No products in the cart.

Category Archives: نگاه در مطبوعات

اخبار مربوط به انتشارات نگاه و کتاب ها در مطبوعات

داستان ایرانی در نشر نگاه – گورچین

گورچین: روایت تنهایی

روزنامه شرق-شماره ۲۸۶۴
«گورچین» ‌نوشته شهره احدیت کتاب دیگری است که در فاصله‌ای کوتاه به چاپ سوم رسید. داستان با صحنه‌ هجوم موریانه‌ها به زن آغاز می‌شود. با صدای وزوز یا جیرجیرشان، یک «صدای کوفتی» که تا تهِ داستان در گوش زن و مخاطب داستان می‌پیچد. «کاش وقت بود که بیفتم روی تخت و تا چند روز بخوابم. انگار خودم زاییده‌ام. تمام رگ‌ و پی تنم درد می‌کند. پسرک را از جایی تو تنم کشیده‌ام بیرون، که بشود ادامه من یا ادامه مادر علی یا ادامه هر دومان. که یعنی من هستم، همیشه هستم. مگر چه کرده‌ام توی این دنیا که می‌خواهم همیشه باشم. پسرک آمده اما سه‌تا رفته‌اند. حبیب رفته که زندگیم را به گند کشید. اما مرگ محسن و اشکان را کجای دلم بگذارم…»
این چند سطر یکی از واگویه‌های راوی در فصل‌های آخر کتاب است و کتاب سرشار است از این واگویه‌های زن با خودش. راوی «گورچین» مدام با خودش و با ما حرف می‌زند، او زنی است با تجربه‌ای خاص و یکه،‌ بارداری خلافِ معمول او تمام زندگی و تصور او را از خودش و جهان پیرامونش تحت‌تأثیر قرار داده است.
«گورچین» ماجرای زندگی زن و مردی است که برای بچه‌دارشدن به آلمان می‌روند، سفری که آینده آن‌ها را رقم می‌زند. آنچه آنها در این سفر به ‌دست می‌آورند با آرزویشان برای فرزندداشتن یکسر متفاوت است. شاید بتوان گفت رمان روایت نسلی است که تصور دیگری از آینده داشتند و حالا در آستانه میانسالی با واقعیتی مواجه شده‌اند که با تصورشان فاصله بعیدی دارد. راوی با مرور گذشته و خاطراتش مدام دنبالِ سرنخی است که زندگی ملالت‌بار او از آنجا آغاز شده است.


«حبیب زندگیم را به گند کشید و من لابد زندگی یکی دیگر را و او زندگی کسی دیگر، تا دنیا بچرخد؛ تا این زندگی لعنتی بگذرد تا من بشوم مادربزرگ و ببینم پسرکی آمده که نوه من است. پسرکی آمده و سه‌تای دیگر رفته‌اند، انگار جای او را تنگ کرده بودند. خیال می‌کردم پسرک که بیاید خانه پر از نور می‌شود. خیال می‌کردم دوباره عاشق می‌شوم؛ عاشق صفا یا یکی دیگر. اما از این خبرها نیست. پسرک آمده سهم خودش را زندگی کند. اگر عرضه‌اش را داشته باشد. آمده که مارال مادری کند و علی پدری. من هم اگر هوس عاشقی دارم، اگر می‌خواهم دوباره یکی باشد که دو سه‌روزی دلم خوش شود باید چشم‌هام را ببندم و یکی را برای خودم بسازم. باید بگذارم کسی بخزد زیر پلک‌هام، تا برود تو خیالم، تا بشود آنی که آرزوش را دارم.»

Tags: , , ,

داستان ایرانی در نشر نگاه – بازار خوبان

عرض یک حال

بازار خوبان: هشت داستان و یک شهر  

«دلم برایش سوخت، این را مطمئن‌ام وگرنه بدیلی،‌ مدیر انتشارات بدیلی از آن آدم‌ها نیست که کنار لحاف بخوابد، همیشه وسط است. غیر از این باشد، به دم‌ودستکی که راه انداخته باید شک کرد. پا روی پا انداخت، سیگاری چاق کرد و با شست و انگشت کوچک گوشه‌ی حکم جلبم را گرفت، با دست دیگر تا کرد و توی جیب پیراهن کنار چک برگشتی گذاشت. جان و ارواح و خاک همه حی و امواتش را وسط کشید که مطمئن‌ام کند اگر تا هفته‌ی دیگر قسط دوم را ندهم، جایم گوشه‌ی زندان است. دل‌سوزی هم دارد، خاص اگر ناظر چاپ باشی. سه ماه پیش بود. خیر سرم خواستم حرف صفحه‌بند را گوش کنم و از تکنولوژی عقب نمانم. من را چه به وُرد دو‌هزاروده و این‌دیزاین…»
داستان «از طرف ما» از مجموعه‌داستان «بازار خوبان» نوشته آرش صادق‌بیگی این‌طور آغاز می‌شود. این مجموعه‌داستان که هشت داستان کوتاه دارد، در فاصله‌ای کوتاه به چاپ سوم رسید و دو جایزه، نهمین دوره جلال آل‌احمد و سی‌وچهارمین کتاب سال را دریافت کرده است. «باران تابستان»، «چشمان باز»،‌ «از طرف ما»، «عرض یک حال»، «زن دو دنیا»، «گرمابه‌ی زیبا»،‌ «عریضجات» و «نقشه‌ی ختایی مینا» عناوین داستان‌های «بازار خوبان»اند.
این داستان‌ها بااینکه با فاصله‌ای قریب‌به ده سال نوشته شده‌اند، حال‌وهوای مشترک نیز دارند و البته هر یک شیوه روایی و زاویه دید خاص خود را دارد. این تلقی شاید به خاطر اینکه مکان داستان‌ها غالبا یک شهر است، بیشتر به ذهن می‌آید. بیشتر اتفاقات داستان‌ها در اصفهان می‌گذرد و آدم‌های کوچه‌وبازار، مردمان عادی شخصیت‌های داستان‌ها هستند.
«عرض یک حال» از داستان‌های قابل‌توجه این مجموعه است که این‌طور آغاز می‌شود: «دیروز که دادگاه بودم مثلا یواشکی شکایت‌نامه‌ات را دیدم خواهان فوق‌الانتفاعیه مثلا، شاید فکر کنی آشنایی کسی پیدا کردم و پرونده‌ات را بیرون کشیدم که اگر جای تو بودم بالطبع این فکر توی مخم می‌آمد یعنی لااقل احتمالش را می‌دادم ولی خدا کند این نامه زودتر به دستت برسد چون قرار است کسی طوریش شود که می‌دانی کی را می‌گویم که یعنی زودتر از نگرانی بمیری. یعنی حق داری چون آن جلمبری که این عریضه را نوشته خیلی خاطرت را می‌خواهد حتمنی…»


جملات بلند و لحنِ‌ خاص راوی این داستان را نسبت به دیگر داستان‌های مجموعه، متفاوت کرده است. راوی پس از آن‌که سه صفحه بی‌وقفه حرف می‌زند، می‌گوید «بدی‌اش این است این حرف‌ها دردی را علاج نمی‌کند یعنی این‌دفعه این‌طوری است و انگار دفعه اولی باشد این ماشین را سیاه می‌کند که سرنبشتی عوض نمی‌شود خلاصه اینکه تکلیف همه از قبل روشن است و دارم این قضیه را برایت می‌نویسم چون حالاست که پا شوی و انگِ چی و چی و از این حرف‌ها بزنی و برای همین که حالی‌ات نیست که خلاصه‌اش را می‌نویسم…» و این خلاصه قصه چهار صفحه دیگر
ادامه دارد.

 

 

Tags: , , , ,

محمد حقوقی و «شعر زمان ما»

من مرگ را سرودی کردم

 روزنامه شرق – شماره ۲۸۶۴

زنده‌ترین کلمات
«شعر زمان ما» عنوان مجموعه‌ای است که سال‌ها پیش محمد حقوقی منتشر می‌کرد و او قصد داشت در قالب این مجموعه به شعر شاعران نوپرداز ایرانی بپردازد. مجلد اول این مجموعه به احمد شاملو اختصاص داشت و حقوقی در سال‌‌های حیاتش تنها فرصت یافت چند مجلد دیگر از این مجموعه را منتشر کند و کارش نیمه‌تمام ماند. اخوان‌ثالث،‌ سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و نیما یوشیج شاعرانی بودند که حقوقی توانست در قالب این مجموعه به سراغشان برود. به‌تازگی چاپ دیگری از مجلد اول مجموعه که به شعر شاملو اختصاص دارد در نشر نگاه منتشر شده است. در طرح کلی حقوقی، هر کتاب این مجموعه شامل سه بخش بوده است: بخش نخست که در حکم مقدمه است و به همه جوانب کار شاعر می‌پردازد، بخش دوم که به موفق‌ترین اشعار شاعر مربوط است و در آخر هم موخره‌ای که تفسیر و تحلیل اشعار مهم شاعر را دربر گرفته است. حقوقی در بخشی از مقدمه‌ای که برای مجلد «احمد شاملو» نوشته بود، درباره شیوه تدوین این مجموعه گفته بود: «و اما آنچه تذکار آن لازم به نظر می‌رسد، این است که نویسنده این مجلدات، ارزش کار هر شاعر را صرفا در محدوده آثار همان شاعر بررسی کرده است و نه در مقایسه با فضاهای شعر شاعران دیگر. به عبارت دیگر نظریات دقیق نویسنده راجع به مدارج مختلف شعر پیشرفته‌ این زمان در دایره نقد و سنجش، به معنای وسیع کلمه، در کتابی دیگر خواهد آمد. زیرا همچنان که به اشاره رفت، این مجلدات صرفا به قصد نشان‌دادن حرکت شاعران معروف، از آغاز گمنامی تا زمان اشتهار، و چگونگی دستیابی آنان به زبان شعری خاص خویش، به قصد ایجاد ارتباط هرچه‌بیشتر دانشجویان و شاعران جوان، نوشته شده است.» حقوقی در بخش اول کتاب شاملو، به بررسی جوانب مختلف شعر او پرداخته و در جایی از این بخش هم به زبان شعری او پرداخته است. زبان شاملو در اشعارش چنان تشخصی دارد که بسیاری از شاعران بعد از او تحت‌تاثیرش بوده‌اند. حقوقی دراین‌باره نوشته است: «…لیکن نهایت اقتدار او را نه‌تنها از این لحاظ، که باید در استفاده از زبان معمول و تلفیق آن با زبان کلاسیک دانست. شاعری که پس از نیما بسیاری از رسوم پیشینیان را با استمداد از تجربه ذهن خویش درنبشت و زبان تازه‌ای ابداع کرد که علاوه بر ابتناء زبان تخاطب، با توجه به تسلط شاعر در خوش‌نشاندن کلمات گونه‌گون صرفا به نام او شناخته شد. زبانی معتدل میان سادگی و پیچیدگی و تلفیق و ترکیب این هردو با هم. چنین است که می‌توان گفت، شاملو یکی از معدود شاعرانی است که با مهارت هرچه‌تمام‌تر و با تصنعی کمتر، همین ترکیبات را در کنار معمول‌ترین و عامیانه‌ترین کلمات و اصطلاحات زبان ما قرار داده است. و گاه آن‌چنان طبیعی که اگر به این کلمات، جدا از شعر او توجه شود، قطعا موجب تعجب خواهد شد که چگونه همه این‌ها در شعر او بوده است و کسی متوجه نشده است.» حقوقی به برخی از این کلمات و اصطلاحات در شعر شاملو اشاره کرده است: بی‌مصرف‌افتادن، به‌شخصه، تودار، کشدار، بی‌حیایی، دندان‌گرد، چلیده، دمدمی، خروس‌قندی، ولنگاری و… حقوقی در ادامه نوشته: «اینجاست که باید گفت شعر شاملو تالیفی از زنده‌ترین کلمات است. از یک‌طرف کلمات عامیانه و معمولی که سنت‌های شعر کهن تا این زمان کمتر اجازه ورود آن‌ها را به ساحت شعر داده است و از طرف دیگر کلمات و ترکیبات سنتی و ادبی، کاری که چندان هم ساده نبوده است. زیرا مسئله، مسئله تناسب کلمه در کلام به‌اقتضای بسیاری چیزها و از جمله بار عاطفی هریک از کلمه‌هاست.» حقوقی در بخش دوم، موفق‌ترین اشعار شاملو در مجموعه‌های «هوای تازه»، «باغ آینه»، «آیدا در آینه»، «آیدا، درخت، خنجر و خاطره»، «ققنوس در باران»،‌ «مرثیه‌های خاک»، «شکفتن در مه»، «ابراهیم در آتش» و «دشنه در دیس» را آورده و سپس، در بخش سوم؛ به تفسیر و تحلیل این شعرهای شاملو پرداخته: «طرح»، «سخنی نیست»، «من مرگ را»، «شبانه (دوستش می‌دارم)»، «غزلی در نتوانستن»، «شبانه (اعترافی طولانی)»، «مرگ ناصری» و «مرثیه».


آمیزه‌ای از معنا و صورت
با مرگ حقوقی، «شعر زمان ما» برای مدتی متوقف ماند تا این‌که فیض شریفی ادامه کار را دست گرفت و به سراغ دیگر شاعران معاصر رفت. شریفی ادامه این مجموعه را به خواست خود حقوقی ادامه داده است: «شاید شش ماه پیش از این اتفاق غم‌انگیز بود که ایشان تلفنی از من خواست تا این کار را پی بگیرم.» براین‌اساس، شریفی در سیر جدید «شعر زمان ما»، به سراغ شاعران دیگری مثل سیمین بهبهانی، سیاوش کسرایی، منوچهر آتشی، سیدعلی صالحی، نادر نادرپور و… رفته و به‌تازگی هم چاپ جدید از مجلد هشتم این مجموعه که به منوچهر آتشی اختصاص دارد توسط نشر نگاه منتشر شده است. شریفی در بخشی از پیش‌گفتارش درباره شیوه نگارش این کتاب‌ها نوشته: «به‌جز چگونگی سرایش شعرها و زبان شعری، درون‌مایه، جهان‌بینی و تاثیرپذیری و تاثیرگذاری آنان، ساختار شعری و فضاهای ویژه و توانمندی‌های شاعرانه و ضعف‌های آنان، زمینه‌های سیاسی اجتماعی و تبیین و تشریح اشعار و دیدگاه شاعران و منتقدان و محققان در پایان کتاب مورد توجه قرار می‌گیرد.» آن دسته از مجلدهای «شعر زمان» ما که توسط شریفی نوشته می‌شوند، دو بخش را دربر گرفته‌اند: مقدمه که شامل همه شاخصه‌های سبکی شاعر است و بدنه که گزیده‌ای است از شعرهای شاخص شاعر. کتاب منوچهر آتشی نیز با همین ویژگی نوشته شده و بخش اولش به جنبه‌های مختلف جهان شعری آتشی مربوط است و بخش دومش گزیده‌ای است از مجموعه شعرهای آتشی. در جایی از بخش اول کتاب درباره زبان و مفاهیم اشعار آتشی آمده: «آتشی می‌کوشید تا آمیزه‌ای سازمند میان معنا و صورت ایجاد کند. پیشرفت در زمینه زبان و ادبیات را باور داشت و تردیدی نداشت که سرشت شعر ایجاب می‌کند که نقش استاتیکی و کارکرد اجتماعی خود را همزمان و بی‌خدشه به پیش ببرد. او تلاش می‌کرد که بوطیقای هنجارین خود را که میان لفظ و معنا ایجاد کرده بود
از دست ندهد.»

Tags: , , ,

انتشاراتی های امروز نه تنها ناشر نیستند، بلکه کاسبند

انتشاراتی های امروز نه تنها ناشر نیستند، بلکه کاسبند

 

فرقی نمی‌کند که چند سال دارید و یا کتابخانه‌تان چه متراژی داشته باشد. در هر سنی که باشید و یا اگر کتابخانه بزرگ یا کوچکی داشته باشید، حتما کتابخانه‌تان چند کتاب از آثار «انتشارات نگاه» را درون خود جای داده است. نشری که در حوزه ادبیات یکه تاز است و مایه مباهات یک نویسنده و شاعر است که «نگاه» اثرش را چاپ کند. تارنا این بار به سراغ مدیر نشر نگاه رفته تا از تجربه ۴۴ سال مدیریت «انتشارات نگاه» برایمان بگوید:

 

 

چند سال است که در نشر نگاه فعالیت می‌کنید؟

از سال ۱۳۵۲ در پی شراکت با سه نفر از دوستانم وارد کار نشر و چاپ کتاب شدیم. طی یکی دو سال بعد نشر نگاه به من واگذار شد و آن دو نفر دیگر هم هرکدام انتشاراتی دیگری را دایر کردند.

 

از همان ابتدا هم دغدغه شعر و ادبیات داشتید؟

بله. هم به خاطر علاقه شخصی ام به شعر و هم اینکه به قول قدیمی ها نیمچه شاعر هم بودم این حوزه را بستر مناسبی برای کار می‌دیدم.

 

جناب رئیس دانایی پیش نیازهای داشتن یک نشر چیست؟

در وهله اول عشق و علاقه.  در هر حوزه ای هم بخواهید کار کنید اگر هرچقدر کتاب خوانده باشید باز هم کم است. دوم دغدغه نشر و کتابخوانی. من با ۷۰۰ تومان در بازار نشر شروع به کار کردم. اما امروزه و با این وضعیت بازار نشر ۷۰ میلیون تومان هم داشته باشید نمی‌توانید آغازگر کار یک نشر تخصصی باشید. پس سرمایه خوب و کافی هم از دیگر پیش نیازهای داشتن یک نشر است. کار انتشارات یک اقیانوس بزرگ است. بزرگ و بی انتها. متاسفانه امروز مردم ما دغدغه کتابخوانی ندارند. پس علاقه، دغدغه، سرمایه و پشتکار و پشتکار و پشتکار بزرگترین عوامل داشتن یک نشر است.

کمترین قیمت جلدی که منتشر کردید چقدر بود؟

کتاب داداش صمد تالیف سیدعلی صالحی به قیمت ۱۲ قران یا ۱۲ ریال بود.

 

فکر می‌کنید چرا تیراژ کتاب امروزه تا این حد پایین آمده و به ۷۰۰ نسخه یا حتی کمتر رسیده است؟

بسیاری از انتشاراتی ها تیراژ واقعی کتاب را ذکر نمی‌کنند. چراکه ترس از فروش نرفتن آن دارند. از طرفی هم در شان نشرهای بزرگ و قدیمی نیست که کتاب هایی با تیراژ ۴۰۰-۵۰۰ نسخه منتشر کنند. پس ناگزیرند یا تیراژ بالا بزنند و یا تعداد تیراژ را به دروغ چاپ کنند. من در مورد نگاه صحبت می‌کنم. نگاه کتاب هایی با تیراژ ۱۰ هزار نسخه و ۲۰ هزار نسخه چاپ کرده است. پس هیچوقت کتاب هایی با تیراژ۷۰۰ نسخه منتشر نمی‌کند. تفاوت نگاه با نشرهای دیگر هم در این است که نه تنها از مولف پولی دریافت نمی‌کند بلکه بر روی مولف و اثر وی سرمایه گذاری هم می‌کند. در ۱۰ سال گذشته بحران های اقتصادی سختی بر روی کتابخوانی مردم اثر گذاشت. افزایش قیمت کاغذ، تحریم ها، مسائل زینک و مشکلات دیگر هم وجود داشت. به همین دلیل دغدغه مطالعه در مردم از بین رفت. از طرفی دیگر هم تا قبل از این جریانات، کتابخانه های عمومی و خصوصی از ناشران کتاب می‌خریدند و وضعیت بازار نشر بهتر بود. اما طی ده سال گذشته نه تنها دولت که کتابخانه های عمومی هم از انتشارات کتاب نخریدند.

همه این عوامل دست به دست هم داد تا همین امروز بازار نشر برای اکثر ناشران بازار خوبی نباشد.

 

 

 

شما هنوز کتاب‌های شعری که از شاعرانی مانند شاملو یا سیمین بهبهانی چاپ کرده‌اید، یا داستان‌های بزرگ علوی را تجدید چاپ می‌کنید.  فکر می‌کنید سلیقه مخاطب همانند گذشته است؟

گمان نمی‌کنم هیچ روانشناس یا کارشناس نشری بتواند از سلیقه مردم ایران در کتابخوانی نظر یا آماری بدهد. علتش شاید حرفه‌ای نبودن خوانندگان کتاب در ایران، تلون مزاج ملی، شایعه‌گرایی و توجه به فرهنگ شفاهی باشد. بنابراین کار برای ناشر حرفه‌ای بسیار سخت است. دیوان حافظ، مثنوی، شاهنامه و یا کلیات سعدی هر سال جزو پرفروش ترین آثار ادبی در کشور هستند. آثار کلاسیک در هر کجای جهان مخاطبان خاص خود را دارد.

 

آیا ممکن است که علاقه مخاطب به آثار کلاسیک باعث کم شدن تیراژ کتاب شده باشد؟

سلیقه مخاطب هنوز برای من شناخته شده نیست، اما نگاه، به مخاطبان عامی توجه دارد که از فرهیختگی و دانش ادبی نسبی برخوردارند. شاعران جوان امروز مطالعه نمی‌کنند. از واجبات دانش یک شاعر دانستن سبک خراسانی، عراقی و هندی و… است. مگر می‌شود یک شاعر سنایی، عطار، مولوی، حافظ، صائب تبریزی، بیدل، جامی و … را نخوانده باشد؟ شبکه های مجازی و تلفن های همراه بلای جان شاعران امروز شده است. به طوری که بسیاری از آن ها فقط مختص همان فضا هستند و بیرون از فضای مجازی جایی ندارند.

 

این روزها خیلی ها بر این باورند که انتشارات نگاه با چاپ مجموعه ترانه های شاعران ناشناخته و بسیار جوان درحال از دست دادن امضای خود و کم کم در حال تبدیل شدن به یک نشر معمولی است و دیگر ابهت سابق خود را ندارد.

عده ای بر ما انتقاد می‌کنند که چرا فقط سیمین و شاملو … چاپ می‌کنید. عده ای هم انتقاد می‌کنند که چرا از شاعران جوان چاپ می‌کنید. همانطور که پیش تر هم گفتم ما بر روی مولف سرمایه گذاری می‌کنیم. پس می‌توانیم بگوییم که از بین افرادی که مجموعه هایشان چاپ شده یک یا دو شاعر خوب باقی می‌ماند. شاعران با گذشت زمان از ذهن مخاطب پاک می‌شوند. همه در حال غربال شدن هستند و شاید چند صباح دیگر جز تعداد معدودی چیزی از آن ها باقی نمانده باشد.

 

با این وجود نگران از دست رفتن اعتبار و سرمایه تان نیستید؟

نه نیستیم. بارها پیش آمده نفراتی با ما تماس گرفته و از چاپ یا قرارداد یک اثر انتقاد کردند. پیش داوری نکنیم. وقتی اثری هنوز منتشر نشده چرا در مورد آن قضاوت می‌کنیم و نشر و مولف را زیر سوال می‌بریم؟ هر شاعر یا مترجمی خوب، بالاخره از جایی شروع به کار کرده است. پس چرا باید نگران از دست دادن امضای نگاه باشیم وقتی که معیار خوبی چون جامعه داریم. ما کتاب را برای مردم چاپ می‌کنیم. آن ها هستند که به نشر اعتبار می‌دهند. حال گویی که انتخاب بدی هم داشته باشیم.

 

با این حال ضرر می‌کنید.

مهم نیست. کار نشر همین است. فراز و فرودهای بسیاری دارد. هرچند که سختی های آن بیشتر است. ما در همین کار رشد کرده ایم. اگر قرار باشد در همین کار هم افت کنیم و متضرر شویم هیچ ایرادی ندارند. ما صبوریم. کتاب بالاخره به فروش می‌رسد. چه در یک روز چه در یک سال. پشتوانه ما مردم هستند.

 

 

در خصوص ناشران شعر و ادبیات که این روزها وجود دارند و روز به روز هم بیشتر می‌شوند چه نظری دارید؟ گمان می‌کنید روزی برسد چون شما با این سابقه فعالیت کنند و ماندگار شوند؟

من درخصوص نشرهایی که از مولفان جوان پول دریافت می‌کنند و سرمایه آن ها را به باد می‌دهند، به سود هنگفتی می‌رسند و نام ناشر را هم یدک می‌کشند، هیچ صحبت یا قضاوتی نمی‌کنم. حتی نام بسیاری از آن ها را نشنیده ام.

من فقط به شاعران جوان توصیه می‌کنم که برای چاپ کتاب به ناشر پول پرداخت نکنند. چه اصراری به چاپ همه سیاه مشق ها یا دلنوشته های خود دارند؟ باید بخوانند. مطالعه کنند و در نهایت بهترین آثار خود را به یک ناشر مطمئن بسپارند. متاسفم که این را می‌گویم. اما بسیاری از انتشاراتی های امروز نه تنها ناشر نیستند، بلکه کاسبند و از تب شهرت شاعران جوان سواستفاده می‌کنند.

 

چاپ مجموعه ترانه های افرادی چون روزبه بمانی، یغما گلرویی، مونا برزویی، رستاک حلاج و… بسیار هوشمندانه بود. چه معیاری برای چاپ آثار آن ها داشتید؟

دغدغه اجتماعی نه عاطفی. بخشی از این اشعار درباره مسائل اجتماعی هستند و تنها شعرهای عاشقانه نیستند. نوعی نگاه متفاوت دارند و وقتی من هم دغدغه اجتماعی و تفکرات مشترک دارم، پس آثار آن ها را چاپ می‌کنم.

 

آیا اعتقادات شخصی شما در کار نشر نگاه دخیل است؟

بله. چیزی را که خودم نخوانم و به آن اعتقاد نداشته باشم هیچ گاه چاپ نمی‌کنم.

 

بسیار تشکر جناب رئیس دانایی. امیدواریم که سایه تان بر سر نشر نگاه مستدام و مانا باشد.

من هم از شما و پایگاه خبری تارنا متشکرم. نقطه مشترک ما ادبیات و شعر است. در حفظ و نگهداری آن کوشا باشیم.

Tags: , , ,

تلاش‌های دولتی حریفِ اُفت تیراژ کتاب نمی‌شود.

فرید مرادی در گفت‌وگو با آنا:

تلاش‌های دولتی حریفِ اُفت تیراژ کتاب نمی‌شود/ تنزل آگاهی در کشور نگران‌کننده‌ است

کارشناس و منتقد حوزه نشر کتاب، معتقد است نسل جدید کتاب نمی‌خوانند و شاهد تنزل نگران کننده آگاهی در کشوریم. به نظر مرادی از آنجا که جوانان باید آینده کشور ما را اداره کنند؛ پس آینده‌ای بدون کتاب در انتظار ما است.

فرید مرادی، محقق و کارشناس نشر در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی آنا، وضعیت نشر را به دلیل تنزلی بودن شمارگان کتاب‌ها، نگران‌کننده خواند و گفت: «با وجود تلاش‌هایی که ناشران و سایر حلقه‌های نشر برای تداوم کار دارند، روز به روز شاهد افت شمارگان کتاب در کشور هستیم.»

وی درباره عوامل کاهش شمارگان توضیح داد: «اولین عامل، گسترش روزافزون فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی به عنوان رقیب جدی کتاب در جامعه است. دلیل دیگر هم این است که درگیری‌های اقتصادی جامعه تمامی ندارد؛ آنچنانکه افزایش حقوق سالانه مردم، کفاف گرانی‌ها را نمی‌دهد و در این میان از آن‌جاکه فرهنگ برای مردم در اولیت نیست، کتاب و سایر اقلام فرهنگی زودتر از دیگر اقلام از سبدهای خانوار حذف می‌شوند.»

مرادی اظهار داشت: «اما دلیل مهم‌تر این است که متاسفانه روز به روز شاهد فاصله گرفتن هرچه بیشتر نسل‌های جوان به خواندن و کسب آگاهی و دانش در جامعه‌ایم. من تحصیل کرده‌هایی را می‌بینم که حتی در نوشتن ساده مشکل دارند. دلیلش هم این است که این نسل نه کتاب می‌خوانند، نه فیلم می‌بینند. طبیعی است که با این اوضاع شاهد تنزل نگران کننده آگاهی در کشور باشیم.»

اینکه می‌گویند کتاب نسبت به سایر اقلام؛ مثل اقلام غذایی یا بهداشتی و … گران نیست، درست است اما مشکل این است که کتاب برای مردم اولیتی ندارد

این کارشناس نشر ضمن بیان این‌که این جوانان هستند که باید آینده کشور ما را اداره کنند؛ پس آینده‌ای بدون کتاب در انتظار ما است، گفت: «چطور می‌شود از این نسل انتظار کتاب خواندن داشت؟ جوانی را در نظر بگیرید که به کلاس آموزش بازیگری می‌رود اما هملت را نمی‌شناسد و آن را نخوانده است! این آینده‌ای است که باید منتظرش باشیم.»

وی افزود: «اینکه می‌گویند کتاب نسبت به سایر اقلام مثل اقلام غذایی یا بهداشتی و … گران نیست، درست است. اما مشکل این است که کتاب برای مردم اولویتی ندارد. به همین خاطر یک جوان به رضایت کامل حاضر است چند برابر پول یک کتاب را صرف خریدن فست فود بکند.»

مرادی درباره اقدامات دولت و وزارت فرهنگ در حوزه کتاب توضیح داد: «دولت سعی می‌کند در شرایط موجود، فضاهای جدیدی را باز کند، ولی این اقدامات موثر نبوده‌ و حریفِ افت تیراژ کتاب و تنزل جایگاه کتاب در کشور نشده‌ است. کتاب‌خوانی هیچ وقت در جامعه ما نهادینه نشده است و حالا هم شاهد مخاطرات جدیدی هستیم که جایگاه مطالعه و کتاب را به چالش می‌کشد.»

وی انتشار غیرقانونی کتاب‌ها را یکی از مخاطرات جدی صنعت نشر در کشور دانست و گفت: «هنوز پشتوانه و حمایت قانونی روشنی از ناشران برای مقابله با انتشارهای غیر مجاز کتاب دیده نمی‌شود. این مقابله‌ای که می‌گویند، کجاست؟ چرا ما نمی‌بینیم؟ کافی است در پیاده‌روهای خیابان انقلاب قدم بزنید تا به حرف من برسید!»

این نویسنده و کارشناس نشر ادامه داد: «برای من عجیب است چگونه کتابی که مجوز دارد، از نمایشگاه کتاب و غرفه ناشر جمع می‌شود، اما بازار کتاب پر شده از کتاب‌های تقلبی! از یک‌طرف می‌گویند نباید اجازه بدهیم خوراک‌های مسموم فکری در قالب کتاب منتشر شوند و جلوی کار ناشر را می‌گیرند؛ بعد از آن‌طرف در بازار، شاهد خوراک‌های واقعا مسموم و آلوده‌ای هستیم که صنعت نشر را با مشکل مواجه کرده است. من این پارادوکس را درک نمی‌کنم!»

Tags: , ,

حمید مصدق، پر تیراژترین شاعر معاصر

حمید مصدق، پر تیراژترین شاعر معاصر

مجموعه اشعار ۵ شاعر معاصر حمید مصدق، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، سیمین بهبهانی و احمد شاملو در مؤسسۀ انتشارات نگاه و در قالب و قطع متفاوت منتشر شد. قطع این کتاب‌ها پالتویی است. طرح جلدهای این پنج مجموعه، اثر بهزاد خورشیدی است.

مجموعه اشعار حمید مصدق در ۷۷۲ صفحه، شمارگان سه هزار نسخه و با قیمت ۴۰ هزار تومان منتشر شده است.

 

این یادداشت را می‌توانید در مجله‌ی کتابستان، شماره پنجم – بهمن ماه ۱۳۹۵ – دنبال کنید.

 

Tags: , ,

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر مؤسسۀ انتشارات «نگاه»

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه»

شعر هنوز هم در زندگی عادی جریان دارد

نویسنده : میترا صالحی
روزنامه فرهیختگان – شماره ۲۱۶۰

اخیرا مجموعه اشعار شاعران بزرگ شناخته شده ایرانی با عنوان «شعر معاصر ایران» از سوی انتشارات «نگاه» وارد پیشخوان کتابفروشی‌ها شده است. این مجموعه مشتمل بر آثار شاعران معاصر ایرانی و کشورهای دیگر است که پنج جلد آن به تازگی منتشر شده و باقی مجلدها قرار است در سال آینده منتشر شود، به همین بهانه با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه» به گفت‌وگو نشسته‌ایم‌.

ظاهرا ایده گردآوری و انتشار این مجموعه از سال‌ها پیش در ذهن شما وجود داشته، درست است؟
همین‌طور است، در واقع فکر گردآوری و تدوین چنین مجموعه‌ای از ۲۵ سال پیش در من شکل گرفت، تصمیم داشتم آثار شاعران معاصر ایران که هریک به فراخور مولفه‌هایی که داشته‌اند و توانسته‌اند به نوعی بر ادبیات معاصر ما تاثیر داشته باشند را منتشر کنم. تا اینکه اخیرا این خواسته به مرحله تحقق رسید و این مجموعه مشتمل بر آثار ۳۵ شاعر معاصر به چاپ رسیده است. به‌طور کلی پنج جلد این مجموعه مشتمل بر «شمس لنگرودی»، «نصرت رحمانی»، «سیدعلی صالحی»، «رهی معیری» و «محمدعلی بهمنی» اخیرا منتشر شده و پنج مجموعه دیگر از قبیل «نادر نادرپور»، «ژاله اصفهانی»، «یدالله رویایی»، «حسین منزوی»، «شهریار» و «محمدعلی سپانلو» هم بعد از عید نوروز امسال در بازارهای کتاب عرضه می‌شوند.

اساسا ضرورت تدوین چنین مجموعه‌ای چه بوده است؟
احساس می‌کردم خلأ چنین مجموعه‌ای در حیطه ادبیات معاصر ما خالی است و هرچه پیشتر آمدیم که شناخت کافی نسبت به این چهره‌های شاخص ادبی وجود داشته باشد به چشم نمی‌خورد، به‌ویژه امروز که بین کتاب و جوانان تا حدودی فاصله افتاده و بیشتر از آن که کتاب مردم را مشغول نگاه دارد، شبکه‌های مجازی است که وقت افراد را می‌گیرد. با این‌حال نمی‌توان میزان تاثیرگذاری شاعران معاصر را در تاریخ ادبیات ما نادیده گرفت. از این‌ها گذشته وقتی ایده شکل‌گیری چنین مجموعه‌ای به ذهنم رسید به این مساله فکر کردم که اگر یک فرد علاقه‌مند بخواهد روی اشعار و شیوه و سبک هرکدام از این شاعران به پژوهش بپردازد منبع موثقی در دست ندارد، به‌عنوان مثال اگر کسی بخواهد درباره «فریدون توللی» تحقیق کند با کمبود منابع در این زمینه برمی‌خورد، چون پیش از این مجموعه، کتابی درباره توللی چاپ نشده بود که فرد بتواند به آن مراجعه کند. حالا انتشار چنین مجموعه‌ای صرف‌نظر از دیگر ویژگی‌هایی که دارد طبعا می‌تواند دستمایه مطلوبی برای پژوهش روی شعر معاصر هم باشد.

به نظرم یکی از مولفه‌های این مجموعه انتشار هرجلد در قطع پالتویی است، این مساله باعث می‌شود خریداران به سهولت کتاب را با خود حمل کنند؟
ما هم زمانی که می‌خواستیم مجلدهای این مجموعه را در قطع پالتویی منتشر کنیم به این مساله فکر کرده بودیم، ضمن اینکه در گردآوری و انتشار این مجموعه تلاش کرده‌ایم تمام استانداردهای جهانی را به کار بگیریم تا بتوانیم اثری شاخص ارائه دهیم.

طی سال‌های اخیر شاهد غلبه آثار داستانی بر بازار کتاب بوده‌ایم، در واقع تجربه فروش و اقبال مخاطب این نکته را اثبات کرده که اغلب مخاطبان کتابخوان بیشتر به سمت وسوی مطالعه آثار داستانی علاقه‌مندند و مجموعه‌های شعر در انزوا قرار گرفته‌اند، نظر شما در این باره چیست؟
ببینید ما در کشوری زندگی می‌کنیم که پیشینه طولانی در حیطه شعر دارد، شعر همیشه و در تمام برهه‌ها در زندگی روزمره ما جاری و ساری بوده و تاثیرگذاری شعر در زندگی ایرانیان را نمی‌توان نادیده گرفت. اما اینکه می‌گویید در سال‌های اخیر بازارهای کتاب از مجموعه داستان‌ها و رمان‌ها اشباع شده تا حدودی درست است، درعین‌حال فراموش نکنیم اگر مخاطبان نسبت به خواندن آثار داستانی گرایش بیشتری دارند به این خاطر است که آثار داستانی به دلیل ویژگی‌هایی که دارند آسان‌تر قابل فهم هستند و طبعا شعر همیشه مخاطبان خاص داشته و هر کسی نمی‌تواند به مقصود شاعر از یک شعر پی ببرد.

پس شما این مساله را قبول ندارید که امروز شعر از جریان عادی زندگی خارج شده است؟
نه من این‌طور فکر نمی‌کنم، در عین‌حال باید به این مساله توجه داشته باشیم که وضعیت شعر امروز فقط مختص کشور ما نیست، در همه جای دنیا شرایط به این شکل است و شعر همیشه مخاطبان محدود و معدودی داشته است. نکته بعدی شرایط نامساعد حوزه نشر است که آن هم فقط به کشور ما محدود نمی‌شود، به‌عنوان مثال تیراژ کتاب در کشورهای دیگر مثل اتریش، آلمان، اسپانیا و… هم پایین آمده و افت کرده است. یک بخش این معضل هم به کمرنگ شدن پاتوق‌های فرهنگی و در مقابل، پررنگ شدن شبکه‌های مجازی در زندگی مردم برمی‌گردد.

راه‌ کارتان برای مرتفع کردن معضل افت تیراژ چیست؟
به نظرم باید تمهیدی اندیشیده شود تا هیات امنا کتابخانه‌های عمومی و فرهنگسراها به خرید کتاب‌های بیشتری از ناشران بپردازند، این خرید هم باید عادلانه و از طیف‌های مختلف ناشران صورت بگیرد تا هم به وضع نابسامان نشر کمکی شود و هم مخاطبان بیش از این به سمت‌وسوی کتابخوانی ترغیب شوند ولی اگر قرار باشد به شکل گزینشی از برخی ناشران کتاب خریده شود طبعا برآیند مثبتی در پی نخواهد داشت.

Tags: ,

گل آفتابگردان، کتابی برای همه‌ی زمان‌ها

گل آفتابگردان، کتابی برای همه‌ی زمان‌ها

کریستوفر لهمن هاپت

مترجم: پریا لطیفی خواه

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

«گل آفتابگردان» چهارمین رمان منتشرشده ویلیام کندی و سومین اثر این نویسنده آمریکایی است که ماجرایش در آلبانی، محل زندگی و تدریس او (در دانشگاه نیویورک) می‌گذرد؛ جایی که نویسنده نه‌تنها به خوبی کف دست‌هایش آن را می‌شناسد بلکه تمام کابوس‌هایش نیز در آنجا شکل می‌گیرند.

داستان «گل آفتابگردان»- که به یکی از افراد خانواده «گل آفتابگردان» اشاره دارد- یادآور چند روز از زندگی یک دائم‌الخمر بیکار اهل آلبانی است؛ که قبلا در لیگ اصلی تیم بیسبال، مدافع خط سوم بود و استعداد خوبی در دوندگی داشت، که ظاهرا بیشتر برای فرار از مشکلات به دردش می‌خورد، اگرچه حالا بلندپروازی‌های او، در اوج دوران رکود اقتصادی راه به جایی نبرده بود.

رمان که پیرنگ و پردازش داستانی بسیار غنی و قوی دارد، با نزاع خشونت‌آمیزی بین یک گروه از لژنیورهای آمریکایی غارتگر و عده‌ای ولگرد در محله افراد بی‌خانمان شکل می‌گیرد. داستان به خوبی حال‌وهوای آلبانی در دهه ۱۹۳۰ را به تصویر می‌کشد؛ خصوصا ویژگی‌های اجتماع ایرلندی‌تبار این شهر را به خوبی بیان می‌کند؛ به ویژه در آن دوران که داستان رمان در آن می‌گذرد بسیار تحت‌تاثیر سیاست‌های شهر قرار داشت. کتاب در زمینه سرپیچی از هنجارها بسیار خوب عمل می‌کند؛ از آمیختن مسائل با احساسات گرفته تا پیش‌پا جلوه‌دادن «زندگی آدم‌های بیکار و ولگرد.»

فرانسیس فیلان، شخصیت سرکوب و طردشده داستان، دلایل بسیاری دارد برای اینکه ولگرد و تنبل و بیکار بشود. سال‌های قبل زمانی که در خط راه‌آهن آلبانی مشغول به کار بود، در روز اعتصاب به دستمزد کارگران، سنگی به سمت یکی از کارگردانی که اعتصاب را شکسته بود پرتاب کرد که منجر به مرگ او شد. و به همین دلیل فرانسیس مجبور شد از شهر خود بگریزد. چند سال بعد، بعد از مدتی دوباره به خانه برمی‌گردد، اما این‌بار حادثه‌ای دیگر باعث می‌شود که برای ۲۲ سال دیگر از خانواده خود فرار کند. حادثه مربوط به مرگ پسر ۱۳ روزه‌اش می‌شود که از دست فرانسیس لیز می‌خورد و گردنش می‌شکند. به نظر می‌رسد که از آن لحظه به بعد فرانسیس در تمام این داستان محکوم به قتل و کشتن است.

البته در این داستان فقط به این دو اتفاق اشاره شده تا به نوعی علت اینکه چرا فرانسیس فیلان تبدیل به یک ولگرد شده را برای خواننده شرح دهد و کل داستان مربوط به زندگی و اتفاقاتی است که برای او در طول زندگی‌اش در خیابان‌های آلبانی اتفاق می‌افتد.

بااین‌حال اشتباهات فرانسیس در انجام این قتل‌ها، ارتباطی با احساس حقارت و گناه شخصیت اصلی داستان ندارد، این احساسات درونی که تاثیر بسیار قوی روی فرانسیس گذاشته است عملا به سمت‌وسویی کشیده می‌شود که این شخصیت را به عنوان نمونه جهانی یک انسان محکوم به انجام گناه جلوه دهد. و برعکس، صرف‌نظر از اینکه فرانسیس چقدر کند و بطئی در حال غرق‌شدن در شرایطی است که سرنوشت برایش رقم زده است- صرف‌نظر از اینکه این شخصیت به عنوان یک دائم‌الخمر بیکار و ولگرد، تا چه اندازه در چشم دیگران آرام‌آرام در حال تخریب‌شدن است- ویلیام کندی، نویسنده، به کار خود ادامه می‌دهد و ذره‌ذره طعم یک سری لذت‌های آنی زنده‌بودن و لذت‌بردن از زمان حال را به او می‌چشاند.

«گل آفتابگردان»، شاهکار ویلیام کندی، به راحتی می‌تواند روی پای خود بایستد، بدون اینکه برای ادامه زندگی به سری کتاب‌های «چرخه آلبانی» متکی باشد: کتاب‌هایی که تاکنون به هشت عنوان رسیده است. کندی در سال ۱۹۶۳ به شهر آلبانی رفت و گزارش‌هایی درباره آن شهر نوشت و پس از آن کتاب «آه آلبانی» را درباره مردم و خصلت‌های این شهر که پایتخت ایالت نیویورک بود و چهار قرن قدمت داشت منتشر کرد. ویلیام کندی اغلب مایه‌های داستانی خود را از این شهر گرفته است. داستان‌های او مملو از آدم‌های مطرود، سرخورده، رو به سقوط و زندگی‌های پوسیده است. او با نوشتن رمان «قمار بزرگ بیلی فیلان» برای نخستین‌بار خانواده فیلان را وارد داستان‌هایش کرد که در رمان‌های بعدی‌اش نیز حضور دارد.

* روزنامه‌نگار و رمان‌نویس آمریکایی

برای خرید و بررسی کتاب گل آفتابگردان از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

Tags: ,

»گل آفتابگردان« مرثیه‌ای برای انسان

»گل آفتابگردان« مرثیه‌ای برای انسان

غلامحسین سالمی

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

 

ویلیام کندی از سال‌های آغازین جوانی آرزو داشت روزنامه‌نگار شود. ابتدا گزارشگر ورزشی شد، در دوره خدمت سربازی‌اش در اروپا، خبرنگار روزنامه‌ای نظامی‌ شد و پس از پایان خدمت، به تایمز‌یونیون پیوست. در ۱۹۵۹ سردبیر سان‌خوان‌استار شد. دو سال بعد از روزنامه‌نگاری کنار گرفت و تمام وقت به داستان‌نویسی پرداخت. کندی دوره‌ای زیرنظر سال بلو (نویسنده نوبلیست کانادایی- آمریکایی) گذراند و هم او بود که به استعداد داستان‌پرادزی‌اش پی بُرد. سال بلو درباره او گفته که استعداد بی‌نظیری در پرداخت مواد خام داستان دارد و از پیش‌پاافتاده‌ترین وقایع، داستانی می‌سازد که خواننده را شگفت‌زده می‌کند.

نخستین رمان کندی «کامیون جوهر» بود که به اعتصاب کارکنان یک روزنامه می‌پردازد؛ داستانی بسیار روشن و روان و پر از لحظه‌های ناب شاعرانه. بعدها به دلیل علاقه‌اش به سینما، به نوشتن فیلمنامه روی آورد. برای فرانسیس فورد کاپولا، سناریوی فیلم «باشگاه پنبه» را نوشت و سپس فیلمنامه «گل آفتابگردان» را بر اساس رمان «گل آفتابگردان»اش برای هکتور بابنکو نوشت که فیلم آن با بازی درخشان جک نیکلسون و مریل استریپ روی پرده سنیما رفت و برای هر دو بازیگر، نامزدی اسکار را به ارمغان آورد. ویلیام کندی با سری کتاب‌های «چرخه آلبانی»‌اش، که مجموعه‌ای شامل هشت کتاب است، و «گل آفتابگردان» هم از این سری کتاب‌هاست، شناخته می‌شود؛ مجموعه‌ای که از کندی چهره‌ای ملی و جهانی ساخت، هم‌چون فاکنر با شهر خیالی «یوکناپاتافایا»، مارکز با «ماکاندو»، جویس با «دوبلین» و سال بلو با «شیکاگو»، تاجایی‌که جاناتان یاردلی منتقد برجسته آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر نقدنویسی، استفاده از شهر آلبانی به‌عنوان زمینه داستان‌ها را به‌عنوان تصویری از یک شهر تنها که در ادبیات داستانی آمریکا یکتاست توصیف کرده است.

«گل آقتابگردان» مرثیه‌ای است برای انسان‌های واخورده، عشق‌های از دست‌شده و زندگی‌های پوچ که هیچ تکیه‌گاهی ندارند. کتاب از شهری خیالی می‌گوید که البته چندان هم خیالی نیست. سلسله‌نوشته‌ای که ویلیام کندی با محوریت شهری «آلبانی» نیویورک ارایه می‌دهد، همه مربوط به این شهر است؛ شهری که وجود دارد، اما خیالی هم هست. این شهر پر است از آدم‌های واخورده، از همه‌جا رانده‌شده، سیاستمداران دروغ‌پرداز، زندگی‌های از درون‌پوسیده ولی در ظاهر پرزرق‌وبرق با رنگ‌ولعابی فریبنده. کندی با قلم توانای خود توانسته است در نقشه اساطیری ایالات متحده آمریکا، جایی دلپذیر را بیافریند، آن‌هم در گوشه‌ای از نقشه که یادآور خاطرات ملی آمریکایی‌هاست، در کلان‌شهر پیوسته در حال مبارزه برای ماندن و بقا.

«گل آفتابگردان» روایت دوران رکود اقتصادی ایالات متحده پس از پایان‌گرفتن جنگ دوم جهانی است. داستانی پر از لحظه‌های ناب و زنده از زندگی روزمره اهالی آلبانی‌، که در آن بیگانگی انسان از خود و سرنوشتش به زیبایی تمام به تصویر کشیده شده؛ حکایت زندگی‌ای که مسخ می‌شود و انسان را به ورطه هلاک می‌کشاند؛ کاری خارق‌العاده و سرشار از رنگ‌ و نور و تباهی. کندی چنان لحظه‌لحظه‌های زندگی قهرمانان کتابش را به خواننده نشان می‌دهد که انگار در قلمش دوربین کار گذاشته است، شاید هم این چیره‌دستی به خاطر تسلط او در فیلمنامه‌نویسی و آشنایی‌اش با سینما باشد.

شخصیت اصلی داستان، فرانسیس فیلان است که در دوران جوانی قهرمان بیس‌بال (ورزش ملی آمریکاییان) بوده و در اثر یک بی‌توجهی و بی‌مبالاتی، کودکش جرالد که توی بغلش بود، از توی قنداق سُر می‌خورد، می‌افتد و می‌میرد. در پی این حادثه، فرانسیس خانه و زندگی و زن و فرزندان خود را رها می‌کند و از همه آنها می‌گریزد، به زاغه‌نشینی و ولگردی پناه می‌آورد و همنشین معتادان به الکل و انسان‌های تهیدست و فرودست می‌شود؛ گرسنگانی که حتی شبانه‌روزشان را فقط با خوردن یک دانه پیاز سر می‌کنند. داستان در دوران بحران اقتصادی و تورم می‌گذرد، فقر و کمبودهای ناشی از جنگ دوم جهانی و قاچاق نوشیدنی‌های الکلی، و ترکتازی‌های گانگسترهایی همچون آلکاپونه، جک دایموند، مشهور به «پا»، گروه بسیار با فقر و تنگدستی دست به گریبان‌اند که حتی برای داشتن لقمه‌ای نان به هر خفت‌وخواری‌ای تن درمی‌دهند، مثل پول‌گرفتن برای آتش‌زدن آلونک‌های کسان درمانده‌ای همچون خودشان. در جای‌جای این داستان فقر چهره نشان می‌دهد و نقش اول را برعهده دارد. فرانسیس که می‌خواهد از گذشته نامطلوب خود بگریزد، به الکل پناه می‌آورد. او با هلن آشنا می‌شود، درمانده‌ای مثل خودش که فقر او را نیز دربه‌در کوچه و خیابان کرده است. داستان از اینجا شروع می‌شود که فرانسیس فیلان در قسمت پشتی کامیون لکنته‌ای نشسته، که از جاده‌های پرپیچ‌وخم گورستان سنت‌آگنس می‌گذرد. فضای گورستان، با بناهای یادبود بی‌شمار و سنگ‌قبرهایی یک‌شکل و یک‌اندازه، حالتی وهم‌آلود دارد. بخش گور افراد سرشناس که روزی کیاوبیایی داشتند، با آن مقبره‌های عظیم محکم، یادآور بخش‌هایی از بنای عظیم و باستانی آکروپولیس یونان است. در بخش عادی نیز گورهایی با سنگ‌قبرهای ساده و صلیب‌های معمولی دیده می‌شود. افراد خانواده فرانسیس در این گورها مدفون هستند.

پدر فرانسیس از گور مسیر راه‌رفتن پسرش را تعقیب می‌کند که آرام به سوی شکاف زیر شمشادها می‌رود؛ جایی که پسر کوچکش جرالد مدفون است. این موضوع که زنده‌ها ناخودآگاه به جانب افراد مرده فامیل خودشان کشیده می‌شوند، بی‌آنکه از محل دفنشان اطلاعی داشته باشند همیشه باعث شگفتی می‌شود. و حالا فرانسیس، مصمم به آن‌سو می‌رفت و با هر گام، فاصله بین پدر و پسر، بین مرگ ناگهانی و گناه مستمر را از میان برمی‌داشت، با این‌همه فرانسیس چندان خشنود نیست و رویش را به طرف دیگر برمی‌گرداند و نمی‌خواهد چشمش به گور پسر نوزادش بیفتد. از روزی که بچه در قنداق سُر خورد و افتاد زمین و مُرد، تا امروز، مستقیما با او رویارو نشده بود. حالا هم دلش نمی‌خواست با او روبه‌رو شود. از سوی دیگر جرالد در گور، چشم به نزدیک‌شدن پدرش داشت و با خود می‌اندیشید که هنگام ملاقات چه واکنشی باید از خود نشان دهد که صحیح باشد. آیا باید تمام گناهان این مرد را ببخشد، نه برای اینکه او را انداخته، چون این فقط یک حادثه بوده، بلکه برای ترک خانواده، برای فرار نامردانه‌اش، وقتی که ثبات قدم لازم بود. ولی جرالد خبر نداشت که در وجود فرانسیس چه می‌گذرد. و چنین است که فرانسیس در دنیای مالیخولیای خودش می‌ماند و در عالم دیگر سیر می‌کند.

* مترجم آثار ویلیام کندی: «گل آفتابگردان» و «کامیون جوهر»

برای بررسی و خرید آثار ترجمه شده غلامحسین سالمی می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

معبد سپیده دم – یوکیو می شیما

اسب های لگام گسیخته – یوکیو می شیما

زوال فرشته – یوکیومی شیما

برف بهاری – یوکیو می شیما

 

Tags: , , ,

گفتوگوی پاریس ریویو با ویلیام کندی نویسنده برجسته آمریکایی

رمان‌نویسی‌هنربسیارپیچیده‌ای است

سال بلو، من را به نویسندگی ترغیب کرد

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

مترجم: مژده امیری پارسا

آرمان- سرویس ادبیات و کتاب: نویسنده‌شدن ویلیام جوزف کندی (۱۹۲۸، آلبانی، نیویورک)، داستان عجیب‌وغریبی دارد، مثل جان کندی‌تول، که بعد از مرگش، رمان «اتحادیه ‌ابلهان»اش چاپ شد و برایش جایزه پولیتزر را به ارمغان آورد. ویلیام کندی هم بعد از پشت‌ سرگذاشتن سیزده ناشر، توانست رمان «گل آفتابگردان»اش را چاپ کند، که در کمال ناباوری‌، جایزه پولیتزر، جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا و جایزه پن‌فاکنر را از آن خود کرد. کندی با رمان «کامیون جوهر» که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد، عملا توانست خود را به‌عنوان نویسنده‌ای جدی معرفی کند؛ رمانی که با اقبال خیلی خوبی از سوی مردم و منتقدین مواجه شد، اما این اقبال دوامی نیافت تا چهارده سال بعد (۱۹۸۳) به سفارش و تشویق سال بلو، نویسنده نوبلیست آمریکایی-کانادایی که «گل آفتابگردان»‌اش را «رمانی به یادماندنی» توصیف کرده بود، توانست موفقیت ابدی را به سوی خود خوشآمد بگوید؛ رمانی که از سوی هرولد بلوم منتقد برجسته آمریکایی مورد ستایش قرار گرفت و در فهرست صدتایی رمان‌های بزرگ انگلیسی‌زبان قرن بیستم به انتخاب کتابخانه مدرن آمریکا قرار گرفت. همچنین در سال ۱۹۸۷ توسط هکتور بابنکو کارگردان آرژانتینی -با بازی مریل استریپ و جک نیکلسون- فیلم موفقی از روی آن ساخته شد. از ویلیام کندی تاکنون رمان‌های «کامیون جوهر» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه؛ و کیومرث پارسای، نشر روزگار) و رمان «گل آفتابگردان» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه) به فارسی ترجمه و منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی داگلاس آر.آلن و مونا سیمپسون، خبرنگاران پاریس‌ریویو با ویلیام کندی است که در سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۸ در کشور آلبانی انجام شده و مژده امیری‌پارسا از انگلیسی ترجمه کرده است.

 

موفقیت خیلی دیر به سراغتان آمد. رمان «گل آفتابگردان» توسط سیزده ناشر رد شد. چطور ممکن است کتابی که جایزه پولیتزر را دریافت کرد، توسط شمار زیادی ناشر رد شود؟

سیزده یادداشت عدم پذیرش. اتفاقی که افتاد این بود که من این کتاب را فروختم، بعد از آن ویراستار من چاپ را رها کرد. ویراستاری از جورجیا به من دادند و من گفتم «من یک ویراستار نیویورکی می‌خواهم.» آنها خوششان نیامد. ویراستار (خانم) خوبی بود منتها هر دو ماه یک‌بار به نیویورک می‌آمد. جورجیا از لحاظ مرکزیت فعالیت ادبی، پرت‌تر از آلبانی [مرکز ایالت نیویورک] است. آنطور که به خاطر دارم در مزرعه درخت گردو زندگی می‌کرد. نهایتا از هم جدا شدیم. در ضمن، اولین ویراستارم انتشار را دوباره از سر گرفت. خیلی هم مشتاق به برگرداندن من نبود. بنابراین نزد هنری رابینز که در یک مهمانی او را ملاقات کرده بودم، رفتم. هنری در این زمینه ویراستاری جنجالی بود. او ویراستار جان ایرونیگ و جویس کرول اوتس هم بود. هنری گفت «می‌تونم کتابتون رو ببینم.» کتاب را برایش فرستادم و در جواب نوشت که برای اضافه‌کردن من به لیستش اظهار تمایل دارد. یک هفته بعد که خواستم پیشش بروم، متوجه شدم در راه رفتن به محل کارش در مترو درگذشته. بنابراین بعد از آن به ناشری دیگر که اولین ویراستارم هم بود سرزدم. او یک‌جورایی علاقمند بود، گرچه ما اگر چند تغییر در کتاب به وجود می‌آوردیم می‌شد که چاپش کنیم. و بعد او هم رفت و من بارها زمین خوردم. دست تقدیر در شکل نشانه‌ای برای شوالیه با انجام مصاحبه‌ای با سال بلو حائل آمد؛ کسی که معلم خودم در روزنامه سن‌خوان بود. از همان سال‌های اول من را به نویسندگی ترغیب کرده بود. بنابراین خودش کار را به عهده گرفت. من هیچ اصراری نکردم، و بابت انجام این کار از او سپاسگزارم. نامه‌ای برای ویراستار قبلی‌ام در وایکینگ نوشت و گفت که فکر نمی‌کند برای آنها شایسته باشد که اجازه دهند نویسنده‌ای همچون کندی به گدایی ناشر بپردازد. دو روز بعد تماسی از طرف وایکینگ مبنی بر اینکه آنها قصد دارند «گل آفتابگردان» را چاپ کنند، دریافت کردم.

سال بلو چه تاثیری بر شما داشت؟

من سال بلو را زمانی که در دانشگاه ریوپیدراس تدریس می‌کرد ملاقات کردم. آن زمان من ویراستاری روزنامه جدید دیگری، سن‌خوان‌استار، را مدیریت می‌کردم، اما قبل و بعد از کار هنوز رمان می‌نوشتم. برای سال بلو فرستادمش و او قبول کرد در کلاسش حاضر شوم. پیشرفت مهمی بود و به نقدش به طور جدی اهمیت دادم. او گفت که نوشته‌ام «چاق» است؛ هر چیز را دوبار تکرار کردم و بیش از حد صفت به کار برده بودم. همچنین خاطرنشان کرد نوشته‌ام گاهی هم «دلمه‌شده» است. حق با او بود. چیزی که در موردش صحبت می‌کرد واقعا در نوشته‌ام غلط بود، تلاش برای استفاده از کلمه‌ای که کاملا صحیح هم نبوده و بنابراین به کل عبارت یا جمله گَند می‌زد. وقتی این نکته را متذکر شد، به کل متن کتاب رجوع کردم و آن را شکافتم. این کار، من را به یک ویراستار واقعی داستان، آن هم از متن خودم، تبدیل کرد. بعدها که معلم شدم این کار به دردم خورد. اگر نسبت به نوشته خودم باید سختگیر باشم، چرا نباید با نوشته‌های دیگران باشم؟ سال بلو همچنین از بخشنده‌بودن صحبت کرد. او بر این عقیده بود که یک نویسنده نباید نسبت به اثرش خسیس باشد، بلکه «بخشنده، همانند طبیعت» باشد. به نظر می‌آمد این اصل در دل رمان «اوگی‌مارچ»اش که با کلام و نظرها فراگسترده شده، هست. هیچ‌گاه چنین نویسنده‌ای نشدم، اما فکر می‌کنم برون‌ریزی احساسات قانون مهمی بود. هیچ‌گاه از زیاده‌نویسی ترس نداشتم، اصلا به آن فکر نمی‌کردم که صرفا به این خاطر که شما جمله‌ای نوشته‌اید باید معنایی داشته باشد یا اینکه جمله خوبی است تنها به این خاطر که شما آن را نوشته‌اید. می‌دانید، رمان «لگز» را هشت مرتبه نوشتم و هنگامی که هر دو آنها (پسرم و لگز) شش ساله شدند، «لگز» بلندتر از پسرم بود. عکسی از هردو آنها کنار هم دارم. یک روز سال بلو داشت همان قسمت از یک داستان را که برگشته بودم و از نو چیزهایی که پیشنهاد داده بود تغییر بدهم از نو نوشتم می‌خواند نگاهی به من انداخت و گفت «ببین اینو می‌شه چاپش کرد.» هیچ‌کس تا‌به‌حال چنین چیزی را درباره هرآنچه که قبلا نوشته بودم نگفته بود، بنابراین از آنجا بیرون زدم و به خانه برگشتم و با همسرم و چندتا از دوستانم این مهم را جشن گرفتم. طی‌کردن این همه راه طولانی- دوازده سال نویسندگی در تاریکی- بعد از آن، ناگهان شنیدن آن از شخصی برجسته مثل سال بلو، خب، من را در سطحی متفاوت از نویسنده‌بودن قرار داد. او، این شاگردی را تایید کرد، به وضعیت شخص باتجربه تبدیل کرد و من نوشتن را دنبال کردم.

آیا تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که این تخصص من نیست، واقعا باید کار دیگری انجام بدهم؟

نه، هیچ‌گاه به این فکر نکردم. بعدازظهرهای پنج‌شنبه وقتی که در روز مرخصی خود در یونین‌تایمز آلبانی بودم و منتظر بودم که کرکره افکارم پایین کشیده شود و به اینکه امروز تعطیلی افکار است پی ببرد همیشه می‌گفتم مجبوری حرامزاده‌ها را کنار بزنی. اصلا نمی‌دانستم حرامزاده‌ها چه کسانی هستند فقط می‌دانستم که باید یکی را از بین ببری. حتی مجبوری تخیل گیج‌کننده خودت را هم برای پی‌بردن به اینکه چه چیزی را می‌خواهی بگویی و چطور بگویی و در ناشناخته‌ها به پیش بروی از بین ببری. همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

حس مکان در داستان شما چقدر اهمیت دارد؟ پورتوریکو و آلبانی چه تاثیری بر داستان شما داشتند؟

داستان‌های کوتاهی که در پورتوریکو نوشتم به نظر پژواک آنچنانی نداشتند، فکر می‌کنم به این خاطر که کمبودی از حس مکان تاریخی داشتم. این داستان‌ها نمایانگر آنچه یودورا ولتی رمان «جزیره کاپری» را نامگذاری کرد، داستانی گذرا که می‌تواند در پاریس یا شهر هونولولو آغاز شده باشد، تمامی اتفاقات در یک ویلا یا یک پناهگاه اتفاق می‌افتد. بی‌مایگی بیداد می‌کند. در اصل سریال بود. «خشم‌و‌هیاهو»ی فاکنر را بارها و بارها خواندم و تلاشم بر این بود که بفهمم او چطور این اثر را خلق کرده بود. دیدن اینکه او چطور این‌همه اطلاعات راجع به گروهی از مردم داشت و همزمان هماهنگی بی‌نقصی را با چنین بیان ابتکارآمیز چشمگیری به نمایش می‌گذارد. می‌خواستم به هر مکانی که درباره‌اش نوشته بود با روشی مشابه پی ببرم؛ و معتقدم که کتاب بیش از هر چیز دیگری من را به سمت حس مکان هدایت می‌کند. هنگامی که هنوز در سن‌خوان مشغول بودم نوشتن درباره آلبانی را شروع کردم و به اندک‌بودن دانشم حتی راجع به شهر خودم پی بردم. هنگامی که برای زندگی به آلبانی بازگشتم خود را در تاریخش غرق کردم و هنوز هم اطلاعاتم راجع به این مکان کامل نشده است. برخی گفته‌اند که «گل آفتابگردان» می‌تواند به هر مکانی تعلق داشته باشد؛ چراکه یک عام‌گرایی در مورد آن وجود دارد؛ و شنیدن این باعث خوشحالی است. اما «گل آفتابگردان» نمی‌تواند در جزیره کاپری یا هونولولو اتفاق افتاده باشد. هر شهری محله پست و سفارتخانه یا اتومبیل بارکشی که با صدای ناهنجاری جلب توجه کند ندارد؛ چیزی که فرانسیس فیلان را تبدیل به آنچه که بوده کرد. حتی تبدیل‌شدن به یک کاتولیک ایرلندی در آلبانی با ایرلند هم مشابه نیست.

برجسته‌ترین شخصیت‌های رمان شما جویندگانی هستند که در پی یک حقیقت یا معنا یا تجربه‌ای ورای روزمر‌گی‌های زندگی هستند. آیا شما متوجه تغییری در دیدگاه جهانی خود به عنوان پی‌آمد خلق این شخصیت‌ها و به حرکت‌درآوردن آنها در یک سری از تجربه‌های زندگی شده‌اید؟

گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافلگیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید. در رمان «لگز» من بی‌نهایت مجذوب آموزش دیدگاه‌ها نسبت به گانگسترها شدم. هنگامی که «قمار بزرگ بیلی فیلان» را نوشتم به آنچه درباره عرفان و توافق فکر می‌کردم، پی بردم. احساس می‌کنم «گل آفتابگردان» به من شانس اندیشیدن درباره دنیایی را داد که مردم آن را بی‌ارزش می‌یابند. به واقع کسی که هیچ نظری درباره آوارگی، در راه‌ماندن یا گُم‌شدن بدون خانواده ندارد، اصلا به آنها فکر نکرده است. گرچه در این‌باره نوشته بودم، اما جزئیات دقیق‌تر چنین زندگی‌ای بی‌درنگ در خیالم نمی‌آمد تا وقتی که به طور جدی درباره اینکه خوابیدن روی علف در شبی زمستانی، سپس یخ‌زده بیدارشدن در گوشه‌ای از پیاده‌رو، چه معنایی دارد، فکر کردم. بصیرتی این‌چنینی جزئی از چارچوب در حال پیشرفت شما در دنیا می‌شود. و اگر به بیماری آلزایمر و وت‌برین مجال خودنمایی ندهید، می‌توانید کتاب‌های بهتری را بنویسید. فکر می‌کنم که برخی از نویسندگان، بعد از به اوج‌رسیدن، خیلی زود اُفت می‌کنند. به‌نظرم اسکات فیتزجرالد نمونه خوبی است. او در اواخر زندگی مشغول نوشتن کتاب جالبی به نام «آخرین قارون» بود، اما فکر نمی‌کنم بهتر از موفقیتش در «گتسبی بزرگ» یا «لطیف است شب» باشد. اما اگر زنده بمانید و بتوانید جدیت خود را حفظ کنید، فکر می‌کنم هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید شما قادر به لغو اعتبار آثار اولیه خود نیستید. مقاله توماس مان درباره رمان‌نویس پرکار آلمانی -تئودور فونتانه- را به یاد می‌آورم، کسی که معتقد بود تا حدود سن ۳۹ سالگی دیگر تکمیل شده است. اما تا دوران کهنسالی زندگی کرد و شاهکار خود «افی بریست» را در سن هفتادوشش سالگی منتشر کرد. من به بلوغ و رشد ظرفیت خیال اعتقاد دارم و بر اینکه رو به نزول نیستم مصر هستم و اینکه کتاب بعدی بهتر از آخری خواهد بود. این احتمال دارد یا ندارد، اما شکی ندارم که الان بیشتر از آنچه تابه‌حال بوده درباره چگونه‌ رمان‌نوشتن و معنای زنده‌ماندن می‌دانم. حال آیا معیار دیگری از وجودم کمرنگ شده است و از برانگیختن ذهنم هنگامی که در موفقیتی شگرف جلوگیری می‌کند، نمی‌توانم چیزی بگویم.

آیا توصیه‌ای برای نویسندگان جوان، روشی برای شروع یا روشی برای مشاهده اثری دیگر همانطور که به کمال می رسد دارید؟

فکر می‌کنم که یک نویسنده، خانم یا آقا، باید زبان، هستی و حس مکان را کشف کند و نه اینکه تلاش کند اثرش تنها بر پایه تجربه شخصی باشد. تجربه شخصی به‌عنوان یک جوان بسیار محدود است. نوشته مهمی از ویلیام فاکنر در دست است مبنی بر اینکه مشکلات کودکان ارزش نوشتن ندارد. این در نوجوانی و بلوغ جنسی زودرس هم صدق می‌کند. این به این معنا نیست که کودکان در رنج، موضوعات مهمی نیست، بلکه چیزی که شما نیاز دارید یک هستی و روشی برای نزدیک‌شدن به آن است. اگر این دو را بیابید، همه‌چیز شگفت‌انگیز می‌شود. درواقع این مربوط به روشی است که آن را بیان می‌کنید، نه خود بیان‌کردن. حسی از هستی فرد و نه تجربه او است و این سرچشمه‌ای است که در کلام ترجمه می‌شود. این حسی از پاسخگویی است که در تضاد با مساله است. بسیاری از آثار ادبی بزرگ درآن سطحی از پاسخگویی که جزء اصلی برخی آثار بزرگ مدرن هستند نیز قرار دارند. لئوپولد و مالی بلوم [شخصیت‌های رمان اولیس جویس] به دنیاهایشان با کلامی استثنایی پاسخ می‌دهند. کلام نابوکوف که دیگر جای حرف باقی نمی‌گذارد. از کلام جان چیور دوری جویید زیرا کاری که بیرون می‌آید به پوچی می‌گراید، اما هنوز هم با آن جملات زرین میان نویسندگان ماندنی‌ترین است.

قبلا اشاره کردید که برای پول رمان نمی‌نویسید؛ برای چه رمان می‌نویسید؟

به یاد دارم در سال ۱۹۵۷ در رابطه با موفقیت جک کرواک با رمان «در جاده» در تایمز مطلبی را می‌خواندم. احساس کردم چیزی که می‌خواستم را نه در خبرنگاری بروز می‌دادم و نه در داستان‌های کوتاهی که نوشته بودم. تصوری گیرا از هیچ‌چیز نداشتم، بااین‌حال تنها روشی را که تابه‌حال به‌کار گرفتم می‌شناختم که آن هم این بود که زمان و مکانی را در اختیار تخیلم برای گسترش و برای مشاهده چیزهای اطرافم قرار می‌دادم. همچنین احساس می‌کردم که نه‌تنها یک رمان بلکه یک مجموعه‌ای از رمان را که داستان‌هایش به‌هم مرتبط باشد می‌خواهم بنویسم. نمی‌دانم چگونه، اما این حس کهنه همیشه با من هست. روز بعد به جمله‌ای که قبلا برای خودم نوشته بودم برخوردم «رمان آلبانی بزرگ.» به گذشته مربوط می‌شد، نمی‌توانم حتی به خاطر بیاورم. خیلی قبل از اینکه «لگز» را بنویسم، حتی قبل از «کامیون جوهر». باید در اواسط شانزده سالگی بوده باشم. و این درنتیجه اولین برخورد من با تاریخ آلبانی بود.

چه احساسی دارید وقتی کتابی را به اتمام می‌رسانید؟

روزی را به خاطر می‌آورم که «گل آفتابگردان» را تمام کردم آمدم پایین و گفتم «خلاص شدم.» همسرم و یکی از دوستان خوبم آنجا حضور داشتند؛ بیشتر کتاب را خوانده بودند و پایان داستان را هم نشستند و شروع به خواندن کردند. آنطور که باید و می‌خواستم جوابم را ندادند. حال اینکه من داشتم به خواننده‌ای خیالی که چیزی را که هر نویسنده‌ای انتظار شنیدنش دارد فکر می‌کردم: این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام. می‌دانستم اشتباهی دارم، اما نمی‌دانستم کجا بود؛ می‌دانستم که جزئیات قسمت پایانی باید خیلی پروپیمان‌تر باشد. هم در این فکر بودم و هم در فکر واکنش معیوب آنها. بعد از شام به طبقه بالا بازگشتم و بخش پایانی را بازنویسی کردم و این‌بار یک صفحه و نیم به آن افزودم. آوردمش پایین و بعد آنها گفتند: «این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام.»

 

برای بررسی و خرید کتاب گل آفتابگردان اثر ویلیام کندی از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

Tags: , , ,

Pin It on Pinterest