است. داستانی پر از لحظه‌های ناب و زنده از زندگی روزمره اهالی آلبانی‌، که در آن بیگانگی انسان از خود و سرنوشتش به زیبایی تمام به تصویر کشیده شده؛ حکایت زندگی‌ای که مسخ می‌شود و انسان را به ورطه هلاک می‌کشاند؛ کاری خارق‌العاده و سرشار از رنگ‌ و نور و تباهی. کندی چنان لحظه‌لحظه‌های زندگی قهرمانان کتابش را به خواننده نشان می‌دهد که انگار در قلمش دوربین کار گذاشته است، شاید هم این چیره‌دستی به خاطر تسلط او در فیلمنامه‌نویسی و آشنایی‌اش با سینما باشد.

شخصیت اصلی داستان، فرانسیس فیلان است که در دوران جوانی قهرمان بیس‌بال (ورزش ملی آمریکاییان) بوده و در اثر یک بی‌توجهی و بی‌مبالاتی، کودکش جرالد که توی بغلش بود، از توی قنداق سُر می‌خورد، می‌افتد و می‌میرد. در پی این حادثه، فرانسیس خانه و زندگی و زن و فرزندان خود را رها می‌کند و از همه آنها می‌گریزد، به زاغه‌نشینی و ولگردی پناه می‌آورد و همنشین معتادان به الکل و انسان‌های تهیدست و فرودست می‌شود؛ گرسنگانی که حتی شبانه‌روزشان را فقط با خوردن یک دانه پیاز سر می‌کنند. داستان در دوران بحران اقتصادی و تورم می‌گذرد، فقر و کمبودهای ناشی از جنگ دوم جهانی و قاچاق نوشیدنی‌های الکلی، و ترکتازی‌های گانگسترهایی همچون آلکاپونه، جک دایموند، مشهور به «پا»، گروه بسیار با فقر و تنگدستی دست به گریبان‌اند که حتی برای داشتن لقمه‌ای نان به هر خفت‌وخواری‌ای تن درمی‌دهند، مثل پول‌گرفتن برای آتش‌زدن آلونک‌های کسان درمانده‌ای همچون خودشان. در جای‌جای این داستان فقر چهره نشان می‌دهد و نقش اول را برعهده دارد. فرانسیس که می‌خواهد از گذشته نامطلوب خود بگریزد، به الکل پناه می‌آورد. او با هلن آشنا می‌شود، درمانده‌ای مثل خودش که فقر او را نیز دربه‌در کوچه و خیابان کرده است. داستان از اینجا شروع می‌شود که فرانسیس فیلان در قسمت پشتی کامیون لکنته‌ای نشسته، که از جاده‌های پرپیچ‌وخم گورستان سنت‌آگنس می‌گذرد. فضای گورستان، با بناهای یادبود بی‌شمار و سنگ‌قبرهایی یک‌شکل و یک‌اندازه، حالتی وهم‌آلود دارد. بخش گور افراد سرشناس که روزی کیاوبیایی داشتند، با آن مقبره‌های عظیم محکم، یادآور بخش‌هایی از بنای عظیم و باستانی آکروپولیس یونان است. در بخش عادی نیز گورهایی با سنگ‌قبرهای ساده و صلیب‌های معمولی دیده می‌شود. افراد خانواده فرانسیس در این گورها مدفون هستند.

پدر فرانسیس از گور مسیر راه‌رفتن پسرش را تعقیب می‌کند که آرام به سوی شکاف زیر شمشادها می‌رود؛ جایی که پسر کوچکش جرالد مدفون است. این موضوع که زنده‌ها ناخودآگاه به جانب افراد مرده فامیل خودشان کشیده می‌شوند، بی‌آنکه از محل دفنشان اطلاعی داشته باشند همیشه باعث شگفتی می‌شود. و حالا فرانسیس، مصمم به آن‌سو می‌رفت و با هر گام، فاصله بین پدر و پسر، بین مرگ ناگهانی و گناه مستمر را از میان برمی‌داشت، با این‌همه فرانسیس چندان خشنود نیست و رویش را به طرف دیگر برمی‌گرداند و نمی‌خواهد چشمش به گور پسر نوزادش بیفتد. از روزی که بچه در قنداق سُر خورد و افتاد زمین و مُرد، تا امروز، مستقیما با او رویارو نشده بود. حالا هم دلش نمی‌خواست با او روبه‌رو شود. از سوی دیگر جرالد در گور، چشم به نزدیک‌شدن پدرش داشت و با خود می‌اندیشید که هنگام ملاقات چه واکنشی باید از خود نشان دهد که صحیح باشد. آیا باید تمام گناهان این مرد را ببخشد، نه برای اینکه او را انداخته، چون این فقط یک حادثه بوده، بلکه برای ترک خانواده، برای فرار نامردانه‌اش، وقتی که ثبات قدم لازم بود. ولی جرالد خبر نداشت که در وجود فرانسیس چه می‌گذرد. و چنین است که فرانسیس در دنیای مالیخولیای خودش می‌ماند و در عالم دیگر سیر می‌کند.

* مترجم آثار ویلیام کندی: «گل آفتابگردان» و «کامیون جوهر»

برای بررسی و خرید آثار ترجمه شده غلامحسین سالمی می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

معبد سپیده دم – یوکیو می شیما

اسب های لگام گسیخته – یوکیو می شیما

زوال فرشته – یوکیومی شیما

برف بهاری – یوکیو می شیما

 

Tags: , , ,

گفتوگوی پاریس ریویو با ویلیام کندی نویسنده برجسته آمریکایی

رمان‌نویسی‌هنربسیارپیچیده‌ای است

سال بلو، من را به نویسندگی ترغیب کرد

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

مترجم: مژده امیری پارسا

آرمان- سرویس ادبیات و کتاب: نویسنده‌شدن ویلیام جوزف کندی (۱۹۲۸، آلبانی، نیویورک)، داستان عجیب‌وغریبی دارد، مثل جان کندی‌تول، که بعد از مرگش، رمان «اتحادیه ‌ابلهان»اش چاپ شد و برایش جایزه پولیتزر را به ارمغان آورد. ویلیام کندی هم بعد از پشت‌ سرگذاشتن سیزده ناشر، توانست رمان «گل آفتابگردان»اش را چاپ کند، که در کمال ناباوری‌، جایزه پولیتزر، جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا و جایزه پن‌فاکنر را از آن خود کرد. کندی با رمان «کامیون جوهر» که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد، عملا توانست خود را به‌عنوان نویسنده‌ای جدی معرفی کند؛ رمانی که با اقبال خیلی خوبی از سوی مردم و منتقدین مواجه شد، اما این اقبال دوامی نیافت تا چهارده سال بعد (۱۹۸۳) به سفارش و تشویق سال بلو، نویسنده نوبلیست آمریکایی-کانادایی که «گل آفتابگردان»‌اش را «رمانی به یادماندنی» توصیف کرده بود، توانست موفقیت ابدی را به سوی خود خوشآمد بگوید؛ رمانی که از سوی هرولد بلوم منتقد برجسته آمریکایی مورد ستایش قرار گرفت و در فهرست صدتایی رمان‌های بزرگ انگلیسی‌زبان قرن بیستم به انتخاب کتابخانه مدرن آمریکا قرار گرفت. همچنین در سال ۱۹۸۷ توسط هکتور بابنکو کارگردان آرژانتینی -با بازی مریل استریپ و جک نیکلسون- فیلم موفقی از روی آن ساخته شد. از ویلیام کندی تاکنون رمان‌های «کامیون جوهر» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه؛ و کیومرث پارسای، نشر روزگار) و رمان «گل آفتابگردان» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه) به فارسی ترجمه و منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی داگلاس آر.آلن و مونا سیمپسون، خبرنگاران پاریس‌ریویو با ویلیام کندی است که در سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۸ در کشور آلبانی انجام شده و مژده امیری‌پارسا از انگلیسی ترجمه کرده است.

 

موفقیت خیلی دیر به سراغتان آمد. رمان «گل آفتابگردان» توسط سیزده ناشر رد شد. چطور ممکن است کتابی که جایزه پولیتزر را دریافت کرد، توسط شمار زیادی ناشر رد شود؟

سیزده یادداشت عدم پذیرش. اتفاقی که افتاد این بود که من این کتاب را فروختم، بعد از آن ویراستار من چاپ را رها کرد. ویراستاری از جورجیا به من دادند و من گفتم «من یک ویراستار نیویورکی می‌خواهم.» آنها خوششان نیامد. ویراستار (خانم) خوبی بود منتها هر دو ماه یک‌بار به نیویورک می‌آمد. جورجیا از لحاظ مرکزیت فعالیت ادبی، پرت‌تر از آلبانی [مرکز ایالت نیویورک] است. آنطور که به خاطر دارم در مزرعه درخت گردو زندگی می‌کرد. نهایتا از هم جدا شدیم. در ضمن، اولین ویراستارم انتشار را دوباره از سر گرفت. خیلی هم مشتاق به برگرداندن من نبود. بنابراین نزد هنری رابینز که در یک مهمانی او را ملاقات کرده بودم، رفتم. هنری در این زمینه ویراستاری جنجالی بود. او ویراستار جان ایرونیگ و جویس کرول اوتس هم بود. هنری گفت «می‌تونم کتابتون رو ببینم.» کتاب را برایش فرستادم و در جواب نوشت که برای اضافه‌کردن من به لیستش اظهار تمایل دارد. یک هفته بعد که خواستم پیشش بروم، متوجه شدم در راه رفتن به محل کارش در مترو درگذشته. بنابراین بعد از آن به ناشری دیگر که اولین ویراستارم هم بود سرزدم. او یک‌جورایی علاقمند بود، گرچه ما اگر چند تغییر در کتاب به وجود می‌آوردیم می‌شد که چاپش کنیم. و بعد او هم رفت و من بارها زمین خوردم. دست تقدیر در شکل نشانه‌ای برای شوالیه با انجام مصاحبه‌ای با سال بلو حائل آمد؛ کسی که معلم خودم در روزنامه سن‌خوان بود. از همان سال‌های اول من را به نویسندگی ترغیب کرده بود. بنابراین خودش کار را به عهده گرفت. من هیچ اصراری نکردم، و بابت انجام این کار از او سپاسگزارم. نامه‌ای برای ویراستار قبلی‌ام در وایکینگ نوشت و گفت که فکر نمی‌کند برای آنها شایسته باشد که اجازه دهند نویسنده‌ای همچون کندی به گدایی ناشر بپردازد. دو روز بعد تماسی از طرف وایکینگ مبنی بر اینکه آنها قصد دارند «گل آفتابگردان» را چاپ کنند، دریافت کردم.

سال بلو چه تاثیری بر شما داشت؟

من سال بلو را زمانی که در دانشگاه ریوپیدراس تدریس می‌کرد ملاقات کردم. آن زمان من ویراستاری روزنامه جدید دیگری، سن‌خوان‌استار، را مدیریت می‌کردم، اما قبل و بعد از کار هنوز رمان می‌نوشتم. برای سال بلو فرستادمش و او قبول کرد در کلاسش حاضر شوم. پیشرفت مهمی بود و به نقدش به طور جدی اهمیت دادم. او گفت که نوشته‌ام «چاق» است؛ هر چیز را دوبار تکرار کردم و بیش از حد صفت به کار برده بودم. همچنین خاطرنشان کرد نوشته‌ام گاهی هم «دلمه‌شده» است. حق با او بود. چیزی که در موردش صحبت می‌کرد واقعا در نوشته‌ام غلط بود، تلاش برای استفاده از کلمه‌ای که کاملا صحیح هم نبوده و بنابراین به کل عبارت یا جمله گَند می‌زد. وقتی این نکته را متذکر شد، به کل متن کتاب رجوع کردم و آن را شکافتم. این کار، من را به یک ویراستار واقعی داستان، آن هم از متن خودم، تبدیل کرد. بعدها که معلم شدم این کار به دردم خورد. اگر نسبت به نوشته خودم باید سختگیر باشم، چرا نباید با نوشته‌های دیگران باشم؟ سال بلو همچنین از بخشنده‌بودن صحبت کرد. او بر این عقیده بود که یک نویسنده نباید نسبت به اثرش خسیس باشد، بلکه «بخشنده، همانند طبیعت» باشد. به نظر می‌آمد این اصل در دل رمان «اوگی‌مارچ»اش که با کلام و نظرها فراگسترده شده، هست. هیچ‌گاه چنین نویسنده‌ای نشدم، اما فکر می‌کنم برون‌ریزی احساسات قانون مهمی بود. هیچ‌گاه از زیاده‌نویسی ترس نداشتم، اصلا به آن فکر نمی‌کردم که صرفا به این خاطر که شما جمله‌ای نوشته‌اید باید معنایی داشته باشد یا اینکه جمله خوبی است تنها به این خاطر که شما آن را نوشته‌اید. می‌دانید، رمان «لگز» را هشت مرتبه نوشتم و هنگامی که هر دو آنها (پسرم و لگز) شش ساله شدند، «لگز» بلندتر از پسرم بود. عکسی از هردو آنها کنار هم دارم. یک روز سال بلو داشت همان قسمت از یک داستان را که برگشته بودم و از نو چیزهایی که پیشنهاد داده بود تغییر بدهم از نو نوشتم می‌خواند نگاهی به من انداخت و گفت «ببین اینو می‌شه چاپش کرد.» هیچ‌کس تا‌به‌حال چنین چیزی را درباره هرآنچه که قبلا نوشته بودم نگفته بود، بنابراین از آنجا بیرون زدم و به خانه برگشتم و با همسرم و چندتا از دوستانم این مهم را جشن گرفتم. طی‌کردن این همه راه طولانی- دوازده سال نویسندگی در تاریکی- بعد از آن، ناگهان شنیدن آن از شخصی برجسته مثل سال بلو، خب، من را در سطحی متفاوت از نویسنده‌بودن قرار داد. او، این شاگردی را تایید کرد، به وضعیت شخص باتجربه تبدیل کرد و من نوشتن را دنبال کردم.

آیا تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که این تخصص من نیست، واقعا باید کار دیگری انجام بدهم؟

نه، هیچ‌گاه به این فکر نکردم. بعدازظهرهای پنج‌شنبه وقتی که در روز مرخصی خود در یونین‌تایمز آلبانی بودم و منتظر بودم که کرکره افکارم پایین کشیده شود و به اینکه امروز تعطیلی افکار است پی ببرد همیشه می‌گفتم مجبوری حرامزاده‌ها را کنار بزنی. اصلا نمی‌دانستم حرامزاده‌ها چه کسانی هستند فقط می‌دانستم که باید یکی را از بین ببری. حتی مجبوری تخیل گیج‌کننده خودت را هم برای پی‌بردن به اینکه چه چیزی را می‌خواهی بگویی و چطور بگویی و در ناشناخته‌ها به پیش بروی از بین ببری. همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

حس مکان در داستان شما چقدر اهمیت دارد؟ پورتوریکو و آلبانی چه تاثیری بر داستان شما داشتند؟

داستان‌های کوتاهی که در پورتوریکو نوشتم به نظر پژواک آنچنانی نداشتند، فکر می‌کنم به این خاطر که کمبودی از حس مکان تاریخی داشتم. این داستان‌ها نمایانگر آنچه یودورا ولتی رمان «جزیره کاپری» را نامگذاری کرد، داستانی گذرا که می‌تواند در پاریس یا شهر هونولولو آغاز شده باشد، تمامی اتفاقات در یک ویلا یا یک پناهگاه اتفاق می‌افتد. بی‌مایگی بیداد می‌کند. در اصل سریال بود. «خشم‌و‌هیاهو»ی فاکنر را بارها و بارها خواندم و تلاشم بر این بود که بفهمم او چطور این اثر را خلق کرده بود. دیدن اینکه او چطور این‌همه اطلاعات راجع به گروهی از مردم داشت و همزمان هماهنگی بی‌نقصی را با چنین بیان ابتکارآمیز چشمگیری به نمایش می‌گذارد. می‌خواستم به هر مکانی که درباره‌اش نوشته بود با روشی مشابه پی ببرم؛ و معتقدم که کتاب بیش از هر چیز دیگری من را به سمت حس مکان هدایت می‌کند. هنگامی که هنوز در سن‌خوان مشغول بودم نوشتن درباره آلبانی را شروع کردم و به اندک‌بودن دانشم حتی راجع به شهر خودم پی بردم. هنگامی که برای زندگی به آلبانی بازگشتم خود را در تاریخش غرق کردم و هنوز هم اطلاعاتم راجع به این مکان کامل نشده است. برخی گفته‌اند که «گل آفتابگردان» می‌تواند به هر مکانی تعلق داشته باشد؛ چراکه یک عام‌گرایی در مورد آن وجود دارد؛ و شنیدن این باعث خوشحالی است. اما «گل آفتابگردان» نمی‌تواند در جزیره کاپری یا هونولولو اتفاق افتاده باشد. هر شهری محله پست و سفارتخانه یا اتومبیل بارکشی که با صدای ناهنجاری جلب توجه کند ندارد؛ چیزی که فرانسیس فیلان را تبدیل به آنچه که بوده کرد. حتی تبدیل‌شدن به یک کاتولیک ایرلندی در آلبانی با ایرلند هم مشابه نیست.

برجسته‌ترین شخصیت‌های رمان شما جویندگانی هستند که در پی یک حقیقت یا معنا یا تجربه‌ای ورای روزمر‌گی‌های زندگی هستند. آیا شما متوجه تغییری در دیدگاه جهانی خود به عنوان پی‌آمد خلق این شخصیت‌ها و به حرکت‌درآوردن آنها در یک سری از تجربه‌های زندگی شده‌اید؟

گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافلگیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید. در رمان «لگز» من بی‌نهایت مجذوب آموزش دیدگاه‌ها نسبت به گانگسترها شدم. هنگامی که «قمار بزرگ بیلی فیلان» را نوشتم به آنچه درباره عرفان و توافق فکر می‌کردم، پی بردم. احساس می‌کنم «گل آفتابگردان» به من شانس اندیشیدن درباره دنیایی را داد که مردم آن را بی‌ارزش می‌یابند. به واقع کسی که هیچ نظری درباره آوارگی، در راه‌ماندن یا گُم‌شدن بدون خانواده ندارد، اصلا به آنها فکر نکرده است. گرچه در این‌باره نوشته بودم، اما جزئیات دقیق‌تر چنین زندگی‌ای بی‌درنگ در خیالم نمی‌آمد تا وقتی که به طور جدی درباره اینکه خوابیدن روی علف در شبی زمستانی، سپس یخ‌زده بیدارشدن در گوشه‌ای از پیاده‌رو، چه معنایی دارد، فکر کردم. بصیرتی این‌چنینی جزئی از چارچوب در حال پیشرفت شما در دنیا می‌شود. و اگر به بیماری آلزایمر و وت‌برین مجال خودنمایی ندهید، می‌توانید کتاب‌های بهتری را بنویسید. فکر می‌کنم که برخی از نویسندگان، بعد از به اوج‌رسیدن، خیلی زود اُفت می‌کنند. به‌نظرم اسکات فیتزجرالد نمونه خوبی است. او در اواخر زندگی مشغول نوشتن کتاب جالبی به نام «آخرین قارون» بود، اما فکر نمی‌کنم بهتر از موفقیتش در «گتسبی بزرگ» یا «لطیف است شب» باشد. اما اگر زنده بمانید و بتوانید جدیت خود را حفظ کنید، فکر می‌کنم هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید شما قادر به لغو اعتبار آثار اولیه خود نیستید. مقاله توماس مان درباره رمان‌نویس پرکار آلمانی -تئودور فونتانه- را به یاد می‌آورم، کسی که معتقد بود تا حدود سن ۳۹ سالگی دیگر تکمیل شده است. اما تا دوران کهنسالی زندگی کرد و شاهکار خود «افی بریست» را در سن هفتادوشش سالگی منتشر کرد. من به بلوغ و رشد ظرفیت خیال اعتقاد دارم و بر اینکه رو به نزول نیستم مصر هستم و اینکه کتاب بعدی بهتر از آخری خواهد بود. این احتمال دارد یا ندارد، اما شکی ندارم که الان بیشتر از آنچه تابه‌حال بوده درباره چگونه‌ رمان‌نوشتن و معنای زنده‌ماندن می‌دانم. حال آیا معیار دیگری از وجودم کمرنگ شده است و از برانگیختن ذهنم هنگامی که در موفقیتی شگرف جلوگیری می‌کند، نمی‌توانم چیزی بگویم.

آیا توصیه‌ای برای نویسندگان جوان، روشی برای شروع یا روشی برای مشاهده اثری دیگر همانطور که به کمال می رسد دارید؟

فکر می‌کنم که یک نویسنده، خانم یا آقا، باید زبان، هستی و حس مکان را کشف کند و نه اینکه تلاش کند اثرش تنها بر پایه تجربه شخصی باشد. تجربه شخصی به‌عنوان یک جوان بسیار محدود است. نوشته مهمی از ویلیام فاکنر در دست است مبنی بر اینکه مشکلات کودکان ارزش نوشتن ندارد. این در نوجوانی و بلوغ جنسی زودرس هم صدق می‌کند. این به این معنا نیست که کودکان در رنج، موضوعات مهمی نیست، بلکه چیزی که شما نیاز دارید یک هستی و روشی برای نزدیک‌شدن به آن است. اگر این دو را بیابید، همه‌چیز شگفت‌انگیز می‌شود. درواقع این مربوط به روشی است که آن را بیان می‌کنید، نه خود بیان‌کردن. حسی از هستی فرد و نه تجربه او است و این سرچشمه‌ای است که در کلام ترجمه می‌شود. این حسی از پاسخگویی است که در تضاد با مساله است. بسیاری از آثار ادبی بزرگ درآن سطحی از پاسخگویی که جزء اصلی برخی آثار بزرگ مدرن هستند نیز قرار دارند. لئوپولد و مالی بلوم [شخصیت‌های رمان اولیس جویس] به دنیاهایشان با کلامی استثنایی پاسخ می‌دهند. کلام نابوکوف که دیگر جای حرف باقی نمی‌گذارد. از کلام جان چیور دوری جویید زیرا کاری که بیرون می‌آید به پوچی می‌گراید، اما هنوز هم با آن جملات زرین میان نویسندگان ماندنی‌ترین است.

قبلا اشاره کردید که برای پول رمان نمی‌نویسید؛ برای چه رمان می‌نویسید؟

به یاد دارم در سال ۱۹۵۷ در رابطه با موفقیت جک کرواک با رمان «در جاده» در تایمز مطلبی را می‌خواندم. احساس کردم چیزی که می‌خواستم را نه در خبرنگاری بروز می‌دادم و نه در داستان‌های کوتاهی که نوشته بودم. تصوری گیرا از هیچ‌چیز نداشتم، بااین‌حال تنها روشی را که تابه‌حال به‌کار گرفتم می‌شناختم که آن هم این بود که زمان و مکانی را در اختیار تخیلم برای گسترش و برای مشاهده چیزهای اطرافم قرار می‌دادم. همچنین احساس می‌کردم که نه‌تنها یک رمان بلکه یک مجموعه‌ای از رمان را که داستان‌هایش به‌هم مرتبط باشد می‌خواهم بنویسم. نمی‌دانم چگونه، اما این حس کهنه همیشه با من هست. روز بعد به جمله‌ای که قبلا برای خودم نوشته بودم برخوردم «رمان آلبانی بزرگ.» به گذشته مربوط می‌شد، نمی‌توانم حتی به خاطر بیاورم. خیلی قبل از اینکه «لگز» را بنویسم، حتی قبل از «کامیون جوهر». باید در اواسط شانزده سالگی بوده باشم. و این درنتیجه اولین برخورد من با تاریخ آلبانی بود.

چه احساسی دارید وقتی کتابی را به اتمام می‌رسانید؟

روزی را به خاطر می‌آورم که «گل آفتابگردان» را تمام کردم آمدم پایین و گفتم «خلاص شدم.» همسرم و یکی از دوستان خوبم آنجا حضور داشتند؛ بیشتر کتاب را خوانده بودند و پایان داستان را هم نشستند و شروع به خواندن کردند. آنطور که باید و می‌خواستم جوابم را ندادند. حال اینکه من داشتم به خواننده‌ای خیالی که چیزی را که هر نویسنده‌ای انتظار شنیدنش دارد فکر می‌کردم: این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام. می‌دانستم اشتباهی دارم، اما نمی‌دانستم کجا بود؛ می‌دانستم که جزئیات قسمت پایانی باید خیلی پروپیمان‌تر باشد. هم در این فکر بودم و هم در فکر واکنش معیوب آنها. بعد از شام به طبقه بالا بازگشتم و بخش پایانی را بازنویسی کردم و این‌بار یک صفحه و نیم به آن افزودم. آوردمش پایین و بعد آنها گفتند: «این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام.»

 

برای بررسی و خرید کتاب گل آفتابگردان اثر ویلیام کندی از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

Tags: , , ,

برشی از رمان گل آفتاب گردان

برشی از کتاب گل آفتابگردان

فرانسیس با روحی تهی به‌دنبال بخت خود رفت، مجذوب کششی برای تغییر جهت‌دادن تقدیر خود شده بود. بارها در ساوت‌اند لای علف‌های یک خرابه خوابیده بود. دیگر نمی‌خواست این کار را بکند… چه فرقی می‌کرد اگر چهار یا شش مرد خودباخته زیر یک سقف و دور از سوز باد توی خانه‌ای بخوابند با پله‌های شکسته و سوراخ‌هایی در کف، که پاگذاشتن در هریک از آنها خطر مرگ را به‌دنبال داشت… واقعا چه فرقی می‌کرد؟ در خیابان برادوی به‌سمت شمال رفت و از میدان استیم‌بوت رد شد. وقتی که بچه بود بارها توی همین میدان با سوارشدن به قایق‌های رودخانه‌ای به کینگستون یا پیک‌نیک در جزیره لاگون رفته بود… در ۱۹۱۳ وقتی آب رودخانه بالا آمد و سیل نیمی از شهر را گرفت، فرانسیس با یک قایق پارویی از برادوی تا هتل را رفته بود. آن‌روز بیلی هم با او پارو زده بود. پسرک خیلی از این کار لذت برده بود. می‌گفت پاروزدن را بیشتر از سورتمه‌سواری دوست دارد. با خود اندیشید: حالا دیگه رفته. مگه چه چیز نرفته؟ خب، من، آره من هستم. هرچند دیگه چیز زیادی از من باقی نمونده، ولی به‌هرحال هنوز تمام‌وکمال نابود نشدم. لعنت خدا بر من، اگه همین‌طوری غلت بزنم و بمیرم.

برای خرید و بررسی این رمان از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی  – غلامحسین سالمی

 

Tags: , , ,

نمایشگاه بزرگ کتاب مازندران (ساری)

نمایشگاه کتاب مازندران (ساری) ۱۶ تا ۲۱ بهمن

۲۰ درصد تخفیف دریافت + ۲۰ درصد تخفیف ارشاد
.
برای استفاده از تخفیف ارشاد کافیست در داخل نمایشگاه با در دست داشتن کارت ملی به بانک شهر مراجعه کنید و بن تخفیف ۲۰ درصدی ارشاد را تهیه کنید
.
زمان بازدید: ۱۶ تا ۲۱ بهمن
.
ساعت بازدید: ۱۳ تا ۱۹
کیلومتر ۳ اتوبان ساری قائمشهر – جاده شهرک فرهنگیان – مجتمع نیاوران

Tags: ,

Pin It on Pinterest