No products in the cart.

Category Archives: تازه‌های نشر

کتاب های تازه نشر نگاه

رونمایی از کتاب عالیجناب مهربان، ترانه

شب‌های شعر نگارستان

رونمایی از کتاب عالیجناب مهربان، ترانه

با مدیریت: محمدعلی بهمنی

همراه با حضور نویسنده‌ی اثر: ایرج دیهیمی

همراه با حضور نویسنده و شاعران و ترانه‌سرایان

 

زمان: دوشنبه ۲۵ بهمن ماه ۱۳۸۵

از ساعت ۱۷ الی ۲۰

 

مکان: نگارستان شهر – واقع در گیشا، خیابان پیروزی شرقی، بوستان گفت‌وگو، ساختمان نگارستان شهر

 

ورود برای عموم آزاد است.

برای خرید و برررسی کتاب عالیجناب مهربان، ترانه می‌توانید از لینک زیر استفاده کنید:

عالیجناب مهربان، ترانه – ایرج دیهیمی

 

 

Tags: , ,

انتشار نوشته‌های شهیار قنبری

انتشار نوشته‌های شهیار قنبری توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه

خانم ها و آقایان
خبر یکم .

خبر انتشار نوشته های
شهیارقنبری به زودی
توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه برای نخستین بار
خبر انتشار غزل ترانه ها
خبر انتشار ترجمه ها
خبر انتشار عاشقانه ها در خانه
این بهترین خبر شاعر است .
بهترین خبر تابستانه ی شاعر است ؛ وسط زمستان.

 

 

 

Tags: ,

مراسم رونمایی و امضای مجموعه ترانه‌های نرگس جعفری با نام حیف

مراسم رونمایی و امضای مجموعه ترانه‌های نرگس جعفری با نام حیف

مراسم رونمایی و امضای مجموعه ترانه‌های نرگس جعفری با نام حیف از سری مجموعه ی ترانه‌ی امروز ایران برگزار می‌گردد.
زمان: پنجشنبه هفتم بهمن ماه ۱۳۹۵ از ساعت ۵ عصر در فروشگاه نشرثالث

آدرس : کریمخان . بین خیابان ماهشهر و ایران شهر . فروشگاه ثالث.
پ ن : دوستان علاقمند خودتان را مطلع کنید.

Tags: , , ,

حمیدرضا صمدی به جمع ترانه امروز ایران پیوست.

حمیدرضا صمدی به جمع ترانه امروز ایران پیوست.

حمیدرضا صمدی مجموعه ترانه‌اش را به مؤسسۀ انتشارات نگاه سپرد. صمدی نام مجموعه ترانه‌هایش را، کنار تو فقط آروم می شم، برگزید.

به زودی منتظر چاپ این مجموعه ترانه باشید.

اخبار مربوط به انتشار مجموعه ترانه‌های حمیدرضا صمدی را از سایت انتشارات نگاه دنبال کنید.

Tags: , ,

مهرزاد امیرخانی به جمع ترانه امروز ایران پیوست.

مهرزاد امیرخانی به جمع ترانه امروز ایران پیوست.

 

مهرزاد امیرخانی مجموعه ترانه‌اش را به مؤسسۀ انتشارات نگاه سپرد. امیرخانی از ترانه‌سرایان جوان ایران است که با ترانه‌هایش لحظات ویژه‌ای را برای فارسی زبانان خلق کرده‌است.

به زودی منتظر چاپ این مجموعه ترانه باشید.

اخبار مربوط به انتشار مجموعه ترانه‌های مهرزاد امیرخانی را از سایت انتشارات نگاه دنبال کنید.

Tags: , ,

مجموعه ترانه حیف به زودی…

مجموعه ترانه حیف سروده نرگس جعفری به زودی رونمایی می‌شود.

مجموعه ترانه حیف،
گزیده‌ای از آثار نرگس جعفری است. سرایش وی سرشار از لطافت‌های زنانه ؛ در قالب ترانه و لبریز از واژگان و کلمات ساده با بار عاطفی خاص خودش است.

این مجموعه ترانه چاپ شده و به زودی رونمایی خواهد شد.

Tags: , , , ,

۵ جلد از مجموعه‌ی باران چاپ شد

باران: شعر معاصر ایران، از مشرطیت تا امروز

مؤسسۀ انتشارات نگاه در ارائه متن‌هایی ویراسته و نو از مجموعه‌های شعر معاصر ایران، ۱۵ اثر از این مجموعه را در قطع و صفحه‌آرایی جدید، مطابق با استاندارهای جهانی آماده‌ی چاپ کرده‌است . این مجموعه با بهائی مناسب و تآمین سلیقه‌های متفاوت در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.

 

 

برای بررسی و خرید مجموعه کتاب‌های باران می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:

احمد شاملو

سیمین بهبهانی

سیاوش کسرایی

نیما یوشییج

حمید مصدق

Tags: , , ,

مجموعه‌ ترانه‌های کاوه آفاق به‌زودی چاپ می شود

به زودی کتاب ترانه‌های کاوه آفاق انتشار می‌یابد.

 

کاوه آفاق، آهنگساز، نوازنده، ترانه‌سرا و خواننده ایرانی، مجموعه ترانه‌هایش را برای چاپ به مؤسسۀ انتشارات نگاه سپرد.

مؤسسۀ انتشارات نگاه چند وقتی است سعی دارد جامعه ی ایرانی را با ترانه‌های فارسی آشنا کند و به این ترتیب بهترین ترانه‌های فارسی را با عنوان: ترانه‌ی امروز ایران، چاپ و عرضه می‌کند. به امید این‌که این مجموعه نیز مورد استقبال مخاطبان ترانه‌ی فارسی قرار بگیرد.

 

Tags: , , , ,

دفترهای شعر اکتاویو پاز – رضا معتمدی

دکتر رضا معتمدی ترجمه سه دفتر شعر اکتاویو پاز، سنگ آفتاب، روزهای اشتغال و سمندر را برای انتشار در اختیار مؤسسۀ انتشارات نگاه گذاشت.

اکتاویو پاز، شاعر، نویسنده و اندیشه‌ور بزرگ مکزیکی  که آثارش رگه‌هایی نمایان از مارکسیسم، سورئالیسم و اسطوره‌های قوم آزتک دیده می‌شود.

پاز زندگی پرفراز و نشیبی گذراند. در ۱۹۳۷ در مبارزات مردمش شرکت کرد؛ او در ۱۹۶۲ سفیر مکزیک در هند شد، اما در اعتراض به دولت مکزیک در کشتار ۲۰۰ دانشجو تظاهر کننده در بازی‌های المپیک ۱۹۶۸، کناره گرفت. و از آن پس تا واپسین سال‌های زندگی خود، سردبیری و نشر چند مجله معتبر ویژه هنر و سیاست را عهده‌دار شد.

در ۱۹۹۰ برنده جایزه ادبی نوبل شد و در ۱۹۹۸ در گذشت.

Octavio Paz Lozano

 

 

 

 

 

 

 

 

reza motamedi

همتایان

در تنم

کوهی را می‌جویی

که خورشیدش

مدفون جنگل است

من در تنت

زورقی را می‌جویم

که نیمه شب در دریا

گم گشته

 

مجموعه‌ی سمندر (۱۹۵۸-۱۹۶۱)

 

Tags: , , , , ,

شب مینا نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز چاپ شد

شب مینا مجموعه داستانی است که توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه به تازگی به چاپ رسیده است. این کتاب نوشته‌ی نویسندۀ نام‌آشنای کلمبیایی، گابریل گارسیا مارکز است.

شب مینا با شمارگان ۱۰۰۰ نسخه، در قطع رقعی، با ۲۶۰ صفحه و قیمت ۱۷۵۰۰ تومان به چاپ رسیده و در اختیار مخاطبان عزیز قرار گرفته‌است.

در پیشگفتار این کتاب توضیحات کامل کننده‌ای در مورد شب مینا آمده‌است که مناسب دیدیم در اینجا به صورت کامل آورده شود، تا مخاطبان و طرف‌داران گابریل گارسیا مارکز بتوانند شناخت دقیقی نسبت به این کتاب داشته‌باشند:

 

چرا دوازده، چرا داستان، چرا زائران

 

دوازده داستان کوتاهى که در این کتاب آمده، در هیجده سال گذشته نوشته شده است. پنج داستان از این مجموعه، پیش از اینکه به شکل حاضر درآید، فیلمنامه و داستان‌هایى بوده که در نشریه‌هاى گوناگون به چاپ رسیده و یکى از داستان‌ها نیز فرم یک سریال تلویزیونى را داشته است. پانزده سال پیش، داستان دیگرى را ضمن مصاحبه با دوستى در ضبط صوت نقل کردم و آن دوست، داستان را از روى نوار پیاده کرد و انتشار داد و اکنون من این داستان را براساس نسخه او بازنویسى کرده‌ام. این کار، تجربه خلاقانه غریبى بوده است که باید به شرح آن پرداخت، حتى اگر صرفآ به این انگیزه باشد که کودکانى که مى‌خواهند وقتى بزرگ شدند، نویسنده بارآیند، بدانند هیچ داستانى نویسنده را چنان که باید راضى نمى‌کند، وسوسه حک و اصلاح و بازنویسى از دلمشغولى‌هاى همیشگى اوست.

موضوع نخستین داستان در اوایل دهه هفتاد به ذهنم رسید و حاصل خوابى الهام‌بخش بود که پس از پنج سال زندگى در بارسلون دیده بودم.
خواب دیدم در مراسم تشییع جنازه خودم شرکت کرده‌ام و با تنى چند از دوستانم قدم مى‌زنم که لباس سیاه عزادارى به تن دارند اما خوش و سرحالند. همه از با هم بودن خوشحال به نظر مى‌رسیدیم و من از همه خوشحال‌تر، چون مرگ برایم فرصتى عالى و کم‌نظیر فراهم آورده بود تا دوباره با دوستان امریکاى لاتینى‌ام دیدار کنم، قدیمى‌ترین و عزیزترین دوستان؛ دوستانى که زمانى دراز آنها را ندیده بودم. در پایان مراسم، وقتى همه پراکنده مى‌شدند، من هم قصد رفتن کردم اما یکى از آنها با قاطعیت تمام به من تفهیم کرد که تا آنجا که به من مربوط مى‌شود، ضیافت به پایان رسیده است و کار من دیگر تمام است. گفت: «تو تنها کسى هستى که نمى‌توانى از اینجا بروى.» تنها در این هنگام بود که فهمیدم مردن یعنى دیگر هرگز دوستان خود را ندیدن، یعنى «کز این دو راه منزل، چون بگذریم دیگر، نتوان بهم رسیدن.»

نمى‌دانم چرا، اما آن خواب عبرت‌آموز را به آزمون دقیق هویت خودم تعبیر کردم و با خود اندیشیدم که این، نقطه عزیمت خوبى است براى نوشتن درباره بلاهاى عجیب و غریبى که بر سر مردم امریکاى لاتین در اروپا مى‌آید. کشف دل‌انگیزى بود، زیرا تازه کتاب «پاییز پدر سالار»، دشوارترین و پرماجراترین کتابم را به پایان برده بودم و نمى‌دانستم از آن به بعد تکلیفم چیست.

دو سالى از موضوع‌هاى داستانى که به ذهنم مى‌رسید، یادداشت‌هایى برمى‌داشتم اما نمى‌دانستم با آنها چه کنم. از آنجا که دفتر یادداشتى در خانه نداشتم، شبى که تصمیم گرفتم کار را شروع کنم، بچه‌هایم یکى از دفترهاى انشایشان را در اختیارم گذاشتند. و همان‌ها بودند که در سفرهاى مکررى که داشتیم، آن دفتر را از ترس اینکه مبادا گم شود در کیف مدرسه‌شان نگه مى‌داشتند. شصت و چهار موضوع داستان گرد آوردم و آنقدر یادداشت از
دقایق و جزییات هر موضوع در اختیار داشتم که تنها کارى که باید مى‌کردم، این بود که بنشینم و داستان‌ها را بنویسم.

در سال ۱۹۷۴ وقتى از بارسلون به مکزیک برگشتم، بر من معلوم شد که این کتاب نمى‌تواند آن رمانى باشد که اول در نظر داشتم، بلکه مجموعه داستان‌هاى کوتاهى است که براساس واقعیت‌هاى ژورنالیستى استوار است، واقعیت‌هایى که باید با شگردهاى زیرکانه شعرى از نابودى نجات یابند. تا آن زمان، سه مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده بودم، با این همه هیچکدام از داستان‌ها چنان نطفه نبسته و نوشته نشده بودند که مجموعه‌اى یک‌پارچه به‌دست دهند. به عکس، هر داستانى براى خود قطعه‌اى مستقل بود و زمینه‌اى دیگرگونه داشت. و بنابراین فکر کردم که اگر بتوانم این شصت و چهار موضوع داستانى را به یک سیاق و یک وحدت لحن و سبک درونى بنویسم چنانکه این داستان‌ها در ذهن خواننده یکپارچه جلوه کنند، اى بسا که خود تجربه‌اى جذّاب باشد.

دو داستان اول – «رد خون تو بر برف» و «تابستان خوشِ دوشیزه فوربس» – را در سال ۱۹۷۶ نوشتم و چیزى نگذشت که آنها را در ویژه‌نامه‌هاى ادبى نشریه‌هاى گوناگون کشورهاى دیگر منتشر کردم. همچنان بى‌وقفه کار مى‌کردم، اما در وسط داستان سوم، همان که موضوعش تشییع جنازه خودم است، حس کردم بیشتر از نوشتن یک رمان، خودم را خسته مى‌کنم. همین وضع در مورد داستان چهارم هم پیش آمد. در حقیقت اینقدر نیرو نداشتم که آنها را تمام کنم. اکنون مى‌دانم چرا: تلاشى که وقف نوشتن یک داستان کوتاه مى‌شود، به همان شدت تلاش براى آغاز یک رمان است که همه چیز باید در همان پاراگراف اول توصیف شود: ساخت، لحن، سبک، ضرباهنگ، طول و گاهى حتى خُلق و خوى یک شخصیت. آنچه باقى
مى‌ماند، لذت نوشتن است، صادقانه‌ترین و احترم‌آمیزترین لذتى که مى‌توان تصور کرد، و اگر باقى عمر آدمى صرف تصحیح رمان نمى‌شود، به این علت است که همان شور و انضباط آهنینى که براى شروع رمان مورد نیاز است، براى پایان‌بندى آن نیز ضرورت دارد. اما یک داستان کوتاه، نه آغازى دارد، نه پایانى: یا از کار درمى‌آید یا درنمى‌آید. و اگر در نیاید، تجربه خود و تجربه دیگران نشان مى‌دهد که بیشتر وقت‌ها براى حفظ سلامتى آدمى، بهتر آن است که یا طریق دیگرى را در پیش گیرد یا داستان را در سبد آشغال بیندازد.

کسى که حالا به یادش نمى‌آورم، این نکته را با این جمله تسلى‌بخش روشن کرده است: «نویسندگان خوب را بیشتر براى آنچه پاره مى‌کنند قدر مى‌شناسند تا براى آنچه منتشر مى‌کنند.» درست است که من دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌هاى اولیه‌ام را پاره نکردم اما در عوض کار بدى کردم: آنها را به دستفروشى سپردم.

یادم مى‌آید آن دفتر انشا، تا سال ۱۹۷۸ روى میز کارم در مکزیک، در زیر انبوهى از کاغذ پاره‌هاى دیگر گم و گور شده بود. یک روز که داشتم دنبال چیز دیگرى مى‌گشتم، متوجه شدم مدت‌هاست دفتر را ندیده‌ام. این چندان مهم نبود. اما وقتى مطمئن شدم که حقیقتآ دیگر روى میز کارم نیست، وحشتم گرفت. همه گوشه و کنار خانه را گشتیم، مبل‌ها را جابه‌جا کردیم، قفسه‌هاى کتابخانه را جلو کشیدیم تا مطمئن شویم پشت کتاب‌ها نیفتاده باشد و خدمتکاران خانه و دوستانمان را چنان سؤال‌پیچ کردیم که هرگز قابل بخشش نیست. اما اثرى از دفتر نبود. تنها احتمال امکان‌پذیر – یا باورپذیر؟ – این بود که ضمن یکى از یورش‌هاى مکررى که به کاغذها بردم تا نیست و نابودشان کنم، کتابچه یادداشت هم در میان آشغال‌ها گم و گور شده باشد.

واکنشم، خودم را به حیرت انداخت: موضوع‌هایى که تقریبآ چهار سالى بود
فراموششان کرده بودم، براى من دغدغه خاطر و مسئله‌اى وجدانى شده بود. در این تلاش که به هر قیمتى شده باید آنها را پیدا کنم با چنان مصیبتى که دست‌کمى از مصیبت نوشتن نداشت، توانستم یادداشت‌هاى مربوط به سى داستان را بازسازى کنم. از آنجا که همین تلاش براى یاد آوردن موضوع داستان‌ها خود همراه با پاکسازى هم بود، با کمال بى‌رحمى داستان‌هایى را که هیچ امیدى به نجات آنها نبود حذف کردم. هیجده داستان، باقى ماند. این‌بار دیگر تصمیم داشتم بى‌وقفه بنویسم، اما چیزى نگذشت که فهمیدم شور و شوقم را نسبت به آنها پاک از دست داده‌ام. و با این همه، به عکس توصیه‌اى که خودم همیشه به نویسندگان جوان مى‌کنم، یادداشت‌ها را دور نریختم. در عوض، بایگانى‌شان کردم. با این تصور که شاید روزى به کار آیند.

وقتى «وقایع نگارى یک مرگ از پیش اعلام شده» را در سال  ۱۹۷۹ شروع کردم، بار دیگر این واقعیت بر من آشکار شد که در وقفه‌اى که بین نوشتن کتاب‌ها ایجاد مى‌شود، کم‌کم تنبلى مرا مى‌گیرد و دیگر دست و دلم به کار نمى‌رود و شروع کار برایم سخت دشوار مى‌شود. به همین دلیل بود که بین اکتبر ۱۹۸۰ و مارس ۱۹۸۴ بر آن شدم تا براى نشریه‌هاى کشورهاى مختلف هر هفته یک ستون مطلب بنویسم. این کار یک جور انضباط و ریاضت بود تا دستم همچنان گرم بماند. آنگاه به نظرم رسید که مشکل کلنجار رفتن با مواد و مصالح آن دفتر یادداشت، در واقع پیدا کردن ژانر ادبى مناسب آنها بود. این یادداشت‌ها باید در واقع شکل قطعه‌هاى روزنامه‌اى پیدا کنند و نه داستان. اما بعد از انتشار پنج ستون مطلب براساس آن یادداشت‌ها دوباره نظرم تغییر کرد : فکر کردم بهتر است به صورت فیلم سینمایى درآیند. و به این ترتیب، پنج فیلم سینمایى و یک سریال تلویزیونى تهیه شد.

آنچه که هرگز پیش‌بینى نمى‌کردم این بود که کار در زمینه ژورنالیسم و
سینما، بعضى از فکرهایم را درباره این داستان‌ها دگرگون کند، طورى که وقتى آنها را به شکل نهایى درآوردم و خواستم فیلمنامه‌شان کنم، بایستى چنان دقت مى‌کردم که با منقاش، نظریه‌هاى پیشنهادى کارگردانان را از نظریه‌هاى خودم جدا کنم. در حقیقت، ضمن همکارى همزمان با پنج شخصیت مختلف آفرینشگر عالم سینما، روش تازه‌اى در نوشتن داستان‌ها به ذهنم رسید : داستانى را به هنگام فراغت شروع مى‌کردم، وقتى خسته مى‌شدم یا برنامه‌اى پیش‌بینى نشده پیش مى‌آمد، کنارش مى‌گذاشتم، و بعد دست به کار داستان دیگرى مى‌شدم. یک سال و اندى که گذشت، شش موضوع از هیجده موضوع داستان را به سبد آشغال انداختم. در میان آنها، داستان تشییع جنازه خودم هم بود، چون هرگز نتوانستم داستان را به آن شکل پرشور و شادمانه‌اى دربیاورم که در خواب دیده بودم. با این همه به نظر مى‌آمد باقى داستان‌ها سرنوشت درازى در پیش دارند.

و اینها همان دوازده داستانى هستند که در این مجموعه آمده‌اند و سپتامبر گذشته، پس از دو سال کار نامنظم، آماده چاپ شدند. اگر در لحظه‌هاى آخر کار دچار آن تردید کشنده‌اى که همه وجودم را مى‌جوید نمى‌شدم، چه‌بسا که از سرگردانى بى‌پایان و رفت و آمد به درون و بیرون ظرف آشغال نجات پیدا مى‌کردند. از آنجا که محل وقوع داستان‌ها را در شهرهاى مختلف اروپایى از روى حافظه و از راه دور توصیف کرده بودم، مى‌خواستم از دقت و درستى خاطره‌هاى خودم پس از گذشت بیست سال مطمئن شوم. این بود که براى آشنایى دوباره و تجدید خاطره با بارسلون و ژنو و رم و پاریس، به سفرى شتابزده دست زدم.

حتى یکى از این شهرها هم ربطى به خاطره‌هاى من نداشتند. بر اثر دگرگونى حیرت‌انگیز، همه این شهرها، همچون سراسر اروپاى امروز، به
صورتى غریب درآمده بودند: خاطره‌هاى واقعى من، به ارواح مى‌ماندند، اما خاطره‌هاى ساختگى‌ام، چنان باورپذیر بودند که جاى واقعیت را گرفتند. این بدان معنا بود که نمى‌توانستم مرز میان سرخوردگى و نوستالژى را تشخیص دهم. راه حل نهایى همین بود. سرانجام به آنچه که براى کامل کردن کتاب بیش از هر چیز نیاز داشتم دست یافتم. چیزى که تنها در گذر سال‌ها به دست مى‌آمد: پرسپکتیو یا دورنماى زمانى.

وقتى از آن سفرِ خوش‌عاقبت برگشتم، همه داستان‌ها را در عرض هشت ماهِ پر تب و تاب از نو بازنویسى کردم و به علت شک و بدگمانى سودمندم در اینکه نکند همه آن تجربه‌هاى بیست سال گذشته‌ام در اروپا نادرست باشد، دیگر ناچار نبودم از خودم بپرسم که واقعیت زندگى در کجا پایان مى‌یابد و تخیل از کجا آغاز مى‌شود. آنگاه روال نوشتن چنان روان شد که گاهى حس مى‌کردم انگار فقط به خاطر نفسِ لذت بردن از داستان‌سرایى است که دارم مى‌نویسم، چیزى که خود یکى از احوالات گوناگون بشرى است که شباهت زیادى به حس سبکبالى دارد. از آنجا که همزمان، روى داستان‌ها کار مى‌کردم و آزاد بودم که دائم از این داستان به آن داستان بپردازم، چشم اندازى چنان گسترده یافتم که مرا از ملال نوشتنِ آغازهاى پى‌درپى نجات داد و در عوض کمک کرد تا زواید ناشى از بى‌دقتى و تناقضات ویرانگر را پیدا کنم. به گمانم، بدین‌گونه بود که توانستم سرانجام مجموعه‌اى از داستان‌هاى کوتاهى را فراهم آورم که به آنچه همیشه مى‌خواستم بنویسم، نزدیک‌تر است.

و این همان مجموعه است، مجموعه‌اى که پس از آن همه سرگردانى‌ها و جابه‌جایى‌ها و تلاشش براى از سر گذراندن ناهنجارى‌هاى بلاتکلیفى، اکنون بر سر سفره، حاضر و آماده شده است. همه داستان‌ها، به‌جز دو داستان اول، در یک زمان تمام شدند، و تاریخ آغازِ کار روى هر داستان، ذیل آن آمده
است. ترتیب داستان‌ها در این کتاب، به همان شکلى است که در دفتر یادداشت بود.

همیشه فکر مى‌کرده‌ام نسخه‌هاى تازه هر داستان کوتاهى، بهتر از نسخه‌هاى پیشین آن است. پس در این صورت، چگونه مى‌توان فهمید نسخه نهایى کدام است؟ درست به همان روال که هر آشپزى خود مى‌داند دست‌پختش کى آماده است و این شگردِ کار، تابع هیچ قانون عُقلایى نیست بلکه تابع جادوى غریزه است. با این همه، براى اینکه مبادا وسوسه شوم، داستان‌ها را بازخوانى نمى‌کنم، همانطور که هرگز هیچ یک از رمان‌هایم را هم، از بیم آنکه مبادا پشیمان شوم که چرا اصلا آنها را نوشته‌ام، دوباره نخوانده‌ام. خوانندگان خود مى‌دانند با آنها چه کنند. خوشبختانه اگر این داستان‌ها هم، سفرشان در سبد آشغال هم به پایان برسد، درست همچون سرخوشى بازگشت به خان و مان است.

گابریل گارسیا مارکز

               کارتاژینا دوایندیاس

               آوریل ۱۹۹۲    

 

 

 

مخاطبان و دوست‌داران مارکز برای بررسی و خرید شب مینا می‌توانند از لینک زیر استفاده کنند:

شب مینا

Tags: , , ,

Pin It on Pinterest