No products in the cart.

Category Archives: تازه‌های نشر

کتاب های تازه نشر نگاه

مجموعه ترانه حیف به زودی…

مجموعه ترانه حیف سروده نرگس جعفری به زودی رونمایی می‌شود.

مجموعه ترانه حیف،
گزیده‌ای از آثار نرگس جعفری است. سرایش وی سرشار از لطافت‌های زنانه ؛ در قالب ترانه و لبریز از واژگان و کلمات ساده با بار عاطفی خاص خودش است.

این مجموعه ترانه چاپ شده و به زودی رونمایی خواهد شد.

Tags: , , , ,

۵ جلد از مجموعه‌ی باران چاپ شد

باران: شعر معاصر ایران، از مشرطیت تا امروز

مؤسسۀ انتشارات نگاه در ارائه متن‌هایی ویراسته و نو از مجموعه‌های شعر معاصر ایران، ۱۵ اثر از این مجموعه را در قطع و صفحه‌آرایی جدید، مطابق با استاندارهای جهانی آماده‌ی چاپ کرده‌است . این مجموعه با بهائی مناسب و تآمین سلیقه‌های متفاوت در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.

 

 

برای بررسی و خرید مجموعه کتاب‌های باران می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:

احمد شاملو

سمین بهبهانی

سیاوش کسرایی

نیما یوشییج

حمید مصدق

Tags: , , ,

مجموعه‌ ترانه‌های کاوه آفاق به‌زودی چاپ می شود

به زودی کتاب ترانه‌های کاوه آفاق انتشار می‌یابد.

 

کاوه آفاق، آهنگساز، نوازنده، ترانه‌سرا و خواننده ایرانی، مجموعه ترانه‌هایش را برای چاپ به مؤسسۀ انتشارات نگاه سپرد.

مؤسسۀ انتشارات نگاه چند وقتی است سعی دارد جامعه ی ایرانی را با ترانه‌های فارسی آشنا کند و به این ترتیب بهترین ترانه‌های فارسی را با عنوان: ترانه‌ی امروز ایران، چاپ و عرضه می‌کند. به امید این‌که این مجموعه نیز مورد استقبال مخاطبان ترانه‌ی فارسی قرار بگیرد.

 

Tags: , , , ,

دفترهای شعر اکتاویو پاز – رضا معتمدی

دکتر رضا معتمدی ترجمه سه دفتر شعر اکتاویو پاز، سنگ آفتاب، روزهای اشتغال و سمندر را برای انتشار در اختیار مؤسسۀ انتشارات نگاه گذاشت.

اکتاویو پاز، شاعر، نویسنده و اندیشه‌ور بزرگ مکزیکی  که آثارش رگه‌هایی نمایان از مارکسیسم، سورئالیسم و اسطوره‌های قوم آزتک دیده می‌شود.

پاز زندگی پرفراز و نشیبی گذراند. در ۱۹۳۷ در مبارزات مردمش شرکت کرد؛ او در ۱۹۶۲ سفیر مکزیک در هند شد، اما در اعتراض به دولت مکزیک در کشتار ۲۰۰ دانشجو تظاهر کننده در بازی‌های المپیک ۱۹۶۸، کناره گرفت. و از آن پس تا واپسین سال‌های زندگی خود، سردبیری و نشر چند مجله معتبر ویژه هنر و سیاست را عهده‌دار شد.

در ۱۹۹۰ برنده جایزه ادبی نوبل شد و در ۱۹۹۸ در گذشت.

Octavio Paz Lozano

 

 

 

 

 

 

 

 

reza motamedi

همتایان

در تنم

کوهی را می‌جویی

که خورشیدش

مدفون جنگل است

من در تنت

زورقی را می‌جویم

که نیمه شب در دریا

گم گشته

 

مجموعه‌ی سمندر (۱۹۵۸-۱۹۶۱)

 

Tags: , , , , ,

شب مینا نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز چاپ شد

شب مینا مجموعه داستانی است که توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه به تازگی به چاپ رسیده است. این کتاب نوشته‌ی نویسندۀ نام‌آشنای کلمبیایی، گابریل گارسیا مارکز است.

شب مینا با شمارگان ۱۰۰۰ نسخه، در قطع رقعی، با ۲۶۰ صفحه و قیمت ۱۷۵۰۰ تومان به چاپ رسیده و در اختیار مخاطبان عزیز قرار گرفته‌است.

در پیشگفتار این کتاب توضیحات کامل کننده‌ای در مورد شب مینا آمده‌است که مناسب دیدیم در اینجا به صورت کامل آورده شود، تا مخاطبان و طرف‌داران گابریل گارسیا مارکز بتوانند شناخت دقیقی نسبت به این کتاب داشته‌باشند:

 

چرا دوازده، چرا داستان، چرا زائران

 

دوازده داستان کوتاهى که در این کتاب آمده، در هیجده سال گذشته نوشته شده است. پنج داستان از این مجموعه، پیش از اینکه به شکل حاضر درآید، فیلمنامه و داستان‌هایى بوده که در نشریه‌هاى گوناگون به چاپ رسیده و یکى از داستان‌ها نیز فرم یک سریال تلویزیونى را داشته است. پانزده سال پیش، داستان دیگرى را ضمن مصاحبه با دوستى در ضبط صوت نقل کردم و آن دوست، داستان را از روى نوار پیاده کرد و انتشار داد و اکنون من این داستان را براساس نسخه او بازنویسى کرده‌ام. این کار، تجربه خلاقانه غریبى بوده است که باید به شرح آن پرداخت، حتى اگر صرفآ به این انگیزه باشد که کودکانى که مى‌خواهند وقتى بزرگ شدند، نویسنده بارآیند، بدانند هیچ داستانى نویسنده را چنان که باید راضى نمى‌کند، وسوسه حک و اصلاح و بازنویسى از دلمشغولى‌هاى همیشگى اوست.

موضوع نخستین داستان در اوایل دهه هفتاد به ذهنم رسید و حاصل خوابى الهام‌بخش بود که پس از پنج سال زندگى در بارسلون دیده بودم.
خواب دیدم در مراسم تشییع جنازه خودم شرکت کرده‌ام و با تنى چند از دوستانم قدم مى‌زنم که لباس سیاه عزادارى به تن دارند اما خوش و سرحالند. همه از با هم بودن خوشحال به نظر مى‌رسیدیم و من از همه خوشحال‌تر، چون مرگ برایم فرصتى عالى و کم‌نظیر فراهم آورده بود تا دوباره با دوستان امریکاى لاتینى‌ام دیدار کنم، قدیمى‌ترین و عزیزترین دوستان؛ دوستانى که زمانى دراز آنها را ندیده بودم. در پایان مراسم، وقتى همه پراکنده مى‌شدند، من هم قصد رفتن کردم اما یکى از آنها با قاطعیت تمام به من تفهیم کرد که تا آنجا که به من مربوط مى‌شود، ضیافت به پایان رسیده است و کار من دیگر تمام است. گفت: «تو تنها کسى هستى که نمى‌توانى از اینجا بروى.» تنها در این هنگام بود که فهمیدم مردن یعنى دیگر هرگز دوستان خود را ندیدن، یعنى «کز این دو راه منزل، چون بگذریم دیگر، نتوان بهم رسیدن.»

نمى‌دانم چرا، اما آن خواب عبرت‌آموز را به آزمون دقیق هویت خودم تعبیر کردم و با خود اندیشیدم که این، نقطه عزیمت خوبى است براى نوشتن درباره بلاهاى عجیب و غریبى که بر سر مردم امریکاى لاتین در اروپا مى‌آید. کشف دل‌انگیزى بود، زیرا تازه کتاب «پاییز پدر سالار»، دشوارترین و پرماجراترین کتابم را به پایان برده بودم و نمى‌دانستم از آن به بعد تکلیفم چیست.

دو سالى از موضوع‌هاى داستانى که به ذهنم مى‌رسید، یادداشت‌هایى برمى‌داشتم اما نمى‌دانستم با آنها چه کنم. از آنجا که دفتر یادداشتى در خانه نداشتم، شبى که تصمیم گرفتم کار را شروع کنم، بچه‌هایم یکى از دفترهاى انشایشان را در اختیارم گذاشتند. و همان‌ها بودند که در سفرهاى مکررى که داشتیم، آن دفتر را از ترس اینکه مبادا گم شود در کیف مدرسه‌شان نگه مى‌داشتند. شصت و چهار موضوع داستان گرد آوردم و آنقدر یادداشت از
دقایق و جزییات هر موضوع در اختیار داشتم که تنها کارى که باید مى‌کردم، این بود که بنشینم و داستان‌ها را بنویسم.

در سال ۱۹۷۴ وقتى از بارسلون به مکزیک برگشتم، بر من معلوم شد که این کتاب نمى‌تواند آن رمانى باشد که اول در نظر داشتم، بلکه مجموعه داستان‌هاى کوتاهى است که براساس واقعیت‌هاى ژورنالیستى استوار است، واقعیت‌هایى که باید با شگردهاى زیرکانه شعرى از نابودى نجات یابند. تا آن زمان، سه مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده بودم، با این همه هیچکدام از داستان‌ها چنان نطفه نبسته و نوشته نشده بودند که مجموعه‌اى یک‌پارچه به‌دست دهند. به عکس، هر داستانى براى خود قطعه‌اى مستقل بود و زمینه‌اى دیگرگونه داشت. و بنابراین فکر کردم که اگر بتوانم این شصت و چهار موضوع داستانى را به یک سیاق و یک وحدت لحن و سبک درونى بنویسم چنانکه این داستان‌ها در ذهن خواننده یکپارچه جلوه کنند، اى بسا که خود تجربه‌اى جذّاب باشد.

دو داستان اول – «رد خون تو بر برف» و «تابستان خوشِ دوشیزه فوربس» – را در سال ۱۹۷۶ نوشتم و چیزى نگذشت که آنها را در ویژه‌نامه‌هاى ادبى نشریه‌هاى گوناگون کشورهاى دیگر منتشر کردم. همچنان بى‌وقفه کار مى‌کردم، اما در وسط داستان سوم، همان که موضوعش تشییع جنازه خودم است، حس کردم بیشتر از نوشتن یک رمان، خودم را خسته مى‌کنم. همین وضع در مورد داستان چهارم هم پیش آمد. در حقیقت اینقدر نیرو نداشتم که آنها را تمام کنم. اکنون مى‌دانم چرا: تلاشى که وقف نوشتن یک داستان کوتاه مى‌شود، به همان شدت تلاش براى آغاز یک رمان است که همه چیز باید در همان پاراگراف اول توصیف شود: ساخت، لحن، سبک، ضرباهنگ، طول و گاهى حتى خُلق و خوى یک شخصیت. آنچه باقى
مى‌ماند، لذت نوشتن است، صادقانه‌ترین و احترم‌آمیزترین لذتى که مى‌توان تصور کرد، و اگر باقى عمر آدمى صرف تصحیح رمان نمى‌شود، به این علت است که همان شور و انضباط آهنینى که براى شروع رمان مورد نیاز است، براى پایان‌بندى آن نیز ضرورت دارد. اما یک داستان کوتاه، نه آغازى دارد، نه پایانى: یا از کار درمى‌آید یا درنمى‌آید. و اگر در نیاید، تجربه خود و تجربه دیگران نشان مى‌دهد که بیشتر وقت‌ها براى حفظ سلامتى آدمى، بهتر آن است که یا طریق دیگرى را در پیش گیرد یا داستان را در سبد آشغال بیندازد.

کسى که حالا به یادش نمى‌آورم، این نکته را با این جمله تسلى‌بخش روشن کرده است: «نویسندگان خوب را بیشتر براى آنچه پاره مى‌کنند قدر مى‌شناسند تا براى آنچه منتشر مى‌کنند.» درست است که من دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌هاى اولیه‌ام را پاره نکردم اما در عوض کار بدى کردم: آنها را به دستفروشى سپردم.

یادم مى‌آید آن دفتر انشا، تا سال ۱۹۷۸ روى میز کارم در مکزیک، در زیر انبوهى از کاغذ پاره‌هاى دیگر گم و گور شده بود. یک روز که داشتم دنبال چیز دیگرى مى‌گشتم، متوجه شدم مدت‌هاست دفتر را ندیده‌ام. این چندان مهم نبود. اما وقتى مطمئن شدم که حقیقتآ دیگر روى میز کارم نیست، وحشتم گرفت. همه گوشه و کنار خانه را گشتیم، مبل‌ها را جابه‌جا کردیم، قفسه‌هاى کتابخانه را جلو کشیدیم تا مطمئن شویم پشت کتاب‌ها نیفتاده باشد و خدمتکاران خانه و دوستانمان را چنان سؤال‌پیچ کردیم که هرگز قابل بخشش نیست. اما اثرى از دفتر نبود. تنها احتمال امکان‌پذیر – یا باورپذیر؟ – این بود که ضمن یکى از یورش‌هاى مکررى که به کاغذها بردم تا نیست و نابودشان کنم، کتابچه یادداشت هم در میان آشغال‌ها گم و گور شده باشد.

واکنشم، خودم را به حیرت انداخت: موضوع‌هایى که تقریبآ چهار سالى بود
فراموششان کرده بودم، براى من دغدغه خاطر و مسئله‌اى وجدانى شده بود. در این تلاش که به هر قیمتى شده باید آنها را پیدا کنم با چنان مصیبتى که دست‌کمى از مصیبت نوشتن نداشت، توانستم یادداشت‌هاى مربوط به سى داستان را بازسازى کنم. از آنجا که همین تلاش براى یاد آوردن موضوع داستان‌ها خود همراه با پاکسازى هم بود، با کمال بى‌رحمى داستان‌هایى را که هیچ امیدى به نجات آنها نبود حذف کردم. هیجده داستان، باقى ماند. این‌بار دیگر تصمیم داشتم بى‌وقفه بنویسم، اما چیزى نگذشت که فهمیدم شور و شوقم را نسبت به آنها پاک از دست داده‌ام. و با این همه، به عکس توصیه‌اى که خودم همیشه به نویسندگان جوان مى‌کنم، یادداشت‌ها را دور نریختم. در عوض، بایگانى‌شان کردم. با این تصور که شاید روزى به کار آیند.

وقتى «وقایع نگارى یک مرگ از پیش اعلام شده» را در سال  ۱۹۷۹ شروع کردم، بار دیگر این واقعیت بر من آشکار شد که در وقفه‌اى که بین نوشتن کتاب‌ها ایجاد مى‌شود، کم‌کم تنبلى مرا مى‌گیرد و دیگر دست و دلم به کار نمى‌رود و شروع کار برایم سخت دشوار مى‌شود. به همین دلیل بود که بین اکتبر ۱۹۸۰ و مارس ۱۹۸۴ بر آن شدم تا براى نشریه‌هاى کشورهاى مختلف هر هفته یک ستون مطلب بنویسم. این کار یک جور انضباط و ریاضت بود تا دستم همچنان گرم بماند. آنگاه به نظرم رسید که مشکل کلنجار رفتن با مواد و مصالح آن دفتر یادداشت، در واقع پیدا کردن ژانر ادبى مناسب آنها بود. این یادداشت‌ها باید در واقع شکل قطعه‌هاى روزنامه‌اى پیدا کنند و نه داستان. اما بعد از انتشار پنج ستون مطلب براساس آن یادداشت‌ها دوباره نظرم تغییر کرد : فکر کردم بهتر است به صورت فیلم سینمایى درآیند. و به این ترتیب، پنج فیلم سینمایى و یک سریال تلویزیونى تهیه شد.

آنچه که هرگز پیش‌بینى نمى‌کردم این بود که کار در زمینه ژورنالیسم و
سینما، بعضى از فکرهایم را درباره این داستان‌ها دگرگون کند، طورى که وقتى آنها را به شکل نهایى درآوردم و خواستم فیلمنامه‌شان کنم، بایستى چنان دقت مى‌کردم که با منقاش، نظریه‌هاى پیشنهادى کارگردانان را از نظریه‌هاى خودم جدا کنم. در حقیقت، ضمن همکارى همزمان با پنج شخصیت مختلف آفرینشگر عالم سینما، روش تازه‌اى در نوشتن داستان‌ها به ذهنم رسید : داستانى را به هنگام فراغت شروع مى‌کردم، وقتى خسته مى‌شدم یا برنامه‌اى پیش‌بینى نشده پیش مى‌آمد، کنارش مى‌گذاشتم، و بعد دست به کار داستان دیگرى مى‌شدم. یک سال و اندى که گذشت، شش موضوع از هیجده موضوع داستان را به سبد آشغال انداختم. در میان آنها، داستان تشییع جنازه خودم هم بود، چون هرگز نتوانستم داستان را به آن شکل پرشور و شادمانه‌اى دربیاورم که در خواب دیده بودم. با این همه به نظر مى‌آمد باقى داستان‌ها سرنوشت درازى در پیش دارند.

و اینها همان دوازده داستانى هستند که در این مجموعه آمده‌اند و سپتامبر گذشته، پس از دو سال کار نامنظم، آماده چاپ شدند. اگر در لحظه‌هاى آخر کار دچار آن تردید کشنده‌اى که همه وجودم را مى‌جوید نمى‌شدم، چه‌بسا که از سرگردانى بى‌پایان و رفت و آمد به درون و بیرون ظرف آشغال نجات پیدا مى‌کردند. از آنجا که محل وقوع داستان‌ها را در شهرهاى مختلف اروپایى از روى حافظه و از راه دور توصیف کرده بودم، مى‌خواستم از دقت و درستى خاطره‌هاى خودم پس از گذشت بیست سال مطمئن شوم. این بود که براى آشنایى دوباره و تجدید خاطره با بارسلون و ژنو و رم و پاریس، به سفرى شتابزده دست زدم.

حتى یکى از این شهرها هم ربطى به خاطره‌هاى من نداشتند. بر اثر دگرگونى حیرت‌انگیز، همه این شهرها، همچون سراسر اروپاى امروز، به
صورتى غریب درآمده بودند: خاطره‌هاى واقعى من، به ارواح مى‌ماندند، اما خاطره‌هاى ساختگى‌ام، چنان باورپذیر بودند که جاى واقعیت را گرفتند. این بدان معنا بود که نمى‌توانستم مرز میان سرخوردگى و نوستالژى را تشخیص دهم. راه حل نهایى همین بود. سرانجام به آنچه که براى کامل کردن کتاب بیش از هر چیز نیاز داشتم دست یافتم. چیزى که تنها در گذر سال‌ها به دست مى‌آمد: پرسپکتیو یا دورنماى زمانى.

وقتى از آن سفرِ خوش‌عاقبت برگشتم، همه داستان‌ها را در عرض هشت ماهِ پر تب و تاب از نو بازنویسى کردم و به علت شک و بدگمانى سودمندم در اینکه نکند همه آن تجربه‌هاى بیست سال گذشته‌ام در اروپا نادرست باشد، دیگر ناچار نبودم از خودم بپرسم که واقعیت زندگى در کجا پایان مى‌یابد و تخیل از کجا آغاز مى‌شود. آنگاه روال نوشتن چنان روان شد که گاهى حس مى‌کردم انگار فقط به خاطر نفسِ لذت بردن از داستان‌سرایى است که دارم مى‌نویسم، چیزى که خود یکى از احوالات گوناگون بشرى است که شباهت زیادى به حس سبکبالى دارد. از آنجا که همزمان، روى داستان‌ها کار مى‌کردم و آزاد بودم که دائم از این داستان به آن داستان بپردازم، چشم اندازى چنان گسترده یافتم که مرا از ملال نوشتنِ آغازهاى پى‌درپى نجات داد و در عوض کمک کرد تا زواید ناشى از بى‌دقتى و تناقضات ویرانگر را پیدا کنم. به گمانم، بدین‌گونه بود که توانستم سرانجام مجموعه‌اى از داستان‌هاى کوتاهى را فراهم آورم که به آنچه همیشه مى‌خواستم بنویسم، نزدیک‌تر است.

و این همان مجموعه است، مجموعه‌اى که پس از آن همه سرگردانى‌ها و جابه‌جایى‌ها و تلاشش براى از سر گذراندن ناهنجارى‌هاى بلاتکلیفى، اکنون بر سر سفره، حاضر و آماده شده است. همه داستان‌ها، به‌جز دو داستان اول، در یک زمان تمام شدند، و تاریخ آغازِ کار روى هر داستان، ذیل آن آمده
است. ترتیب داستان‌ها در این کتاب، به همان شکلى است که در دفتر یادداشت بود.

همیشه فکر مى‌کرده‌ام نسخه‌هاى تازه هر داستان کوتاهى، بهتر از نسخه‌هاى پیشین آن است. پس در این صورت، چگونه مى‌توان فهمید نسخه نهایى کدام است؟ درست به همان روال که هر آشپزى خود مى‌داند دست‌پختش کى آماده است و این شگردِ کار، تابع هیچ قانون عُقلایى نیست بلکه تابع جادوى غریزه است. با این همه، براى اینکه مبادا وسوسه شوم، داستان‌ها را بازخوانى نمى‌کنم، همانطور که هرگز هیچ یک از رمان‌هایم را هم، از بیم آنکه مبادا پشیمان شوم که چرا اصلا آنها را نوشته‌ام، دوباره نخوانده‌ام. خوانندگان خود مى‌دانند با آنها چه کنند. خوشبختانه اگر این داستان‌ها هم، سفرشان در سبد آشغال هم به پایان برسد، درست همچون سرخوشى بازگشت به خان و مان است.

گابریل گارسیا مارکز

               کارتاژینا دوایندیاس

               آوریل ۱۹۹۲    

 

 

 

مخاطبان و دوست‌داران مارکز برای بررسی و خرید شب مینا می‌توانند از لینک زیر استفاده کنند:

شب مینا

Tags: , , ,

بنویس، ساعت پاکنویس – شهیار قنبری

شهریار قنبری از  انتشار کتاب جدیدش می‌گوید

 

خبری از شهیار قنبری در زادروز میلادش :

با سبزترین و آفتابی‌ترین درودها : امیدوارم امسال ، بتوانیم به همّتِ “نشرنگاه” “روایتِ کاملِ ” کتابِ “بنویس، ساعتِ پاکنویس” مسترینگ تایم” را منتشر کنیم. کتابِ تازه که مجموعه ای ست از ۲ کتاب(۲+۱) روایتِ کامل است. به همراه فصل‌های تازه: برگردانِ شعر‌ها و ترانه‌های بزرگانی چون : ” فدریکو گارسیا لورکا ” “لیونارد کوهن” . “جان لنون” “ژاک برل” ” لئو فره”و…سفری تا بلندای بزرگانی دیگر که اگر چه ترانه ننوشته اند اما، آموزگارانِ بزرگِ همه ی ما هستند برای رسیدن به آن “منِ شاعر”. ” شاعرِ خفته” که باید بیدار شود. مثل: بکت. دوراس. چخوف. هارولد پینتر. پارا جانف و….
(همه را نمی‌‌نویسم تا خودتان کشف ا‌شان کنید.)
…اگر کتابِ اول را هنوز نگرفته اید و نخوانده اید( که باید تمام شده باشد و چون اجازه ی چاپ‌های دیگر از سوی من به هیچ ناشری داده نشده است،) پس بهتر است کمی‌ صبر کنید تا ” روایتِ کامل.کتاب اول+دوم ” از سویِ “نشرنگاه” منتشر شود . این کتاب در خدمتِ این فکر است که : برای “ترانه .نوشتن” نخست باید ” آرتیست”شد . این ۲ کتاب، این “روایتِ کامل” ، نقشه ی این راه است.

Tags: , ,

واژه‌ها به دیدن من آمدند ، سروده‌ی شمس لنگرودی چاپ شد

 شعر شمس ساده است، اما بسیار عمیق

 

شمس لنگرودی از بااحساس‌­ترین شعرای معاصر ایران است. استاد تراش و ترکیب کلمات است و از چینش کلمات زیباترین تجلی‌های احساس او شکل می­‌گیرند. شمس در سال­های اخیر دفتر به دفتر رو به جلو رفته و در شاعرانگی خود اوج گرفته‌­است و به حق امروز از یگانه­‌های شعر معاصر فارسی است.

شمس که محققی نکته‌­بین و دقیق است؛ همه کارهای خود را از دست نهاده و تنها به سرایش شعر، آن­‌هم، با دقت و وسواسی جدی پرداخته و از این منظر توانسته بر غنای شعری خود و شعر ایران بیفزاید. شعر شمس ساده است، اما بسیار عمیق.

اکنون که برگه کاغذ تمام می‌شود

و درختان به خانه خود می‌روند

بگذار روی هوا بنویسم

دوستت دارم

 

او عاشقانه­ سرایی زبر دست است:

 

به خانه‌ی خود بیا

و زیر پوستم زندگی کن

اینجا که تمام مهمانان

به نام توام می‌شناسند.

 

 

در سطر سطر شعرهایش انسانیت ناب موج­وار بر هم می­‌غلتد:

 

از لوله بخاری‌ها

زندگی است که به باد می‌رود

مردگان که آشپزی بلد نیستند.

 

 

عصیان­‌زدگی و کلافه‌­شدن­‌های انسان معاصر:

 

من برادر آتشم

و نامم خاموشی است

عصیان کرده بودم

واژه‌های مرا بادها از دهانم برچیدند

برادر آتشم، شیطانم

و نام دیگر من خاکستر.

 

 

و آرزومند جهانی بهتر:

 

پس هر زخمی

زندگی است

برابر زندگی

زخم‌­هایی

سربازخانه‌­ها به مدرسه تبدیل می­‌شوند

مدرسه­‌ها به آموزش ژنرال­‌ها مشغولند

 

 

 

«واژه‌­ها به دیدن من آمدند» مجموعه‌­ای از هفتاد شعر از سروده­‌های شمس لنگرودی است که در ۱۰۳ صفحه و قطع رقعی و بهای ۷۵۰۰ تومان توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه، ارمغان دوستداران شاعر و شعر معاصر فارسی می­شود.

 

 

رای بررسی و خرید آثار دیگر شمس لنگرودی می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:

مجموعه اشعار شمس لنگرودی (دفتر اول)

مجموعه اشعار شمس لنگرودی (دفتر دوم)

شعر زمان ما ۱۵ (شمس لنگرودی)

و عجیب که شمس‌ام می‌خوانند

پنجاه و سه ترانه‌ی عاشقانه

آوازهای فرشته‌ی بی بال

تعادل روز بر انگشتانم

شب نقاب عمومی است

Tags: , , , ,

بربریت واقعاً موجود

بربریت واقعاً موجود، ویراسته‌ی لئوپانیچ و کالین لیز، و با ترجمه‌ی فریبرز رییس دانا توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه به چاپ رسید.

این کتاب از سری دفترهای سوسیالیستی است و این کتاب چهل و پنجمین مجلد آن است.

در این کتاب خشونت هایی که در قرن معاصر شکل گرفته و علیه بشریت بوده بررسی می شود و اثبات می کند که امپریالیسم جهانی در تمام آنها نقش داشته اند؛ این ایفای نقش علیه بشریت به صورت مستقیم و غیر مستقیم، با تحریک کردن مردم علیه هم، انجام شده است.

از جمله سر فصل‌های این کتاب می‌توان به این موارد اشاره کرد: تأملاتی درباره خشونت امروز، نظامی‌گری امریکایی و قدرت سیاسی حاکم آن، بربریت روی پرده: خشونت در فرهنگ دیداری،  نژاد، زندان‌ها و جنگ: صحنه‌هایی از تاریخ خشونت در امریکا، حرف زدن دولت، سکوت دولت: کار و خشونت در انگلستان، دختران چونان کالا‌های یک‌بار مصرف در هند، کالاشدگى خشونت در دلتاى نیجر و …

 

و از جمله نویسندگان مقالات کتاب می تون به این اسامی اشاره کرد:

سمیر امین

جان برگر

هنری برنشتاین

مایکل برای

ویوِک چایبر

راث ویلسون گیلمور

 

 

در اینجا شروع مقاله‌ی دوم این کتاب را می‌خوانیم:

 

نظامی‌گری امریکایی و قدرت سیاسی حاکم آن:

درس‌های واقعی از حمله به عراق

 

ویوِک چیبر

 

 

تجاوز امریکا به عراق ابعاد فاجعه‌آمیز فراموش‌نشدنی‌ای برای جمعیت این کشور ـ صرف‌نظر از انبوه جان‌باختن‌ها، ویرانی قسمت اعظم زیرساخت‌هایی که برای کشور به‌جای مانده بود و به‌جای گذاشتن پنج میلیون پناهنده یعنی یک‌پنجم جمعیت کشورـ ایجاد کرد. اما این تجاوز برای بوش و قدرت جهانی امریکا نیز بلای عمومی‌تری شد. امروز پرسشی که در نتیجه این خسران در چشم‌انداز رئیس جمهور آینده قرار می‌گیرد این است: نتایج اجتماعی این سقوط بر راهبرد امریکایی چه خواهد بود. از آنجا که نمی‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم، عقلایی‌ترین کار این است که خودِ منطق تجاوز، و به‌واقع خودِ منطق تجاوز و هدف‌های راهبردی اصلی‌تر را که این تجاوز در خدمت آن قرار گرفت و عمق تعهد نخبگان به هدف‌های آن را مورد بررسی قرار دهیم. این بهترین راهنمایی است برای پی بردن به نکته که کدام‌یک از عناصر این حادثه ناگوار را می‌توان کنار گذاشت، کدام یک را باید تعدیل کرد و کدام‌یک بی‌وقفه ادامه خواهد یافت.

در ابهام حافظه عمومی، و حتی در حلقه روشنفکران، رایج‌ترین توضیح تهاجم چیز ساده‌ای است: این‌که چنین کاری ناشی از ذهن کودکانه گروه توطئه نومحافظه‌کاران بوده است که اطراف بوش دوم را گرفته بودند و او نیز اقدامی بزرگ را تحریک کرد تا درها را به روی بزرگان نفتی امریکا برای کنترل منطقه بگشاید. مشکل بتوان پوشش ظاهری این حرف را انکار کرد؛ متخصصان سیاسی نومحافظه‌کار و مخزن فکری وابسته به ایشان هرگز از این‌که به‌کار خود در ایجاد فشارها برای تجاوز افتخار می‌کرده‌اند احساس شرم نمی‌کند. افزون بر این، دشوار بتوان فکر کرد که دستگاه‌های دولتی اخیر بیش‌از دولت بوش منافع نفتی داشته‌اند. استنتاج سریع در این جهت که منافع یاد شده می‌بایست از اصلی‌ترین حرکت‌دهنده‌ها در پشت سر تجاوز به یکی از بزرگ‌ترین مخازن بکر نفت جهان باشد دشوار است.

این برداشت که تجاوز با فشار گروه‌های مشخص صورت گرفته است بیشتر از سوی باور هیجانی مردم که پیش از آن هم وجود داشت، بالا گرفت. زمانی در دستگاه بوش پدر غول‌های مصممی چون بِرنت اسکو کرافت[۱]، جیمز بیکر[۲]، ایگل برگر[۳] و دیگران و نیز دموکرات‌های برجسته‌ای چون مادلین آلبرایت[۴]، ریچارد هولبروک[۵] و خودِ بیل کلینتون[۶] درباره عقلانی بودن استراتژیِ بوش جوان ابراز تردید کردند. آنان در آن وقت بر آن بودند که وقتی دیپلمات‌های آزموده‌ای چون اسکو کرافت یا بیکر به جورج دبلیو هشدارهای عمومی می‌دادند منظورشان البته بوش پدر بوده است. به‌نظر می‌رسید که گفت‌وگو فقط تأیید می‌کرد که بوشِ پسر راهبردی را به پیش می‌بُرد که در دولت دیگری قابل اندیشیدن نبود. امروز در پی بروز نتایج فاجعه‌آمیز اشغال نظامی، حافظه انتقاد بیرونی آوازه‌ای نشانگرانه یافته است. مداخله‌هایی که از سوی اسکو کرافت و دیگران صورت گرفت باید به‌عنوان امری که سوء‌ظن عمیق و مخالفت با سیاست مستقری که چنین اقدام‌های مصیبت‌باری را در دلِ خود جای داده در نظر گرفته شود.

در میان روشنفکران و کارشناسان سیاست خارجی این خط هواداران بیشتری داشت تا آنجا که بالا گرفتن نظامی‌گری برای تجاوز به یک نقطه عطف عمومی‌تر در سیاست خارجی تبدیل شد و چند جلوه آشکار یافت: قدرت نرم به قدرت سخت، چندجانبه‌گرایی به یک‌جانبه‌گرایی، زورگویی اقتصادی به زورگویی نظامی و جز آن. یکی از عمومی‌ترین توضیحات در مورد قدرت‌یابی بوش این بود که این جریان، برخلاف سو‌گیری سیاسی‌ای که پیش‌تر وجود داشت و با تجدید خاطره دوام استیلای انگلستان در دو قرن گذشته، به نوامپریالیسم روی آورده بود. از نظر کسانی چون نیال فرگوسن[۷]، این انکشافی مبارک بود و نشانه‌ای از ‌این‌که امریکا بالاخره مسئولیتی را که همراه با قدرت است]۱[ پذیرفته و این البته برای ذهن‌های متین‌تر چیزی بود که باید موجب تأسف می‌شد.

اگر این نشانه‌ها درست باشد، به تعویق انداختن پی‌آمدها در عراق کار آسانی می‌شود: بازپس‌گیری تحمیل‌های وضع موجود، گریز از یک‌جانبه‌گرایی، حذف تجاوز نظامی و حتی شاید فروکاستن امیال امپراتوری. تکلیف ما ارزیابی میزان درست بودن آن‌ها است. به چه اندازه دوره فترت حکومت بوش می‌تواند بیانگر گذشته اخیر باشد و تا چه میزان می‌توان انتظار داشت طرح او در دولت بعدی ادامه یابد؟ بدین‌سان مجبوریم به تاریخ اخیر مراجعه کنیم تا بتوانیم تصمیم‌های او را در متن مشروح‌‌تر جریان سیاست دریابیم.

چنان‌که اتفاق افتاد، به‌خصوص گذشته‌های اخیر به ما به‌خوبی کمک می‌کند تا تمایز جهت‌گیری بوش را دریابیم زیرا به قدرت رسیدن او در‌پی دو دوره ریاست جمهوری دموکرات‌ها بود. افزون بر آن، دهه ۱۹۹۰ به‌طور مسلم دوره مه‌آلودی بود زیرا سقوط اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ پایان جنگ سرد را نشان می‌داد. دهه ۱۹۹۰ نخستین دهه‌ای بود که ایالات متحده بدون رقیب واقعیِ ژئوپولیتیکی در نظام جهانی به‌سر می‌برد. به یاد آوریم که انتظارها بر یک تغییر انقلابی در امور بین‌الملل، دوری از نظامی‌گری و حرکت به سمت صلح مبتنی بود. وقتی بوشِ پسر به سوی نوامپریالیسم متمایل شد، به یک‌جانبه‌گرایی روی آورد و کارهای مشابه دیگری انجام داد، این اقداماتش همان‌قدر نقدگسست به‌حساب می‌آمد که ادعا می‌شد. این کارها به‌طور حتم باید خلاف پس‌زمینه ریاست جمهوری دموکرات و پایان چشم و هم‌چشمی ابرقدرتی باشد.

 

از جنگ سرد تا نظم نوین جهانی

اگر محاسبه‌های مرسوم درباره جنگ سرد درست بوده باشد، در این صورت، ایالات متحده در دهه ۱۹۹۰ باید نظامی‌زدایی در سیاست خارجی صلح‌آمیز را برمی‌گزید. همه شاخک‌های چرخان قدرت نظامی امریکا که در اغلب صدها پایگاه نظامی و ناوگان دریایی این کشور مستقر است، حمایت حکومت‌های خودکامه فاسد، عملیات سری در سراسر جهان جنوب، در دوره جنگ سرد، به‌عنوان ضرورت‌های زننده، موجه شناخته می‌شد. روسای جمهور امریکا به این اقدام‌ها متوسل می‌شدند زیرا باید جلوی تجاوز یک ابرقدرت دیگر را می‌گرفتند. تمام جنبه‌های متفاوت این راهبرد زیر چتری قرار می‌گرفت با مفهوم سد نفوذ، یعنی واژه‌ای که به ضرورت چهره تدافعی‌ای را که نخبگان سیاسی در کار خود ادعای آن را داشتند ترسیم می‌کرد. بنابراین بعد از ۱۹۹۱، که خواست‌های جهانی اتحاد شوروی دیگر قابل حصول نبود، بسیاری از ناظران انتظار کاهش سلطه‌جویی امریکا را می‌کشیدند.

آنچه اتفاق افتاد به‌طور کامل خلاف آن انتظار بود. نه تنها امریکا از دامنه نفوذ نظامی خود کم نکرد، بلکه به سرعت به گسترش حضور خود در مناطقی که تا آن زمان خارج از دسترس‌اش قرار داشتند افزود. بوشِ پدر عملیات توفان صحرا را در اواخر ۱۹۹۱ آغاز کرد که موجب شد امریکا، بعد از دهه‌ها، پایگا‌ه‌های نظامی خود را به داخل عربستان سعودی ببرد. بیل کلینتون هم در دو مرحله پایگاه‌ها را به اروپای شرقی کشاند که هریک در پی عملیات نظامی در یوگسلاوی سابق بود: نخست در ۱۹۹۳ و سپس در ۱۹۹۹. اروپای شرقی به دلایل آشکار برای چند دهه به‌عنوان پایگاه‌ها خارجی، غیرقابل دسترس بود؛ خاورمیانه هدف گسترش هماهنگ بعد از دوره ریاست جمهوری کارتر بود اما جاگیری واقعی و ریشه‌دار در قلب منطقه تا سال ۱۹۹۱ که عربستان سعودی موافقت خود را با آن اعلام کرد، قابل بحث نبود.

این‌ها چیزی نبودند مگر دو نمونه مشهور از آن‌چه به‌عنوان «نمایش قدرت» در نخستین دهه پس‌از جنگ سرد شناخته می‌شود. راهبرد اساسی‌ای که این دو نمونه آن را منعکس می‌سازد تقریباً به‌روشنی از سوی آنتونی لِیک، مشاور امنیت ملی بیل کلینتون، در پاییز ۱۹۹۳ بیان شد. او در سخنرانی‌ای در دانشگاه جان هاپکینز تحت عنوان «از تمدید تا گسترش» نگرشی از سیاست خارجی دوره جدید را مطرح کرد که مستقیم و صریح هر بینش ملی را مبنی بر این‌که عصر بعد از اتحاد شوروی شاهد به پایین کشیده شدنِ توان جهانی ایالات متحده است، باطل می‌کرد. او بر آن بود که در طول جنگ سرد سیاست امریکا متوجه تعدیل نفوذ اتحاد شوروی و بنابراین در جهت افزایش نفوذ خود بوده است. این سیاست مبنای دفاعی داشت. بنا به قول لِیک، اکنون ایالات متحده باید راهبردی تهاجمی‌تر و بلندپروازانه‌تر را برگزیند. به قول او آن زمان زمانه‌ای نبود که ایالات متحده راه پس نشستن را انتخاب کند بلکه برعکس باید فضای نفوذ جهانی خود را بزرگ‌تر سازد]۲[. تحت شرایط استیلای جدید، سیاست بازدارندگی از جنگ راه را برای جست‌وجوی برتری باز می‌کند. منصفانه بگوییم، گرچه کلینتون پس از به قدرت رسیدن این سیاست را در مقابل افکار عمومی بیان کرد اما در دولت‌های پیش از آن نیز به رسمیت شناخته شده بود. در ماه‌های پایانی دولت بوش، پل و‌ُ‌لفوویتز، که بعدها به سمت معاونت سیاسی وزارت دفاع رسید، برنامه محرمانه‌ای را افشا کرد که در عمل همان دستور کار را داشت]۳[. به عبارت دقیق‌تر، برخی تردیدها ـ یا درنگ موقت ـ پیش از آن‌که دیدگاه امپراتوری جدید پذیرفته شود، در دوره بوشِ پدر وجود داشت؛ جنگ عراق پیش آمد تا جیغی باشد برای پاره کردن چرت، اما در دفتر کلینتون بود که سیاست استقرار یافته خارجی، در مورد نقشه قدرت اعمال شد.

گرچه لِیک هسته اصلی هدف سیاست خارجی امریکا را در چند دهه تقریباً به‌درستی نشان داد، اما هرگز سد نفوذ کردن بخش اصلی راهبرد امریکا در جنگ سرد به‌شمار نمی‌آمده و در این مورد بحث لیک گمراه‌کننده است. این راهبرد همیشه با یک توسعه‌طلبی بسیار قدرتمندانه، هم در عرصه اقتصاد و هم در عرصه سیاست، راهبری می‌شده است. سیاست خارجی امریکا را بعد از جنگ اسپانیا ـ امریکا ‌باید همچون پیشرفت منقطع در جریان کسب قدرت جهانی در نظر گرفت که ضرب‌آهنگ آن با کاهش موانع، افزایش یافته است. در فاصله زمان بین دو جنگ اصلی‌ترین مانع عبارت بود از قدرت منطقه‌ای قدرت‌های استعماری اروپا که با گذشت زمان، و با دوز و کلک، امپراتوری‌های خود را به بلوک‌های اقتصادی تبدیل کردند. جنگ جهانی دوم فرصتی برای حذف موانع بر سر راه سرمایه امریکا فراهم آورد و مناطق جدیدی را به فضای زیر نفوذ سیاسی این کشور ملحق ساخت. در واقع قابل توجه است بدانیم که چگونه دولت روزولت این کار را انجام داد. در طول چند هفته حمله به پرل هاربر، روزولت شبکه گسترده‌ای از سازمان‌های برنامه‌ریزی شده را ایجاد کرد که بلافاصله مأموریت یافتند تا در بلوک‌های استعماری نفوذ کنند و به زور آسیا و خاورمیانه را به روی نفوذ امریکا بگشایند]۵[. این برنامه خطوط اصلی راهبرد امریکایی را در دوره پس‌از جنگ تدوین کرد و ترومن با پشتکاری قاطع آن را به جلو برد. مستعمره‌هایی که پس‌از جنگ پدید آمد برای مدتی با همان دستگاه‌های رسمی دوره استعماری کار می‌کردند، اما این‌بار فقط تحت حمایت قدرت امریکا. با اقبالی که به سروری امریکا روی آورده بود، انگلستان و فرانسه، مقاومت اندکی نشان دادند. نتیجه کار دست‌اندازی امریکا به مناطقی بود که پیش‌از آن از اختیارش خارج بود]۶[.

این نکته ارزش یادآوری دارد که برنامه توسعه‌طلبی پس‌از جنگ پیش‌از آن‌که نتیجه جنگ روشن شود تدارک شده بود، و باز باید گفت این برنامه پیش از آغاز و خراب شدن روزافزون وضعیت هیتلر از جبهه شرق تدوین یافته بود. بدین‌سان سیاست نفوذ قهرآمیز خارجی امریکا، نه به خاطر واکنش به طرح توسعه‌طلبی شوروی بلکه به تأکید و به‌طور مستقل در برابر کنشی که استالین ممکن بود انجام دهد، و پیش از آن‌که حتی سرنوشت جنگ مشخص شود، ترسیم شده بود. برای اطمینان قرار بود به محض آن‌که استالین به‌عنوان یک قدرت نظامی از این جنگ سر برآورد، سیاست امریکا به‌اجبار در واکنش به حضور او تصحیح شود. اما این فقط تصحیح و راهبردی بود که پیش از آن تدوین شده بود.

اگر به ماهیت واقعی سال‌های جنگ سرد بپردازیم، روشن می‌شود که سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۹۱، هریک عبارت بود از غروب قدرت‌های رقیبی که بر سر راه امریکا مانع می‌تراشیدند. در ۱۹۴۵ ایالات متحده فرصتی را به چنگ آورد که با تضعیف رقبا و افزایش شدید حوزه‌های نفوذ این کشور همراه بود. و این به‌طور دقیق همان چیزی است که آنتونی لِیک به‌عنوان هسته‌های سیاست خارجی امریکا پس از سقوط اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ مطرح می‌کرد. ]از این لحاظ[ سو‌گیری راهبردی امریکا به هیچ‌وجه نوآورانه نبود.

عراق پیش از بوش پسر:

از سد نفوذ تا تغییر رژیم

بنابراین، ریشه‌های فشار به امپریالیسمِ تجاوزکارتر پیش از حمله به عراق وجود داشته است. از آنجا که این برتری‌جویی در اوایل دهه ۱۹۹۰ شکل گرفت، انتخاب یک‌جانبه‌گرایی[۸] یا چندجانبه‌گرایی[۹] ناشی از تعهدِ نظریه‌ای به این یا آن راه نبود بلکه یک انتخاب عملی به‌حساب می‌آمد: چندجانبه‌گرایی در جایی که امکان داشت، و یک‌جانبه‌گرایی و نظامی‌گرایی وقتی ضرورت داشت. این راهبرد نیازمند بررسی دائمی واقعیت‌های عادی و جاری و نیز محیط سیاسی بین‌المللی بود. تردیدهایی در مورد متوقف کردن تجربه‌های دیپلماتیک جاری که مدت‌ها در فرهنگ سیاسی استقرار یافته بود وجود داشت. اما در پایان دهه، تردیدها رو به برطرف شدن گذاشتند. این تغییر تدریجی در بطن شماری از بی‌یقینی‌ها، به‌شدت خود را در سیاست اتخاذ شده در مورد عراق نشان داد. بعد از یازده سپتامبر این تجربه‌ها با برجستگی نمایان شد اما پیش از آن تغییر قطعی‌ای در جهت حمله نظامی علیه صدام‌حسین، به‌وقوع پیوسته بود.

 

شرایط سد نفوذ کردن

در پی جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱، به محض آن‌که بوشِ پسر تصمیم گرفت صدام‌حسین را در قدرت باقی نگه دارد، دولت نیز در چارچوب سیاست بازدارندگی قرار گرفت که به موجب آن صدام حسین می‌بایست تحت نظارت تحریم‌های بین‌المللی محصور می‌شد. بوش ابتدا ترجیح داده بود که سیاست تغییر رژیم را جا بیندازد، اما همان‌گونه که در خاطراتش مشهود است، ملاحظات احتیاطی او را به انتخاب سیاست عقب‌نشینی وامی‌داشت]۷[. دو موفقیتِ زمینه‌ساز برای امکان‌پذیر ساختن راهبرد سد نفوذسازی او موثر افتادند. نخست، تمایل متحدان اروپایی و خاورمیانه‌ای ایالات متحده به حمایت از روش تحریم بود. در سال‌های نخست این سیاست از حیث سیاسی برای کاربرانش مسئله‌ساز نبود، زیرا مخالفت گسترده افکار عمومی با حمله صدام‌حسین به کویت وجود داشت و شخصیت بی‌رحم حکومت او آشکارا و به‌طور گسترده‌ای شناخته‌شده بود. تنها نگرانی از اجرای تحریم به صادرات نفت عراق مربوط شد. اما دومین شرط تاثیرگذاری که آشکار شد این‌ بود که عرضه نفت در دهه ۱۹۹۰ در شرایط سهلی بود. افزون بر آن، مقام‌ها در این مورد که اقبال سرازیر شده سرمایه‌گذاری‌ها به دریای خزر کمبودهای ناشی از محدود شدن نفت عراق را جبران می‌کند، خوش‌بین بودند. تردید داریم که بوش پیش‌بینی کرده باشد که تحریم‌ها ناگزیر بیش از چند سال به‌درازا می‌کشد که در آن صورت هم وضعیت سیاسی و اقتصادی مدیریت‌پذیر می‌شد.

کلینتون که به قدرت رسید، وارث این نظام تحریمی بود و همان را نیز در دولت نخست خود پذیرفت. اما نکته در خور توجه در اینجا این است که در حالی که او تمایل به ادامه تحریم داشت، اما این کار بهترین گزینه وی به‌شمار نمی‌آمد. در واقع در طول مدت ریاست جمهوری‌اش، ایالات متحده یا به طور سازمان‌یافته یا از راه ترغیب غیرمستقیم با ترفندهای پیاپی درصدد سرنگونی صدام حسین بود؛ از راه‌هایی چون برپا کردن مخالفت‌های داخلی و حمایت از شورش‌های نظامی یا حتی از طریق حمایت از ارتکاب سوءقصد]۸[. راهبرد مورد نظری که به‌قدر کافی قابل درک بود، عبارت بود از «سد نفوذ به اضافه تغییر رژیم». هیچ‌یک از کوشش‌های به‌کار رفته به جایی نرسید و در عوض به یک مباحثه حیاتی در مورد روش مناسب اقدام تبدیل شد. ستاد مسئول تدوین سیاست‌های مربوط به عراق تقریباً به‌سرعت در دو گروه متمایز کبوترها و بازها، که دومی خواهان اقدام تهاجمی‌تر علیه صدام‌حسین و بنابراین کنار گذاشتن سیاست سد نفوذ بود، گِرد هم آمدند. اما مادام که سایر وسایل دست‌یافتنی بود کبوترهای دولت می‌توانست مواضع خود را در عمل حفظ کند]۹[.

در دور دوم ریاست جمهوری کلینتون، تعادل در درون دولت شروع به تغییر کرد. اکنون سیاست‌گذاری در عراق به اعضای جنگ‌طلب کابینه که دستِ بازی داشتند سپرده شد که مهم‌ترین چهره‌های آن عبارت بودند از سَندی بِرگِـر و مـادلین آلبرایت، و نیز مارتین ایندیک و لئون فورِت]۱۰[. در نتیجه عملیات نظامی علیه صدام‌حسین به دور از اشتباه به تدریج رو به فزونی گذاشت. در دو سال آخر دولت کلینتون سیاست‌های عراقی دولت به کلی نسبت به اوایل دهه ۱۹۹۰ تغییر کرده بود. طرح‌هایی که برای کنار گذاشتن صدام بیرون آمده بود همگی شکست خوردند و به ناامیدی در درون هر دو جناح منجر شدند. یکی از نتایج محسوس این شکست این بود که بازهای جنگ‌طلب‌تر که سهم کمتری در سیاست‌های جاری دولت داشتند، شروع به جلب نظرهای بیشتری به سمت خود کردند.

قابل توجه است که این تغییر خط‌مشی درباره عراق در ایالات متحده بخشی از فشار به‌شدت فراگیر در جهت نظامی‌گرایی دولت دوم کلینتون بود که آشکارا از دلبستگی دولت به برتری جهانی ناشی می‌شد. بین سال‌های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۰ جهان شاهد چندین نمایش قدرت بی‌پرده امریکایی بود که در آن مسیرهای ظرفیت دیپلماتیک، آشکارا به نفع تهاجم بی‌پرده و گاه غیرقانونی کنار گذاشته شد. به‌خصوص سازمان ملل در سال‌های پایانی دولت کلینتون به حاشیه رفت و حتی خیلی علنی تحقیر شد. بمباران ۱۹۹۸ در عراق تحت نام عملیات روباه صحرا هرگز به شورای امنیت اعلام نشده بود. در واقع کلینتون به طور کنایه‌آمیزی آغاز بمباران را مصادف کرد با روندی که شورای امنیت درباره قانونی بودن این حمله به بحث پرداخته بود. بمباران صربستان تحت حمایت‌های ناتو، به‌طور دقیق به خاطر آن‌که اقدامی جدا از سازمان ملل انجام گیرد صورت پذیرفت؛ زیرا در این سازمان مقاومت‌هایی علیه صدور مجوز حمله صورت می‌گرفت. به‌عبارت دقیق‌تر، کلینتون فرآیند نقض چندین پیمان‌نامه بین‌المللی، مانند پیمان کیوتو و توافق‌نامه مین‌های زمینی را آغاز و بوش پسر هم کار او را تکمیل کرد. گرچه کلینتون چندان آشکار و قاطع سازمان ملل را، به نحوی که بوش پسر چند سال بعد انجام داد، بی‌حرمت نکرد اما حرکت‌های او پیشاپیش نشان‌دهنده رفتار خودخواهانه‌اش نسبت به قوانین دیپلماسی بین‌الملل بود.

  1. Brent Scow croft 2. James Baker

  1. Lawrence Eagleburger 4. Madelein Albright

  1. Richard Holbrooke 6. Bill Clinton

  1. Niall Ferguson
  2. unilateralism 2. multilateralism

Tags: , , , , , , , , , , ,

دنیای این روازی من، با امضای روزبه بمانی

گزیده ترانه های عاشقانه ی روزبه بمانی « دنیای این روزای من»  از امشب تا بیست و پنج اردیبهشت با تخفیف ۱۵% و امضای مولف

 در فروشگاه آن لاین مؤسسۀ انتشارات نگاه قابل دسترسی و خرید است

برای خرید این کتاب بر روی اسم کتاب کلیک کنید.

دنیای این روزای من 

 

Tags: , , , , ,

ملاله؛ دختری که از حق تحصیل زنان دفاع کرد و طالبان او را به گلوله بست

 نگاه: ملاله یوسف‌زی (زاده ۱۲ ژوئیه ۱۹۹۷) دختر نوجوانی است که در دفاع از حق آموزش توسط طالبان هدف گلوله قرار گرفت. او فعال حقوق بشر و حقوق کودکان و عضو کمپین تحصیل دختران اهل پاکستان است که در اکتبر ۲۰۱۲ توسط گروه طالبان و در راه بازگشت از مدرسه ترور نافرجام شد. این ترور با واکنش‌ها شدید جهان مواجه شده است.

وی کتابی را تحت عنوان «منم ملاله» به تحریر در آورده و اعتقاد دارد که این تنها داستان خودش نیست بلکه داستان ۶۱ میلیون کودکی است که از درس و تعلیم محروم مانده‌اند. این کتاب با ویرایش کریستینا لم – خبرنگار انگلیسی – نوشته شده و کتابی است که ورود آن به مدرسه‌های خصوصی پاکستان ممنوع شده است.

بخش هایی از مقدمه کتاب:

اهل کشوری هستم که در نیمه شب متولد شد و من هنگامی که داشتم می‌مردم درست بعد از نیمروز بود.

یک سال پیش خانه را به مقصد مدرسه ترک کردم و هرگز برنگشتم. من هدف گلوله‌ی طالبان قرار گرفتم و بیهوش مرا با هواپیما از پاکستان خارج کردند. بعضی‌ها می‌گویند هرگز برنمی‌گردم اما قویاً ایمان دارم که برمی‌گردم، بریدن از کشوری که دوستش دارید چیزی نیست که هر کس آرزویش را داشته باشد.

حالا هر صبح که چشم‌هایم را باز می‌کنم آرزو دارم اتاق قدیمی‌ام که پر از وسایلم است، لباس‌هایم که در این سوی و آن سوی آن پراکنده است و جایزه‌های مدرسه‌‌‌‌ام در داخل قفسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را ببینم. در عوض حالا در کشوری هستم که پنج ساعت با کشورم پاکستان و منزلم در سوات فاصله دارد، اما کشورم به قرن‌‌ها عقب‌تر از این برمی‌‌‌گردد.

روزیکه همه چیز عوض شد سه شنبه، نهم اکتبر ۲۰۱۲ بود. آن موقع جزء بهترین روزهای مدرسه نبود چون اواسط امتحانات بود اگرچه من به‌عنوان یک دختر اهل کتاب و درس به اندازه‌ی دیگران دلهره نداشتم.

وقتی سرویس مدرسه آمد ما از پله‌ها پایین رفتیم، بقیه‌ی دختران همگی روسری‌هایشان را قبل از اینکه از درِ مدرسه بیرون بروند، پوشیدند و در صندلی‌های عقب  نشستند. سرویس مدرسه دقیقاً چیزی بود که ما آن را دینا می‌نامیم، یعنی یک ون سفید تویوتای تاون‌ایس که دارای سه ردیف نیمکت موازی هم می‌باشدکه هر کدام در کنار دیگری و البته یکی در وسط قرار دارد. ماشین مملو از بیست دختر و سه معلم بود. من درطرف چپ وسط مونیبا و دختری از کلاس پایین‌تر به نام شازیه رمضان نشسته بودم و پوشه‌های امتحانی را روی سینه‌هایمان و کیف‌های مدرسه‌مان را زیر پاهایمان گذاشته بودیم.

او پرسید: “ملاله کیست؟”

هیچ‌کس چیزی نگفت، ولی چند تا از دختران به من نگاه کردند، من تنها دختری بودم که صورتم را نپوشانده بودم.

در این موقع او یک کلت سیاه بالا گرفت، بعداً فهمیدم یک کلت ۴۵ بوده است. بعضی از دختران جیغ کشیدند، مونیبا به من گفت در این موقع من دستان او را می‌فشردم، دوستانم می‌گویند او سه تیر پشت سر هم شلیک کرد، اولی از میان حدقه‌‌ی چشم چپم گذشت و زیر کتف چپم رفت، من به طرف جلو و بر روی مونیبا افتادم و خون از گوش چپم بیرون زد و البته دو گلوله دیگر به دخترانی که کنار من بودند، برخورد کرد، یک گلوله به داخل دست چپ شازیه فرو رفت. سومین گلوله از میان کتف چپش عبور کرد و بعد به بازوی راست کاینات ریاض برخورد  کرد.

….

وقتی به بیمارستان رسیدیم موهای بلند من و دامن مونیبا مملو از خون شده بود.

ملاله کیست؟ منم ملاله و این داستان زندگی من است.

Tags: , ,

Pin It on Pinterest