No products in the cart.

Category Archives: نگاه در مطبوعات

اخبار مربوط به انتشارات نگاه و کتاب ها در مطبوعات

حمید مصدق، پر تیراژترین شاعر معاصر

حمید مصدق، پر تیراژترین شاعر معاصر

مجموعه اشعار ۵ شاعر معاصر حمید مصدق، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، سیمین بهبهانی و احمد شاملو در مؤسسۀ انتشارات نگاه و در قالب و قطع متفاوت منتشر شد. قطع این کتاب‌ها پالتویی است. طرح جلدهای این پنج مجموعه، اثر بهزاد خورشیدی است.

مجموعه اشعار حمید مصدق در ۷۷۲ صفحه، شمارگان سه هزار نسخه و با قیمت ۴۰ هزار تومان منتشر شده است.

 

این یادداشت را می‌توانید در مجله‌ی کتابستان، شماره پنجم – بهمن ماه ۱۳۹۵ – دنبال کنید.

 

Tags: , ,

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر مؤسسۀ انتشارات «نگاه»

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه»

شعر هنوز هم در زندگی عادی جریان دارد

نویسنده : میترا صالحی
روزنامه فرهیختگان – شماره ۲۱۶۰

اخیرا مجموعه اشعار شاعران بزرگ شناخته شده ایرانی با عنوان «شعر معاصر ایران» از سوی انتشارات «نگاه» وارد پیشخوان کتابفروشی‌ها شده است. این مجموعه مشتمل بر آثار شاعران معاصر ایرانی و کشورهای دیگر است که پنج جلد آن به تازگی منتشر شده و باقی مجلدها قرار است در سال آینده منتشر شود، به همین بهانه با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه» به گفت‌وگو نشسته‌ایم‌.

ظاهرا ایده گردآوری و انتشار این مجموعه از سال‌ها پیش در ذهن شما وجود داشته، درست است؟
همین‌طور است، در واقع فکر گردآوری و تدوین چنین مجموعه‌ای از ۲۵ سال پیش در من شکل گرفت، تصمیم داشتم آثار شاعران معاصر ایران که هریک به فراخور مولفه‌هایی که داشته‌اند و توانسته‌اند به نوعی بر ادبیات معاصر ما تاثیر داشته باشند را منتشر کنم. تا اینکه اخیرا این خواسته به مرحله تحقق رسید و این مجموعه مشتمل بر آثار ۳۵ شاعر معاصر به چاپ رسیده است. به‌طور کلی پنج جلد این مجموعه مشتمل بر «شمس لنگرودی»، «نصرت رحمانی»، «سیدعلی صالحی»، «رهی معیری» و «محمدعلی بهمنی» اخیرا منتشر شده و پنج مجموعه دیگر از قبیل «نادر نادرپور»، «ژاله اصفهانی»، «یدالله رویایی»، «حسین منزوی»، «شهریار» و «محمدعلی سپانلو» هم بعد از عید نوروز امسال در بازارهای کتاب عرضه می‌شوند.

اساسا ضرورت تدوین چنین مجموعه‌ای چه بوده است؟
احساس می‌کردم خلأ چنین مجموعه‌ای در حیطه ادبیات معاصر ما خالی است و هرچه پیشتر آمدیم که شناخت کافی نسبت به این چهره‌های شاخص ادبی وجود داشته باشد به چشم نمی‌خورد، به‌ویژه امروز که بین کتاب و جوانان تا حدودی فاصله افتاده و بیشتر از آن که کتاب مردم را مشغول نگاه دارد، شبکه‌های مجازی است که وقت افراد را می‌گیرد. با این‌حال نمی‌توان میزان تاثیرگذاری شاعران معاصر را در تاریخ ادبیات ما نادیده گرفت. از این‌ها گذشته وقتی ایده شکل‌گیری چنین مجموعه‌ای به ذهنم رسید به این مساله فکر کردم که اگر یک فرد علاقه‌مند بخواهد روی اشعار و شیوه و سبک هرکدام از این شاعران به پژوهش بپردازد منبع موثقی در دست ندارد، به‌عنوان مثال اگر کسی بخواهد درباره «فریدون توللی» تحقیق کند با کمبود منابع در این زمینه برمی‌خورد، چون پیش از این مجموعه، کتابی درباره توللی چاپ نشده بود که فرد بتواند به آن مراجعه کند. حالا انتشار چنین مجموعه‌ای صرف‌نظر از دیگر ویژگی‌هایی که دارد طبعا می‌تواند دستمایه مطلوبی برای پژوهش روی شعر معاصر هم باشد.

به نظرم یکی از مولفه‌های این مجموعه انتشار هرجلد در قطع پالتویی است، این مساله باعث می‌شود خریداران به سهولت کتاب را با خود حمل کنند؟
ما هم زمانی که می‌خواستیم مجلدهای این مجموعه را در قطع پالتویی منتشر کنیم به این مساله فکر کرده بودیم، ضمن اینکه در گردآوری و انتشار این مجموعه تلاش کرده‌ایم تمام استانداردهای جهانی را به کار بگیریم تا بتوانیم اثری شاخص ارائه دهیم.

طی سال‌های اخیر شاهد غلبه آثار داستانی بر بازار کتاب بوده‌ایم، در واقع تجربه فروش و اقبال مخاطب این نکته را اثبات کرده که اغلب مخاطبان کتابخوان بیشتر به سمت وسوی مطالعه آثار داستانی علاقه‌مندند و مجموعه‌های شعر در انزوا قرار گرفته‌اند، نظر شما در این باره چیست؟
ببینید ما در کشوری زندگی می‌کنیم که پیشینه طولانی در حیطه شعر دارد، شعر همیشه و در تمام برهه‌ها در زندگی روزمره ما جاری و ساری بوده و تاثیرگذاری شعر در زندگی ایرانیان را نمی‌توان نادیده گرفت. اما اینکه می‌گویید در سال‌های اخیر بازارهای کتاب از مجموعه داستان‌ها و رمان‌ها اشباع شده تا حدودی درست است، درعین‌حال فراموش نکنیم اگر مخاطبان نسبت به خواندن آثار داستانی گرایش بیشتری دارند به این خاطر است که آثار داستانی به دلیل ویژگی‌هایی که دارند آسان‌تر قابل فهم هستند و طبعا شعر همیشه مخاطبان خاص داشته و هر کسی نمی‌تواند به مقصود شاعر از یک شعر پی ببرد.

پس شما این مساله را قبول ندارید که امروز شعر از جریان عادی زندگی خارج شده است؟
نه من این‌طور فکر نمی‌کنم، در عین‌حال باید به این مساله توجه داشته باشیم که وضعیت شعر امروز فقط مختص کشور ما نیست، در همه جای دنیا شرایط به این شکل است و شعر همیشه مخاطبان محدود و معدودی داشته است. نکته بعدی شرایط نامساعد حوزه نشر است که آن هم فقط به کشور ما محدود نمی‌شود، به‌عنوان مثال تیراژ کتاب در کشورهای دیگر مثل اتریش، آلمان، اسپانیا و… هم پایین آمده و افت کرده است. یک بخش این معضل هم به کمرنگ شدن پاتوق‌های فرهنگی و در مقابل، پررنگ شدن شبکه‌های مجازی در زندگی مردم برمی‌گردد.

راه‌ کارتان برای مرتفع کردن معضل افت تیراژ چیست؟
به نظرم باید تمهیدی اندیشیده شود تا هیات امنا کتابخانه‌های عمومی و فرهنگسراها به خرید کتاب‌های بیشتری از ناشران بپردازند، این خرید هم باید عادلانه و از طیف‌های مختلف ناشران صورت بگیرد تا هم به وضع نابسامان نشر کمکی شود و هم مخاطبان بیش از این به سمت‌وسوی کتابخوانی ترغیب شوند ولی اگر قرار باشد به شکل گزینشی از برخی ناشران کتاب خریده شود طبعا برآیند مثبتی در پی نخواهد داشت.

Tags: ,

گل آفتابگردان، کتابی برای همه‌ی زمان‌ها

گل آفتابگردان، کتابی برای همه‌ی زمان‌ها

کریستوفر لهمن هاپت

مترجم: پریا لطیفی خواه

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

«گل آفتابگردان» چهارمین رمان منتشرشده ویلیام کندی و سومین اثر این نویسنده آمریکایی است که ماجرایش در آلبانی، محل زندگی و تدریس او (در دانشگاه نیویورک) می‌گذرد؛ جایی که نویسنده نه‌تنها به خوبی کف دست‌هایش آن را می‌شناسد بلکه تمام کابوس‌هایش نیز در آنجا شکل می‌گیرند.

داستان «گل آفتابگردان»- که به یکی از افراد خانواده «گل آفتابگردان» اشاره دارد- یادآور چند روز از زندگی یک دائم‌الخمر بیکار اهل آلبانی است؛ که قبلا در لیگ اصلی تیم بیسبال، مدافع خط سوم بود و استعداد خوبی در دوندگی داشت، که ظاهرا بیشتر برای فرار از مشکلات به دردش می‌خورد، اگرچه حالا بلندپروازی‌های او، در اوج دوران رکود اقتصادی راه به جایی نبرده بود.

رمان که پیرنگ و پردازش داستانی بسیار غنی و قوی دارد، با نزاع خشونت‌آمیزی بین یک گروه از لژنیورهای آمریکایی غارتگر و عده‌ای ولگرد در محله افراد بی‌خانمان شکل می‌گیرد. داستان به خوبی حال‌وهوای آلبانی در دهه ۱۹۳۰ را به تصویر می‌کشد؛ خصوصا ویژگی‌های اجتماع ایرلندی‌تبار این شهر را به خوبی بیان می‌کند؛ به ویژه در آن دوران که داستان رمان در آن می‌گذرد بسیار تحت‌تاثیر سیاست‌های شهر قرار داشت. کتاب در زمینه سرپیچی از هنجارها بسیار خوب عمل می‌کند؛ از آمیختن مسائل با احساسات گرفته تا پیش‌پا جلوه‌دادن «زندگی آدم‌های بیکار و ولگرد.»

فرانسیس فیلان، شخصیت سرکوب و طردشده داستان، دلایل بسیاری دارد برای اینکه ولگرد و تنبل و بیکار بشود. سال‌های قبل زمانی که در خط راه‌آهن آلبانی مشغول به کار بود، در روز اعتصاب به دستمزد کارگران، سنگی به سمت یکی از کارگردانی که اعتصاب را شکسته بود پرتاب کرد که منجر به مرگ او شد. و به همین دلیل فرانسیس مجبور شد از شهر خود بگریزد. چند سال بعد، بعد از مدتی دوباره به خانه برمی‌گردد، اما این‌بار حادثه‌ای دیگر باعث می‌شود که برای ۲۲ سال دیگر از خانواده خود فرار کند. حادثه مربوط به مرگ پسر ۱۳ روزه‌اش می‌شود که از دست فرانسیس لیز می‌خورد و گردنش می‌شکند. به نظر می‌رسد که از آن لحظه به بعد فرانسیس در تمام این داستان محکوم به قتل و کشتن است.

البته در این داستان فقط به این دو اتفاق اشاره شده تا به نوعی علت اینکه چرا فرانسیس فیلان تبدیل به یک ولگرد شده را برای خواننده شرح دهد و کل داستان مربوط به زندگی و اتفاقاتی است که برای او در طول زندگی‌اش در خیابان‌های آلبانی اتفاق می‌افتد.

بااین‌حال اشتباهات فرانسیس در انجام این قتل‌ها، ارتباطی با احساس حقارت و گناه شخصیت اصلی داستان ندارد، این احساسات درونی که تاثیر بسیار قوی روی فرانسیس گذاشته است عملا به سمت‌وسویی کشیده می‌شود که این شخصیت را به عنوان نمونه جهانی یک انسان محکوم به انجام گناه جلوه دهد. و برعکس، صرف‌نظر از اینکه فرانسیس چقدر کند و بطئی در حال غرق‌شدن در شرایطی است که سرنوشت برایش رقم زده است- صرف‌نظر از اینکه این شخصیت به عنوان یک دائم‌الخمر بیکار و ولگرد، تا چه اندازه در چشم دیگران آرام‌آرام در حال تخریب‌شدن است- ویلیام کندی، نویسنده، به کار خود ادامه می‌دهد و ذره‌ذره طعم یک سری لذت‌های آنی زنده‌بودن و لذت‌بردن از زمان حال را به او می‌چشاند.

«گل آفتابگردان»، شاهکار ویلیام کندی، به راحتی می‌تواند روی پای خود بایستد، بدون اینکه برای ادامه زندگی به سری کتاب‌های «چرخه آلبانی» متکی باشد: کتاب‌هایی که تاکنون به هشت عنوان رسیده است. کندی در سال ۱۹۶۳ به شهر آلبانی رفت و گزارش‌هایی درباره آن شهر نوشت و پس از آن کتاب «آه آلبانی» را درباره مردم و خصلت‌های این شهر که پایتخت ایالت نیویورک بود و چهار قرن قدمت داشت منتشر کرد. ویلیام کندی اغلب مایه‌های داستانی خود را از این شهر گرفته است. داستان‌های او مملو از آدم‌های مطرود، سرخورده، رو به سقوط و زندگی‌های پوسیده است. او با نوشتن رمان «قمار بزرگ بیلی فیلان» برای نخستین‌بار خانواده فیلان را وارد داستان‌هایش کرد که در رمان‌های بعدی‌اش نیز حضور دارد.

* روزنامه‌نگار و رمان‌نویس آمریکایی

برای خرید و بررسی کتاب گل آفتابگردان از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

Tags: ,

»گل آفتابگردان« مرثیه‌ای برای انسان

»گل آفتابگردان« مرثیه‌ای برای انسان

غلامحسین سالمی

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

 

ویلیام کندی از سال‌های آغازین جوانی آرزو داشت روزنامه‌نگار شود. ابتدا گزارشگر ورزشی شد، در دوره خدمت سربازی‌اش در اروپا، خبرنگار روزنامه‌ای نظامی‌ شد و پس از پایان خدمت، به تایمز‌یونیون پیوست. در ۱۹۵۹ سردبیر سان‌خوان‌استار شد. دو سال بعد از روزنامه‌نگاری کنار گرفت و تمام وقت به داستان‌نویسی پرداخت. کندی دوره‌ای زیرنظر سال بلو (نویسنده نوبلیست کانادایی- آمریکایی) گذراند و هم او بود که به استعداد داستان‌پرادزی‌اش پی بُرد. سال بلو درباره او گفته که استعداد بی‌نظیری در پرداخت مواد خام داستان دارد و از پیش‌پاافتاده‌ترین وقایع، داستانی می‌سازد که خواننده را شگفت‌زده می‌کند.

نخستین رمان کندی «کامیون جوهر» بود که به اعتصاب کارکنان یک روزنامه می‌پردازد؛ داستانی بسیار روشن و روان و پر از لحظه‌های ناب شاعرانه. بعدها به دلیل علاقه‌اش به سینما، به نوشتن فیلمنامه روی آورد. برای فرانسیس فورد کاپولا، سناریوی فیلم «باشگاه پنبه» را نوشت و سپس فیلمنامه «گل آفتابگردان» را بر اساس رمان «گل آفتابگردان»اش برای هکتور بابنکو نوشت که فیلم آن با بازی درخشان جک نیکلسون و مریل استریپ روی پرده سنیما رفت و برای هر دو بازیگر، نامزدی اسکار را به ارمغان آورد. ویلیام کندی با سری کتاب‌های «چرخه آلبانی»‌اش، که مجموعه‌ای شامل هشت کتاب است، و «گل آفتابگردان» هم از این سری کتاب‌هاست، شناخته می‌شود؛ مجموعه‌ای که از کندی چهره‌ای ملی و جهانی ساخت، هم‌چون فاکنر با شهر خیالی «یوکناپاتافایا»، مارکز با «ماکاندو»، جویس با «دوبلین» و سال بلو با «شیکاگو»، تاجایی‌که جاناتان یاردلی منتقد برجسته آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر نقدنویسی، استفاده از شهر آلبانی به‌عنوان زمینه داستان‌ها را به‌عنوان تصویری از یک شهر تنها که در ادبیات داستانی آمریکا یکتاست توصیف کرده است.

«گل آقتابگردان» مرثیه‌ای است برای انسان‌های واخورده، عشق‌های از دست‌شده و زندگی‌های پوچ که هیچ تکیه‌گاهی ندارند. کتاب از شهری خیالی می‌گوید که البته چندان هم خیالی نیست. سلسله‌نوشته‌ای که ویلیام کندی با محوریت شهری «آلبانی» نیویورک ارایه می‌دهد، همه مربوط به این شهر است؛ شهری که وجود دارد، اما خیالی هم هست. این شهر پر است از آدم‌های واخورده، از همه‌جا رانده‌شده، سیاستمداران دروغ‌پرداز، زندگی‌های از درون‌پوسیده ولی در ظاهر پرزرق‌وبرق با رنگ‌ولعابی فریبنده. کندی با قلم توانای خود توانسته است در نقشه اساطیری ایالات متحده آمریکا، جایی دلپذیر را بیافریند، آن‌هم در گوشه‌ای از نقشه که یادآور خاطرات ملی آمریکایی‌هاست، در کلان‌شهر پیوسته در حال مبارزه برای ماندن و بقا.

«گل آفتابگردان» روایت دوران رکود اقتصادی ایالات متحده پس از پایان‌گرفتن جنگ دوم جهانی است. داستانی پر از لحظه‌های ناب و زنده از زندگی روزمره اهالی آلبانی‌، که در آن بیگانگی انسان از خود و سرنوشتش به زیبایی تمام به تصویر کشیده شده؛ حکایت زندگی‌ای که مسخ می‌شود و انسان را به ورطه هلاک می‌کشاند؛ کاری خارق‌العاده و سرشار از رنگ‌ و نور و تباهی. کندی چنان لحظه‌لحظه‌های زندگی قهرمانان کتابش را به خواننده نشان می‌دهد که انگار در قلمش دوربین کار گذاشته است، شاید هم این چیره‌دستی به خاطر تسلط او در فیلمنامه‌نویسی و آشنایی‌اش با سینما باشد.

شخصیت اصلی داستان، فرانسیس فیلان است که در دوران جوانی قهرمان بیس‌بال (ورزش ملی آمریکاییان) بوده و در اثر یک بی‌توجهی و بی‌مبالاتی، کودکش جرالد که توی بغلش بود، از توی قنداق سُر می‌خورد، می‌افتد و می‌میرد. در پی این حادثه، فرانسیس خانه و زندگی و زن و فرزندان خود را رها می‌کند و از همه آنها می‌گریزد، به زاغه‌نشینی و ولگردی پناه می‌آورد و همنشین معتادان به الکل و انسان‌های تهیدست و فرودست می‌شود؛ گرسنگانی که حتی شبانه‌روزشان را فقط با خوردن یک دانه پیاز سر می‌کنند. داستان در دوران بحران اقتصادی و تورم می‌گذرد، فقر و کمبودهای ناشی از جنگ دوم جهانی و قاچاق نوشیدنی‌های الکلی، و ترکتازی‌های گانگسترهایی همچون آلکاپونه، جک دایموند، مشهور به «پا»، گروه بسیار با فقر و تنگدستی دست به گریبان‌اند که حتی برای داشتن لقمه‌ای نان به هر خفت‌وخواری‌ای تن درمی‌دهند، مثل پول‌گرفتن برای آتش‌زدن آلونک‌های کسان درمانده‌ای همچون خودشان. در جای‌جای این داستان فقر چهره نشان می‌دهد و نقش اول را برعهده دارد. فرانسیس که می‌خواهد از گذشته نامطلوب خود بگریزد، به الکل پناه می‌آورد. او با هلن آشنا می‌شود، درمانده‌ای مثل خودش که فقر او را نیز دربه‌در کوچه و خیابان کرده است. داستان از اینجا شروع می‌شود که فرانسیس فیلان در قسمت پشتی کامیون لکنته‌ای نشسته، که از جاده‌های پرپیچ‌وخم گورستان سنت‌آگنس می‌گذرد. فضای گورستان، با بناهای یادبود بی‌شمار و سنگ‌قبرهایی یک‌شکل و یک‌اندازه، حالتی وهم‌آلود دارد. بخش گور افراد سرشناس که روزی کیاوبیایی داشتند، با آن مقبره‌های عظیم محکم، یادآور بخش‌هایی از بنای عظیم و باستانی آکروپولیس یونان است. در بخش عادی نیز گورهایی با سنگ‌قبرهای ساده و صلیب‌های معمولی دیده می‌شود. افراد خانواده فرانسیس در این گورها مدفون هستند.

پدر فرانسیس از گور مسیر راه‌رفتن پسرش را تعقیب می‌کند که آرام به سوی شکاف زیر شمشادها می‌رود؛ جایی که پسر کوچکش جرالد مدفون است. این موضوع که زنده‌ها ناخودآگاه به جانب افراد مرده فامیل خودشان کشیده می‌شوند، بی‌آنکه از محل دفنشان اطلاعی داشته باشند همیشه باعث شگفتی می‌شود. و حالا فرانسیس، مصمم به آن‌سو می‌رفت و با هر گام، فاصله بین پدر و پسر، بین مرگ ناگهانی و گناه مستمر را از میان برمی‌داشت، با این‌همه فرانسیس چندان خشنود نیست و رویش را به طرف دیگر برمی‌گرداند و نمی‌خواهد چشمش به گور پسر نوزادش بیفتد. از روزی که بچه در قنداق سُر خورد و افتاد زمین و مُرد، تا امروز، مستقیما با او رویارو نشده بود. حالا هم دلش نمی‌خواست با او روبه‌رو شود. از سوی دیگر جرالد در گور، چشم به نزدیک‌شدن پدرش داشت و با خود می‌اندیشید که هنگام ملاقات چه واکنشی باید از خود نشان دهد که صحیح باشد. آیا باید تمام گناهان این مرد را ببخشد، نه برای اینکه او را انداخته، چون این فقط یک حادثه بوده، بلکه برای ترک خانواده، برای فرار نامردانه‌اش، وقتی که ثبات قدم لازم بود. ولی جرالد خبر نداشت که در وجود فرانسیس چه می‌گذرد. و چنین است که فرانسیس در دنیای مالیخولیای خودش می‌ماند و در عالم دیگر سیر می‌کند.

* مترجم آثار ویلیام کندی: «گل آفتابگردان» و «کامیون جوهر»

برای بررسی و خرید آثار ترجمه شده غلامحسین سالمی می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

معبد سپیده دم – یوکیو می شیما

اسب های لگام گسیخته – یوکیو می شیما

زوال فرشته – یوکیومی شیما

برف بهاری – یوکیو می شیما

 

Tags: , , ,

گفتوگوی پاریس ریویو با ویلیام کندی نویسنده برجسته آمریکایی

رمان‌نویسی‌هنربسیارپیچیده‌ای است

سال بلو، من را به نویسندگی ترغیب کرد

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

مترجم: مژده امیری پارسا

آرمان- سرویس ادبیات و کتاب: نویسنده‌شدن ویلیام جوزف کندی (۱۹۲۸، آلبانی، نیویورک)، داستان عجیب‌وغریبی دارد، مثل جان کندی‌تول، که بعد از مرگش، رمان «اتحادیه ‌ابلهان»اش چاپ شد و برایش جایزه پولیتزر را به ارمغان آورد. ویلیام کندی هم بعد از پشت‌ سرگذاشتن سیزده ناشر، توانست رمان «گل آفتابگردان»اش را چاپ کند، که در کمال ناباوری‌، جایزه پولیتزر، جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا و جایزه پن‌فاکنر را از آن خود کرد. کندی با رمان «کامیون جوهر» که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد، عملا توانست خود را به‌عنوان نویسنده‌ای جدی معرفی کند؛ رمانی که با اقبال خیلی خوبی از سوی مردم و منتقدین مواجه شد، اما این اقبال دوامی نیافت تا چهارده سال بعد (۱۹۸۳) به سفارش و تشویق سال بلو، نویسنده نوبلیست آمریکایی-کانادایی که «گل آفتابگردان»‌اش را «رمانی به یادماندنی» توصیف کرده بود، توانست موفقیت ابدی را به سوی خود خوشآمد بگوید؛ رمانی که از سوی هرولد بلوم منتقد برجسته آمریکایی مورد ستایش قرار گرفت و در فهرست صدتایی رمان‌های بزرگ انگلیسی‌زبان قرن بیستم به انتخاب کتابخانه مدرن آمریکا قرار گرفت. همچنین در سال ۱۹۸۷ توسط هکتور بابنکو کارگردان آرژانتینی -با بازی مریل استریپ و جک نیکلسون- فیلم موفقی از روی آن ساخته شد. از ویلیام کندی تاکنون رمان‌های «کامیون جوهر» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه؛ و کیومرث پارسای، نشر روزگار) و رمان «گل آفتابگردان» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه) به فارسی ترجمه و منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی داگلاس آر.آلن و مونا سیمپسون، خبرنگاران پاریس‌ریویو با ویلیام کندی است که در سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۸ در کشور آلبانی انجام شده و مژده امیری‌پارسا از انگلیسی ترجمه کرده است.

 

موفقیت خیلی دیر به سراغتان آمد. رمان «گل آفتابگردان» توسط سیزده ناشر رد شد. چطور ممکن است کتابی که جایزه پولیتزر را دریافت کرد، توسط شمار زیادی ناشر رد شود؟

سیزده یادداشت عدم پذیرش. اتفاقی که افتاد این بود که من این کتاب را فروختم، بعد از آن ویراستار من چاپ را رها کرد. ویراستاری از جورجیا به من دادند و من گفتم «من یک ویراستار نیویورکی می‌خواهم.» آنها خوششان نیامد. ویراستار (خانم) خوبی بود منتها هر دو ماه یک‌بار به نیویورک می‌آمد. جورجیا از لحاظ مرکزیت فعالیت ادبی، پرت‌تر از آلبانی [مرکز ایالت نیویورک] است. آنطور که به خاطر دارم در مزرعه درخت گردو زندگی می‌کرد. نهایتا از هم جدا شدیم. در ضمن، اولین ویراستارم انتشار را دوباره از سر گرفت. خیلی هم مشتاق به برگرداندن من نبود. بنابراین نزد هنری رابینز که در یک مهمانی او را ملاقات کرده بودم، رفتم. هنری در این زمینه ویراستاری جنجالی بود. او ویراستار جان ایرونیگ و جویس کرول اوتس هم بود. هنری گفت «می‌تونم کتابتون رو ببینم.» کتاب را برایش فرستادم و در جواب نوشت که برای اضافه‌کردن من به لیستش اظهار تمایل دارد. یک هفته بعد که خواستم پیشش بروم، متوجه شدم در راه رفتن به محل کارش در مترو درگذشته. بنابراین بعد از آن به ناشری دیگر که اولین ویراستارم هم بود سرزدم. او یک‌جورایی علاقمند بود، گرچه ما اگر چند تغییر در کتاب به وجود می‌آوردیم می‌شد که چاپش کنیم. و بعد او هم رفت و من بارها زمین خوردم. دست تقدیر در شکل نشانه‌ای برای شوالیه با انجام مصاحبه‌ای با سال بلو حائل آمد؛ کسی که معلم خودم در روزنامه سن‌خوان بود. از همان سال‌های اول من را به نویسندگی ترغیب کرده بود. بنابراین خودش کار را به عهده گرفت. من هیچ اصراری نکردم، و بابت انجام این کار از او سپاسگزارم. نامه‌ای برای ویراستار قبلی‌ام در وایکینگ نوشت و گفت که فکر نمی‌کند برای آنها شایسته باشد که اجازه دهند نویسنده‌ای همچون کندی به گدایی ناشر بپردازد. دو روز بعد تماسی از طرف وایکینگ مبنی بر اینکه آنها قصد دارند «گل آفتابگردان» را چاپ کنند، دریافت کردم.

سال بلو چه تاثیری بر شما داشت؟

من سال بلو را زمانی که در دانشگاه ریوپیدراس تدریس می‌کرد ملاقات کردم. آن زمان من ویراستاری روزنامه جدید دیگری، سن‌خوان‌استار، را مدیریت می‌کردم، اما قبل و بعد از کار هنوز رمان می‌نوشتم. برای سال بلو فرستادمش و او قبول کرد در کلاسش حاضر شوم. پیشرفت مهمی بود و به نقدش به طور جدی اهمیت دادم. او گفت که نوشته‌ام «چاق» است؛ هر چیز را دوبار تکرار کردم و بیش از حد صفت به کار برده بودم. همچنین خاطرنشان کرد نوشته‌ام گاهی هم «دلمه‌شده» است. حق با او بود. چیزی که در موردش صحبت می‌کرد واقعا در نوشته‌ام غلط بود، تلاش برای استفاده از کلمه‌ای که کاملا صحیح هم نبوده و بنابراین به کل عبارت یا جمله گَند می‌زد. وقتی این نکته را متذکر شد، به کل متن کتاب رجوع کردم و آن را شکافتم. این کار، من را به یک ویراستار واقعی داستان، آن هم از متن خودم، تبدیل کرد. بعدها که معلم شدم این کار به دردم خورد. اگر نسبت به نوشته خودم باید سختگیر باشم، چرا نباید با نوشته‌های دیگران باشم؟ سال بلو همچنین از بخشنده‌بودن صحبت کرد. او بر این عقیده بود که یک نویسنده نباید نسبت به اثرش خسیس باشد، بلکه «بخشنده، همانند طبیعت» باشد. به نظر می‌آمد این اصل در دل رمان «اوگی‌مارچ»اش که با کلام و نظرها فراگسترده شده، هست. هیچ‌گاه چنین نویسنده‌ای نشدم، اما فکر می‌کنم برون‌ریزی احساسات قانون مهمی بود. هیچ‌گاه از زیاده‌نویسی ترس نداشتم، اصلا به آن فکر نمی‌کردم که صرفا به این خاطر که شما جمله‌ای نوشته‌اید باید معنایی داشته باشد یا اینکه جمله خوبی است تنها به این خاطر که شما آن را نوشته‌اید. می‌دانید، رمان «لگز» را هشت مرتبه نوشتم و هنگامی که هر دو آنها (پسرم و لگز) شش ساله شدند، «لگز» بلندتر از پسرم بود. عکسی از هردو آنها کنار هم دارم. یک روز سال بلو داشت همان قسمت از یک داستان را که برگشته بودم و از نو چیزهایی که پیشنهاد داده بود تغییر بدهم از نو نوشتم می‌خواند نگاهی به من انداخت و گفت «ببین اینو می‌شه چاپش کرد.» هیچ‌کس تا‌به‌حال چنین چیزی را درباره هرآنچه که قبلا نوشته بودم نگفته بود، بنابراین از آنجا بیرون زدم و به خانه برگشتم و با همسرم و چندتا از دوستانم این مهم را جشن گرفتم. طی‌کردن این همه راه طولانی- دوازده سال نویسندگی در تاریکی- بعد از آن، ناگهان شنیدن آن از شخصی برجسته مثل سال بلو، خب، من را در سطحی متفاوت از نویسنده‌بودن قرار داد. او، این شاگردی را تایید کرد، به وضعیت شخص باتجربه تبدیل کرد و من نوشتن را دنبال کردم.

آیا تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که این تخصص من نیست، واقعا باید کار دیگری انجام بدهم؟

نه، هیچ‌گاه به این فکر نکردم. بعدازظهرهای پنج‌شنبه وقتی که در روز مرخصی خود در یونین‌تایمز آلبانی بودم و منتظر بودم که کرکره افکارم پایین کشیده شود و به اینکه امروز تعطیلی افکار است پی ببرد همیشه می‌گفتم مجبوری حرامزاده‌ها را کنار بزنی. اصلا نمی‌دانستم حرامزاده‌ها چه کسانی هستند فقط می‌دانستم که باید یکی را از بین ببری. حتی مجبوری تخیل گیج‌کننده خودت را هم برای پی‌بردن به اینکه چه چیزی را می‌خواهی بگویی و چطور بگویی و در ناشناخته‌ها به پیش بروی از بین ببری. همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

حس مکان در داستان شما چقدر اهمیت دارد؟ پورتوریکو و آلبانی چه تاثیری بر داستان شما داشتند؟

داستان‌های کوتاهی که در پورتوریکو نوشتم به نظر پژواک آنچنانی نداشتند، فکر می‌کنم به این خاطر که کمبودی از حس مکان تاریخی داشتم. این داستان‌ها نمایانگر آنچه یودورا ولتی رمان «جزیره کاپری» را نامگذاری کرد، داستانی گذرا که می‌تواند در پاریس یا شهر هونولولو آغاز شده باشد، تمامی اتفاقات در یک ویلا یا یک پناهگاه اتفاق می‌افتد. بی‌مایگی بیداد می‌کند. در اصل سریال بود. «خشم‌و‌هیاهو»ی فاکنر را بارها و بارها خواندم و تلاشم بر این بود که بفهمم او چطور این اثر را خلق کرده بود. دیدن اینکه او چطور این‌همه اطلاعات راجع به گروهی از مردم داشت و همزمان هماهنگی بی‌نقصی را با چنین بیان ابتکارآمیز چشمگیری به نمایش می‌گذارد. می‌خواستم به هر مکانی که درباره‌اش نوشته بود با روشی مشابه پی ببرم؛ و معتقدم که کتاب بیش از هر چیز دیگری من را به سمت حس مکان هدایت می‌کند. هنگامی که هنوز در سن‌خوان مشغول بودم نوشتن درباره آلبانی را شروع کردم و به اندک‌بودن دانشم حتی راجع به شهر خودم پی بردم. هنگامی که برای زندگی به آلبانی بازگشتم خود را در تاریخش غرق کردم و هنوز هم اطلاعاتم راجع به این مکان کامل نشده است. برخی گفته‌اند که «گل آفتابگردان» می‌تواند به هر مکانی تعلق داشته باشد؛ چراکه یک عام‌گرایی در مورد آن وجود دارد؛ و شنیدن این باعث خوشحالی است. اما «گل آفتابگردان» نمی‌تواند در جزیره کاپری یا هونولولو اتفاق افتاده باشد. هر شهری محله پست و سفارتخانه یا اتومبیل بارکشی که با صدای ناهنجاری جلب توجه کند ندارد؛ چیزی که فرانسیس فیلان را تبدیل به آنچه که بوده کرد. حتی تبدیل‌شدن به یک کاتولیک ایرلندی در آلبانی با ایرلند هم مشابه نیست.

برجسته‌ترین شخصیت‌های رمان شما جویندگانی هستند که در پی یک حقیقت یا معنا یا تجربه‌ای ورای روزمر‌گی‌های زندگی هستند. آیا شما متوجه تغییری در دیدگاه جهانی خود به عنوان پی‌آمد خلق این شخصیت‌ها و به حرکت‌درآوردن آنها در یک سری از تجربه‌های زندگی شده‌اید؟

گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافلگیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید. در رمان «لگز» من بی‌نهایت مجذوب آموزش دیدگاه‌ها نسبت به گانگسترها شدم. هنگامی که «قمار بزرگ بیلی فیلان» را نوشتم به آنچه درباره عرفان و توافق فکر می‌کردم، پی بردم. احساس می‌کنم «گل آفتابگردان» به من شانس اندیشیدن درباره دنیایی را داد که مردم آن را بی‌ارزش می‌یابند. به واقع کسی که هیچ نظری درباره آوارگی، در راه‌ماندن یا گُم‌شدن بدون خانواده ندارد، اصلا به آنها فکر نکرده است. گرچه در این‌باره نوشته بودم، اما جزئیات دقیق‌تر چنین زندگی‌ای بی‌درنگ در خیالم نمی‌آمد تا وقتی که به طور جدی درباره اینکه خوابیدن روی علف در شبی زمستانی، سپس یخ‌زده بیدارشدن در گوشه‌ای از پیاده‌رو، چه معنایی دارد، فکر کردم. بصیرتی این‌چنینی جزئی از چارچوب در حال پیشرفت شما در دنیا می‌شود. و اگر به بیماری آلزایمر و وت‌برین مجال خودنمایی ندهید، می‌توانید کتاب‌های بهتری را بنویسید. فکر می‌کنم که برخی از نویسندگان، بعد از به اوج‌رسیدن، خیلی زود اُفت می‌کنند. به‌نظرم اسکات فیتزجرالد نمونه خوبی است. او در اواخر زندگی مشغول نوشتن کتاب جالبی به نام «آخرین قارون» بود، اما فکر نمی‌کنم بهتر از موفقیتش در «گتسبی بزرگ» یا «لطیف است شب» باشد. اما اگر زنده بمانید و بتوانید جدیت خود را حفظ کنید، فکر می‌کنم هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید شما قادر به لغو اعتبار آثار اولیه خود نیستید. مقاله توماس مان درباره رمان‌نویس پرکار آلمانی -تئودور فونتانه- را به یاد می‌آورم، کسی که معتقد بود تا حدود سن ۳۹ سالگی دیگر تکمیل شده است. اما تا دوران کهنسالی زندگی کرد و شاهکار خود «افی بریست» را در سن هفتادوشش سالگی منتشر کرد. من به بلوغ و رشد ظرفیت خیال اعتقاد دارم و بر اینکه رو به نزول نیستم مصر هستم و اینکه کتاب بعدی بهتر از آخری خواهد بود. این احتمال دارد یا ندارد، اما شکی ندارم که الان بیشتر از آنچه تابه‌حال بوده درباره چگونه‌ رمان‌نوشتن و معنای زنده‌ماندن می‌دانم. حال آیا معیار دیگری از وجودم کمرنگ شده است و از برانگیختن ذهنم هنگامی که در موفقیتی شگرف جلوگیری می‌کند، نمی‌توانم چیزی بگویم.

آیا توصیه‌ای برای نویسندگان جوان، روشی برای شروع یا روشی برای مشاهده اثری دیگر همانطور که به کمال می رسد دارید؟

فکر می‌کنم که یک نویسنده، خانم یا آقا، باید زبان، هستی و حس مکان را کشف کند و نه اینکه تلاش کند اثرش تنها بر پایه تجربه شخصی باشد. تجربه شخصی به‌عنوان یک جوان بسیار محدود است. نوشته مهمی از ویلیام فاکنر در دست است مبنی بر اینکه مشکلات کودکان ارزش نوشتن ندارد. این در نوجوانی و بلوغ جنسی زودرس هم صدق می‌کند. این به این معنا نیست که کودکان در رنج، موضوعات مهمی نیست، بلکه چیزی که شما نیاز دارید یک هستی و روشی برای نزدیک‌شدن به آن است. اگر این دو را بیابید، همه‌چیز شگفت‌انگیز می‌شود. درواقع این مربوط به روشی است که آن را بیان می‌کنید، نه خود بیان‌کردن. حسی از هستی فرد و نه تجربه او است و این سرچشمه‌ای است که در کلام ترجمه می‌شود. این حسی از پاسخگویی است که در تضاد با مساله است. بسیاری از آثار ادبی بزرگ درآن سطحی از پاسخگویی که جزء اصلی برخی آثار بزرگ مدرن هستند نیز قرار دارند. لئوپولد و مالی بلوم [شخصیت‌های رمان اولیس جویس] به دنیاهایشان با کلامی استثنایی پاسخ می‌دهند. کلام نابوکوف که دیگر جای حرف باقی نمی‌گذارد. از کلام جان چیور دوری جویید زیرا کاری که بیرون می‌آید به پوچی می‌گراید، اما هنوز هم با آن جملات زرین میان نویسندگان ماندنی‌ترین است.

قبلا اشاره کردید که برای پول رمان نمی‌نویسید؛ برای چه رمان می‌نویسید؟

به یاد دارم در سال ۱۹۵۷ در رابطه با موفقیت جک کرواک با رمان «در جاده» در تایمز مطلبی را می‌خواندم. احساس کردم چیزی که می‌خواستم را نه در خبرنگاری بروز می‌دادم و نه در داستان‌های کوتاهی که نوشته بودم. تصوری گیرا از هیچ‌چیز نداشتم، بااین‌حال تنها روشی را که تابه‌حال به‌کار گرفتم می‌شناختم که آن هم این بود که زمان و مکانی را در اختیار تخیلم برای گسترش و برای مشاهده چیزهای اطرافم قرار می‌دادم. همچنین احساس می‌کردم که نه‌تنها یک رمان بلکه یک مجموعه‌ای از رمان را که داستان‌هایش به‌هم مرتبط باشد می‌خواهم بنویسم. نمی‌دانم چگونه، اما این حس کهنه همیشه با من هست. روز بعد به جمله‌ای که قبلا برای خودم نوشته بودم برخوردم «رمان آلبانی بزرگ.» به گذشته مربوط می‌شد، نمی‌توانم حتی به خاطر بیاورم. خیلی قبل از اینکه «لگز» را بنویسم، حتی قبل از «کامیون جوهر». باید در اواسط شانزده سالگی بوده باشم. و این درنتیجه اولین برخورد من با تاریخ آلبانی بود.

چه احساسی دارید وقتی کتابی را به اتمام می‌رسانید؟

روزی را به خاطر می‌آورم که «گل آفتابگردان» را تمام کردم آمدم پایین و گفتم «خلاص شدم.» همسرم و یکی از دوستان خوبم آنجا حضور داشتند؛ بیشتر کتاب را خوانده بودند و پایان داستان را هم نشستند و شروع به خواندن کردند. آنطور که باید و می‌خواستم جوابم را ندادند. حال اینکه من داشتم به خواننده‌ای خیالی که چیزی را که هر نویسنده‌ای انتظار شنیدنش دارد فکر می‌کردم: این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام. می‌دانستم اشتباهی دارم، اما نمی‌دانستم کجا بود؛ می‌دانستم که جزئیات قسمت پایانی باید خیلی پروپیمان‌تر باشد. هم در این فکر بودم و هم در فکر واکنش معیوب آنها. بعد از شام به طبقه بالا بازگشتم و بخش پایانی را بازنویسی کردم و این‌بار یک صفحه و نیم به آن افزودم. آوردمش پایین و بعد آنها گفتند: «این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام.»

 

برای بررسی و خرید کتاب گل آفتابگردان اثر ویلیام کندی از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

Tags: , , ,

درباره کتاب «آن‌‌وقت‌ها که هنوز ریش پدر قرمز بود» نوشته ولف دیتریش‌شنوره

فاشیست، لبخند و گرسنگی

سمیرا سهرابی‌شگفت

منتقد و داستان‌نویس

روزنامه آرمان-۳۲۴۸

ولف دیتریش شنوره (۱۹۲۰ – ۱۹۸۹) نویسنده آلمانی بعد از جنگ است، که جنگ در آثارش به زبانی دراماتیک تبدیل می‌شود؛ زبانی که رخدادها، ماجراهای ناگزیر و ویرانی‌های ضد انسانی‌اش شنوره را وامی‌دارد تا اندوه و زخم را به ساحت داستان‌هاش وارد کند؛ همان‌گونه که‌هاینریش بُل، که خود نویسنده بعد از جنگ است، نیز چنین کرد. جنگ دوم جهانی نه‌تنها ادبیات آلمان را دگرگون کرد بلکه سایر کشورهایی را که در این جنگ خانمان‌سوز به نحوی گرفتار شده بودند نیز تحت‌تاثیر قرار داد، و معضلات جنگ در هنر و ادبیات نمود یافت. اما در ادبیات کلاسیک آلمان که بیشتر تحت‌تاثیر غول‌های دورگه جهان باستان، تندیس‌های سده میانه، تزیینات رافائلی و حتی آثار رابله و کمدیادلارته بود، و همچنین با اوج‌گیری دوران داستان‌های گوتیک، نویسندگانی ظهور کردند که تحت‌تاثیر چنین فضایی داستان‌های گوتیک را قوام بخشیدند؛ از جمله گونتر گراس، دیتریش شنوره، کافکا و حتی جویس. از این طریق است که مفهوم گروتسک وارد بازی‌های زبانی شد.

در نیمه نخست قرن بیستم، درنتیجه کوشش‌های ولفانگ کتبزر، گروتسک به مثابه یک مقوله هنری پذیرفته شد؛ گرچه بعد از آن بر جنبه‌های هولناک و اهریمنی گروتسک، در نظریه‌های متاخر جرح و تعدیل گردید؛ اما میخاییل باختین بر جنبه‌های کمیک آن تاکید می‌کرد و دوگانگی‌های گروتسک را در چارچوب روحیه کارناوالی، و به‌عنوان نوعی آگاهی مثبت از تباهی و نوزایی در طبیعت، و انهدام و نوسازی تبیین می‌کند. کارل فردریش فلوگل، پژوهشگر آلمانی، اولین کسی بود که توانست نخستین تاریخ فرهنگ مردمی گروتسک را بنویسد و در دفاع از گروتسک آن را در مقام یک ژانر نام ببرد. از آن پس گروتسک در آثار نویسندگان آلمانی پس از جنگ، نظیر دیتریش شنوره و گونتر گراس نمود یافت.

شنوره در طول زندگی ادبی‌اش جوایز مهمی از جمله جایزه فونتانه، ایمرمان، گئورگ ماکنزن، جایزه صلیب افتخاری آلمان، جایزه ادبی شهر کلن و جایزه گئورگ بوشنر را به دست آورده که نشان از توجه عموم به این گونه داستانی است. از همین روی مارسل رانیستکی یک از برجسته‌ترین منتقدان ادبی آلمان در روزنامه فرانکفورتر آلگماینه درباره ولف دیتریش شنور می‌نویسد: «قصه‌گویی که توانایی‌اش در ثبت لحظات زندگی حیرت‌انگیز است؛ شنوره با حساسیتی بی‌نظیر پیش‌پاافتاده‌ترین جزئیات را می‌بیند و آنها را با زبانی که به جرات می‌توان سحرآمیز نامیدش به تصویر می‌کشد.» شنوره در «آن وقت‌ها که ریش پدر قرمز بود» که شامل بیست داستان به‌هم‌پیوسته است و به نوعی یادآور کتاب «داستان‌های بابام» نوشته ارسکین کالدول نویسنده آمریکایی است به سراغ پدر و پسری می‌رود تا در قالب چند داستان کوتاه و جذاب به خاطرات حزن‌انگیز و طنزآلود برسد؛ خاطراتی که سال‌های ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۹ را دربرمی‌گیرد. در این سال‌ها، ماجراها و رخدادهای کتاب، از بحران اقتصادی و جمهوری وایمار گذر می‌کند و به زمان شکل‌گیری نازیسم و آغاز جنگ دوم جهانی می‌رسد. در این مقطع، تمامی رخدادها، آن دو را با مردمی که در کنارشان قرار دارند مرتبط می‌سازد، و همین ارتباط‌ها وارد زندگیشان می‌شود. پدر کوشش می‌کند رویدادهای تلخی که از فقر و جنگ دامنشان را گرفته در نظر فرزند خود دگرگون سازد و او را وارد دنیای شاد دروغین بکند. خواننده در ابتدا این دنیای دروغین را باور می‌کند و سپس اندوهی را که پشت رخدادها پنهان است گروتسک‌وار کشف می‌کند.

زبان شنوره ساده است، اما درعین‌حال در جست‌وجوی ریشه‌های درد آدم‌هایی است که در طبقه فرودست رو به تباهی هستند و برای زنده‌ماندن تلاش می‌کنند. نویسنده در روند داستان کوشش دارد جذابیت و کشش ایجاد کند تا خواننده بر موج رویدادها سوار شود و به راحتی پیش برود. در این کتاب رد جنگ مانند مراسم بالماسکه ردی نمایشی و شادی‌آور است؛ اما همین رد در اعماق ماجرا نقشی از خون و اشک بر جای می‌گذارد. این فضا وقتی رفته‌رفته به اواخر رمان نزدیک می‌شود نمود بیشتری پیدا می‌کند و ما در چنبره آن به دام می‌افتیم. درواقع اگر نگوییم تمام داستان‌ها اما اکثر آنها تحت‌تاثیر جو سیاسی حاکم و استیلای بی‌قیدوشرط نازیسم قرار دارد. ما در اینجا دو نوع آلمان را مشاهده می‌کنیم: یکی آن آلمان رو بنا است، که شنوره بر اساس طنز شوخ‌وشنگ نوشتاری خود به ما نشان می‌دهد، و دیگری آلمان تحت نظارت هیتلر، که تاریک، زشت و ناهنجار است. از آن‌جایی‌که خود شنوره این فضا را تجربه کرده، و در آن زمان در قلب جبهه‌های جنگ زیسته، تمام آن ماجراهای تلخ را دستاویز قرار داده تا ما را در مرحله اول به یک شادی دروغین برساند و آخر سر واقعیت تلخ و تاریک آن روزگار را پیش روی ما بگذارد تا خود به قضاوت بنشینیم.

توانایی خلق فضایی درخشان، که با نوشتاری ساده، جملات موجز و چیره‌دستی در توصیف روابط دشوار به درستی انجام شده خواننده را در وضعیتی قرار می‌دهد تا با دقت به تاریخی که جهان از سر گذرانده نزدیک شود. ما دنیای آن روزها را از دیدگاه برونو، پسربچه‌ای که با پدر خود زندگی می‌کند، و هر دو شخصیت‌های ثابت ماجراها هستند با شرایط اجتماعی آن روزها مواجه می‌شویم و از طریق چشم مشتاق برونو نظاره‌گر تصاویری تاریخی با جزئیاتی وهم‌انگیز هستیم: «بهترین وقت سال برایم اوایل دسامبر بود. روزهایی که فروشنده‌ها هنرمندهای دوره‌گرد وسط لوست گارتن چادر می‌زدند و معرکه می‌گرفتند. آن‌وقت من و پدرم هم می‌رفتیم بین چادرهایشان گشت می‌زدیم؛ به امید آنکه شاید چشممان به دوست و آشناهای قدیمی بیفتد. آخر یک‌وقتی بابام هم مدتی برای یکی از دوره‌گردها کار کرده بود. کارش این بود که مثلا کله پلنگ مرده را وصل کند به بدن بزغاله مرده و بعدش موجودات عجیب و غریب آنچنانی را برای مردم به نمایش بگذارد.»

برای بررسی و خرید این کتاب از لینک زیر استفاده کنید:

آن‌وقت‌ها که هنوز ریش پدر قرمز بود.

Tags: ,

کوتاه در مورد پدی کلارک هاهاها

«پدی ‌کلارک‌هاهاها»

روزنامه آرمان-شماره ۳۲۴۸

«پدی کلارک‌هاهاها» شاهکار رادی دویل نویسنده برجسته و معاصر ایرلندی است که برای همین رمان در سال ۱۹۹۳ برنده جایزه بوکر شد. دویل حدود چهار دهه است که آثارش را به زبان انگلیسی و با لهجه ایرلندی می‌نویسد. دویل در این رمان همچون کارهای دیگرش، اطلاعات زیادی درباره ظاهر شخصیت‌ها به خواننده ارائه نمی‌دهد و خوانندگان آثار او شمایلی از قهرمان داستان را بر اساس جزئیات کوچک، شوخ‌طبعی که در کلام شخصیت‌ها وجود دارد و ریتم تک‌گویی‌های درونی در ذهن خود می‌پرورانند. داستان طبق معمول در ایرلند و در بین خانواده‌های طبقه متوسط دوبلین در دهه ۱۹۶۰ میلادی می‌گذرد و از دیدگاه پسری ده ساله روایت می‌شود. داستان از تکه‌تکه‌های خاطرات نویسنده شکل گرفته، وقتی نوجوانی ده ساله بوده است: بوی میز تحریر مدرسه، دنیای زیر میز اتاق نشیمن، و درنهایت روایت پدی کلارک ده ساله داستان در دوران جدایی پدر و مادرش از هم: «داشتیم در خیابان خودمان راه می‌رفتیم. کوین کنار در ایستاد و با چوب‌دستی‌اش کوبید رویش. در حیاط خانم کوییگلی بود: یک‌سره از پنجره نگاه می‌کرد ولی هیچ‌وقت کاری نمی‌کرد. «کویگلی! -کوییگلی! -کوییگلی! کوییگلی! کوییگلی!»

برای بررسی و خرید این کتاب از لینک زیر استفاده کنید:

پدی کلارک‌ها هاها

Tags: ,

گفت‌وگو با کاوه آفاق

تاریخ نخوانده بودم اوضاعم فرق می‌کرد

نسیم قاضی‌زاده
روزنامه شرق- شماره ۲۷۹۳

کاوه آفاق اسمش با خیلی چیزها گره خورده، از ممنوع‌الکاری گرفته تا موسیقی راک، از حرف‌های جنجالی گاه‌وبی‌گاهش تا عشقی که به وطنش دارد. از the ways تا شال، اتاق آبی، فلوکستین و بیگانه. همه‌وهمه نام او را به ترکیبی جذاب تبدیل کرده تا یکی از ستاره‌های جوان نسل خودش باشد؛ نسلی که عصیان از ویژگی‌های آن است و می‌شود آن را در هنرهای مختلف از سینما و تئاتر گرفته تا موسیقی و هنرهای تجسمی دنبال کرد. آفاق اما پکیجی است از همه آنها، به‌تازگی نمایشگاه نقاشی‌هایش را برگزار کرد، مجسمه ‌می‌سازد، فیلم‌نامه می‌نویسد، ترانه‌سرایی می‌کند، آهنگ‌سازی و نوازندگی را هم که همیشه کنار خوانندگی داشته. امسال بعد از دقیقا ١٠ سال‌ که ممنوع‌الکاری گریبان او و کارهایش را گرفته بود، آلبوم «با قرص‌ها می‌رقصد» را منتشر کرد. سپس به روی صحنه رفت و از پس این سال‌ها، با مخاطبان وفادارش روبه‌رو شد. برای اولین بار در جشنواره موسیقی فجر شرکت کرد و چند روز بعد از آن با ما به گفت‌وگو نشست و از برنامه‌هایش، آرزوهایش و دلایل حرف‌های جنجالی‌اش گفت.

اولین بار بود که در جشنواره فجر شرکت می‌کردید. چطور بود؟
دفعه اول بود که از ما خواسته شد در جشنواره فجر شرکت کنیم و ما هم قبول کردیم. جشنواره جای گروه‌هایی است که از لحاظ مردمی یا هنری موفق هستند. یعنی با اینکه جشنواره‌های زیادی در ایران نداریم، ولی این جشنواره کاملا معتبر است. مثل جشنواره فیلم‌مان، اصولا معتبرها هم در آن هستند. به همین دلیل مشارکت در جشنواره برایمان باعث افتخار بود.
اما کیفیت اجراها در جشنواره موسیقی فجر با سالن‌های مستقل و خارج از جشنواره فرق دارد. درست است؟
اگر بخواهیم نگاه درستی به معنای واقعی این جشنواره داشته باشیم، باید برای کسانی باشد که در طول سال موقعیت دیده‌شدن ندارند و از نظر هنری کارشان اعتبار بالایی دارد ولی چون روش کارشان پول‌ساز نیست، باید در جشنواره بیشتر دیده شوند و در نقاط مختلف چندین بار روی صحنه بروند. یعنی جشنواره باید جایی باشد برای کشف هنرمندان بزرگی که آثار موسیقایی بزرگ را خلق می‌کنند. یعنی چیزی مثل ساندنس در سینما. اینکه آدم‌های شناخته‌شده به جشنواره دعوت شوند و آخر هم جایزه بگیرند، چیزی به بار فرهنگی و موسیقایی کشور اضافه نمی‌شود چون چیز جدیدی ارائه نشده است. درست است که گروه‌های اسم و رسم‌دار و تهیه‌کنندگان هم در این میان حق دارند دیده شوند، ولی کاش جشنواره به بستری برای کشف استعدادها تبدیل شود. این‌طوری است که به فرهنگ کمک کرده‌ایم.
البته سیاست‌گذاری جشنواره اصلا این نیست. شاید این سیاست در جشنواره موسیقی جوان پیش گرفته شده باشد… .
اما ما کسانی را داریم که بیش از ٧٠ سال دارند و یک‌دفعه در گوشه‌ای از کشور با موسیقی مقامی کاری کرده‌اند که تا به امروز کسی انجام نداده است. اینها در جشنواره جوان جایی ندارند. ضمنا جشنواره فجر اعتبار دیگری برای حضور چنین آدم‌هایی که خیلی‌هایشان را می‌شناسم که مثلا در خراسان زندگی می‌کنند، دارد. اما باز همین هم غنیمت است. می‌دانم مسئولان ارشاد، آقای مرادخانی و طالبی برای اینکه جشنواره این‌طوری برگزار شود، جنگیده‌اند. اگر اهل تعامل باشیم و بدانیم فرهنگ را باید گام‌به‌گام با آنچه در ایران و جهان هست پیش برد، نفس ‌بودن این جشنواره را باید غنیمت شمرد.
اما منطقی و طبیعی است الان خیلی جلوتر از این حرف‌ها باشیم. در همین مشهد که امروز کنسرت برگزار نمی‌شود، ٢٠ سال پیش، استادیوم برای کنسرت پر می‌شد. برخلاف شما فکر می‌کنم روندی که الان از نگاه دولتی است، رو به جلو نیست.
من رویکرد کلی دولت مدنظرم نبود. در خیلی از دولت‌ها، آدم‌ها صدتا اختیار دارند اما جرئت ندارند از ۵٠تایش استفاده کنند.
چرا این را می‌گویید درحالی‌که خودتان ١٠ سال نتوانستید کار کنید؟
چون به آدمی که ١٠ سال به او مجوز نداده بودند، همین آدم‌ها مجوز دادند.
این ممکن است برای هرکسی پیش بیاید که بالاخره بعد از ١٠ سال… .
فقط همین نیست. اینها از بسیاری از خواننده‌های جوان پشتیبانی کردند. کنسرت برج میلاد خودمان که داشت لغو می‌شد، آقای مرادخانی نصف شب خودشان را از مشهد به تهران رساندند و در ردیف جلو نشستند تا جلوی این اتفاق را بگیرند.
اما همین که معاون وزیر می‌‌آید می‌نشیند تا جلوی لغو کار را بگیرد، چقدر روی اجرای شما تأثیر می‌گذارد؟
این اتفاق خوبی نیست اما کشور ما ویژگی‌های خودش را دارد. البته در هر جای دنیا، هرکسی باید از خدایش باشد که وزیر یا معاونش در یک کنسرت شرکت کنند. در آن کنسرت هم در کار من مشکلی پیش نیامد ولی شاید اگر کسانی دیگر بودند، خودشان را جمع‌وجور می‌کردند.
مگر می‌‌شود حداقل روی ژست و نحوه ظاهرشدن‌تان تأثیر نگذارد؟
آخر آدم‌های دیگری را در سالن می‌‌دیدم که برای ژست یک آدم خیلی اذیت‌‌کننده‌تر بودند. ایشان که جز خوبی به ما نکردند. من آدم‌هایی را می‌‌دیدم که به ما بدی کردند و آن هم به چشمم نمی‌‌آمد.
پس برخلاف بسیاری، شما به یک‌جور رضایت از اوضاع رسیده‌اید… .
نه این رضایت نیست. این پختگی من در امور سیاسی است. از آرمان‌گرایی‌‌های بیهوده به رئالیسم رسیده‌ام و به گام‌به‌گام قدم‌برداشتن برای هر اقدام فرهنگی معتقد هستم. هر اقدام شتاب‌زده فرهنگی به‌سرعت تأثیر می‌گذارد و به‌سرعت ناپدید می‌شود. هر چقدر گام‌به‌گام و با تحمل و صبر و رئالیستی‌تر نگاه کنیم، به نتیجه ماندگارتری می‌رسیم. این نگاه کنونی من است. حتی در زندگی خصوصی هم هر حرکت شتاب‌زده یا نقد بدون پشتوانه یا به قولی غرغرکردن بدون ارائه راهکار می‌شود همان چیزی که الان در تاریخ‌مان رسیده‌ایم. کار همه فقط از مشکل و مسئولیت فرارکردن و نیمه خالی را دیدن و غرغرکردن شده. مطالعه و کنکاش و کشف علل و راه‌های جلوگیری و ارتقای سیستم را کنار بگذاریم و فقط ناله و آه و غر راه بیندازیم، به جامعه‌ای می‌رسیم که دو هزار سال است که غر زده و کسی مسئولیتش را نپذیرفته. خیلی کم بوده‌اند کسانی که غر زده‌اند و راه‌هایی برای حل مسئله هم ارائه داده‌اند.
شخصا چقدر آدم سخت‌کوشی هستید؟
شدیدا. شاید ١٠، ١۵ سال است که یکی از معضلات خانواده‌ام این است که به صورت میانگین روزی بیشتر از سه، چهار ساعت نمی‌خوابم. همین باعث مشکلات زیادی شده اما اگر این کار را نکنم، وقت کم می‌‌آورم.
وقت‌تان را صرف چه کاری می‌کنید؟
بخش زیادی را صرف موسیقی می‌کنم. بخشی هم هنرهای دیگر.
نقاشی؟
نقاشی هم می‌کشم. تنها کاری که نمی‌‌کنم عکاسی است. معماری و مجسمه‌سازی می‌کنم و فیلم‌نامه هم می‌نویسم. چند مدل گیتار هم ساخته‌ام. در تمام ٢٠ سال اخیر، روزی نبوده که به صورت میانگین یک ساعت کتاب نخوانده باشم. روزهایی هم هست که ١٠ ساعت کتاب می‌خوانم اما حداقلش روزی یک ساعت است. همین است که وقت کم می‌آید.
همه اینها را سعی می‌کنید در مشهد انجام دهید؟
من مشهدی نیستم اما در مشهد دانشجو بودم. هنوز هم سه، چهار ماه یک‌بار می‌روم. همه آهنگ‌هایم را هم آنجا می‌سازم. منبع الهام من تنفس در هوای مشهد است. ٩٠ درصد آهنگ‌‌هایی که از من شنیده و دوست داشته‌اید، در مشهد ساخته‌ام. حال‌وهوای مشهد بی‌نظیر است. دقت کنید، می‌بینید بیشترین و بهترین موزیسین‌های کشورمان مال مشهد هستند. خراسان هنرمندخیز است.
در ١٠سالی که مجوز نداشتید، چه می‌‌کردید؟
فرصت مطالعاتی بود دیگر! می‌توانست برای خیلی‌ها بد شود ولی برای من بد هم نبود. به خیلی از چراهایی که درباره جامعه داشتم بیشتر اندیشیدم و پی پاسخ علمی‌اش رفتم؛ به‌ویژه در پنج سال اخیر، کارم کم و فرصتم بیشتر بود.
اما برای یک هنرمند که عرضه‌کردن کارش بخش عمده‌ای از جهان‌بینی‌‌اش را تشکیل می‌‌دهد، شرایط بدی است… .
پدرم از بچگی به من می‌‌گفت کافی است یک کار داشته باشی که در تاریخ بماند تا وظیفه‌ات را نسبت به فرهنگ انجام داده باشی. همیشه فریدون فروغی و فرهاد را مثال می‌زد که عملا یک آلبوم استودیویی کامل‌شده اصلی و رسمی در زندگی داشته‌اند که محبوب شده‌اند. اما ماندگارترین اسم‌های پاپ کشور هستند. از یک روشنفکر گرفته تا کسی که سواد خاصی ندارد، «بوی عیدی» فرهاد را بلد است یا لااقل یک‌بار شنیده است. یا مثلا تارکوفسکی فیلم‌های زیادی نساخته، اما اسمش سر جایش است. من هم دنبال این هستم که همان یک کار را انجام دهم.
در این سال‌ها برایتان مایه آرامش بود؟
بله، برایم تسکین درد بود. فکر کردم می‌توانم آن‌قدر مطالعه کنم تا در هر سنی که شد، بتوانم یک آلبوم ماندگار داشته باشم.
از اینکه به عنوان یک هنرمند فراموش شوید، هراس نداشتید؟
چندی پیش یک فیلم مستند درباره استرس‌های شغل‌های مختلف می‌دیدم. بزرگ‌ترین استرس زندگی همه آهنگ‌سازان و خوانندگان کل دنیا در کل تاریخ، که دلیل بسیاری از بیماری‌های روانی آنها هم شد، این است که فراموش شوند. این استرس که هر روزی که کار بیرون نمی‌آید، رقابت را به دیگری واگذار کنیم، همیشگی و شایع است. ولی من همیشه دلم را با امثال فرهاد و فریدون فروغی خوش می‌کردم.
با توجه به این شرایط که اجازه فعالیت رسمی نداشتید و با توجه به نوع موسیقی‌تان یک گزینه دم‌دست، رفتن از کشور بود. چرا نرفتید؟
چون تاریخ ایران را خوانده بودم. می‌دانستم برای هر ایرانی یک کشور و یک ملت هزینه کرده تا بزرگ شود، از نانی که خورده‌اند و آبی که حمام کرده‌اند تا اتوبوسی که سوار شده‌اند، مالیات مردم است. اگر قرار باشد با هر تلنگری برود و منبع انسانی برای کشور دیگری شود و آنجا پول‌سازی کند، می‌شود همینی که هست. وقتی به هرکسی یک تلنگر می‌زنند درمی‌رود، چه کسی قرار است بماند و مملکت را بچرخاند؟ آدم می‌ایستد تا کار درست را انجام دهد؛ اگر به نتیجه رسید چه بهتر و اگر نه، حداقل می‌دانی ایستاده‌ای و وظیفه‌ات را انجام داده‌ای.
چه شد فکر کردید بعد از ١٠ سال این سد می‌تواند بشکند؟
باز هم چون تاریخ را خوانده بودم. هر آدمی روزی به حقش می‌رسد. تا به حال ندیده‌ام کسی به معنای واقعی تلاش کرده باشد و به چیزی که خواسته، نرسیده باشد.
با این اوصاف، قطعا کفش‌های آهنی به پا داشتید!
بله، خیلی‌ها به من می‌گفتند تو دیوانه‌ای! از ایران برو چون کسی به تو مجوز نخواهد داد.
کمی به موسیقی‌تان بپردازیم. خیلی از شنوندگان، از حرفه‌ای گرفته تا عامه مردم، وقتی موسیقی شما را می‌شنوند، می‌گویند نه این راک نیست. شما چه می‌گویید؟
راست می‌گویند. راک نیست. اما پاپ هم نیست. شاید بتوان اسم اینها را راک ایرانیزه‌شده گذاشت. یک نمونه در موسیقی بین‌الملل، کریس دی‌برگ است که آثارش نه راک است نه پاپ. روی مرز راه می‌رود. خیلی جاها مایکل جکسون هم پاپ-راک را دارد. نکته دیگر این است که ما در ایران راک را فقط با گیتارالکتریک می‌شناسیم اما این‌طور نیست. ممکن است اثری باشد که فقط با یک پیانو همراه باشد، اما باز راک باشد. مثلا «مرد تنها»ی فرهاد، با هیچ‌کدام از المان‌های موسیقی پاپ هم‌خوانی ندارد. بدون اینکه گیتارالکتریک داشته باشد، راک است. این موسیقی اعتراض، ژست روشنفکری، نوآوری خاص خودش، خشونت پنهان و المان‌های دیگر موسیقی راک را دارد. بسیاری از آهنگ‌های کریس دی‌برگ هم همین ویژگی‌ها را دارد. مایکل جکسون هم همین‌طور است، اما چون برخلاف نظر دوستان و تهیه‌کننده و مدیر برنامه‌هایش اسم خودش را king of pop گذاشت، نمی‌شود از او مثالی زد. آهنگ wish you were here را در نظر بگیرید؛ با اینکه با تصور ما از راک یکی نیست، ولی یک اثر راک است.
بنابراین نظرتان این است در ایران وقتی حرف از موسیقی راک می‌شود، حرف از هارد راک است.
دقیقا، توقع شنیدن گیتارالکتریک و دیستوریشن وجود دارد. مشکل این است که منتقدان ما موسیقی‌شناس نیستند و موسیقی‌شناسان‌مان منتقد نیستند. در سینما منتقدانی هستند مثل هوشنگ کاووسی که سینما را می‌شناسند و کارشان را و ادبیات را هم بلدند. چنین کسی را در موسیقی نداریم که نظر متخصصانه داشته باشد. چون موسیقی هیچ‌وقت فضایی برای ارائه‌شدن نداشته و همیشه بحث سر این بود که چطور می‌شود آن را به هر ترتیب حفظ کرد.
غیر از آلبوم رسمی‌تان، تعداد زیادی قطعه از شما در دست مردم وجود دارد. این قطعات به‌اتفاق، به فراخور سبکی که انتخاب کرده‌اید، در همکاری با گروه‌های مختلف، ترانه‌های غمگینی دارد و به شکلی غمگین اجرا شده. اما الان مردم می‌خواهند حداقل در موسیقی کمی از غم فرار کنند. این چقدر شما را وادار به عقب‌نشینی از طرز فکرتان می‌کند یا مصمم‌تر می‌کند؟
این‌طوری بگویم ٩٩ درصد شعرها و آهنگ‌ها را خودم ساخته‌ام. به خاطر همین حال‌وهوای آهنگ به شدت به حال‌وهوای خودم بستگی پیدا می‌کرد. نمی‌دانم اینکه گاهی غمگین و گاهی ریتمیک و شادتر بود، از کجا نشئت می‌گیرد؛ این به حال خودم برمی‌گردد. خیلی وقت‌ها پیشنهاد شده از این فضا فاصله بگیرم اما این من نیستم و از من چنین چیزی بیرون نمی‌آید. اگر هم این کار را انجام دهم تصنعی خواهد شد. تنها وظیفه‌ای که برای خودم می‌بینم این است که آنچه به صورت ناخودآگاه از ذهنم می‌آید، روی کاغذ بیاورم و با هوادارانم به اشتراک بگذارم. اگر روزی یک آهنگ ریتمیک و شاد از من شنیدید، مطمئن باشید آن روز، این حس‌وحال را داشته‌ام.
کمی درباره صحبتی که در جشنواره داشتید، توضیح دهید. چه اتفاقی افتاد که این حرف را درباره جان لنون زدید؟
این حرف را درباره فردی مرکوری یا مایکل کیمن یا میک جگر نمی‌زنم. درباره جان لنون می‌گویم چون خوب می‌شناسمش. این رفتار را از خودش یاد گرفتم. اولین‌باری که به آمریکا می‌رود، در مورد رقیبش الویس پریسلی از او می‌پرسند، می‌گوید من اصلا الویس را نمی‌شناسم. جان لنون خودش می‌گوید من به هیچ‌چیز باور ندارم؛ زنده‌باد زنم. بعد یک نفر در ایران می‌گوید مردم زنده‌باد کشورتان. متأسفانه مردم مطالعه ندارند و اینها را نمی‌دانند. این حرف را فقط درباره جان لنون می‌زنم که به هوادارانش توهین می‌کرد.
حالا چه اصراری بود دراین‌باره حرف بزنید؟
من حرفی نزدم. یکی از طرفداران از سر لطفش می‌خواست بگوید خوش‌تیپ‌ شدی، من هم گفتم نه ما خیلی از اینها خوش‌تیپ‌تریم. شما خبر ندارید آن پشت‌ها چه خبر است. باید مطالعه کنی تا بدانی در ١٩۵۶ به بعد در اقتصاد جهانی و در رسانه‌ها چه اتفاقاتی افتاد. چه کمپانی‌هایی پشت چه کسانی آمدند که چه تصویری از آنها بسازند. چه بلاهایی سر چه کسانی آمد. بعدش هم یک بیانیه دادم اگر من را با شجریان مقایسه می‌کردند که رنج بسیار کشیده، بند پوتینش را هم می‌بستم. یا با راجر واترز مقایسه می‌کردند که جرئتش را داشت جلوی ملکه انگلستان بایستد، باعث افتخارم بود. یا با فردی مرکوری که یک نوازنده، خواننده، شاعر، بالرین و هنرمند بزرگ است مقایسه شود، فرق می‌کند. من جان لنون را خیلی دوست داشتم و خیلی درباره‌اش تحقیق و مطالعه کردم و می‌دانستم کیست. بنابراین خودم را سانسور نکردم و واقعیت را به مردم گفتم. ایشان نه نوازندگی‌اش مثل خیلی از ما ایرانیان خوب بود، نه خواننده برجسته‌ای بود و نه تیپ و قیافه خاص و عجیب‌وغریبی داشت.
پس چرا به نظر شما در جهان اسطوره است؟
شما در فوتبال می‌بینید علی دایی بهترین گل‌زن جهان است، به خاطر اینکه باید نگاه کنید چه کسی برای او سانتر می‌کرده و او توی گل می‌زده. این فرق می‌کند با مسی که ژاوی برایش سانتر می‌کند. آقای مسی نمی‌توانست یکی از این سانترها را توی گل بزند. این حکایت ما و جان لنون است. کنار او بهترین کمپانی‌ها و استودیوها و اعضای گروه جهان بودند، بهترین امکانات و پول و آسایش و آزادی را داشت. او می‌توانست یک دقیقه تصور کند که ممنوع‌الفعالیت شود؟ تحت کوچک‌ترین فشاری از انگلستان فرار کرد و رفت آمریکا.
با این روحیه هیچ‌وقت به همکاری با گروه‌های بین‌المللی فکر کرده‌اید؟
بله و یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌ها را از کلاهبرداری یک گروه انگلیسی خوردم. خوب است فراموش نکنیم تمام نقش مخربی که انگلیس در تاریخ ما داشت. حالا که من گفته‌ام مرا با اینها مقایسه نکنید، این حرف‌ها پیش می‌آید.
استایل و شیوه کار شما خیلی مخصوص به خودتان است. این استایل شخصی از کجا آمده است؟
بخشی از این مسئله به آموزش‌هایی برمی‌گردد که از کودکی از پدرم دیدم که تئاتری بود. بخش دیگر هم برمی‌گردد به مطالعاتی که انجام دادم و دوستانی که در حوزه سینما و تئاتر داشتم. اندکی هم به استعدادی برمی‌گردد که هر آدمی می‌تواند داشته باشد. بخشی دیگر هم مربوط می‌شود به اکتسابی که از دیدن حرکات بزرگان موسیقی در کنسرت‌هایشان داشته‌ام.
چرا این پایه میکروفون را این‌قدر در اجرا می‌چرخانید؟!
راستش نمی‌دانم! بالاخره روی استیج باید دستت را یک جوری جمع کنی. اگر گیتار داشته باشی که مشغول هستی اگر نه باید یک کاری کرد. یکی از کارگردان‌های بزرگ تئاتر همیشه می‌گوید فرق بازیگرها را فقط این‌طوری می‌شود فهمید که ببینی دستشان چطوری بازی می‌کند. بهترین یا بدترین بازیگر جهان را می‌توانید وقتی تشخیص دهید که ببینید می‌تواند وقت بازی دست‌هایش را جمع‌وجور کند یا نه. بازیگری که نتواند دست‌هایش را جمع‌وجور کند، اگر بهترین و بااحساس‌ترین گریه‌ها را روی صحنه کند یا چیزی از این قبیل، باز به دل نمی‌نشیند. برای جمع‌وجورکردن دست‌ها وسایل زیادی هست مثل جیب یا پایه میکروفون که می‌توان انتخاب‌شان کرد.
کاوه آفاق چه موزیک‌هایی گوش می‌دهد؟
همه‌چیز. از استاد شجریان تا سنگین‌ترین آهنگ‌های متال تا هرچه که حتی بسیار‌بسیار عامیانه باشد، همه را رصد می‌کنم. یکی از دلایلش این است کارهای اشتباهی که دیگران در آهنگ‌هایشان انجام داده‌اند را تکرار نکنم و دیگر اینکه چیزهای مثبتی بیاموزم. به خاطر همین اصولا آثار داخل و خارج از ایران را از کشورهای مختلف پیدا و گوش می‌کنم.
ایده مچ‌بند از کجا آمد؟
دوستی به نام آقای علیزاده دارم که دکترای مدیریت شهری دارند. ایشان همیشه موسیقی‌های داخلی را زودتر از من گوش داده‌اند و جو حاضر موسیقی را به من انتقال می‌دهند و همیشه از مشاوره‌هایشان بهره می‌برم. روز اولی که می‌خواستم ویدئوکلیپ بدهم، با ایشان هم‌فکری کردیم که یک نماد از کشورمان داشته باشیم که تا ابد همراهمان باشد. چون آن موقع می‌خواستم موسیقی بین‌المللی کار کنم. ایده‌های بسیاری مطرح شد، یکی این بود که همیشه کفش سفید بپوشم که یکی از بندهایش سبز و یکی قرمز باشد. اما ایده مچ‌بند را یک روز در خیابان به ذهنم رسید و انتخابش کردم.
گروه the ways دیگر قرار نیست فعالیتی داشته باشد؟
نمی‌دانم. چون بچه‌های آن گروه از لحاظ جغرافیایی هر کدام از هم دور افتادند و دیگر نمی‌شود به عنوان یک گروه محسوب‌شان کرد.
از آلبوم جدید بگویید. چه زمانی منتشر خواهد شد؟
برای آلبوم جدید که احتمالا در سال آینده منتشر خواهد شد، ٢٠ تراک حاضر شده که از میان آنها ١٢تا را انتخاب می‌کنیم. از این ١٢ تا، دوتا قبل از آلبوم به صورت تک‌آهنگ بیرون می‌آید. در همین هفته هم یک کار به نام «امسال» ارائه می‌دهیم. امسال بزرگان زیادی را از دست دادیم؛ از استاد کیارستمی و مرحوم حبیب گرفته تا جعفر والی، آقای رفسنجانی و آتش‌نشانان‌مان.
برنامه کنسرت هم دارید؟
درخواست برای سالن داده‌ایم و امیدواریم به‌زودی اتفاق بیفتد. سعی بر این است تا پایان سال، پیچیدگی‌های درعین‌حال ساده اجرای کنسرت هموار شود.
با همین ارکستری که در جشنواره اجرا کردید؟
بله، گروه ما سال‌هاست که ثابت است.
در کنسرت قطعات جدید را هم خواهید داشت؟
بله، صد درصد.

Tags: , , ,

زایرمحمد و «تنگسیر» صادق چوبک

او خود عدالت بود

احمد غلامی

روزنامه شرق – شماره ۲۷۹۰

 

«جهانِ» زایرمحمد که نامش در پروسه عدالت‌طلبی به شیرمحمد استحاله می‌یابد، «طرح جهان*» عدالت‌طلبی و بی‌عدالتی است. هرجا که عدالت نباشد جهان زایرمحمد آشوبناک شده و واکنش خشم را در او شعله‌ور می‌سازد.
داستان «تنگسیر»، داستان زایرمحمد است. داستان آدمی به‌‌تنگ‌آمده از بی‌عدالتی، نه داستان مبارزان راه آزادی و عدالت. اولی آدمی است با جهانی منحصربه‌فرد و دومی جهانی است برای آدم‌های منحصربه‌فرد که در طلب‌اش هستند. زایرمحمد فارغ از هر ایدئولوژی و مسلکی، چون روح و جانش آغشته عدالت است به‌ شکلی ذاتی بی‌عدالتی را برنمی‌تابد.
این بی‌عدالتی می‌تواند مویه‌های زنی در گورستان باشد که بیش از حد برای شوهر ازدست‌رفته‌اش اشک می‌ریزد، یا برای سگ نزاری که از گرسنگی پوست و استخوان شده است: «آنجا که گورستان تمام می‌شد، سگ زردانبوی دنده‌بیرون‌جسته‌ای، زیر سایه چهارطاقی ترک‌خورده‌ای دراز کشیده بود. حیوان به دیدن محمد، سرش را بلند کرد و با چشمان کلاپیسه بی‌جانش به او نگاه کرد. سپس خمیازه خمارآلودی کشید و دوباره رو شِن‌های داغ یَله شد و به حال غَش افتاد. – حیوون زبون‌بسته مِثِ این‌که خیلی ناخوشه. دیگه طَرفای ما هم پیدایش نمی‌شه. بدون که خیلی گشنشه. بعد بلند صدا زد: شیرو! شیرو! و سگ سر و دمش را از رو ماسه‌ها بلند کرد و به تن رعشه‌ای خود تکانی داد و پا شد دنبال محمد راه افتاد. – پیرمرد! تو چرا مدتیه پیدات نیس؟ گفتم بلکه ناخوشی و می‌خوای سَقط بشی. آخه چرا پیش ما نمی‌آی؟ می‌دونی خیلی وقته ندیدمت؟ اما تو راس میگی. این تقصیر منه که حال تو را نپرسیدم تو ناخوشی؟ چته… بریم خونه ما یه خرده نون و آب بخور حالت جا بیاد. اصلا بیا دم کپر ما بمون. هرچه داریم با هم می‌خوریم.»
آنچه زایرمحمد را در گرمای سوزان با دهان روزه از بوشهر به روستایش، «دوّاس» می‌کشاند، ورزای وحشی‌شده‌ای است که دیگر تن به کار صاحبش که بیوه‌زنی است نمی‌دهد. زایرمحمد زندگی‌اش را رها می‌کند تا گاو وحشی را رام سازد. او حتی از جنگ با گاو وحشی هم برای اجرای عدالت سر باز نمی‌زند. با اینکه این مبارزه می‌تواند به قیمت جانش تمام شود، زایرمحمد پا به ‌میدان می‌گذارد و گاو وحشی را به زانو درمی‌آورد. اما این پیروزی مغرورش نمی‌کند و دلشکسته از اینکه ناچار است سیم تیزی در بینی گاو فرو کند می‌گوید: «من می‌دونم دردت می‌آد. دلم برات می‌سوزه. تو هم جون داری و دردت می‌آد که کسی سیخ تو گوشت تنت فرو کنه. اما آخر تو چرا باید مَس کنی و اسباب زحمت خودت و دیگرون بشی؟ زنکه بیوه که غیر از تو نون‌آوری نداره، تو جای شوورش. باید باش رفیق باشی. نازش بکشی، نه اینکه بری مَس کنی و یاغی بشی و بزنی به نخلسون و یه کاری کنی که همه اهل دِه ازت بدشون بیاد… .»
در «طرح جهان» زایرمحمد، انسان و حیوان برابر انگاشته می‌شوند. هیچ‌یک نباید مورد بی‌عدالتی قرار گیرند و نه موجب ظلم شوند. در داستان «تنگسیر» مفهوم عدالت‌طلبی از دل شخصیت زایرمحمد خلق می‌شود، از‌این‌رو به دل می‌نشیند. خوانند بیش از آنکه درگیر مفهوم عدالت‌طلبی شود درگیر شخصیت زایرمحمد است. شخصیتی واقعی- بدوی که هیچ تئوری درباره عدالت نمی‌داند و درصدد تبیین نحوه‌ای از عدالت نیست تا مانیفستی برای مبارزان راه آزادی و عدالت به‌دست دهد. او خود عدالت است. آدمی روستایی که در جنگ ایران و انگلیس در کنار رئیس‌علی دلواری جنگیده است.
«تنگسیرِ» صادق چوبک نگاهی آگاهانه به مبارزه دارد. مبارزه را دستاویزی برای رسیدن به قدرت نمی‌کند و از سوی دیگر مرثیه هم برای شکست نمی‌سراید. او آگاه است که هر مبارزه‌ای الزاما به پیروزی منتهی نمی‌شود و این را از زبان ساده و بی‌پیرانه زایرمحمد بعد از دیدن بیرق انگلیس که «شق و رق رو دکل دیلاقش تو آسمان نیلی موج می‌خورد» این‌گونه بازمی‌گوید: «چن ساله که من این بیرق رو همین‌جور می‌بینم که هیچ‌وخت نمی‌ذارن کهنه بشه و آفتاب رنگ و روش بره؟ عوضش بیرق خودمون که رو امیریه زدن، آفتاب رنگ و روش و برده و سفید سفیدش کرده. حالا دلم می‌خواد رئیس‌علی سر از گور دربیاره و ببینه چه خبره. هنوز خون جوونای تنگسیر تو نخلسونای تَنگَک خشک نشده. خدا می‌دونه چقده تنگسیر کشته شد… همه این کارا برای این بود که امروز این عَلم یزید اینجا نباشه که هس.»
استعمار نه پیر می‌شود و نه کهنه. نو به نو می‌شود. این را زایرمحمد به‌خوبی می‌فهمد. اما از مبارزه نه خسته می‌شود و نه دلسرد. با بودن زن و دو فرزند تن به عافیت‌طلبی نمی‌دهد، بهتر است بگوییم با بی‌عدالتی و تحقیر نمی‌تواند کنار بیاید. جهانِ او این‌گونه زندگی‌اش را تعریف کرده. اگر بی‌عدالتی را بپذیرد، خودش را نفی کرده است و آدمی که خودش را نفی کند نه دیگر به درد خودش می‌خورد و نه به درد دیگران. «من ناچارم این کار را بکنم. من اگه این کار را نکنم، تازه نمی‌تونم اینجا بند بشم. هیچ‌که نیس که به داد آدم برسه. هَمش ظلم و زور.»
«تنگسیر» صادق چوبک بی‌تردید یکی از آثار ماندگار ادبیات داستانی ما است. داستانی که هنرمندانه آغاز شده، شخصیت و قهرمانش ذره ذره  در مسیر داستان شکل گرفته و به‌شکلی دقیق و باورپذیر استحاله می‌یابد. چوبک شخصیت زایرمحمد را به‌ گونه‌ای شکل داده که هنوز می‌تواند درسی باشد برای نویسندگان، که بیاموزند چطور و چگونه همه عناصر داستان را می‌توان به خدمت گرفت تا آدمی آفرید با ماندگاری شیرمحمد. بی‌شک آنچه «تنگسیر» را ماندگار کرده وابستگی‌اش به هنری است که می‌‌تواند مفهوم خلق کند. مفاهیمی که از دل زندگی و مبارزه خلق می‌شوند نه مفاهیمی که برساخته تئوری‌ها و نظریه‌های داستان‌نویسی‌اند.
* در این یادداشت از درس‌گفتار عادل مشایخی با عنوان «سایکوپاتولوژی هایدگری» با برداشتی آزاد استفاده شده است.

 

برای بررسی و خرید این کتاب از لینک زیر استفاده کنید:

تنگسیر

Tags: , ,

انتری که لوطی‌اش مرده بود

تخیل دوزخی چوبک

روزنامه شرق-شماره ۲۷۹۰
شیما بهره‌مند
«حقیقتش را بخواهید کارگران ساده چاپخانه بزرگ‌ترین مشوقان من در کار نویسندگی بودند.» صادق چوبک میانه‌های دهه‌ بیست برای چاپِ داستان‌هایش در قامت کتاب از پسرِ معتضدالدوله رفاهی مالک عمده کوچه رفاهی و مهران در لاله‌زار هزار‌ تومان قرض می‌گیرد تا «خیمه‌شب‌بازی» را دَربیاورد و بعد خردخرد پولِ او را پس بدهد، به‌این‌ترتیب نخستین مجموعه چوبک در هزار نسخه منتشر می‌شود. او شب‌ها می‌نشست و با مدادهای تراشیده به‌قولِ خودش کاغذهای سفید را سیاه می‌کرد و هر سه‌شنبه تکه‌ای از کتاب را به چاپخانه می‌فرستاد، درست همان روزی که باید مجله صبا چیده می‌شد. کارگران اما، صبا را کنار می‌گذاشتند تا قصه‌های چوبک را بخوانند و همان‌ها اولین کسان، از شمارِ مخاطبان چوبک بودند که داستان‌های «مردی در قفس» و «یحیی» را خوانده و لابد خود را جای «سیدحسن خان» گذاشته بودند که سابقه‌ای از روزگارِ رفته در یادش نمانده و در حالی میان خواب و بیداری «یادگارهای نیم‌قرن زندگی محوشده‌اش که از هیچ شروع شده و به هیچ ختم می‌شد سربه‌نیست شده بود» یا حتا جای یحیی، که بنا بود روزنامه‌ای بفروشد با اسمی غریب که از‌ بس از زندگی او دور بود در دهانش نمی‌چرخید و در یادش نمی‌ماند. از این‌رو یکی از اهالی ادبیات آن روزگار گفته بود نخستین‌بار صدای مردم، چنان که هست در «خیمه‌شب‌بازی» به‌گوش رسید. «در این داستان‌ها آدم‌هایی ازقبیل نفت‌فروش و کلفت و مرده‌شور و آس‌وپاس و کارمند وزارت‌ مالیه به زبان خودشان حرف می‌زنند»،‌ انگار عینِ صدایشان ضبط شده باشد. براهنی همان روزگار بود که روی‌آوردن مردم به قصه را وعده داد، کاری که سه نویسنده معاصر ما، هدایت و چوبک و آل‌احمد کردند؛ با فراخواندنِ زبان و زندگی مردم به قصه‌هاشان چنان‌که صاحب روایت و صدا شدند. برای خواندن و درک آثار چوبک خودْ بهترین کلید را دستِ مخاطب داده است. «باید از گذشته آگاه بود. باید گذشته، زمان و مکان و فضا‌ همه‌چیز را در نظر گرفت.» در غالبِ آثار چوبک در هر خط یا دست‌کم در هر صفحه گرهی خفته است و «کلید مفتاح در خم این سمبول‌ها، این گره‌هاست.» کلیدِ داستان «انتری که لوطی‌اش مرده‌ بود» شاید درک تفکر یا «تخیل دوزخی» چوبک است که براهنی آن را به محیط زندگی و روزگارِ دوزخی چوبک نسبت می‌داد که آتش طمع و فقر و وحشت و گرسنگی دَمار از انسان درآورده بود. «انتر» یا همان «مخمل» درمانده نشسته به‌تماشای «لوطی‌ جهان» که خسته‌‌ومانده در کنده کت‌وکلفت درخت بلوط خوابیده و تا نیمروز از جایش جنب نخورده بود. بس‌که مخمل گردن کشیده بود تا ببیند لوطی بیدار شده یا نه پکر شده و خردوخسته گوشه‌ای کز کرده بود بلاتکلیف و چشم‌به‌راه. پیش از خواب، لوطی زنجیر مخمل را به میخ طویله‌ای بند کرده و خواب به خواب شده بود. انتر بدون اربابش درمانده بود و نمی‌توانست با موقعیت تازه‌ای که خبری از فرمان نبود کنار بیاید. «هیچ‌وقت خودش را بی‌لوطی ندیده بود. لوطی برایش همزادی بود که بی‌او وجودش ناقص بود.» تا بود او گوش‌به‌فرمانِ لوطی گذرانده و هر کار کرده بود به‌ فرمان و اشاره لوطی جهان کرده بود پای بساطی که او در گورستان‌ها، در گاراژها، تکیه‌ها و کاروانسراها پهن می‌کرد و معرکه می‌گرفت… میخ طویله که از خاک درآمد، انتر لختی از رهایی خود شاد شد اما زنجیر هم به‌دنبالش راه افتاده و با او شادی می‌کرد. نه، این رهایی نبود. «مرگ لوطی به او آزادی نداده بود. تنها فشار و وزن زنجیر زیادتر شده بود» و برای او که دیگر «نه آدم آدم و نه میمون میمون، که موجودی مسخ‌شده میان این دو بود، چیزی نمانده بود جز لاشه لوطی‌اش و تبردارهایی که می‌رسیدند و انگار برای نابودی او می‌آمدند. درست مصداقِ «انسان تک‌ساحتی» مارکوزه، موجودی که در فضای آزاد نپرورده و جامعه‌ای بازدارنده به‌بهانه تأمین نیازهایش او را گرفتار کرده، به‌ بند کشیده است. در باورِ چوبک نیز گویا «وضع تاریخی انسان با آزادی او هرگز سازگاری نداشته.» به‌خاطر همین باورهای عمیق و فرامرزی چوبک است که قصه‌هایش چیزی بیش از وضعیت مردمان روزگارش را روایت می‌کند، چه‌بسا همین خصلت آل‌احمد را بر آن داشت که قصه «انتری که لوطی‌اش مرده بود» را با وضع انگلوفیل‌هایی تطبیق دهد که با رفتن انگلیسی‌ها از ایران یتیم شده بودند. چوبک اما از پسِ تفکر دوزخی‌اش شیفته مردم بود چنان‌که خود درباره هدایت گفت «قبله او بشریت بود.»

برای بررسی و خرید این کتاب از لینک زیر استفاده کنید:

انتری که لوطی اش مرده بود.

Tags: , , ,

Pin It on Pinterest