No products in the cart.

Category Archives: نگاه در مطبوعات

اخبار مربوط به انتشارات نگاه و کتاب ها در مطبوعات

گفت و گو با امیرحسن چهلتن

ادبیات و رهایی اخلاقی
گفت و گو با امیرحسن چهل تن به مناسبت تجدید چاپ «تالار آیینه» و «مهرگیاه»

نویسنده: علی شروقی

«تالار آیینه» و «مهرگیاه»، دو رمان امیرحسن چهل تن، اخیرا در نشر نگاه تجدید چاپ شده اند. دو رمانی که در کارنامه رمان نویسی چهل تن به لحاظ ترتیب تاریخی پشت سر هم قرار می گیرند و در واقع شروع دوره ای از داستان نویسی او هستند که تاریخ و وقایع سیاسی و اجتماعی ایران معاصر به عنوان پس زمینه وارد داستان های او می شوند. «تالار آیینه» چهارمین اثر داستانی چهل تن و دومین رمان اوست. وقایع این رمان در دوران مشروطه اتفاق می افتد و زنان در آن حضوری پررنگ دارند، گرچه این حضور تصویری از غیاب آن ها را نیز به دست داده است؛ غیاب از تاریخی که مردانه است و زن ها را به رسمیت نمی شناسد و آن ها را به اندرونی تبعید می کند. از همین رو «تالار آیینه» رمانی است که با وجوه غیررسمی و پنهان مانده تاریخ سر و کار پیدا می کند؛ چهل تن در رمان بعدی اش، «مهرگیاه»، که حدود هفت سال بعد از «تالار آیینه» منتشر شد باز هم تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران معاصر را با داستان زنانی پیوند می زند که زندگی شان به نحوی با وقایع سیاسی گره خورده است، گرچه همچنان در حاشیه تاریخ هستند. «مهرگیاه» در حوالی شهریور ٢٠ و ورود متفقین به ایران اتفاق می افتد. شمس الضحی و رفعت، شخصیت های اصلی این رمان، زنان تنها و شکست خورده ای هستند که سرنوشت شان به نحوی با وقایع سیاسی کشور در آغاز دهه ٢٠ تلاقی می کند. این دو زن گرچه با هم متفاوتند اما وجه اشتراک شان همان تنهایی و احساس شکست و ترس هایی است که تنهایی و احساس بیگانگی در جهانی مردانه به جان شان انداخته است. چهل تن در «مهرگیاه» در قیاس با «تالار آیینه» به جهان درونی زنان داستانش نزدیک تر می شود و تجربه آن ها را از مواجهه با جامعه ای که در حال تغییر و تحول است روایت می کند. گفت وگویی که می خوانید بیشتر بر همین دو رمان متمرکز است گرچه در خلال گفت وگو گزیری نبود از گریز زدن به کارهای دیگر چهل تن مثل «سپیده دم ایرانی» و «تهران، شهر بی آسمان» و دو بخش دیگر سه گانه تهران که سال ها از نوشته شدن شان می گذرد و به آلمانی هم ترجمه شده اند اما به دلیل ممیزی هنوز در ایران و به زبان فارسی منتشر نشده اند، همچنانکه رمان دیگر او هم به نام «خوشنویس اصفهان» که وقایع آن در دوران شاه سلطان حسین صفوی و هجوم افغان ها به ایران می گذرد، همین وضعیت را دارد. از چهل تن سال هاست به جز مجموعه داستان «چند واقعیت باورنکردنی» کار تازه ای در ایران و به زبان فارسی درنیامده است.

«تالار آیینه» و «مهرگیاه» که هردو اخیرا تجدید چاپ شده اند، کارهایی هستند که اگر اشتباه نکنم وقتی سال ها پیش برای اولین بار چاپ شدند، پشت سرهم درآمدند. یعنی اول «تالار آیینه» چاپ شد و بعد «مهرگیاه» …
بله پشت سر هم چاپ شدند، اما تاریخ انتشارشان هفت سالی با هم فاصله دارد. «تالار آیینه» سال ۶٩ مجوز گرفت و سال ٧٠ منتشر شد، ولی «مهرگیاه» خورد به دوره ای که آقای میرسلیم وزیر ارشاد بود، دوره ای که کتاب ها به سختی مجوز می گرفتند و من هیچ کتابی نتوانستم منتشر کنم. برای همین «مهرگیاه» ماند تا دوره اصلاحات و بالاخره در سال ٧٧ منتشر شد.

از طرفی این هردو کتاب، رمان هایی بودند که فکر می کنم در آن ها برای اولین بار تاریخ و وقایع سیاسی ایران به عنوان پس زمینه وارد داستان های شما شدند. منظورم نقاط عطف تاریخی و سیاسی است، مثل مشروطه در «تالار آیینه» و شهریور ٢٠ و آمدن متفقین به ایران در «مهرگیاه». از این لحاظ می توان گفت این دو رمان نقاط عطفی در داستان نویسی شما بودند و درواقع بعد از این دو رمان حضور وقایع مهم تاریخ معاصر ایران در لابه لای روایت داستانی، یکی از ویژگی های داستان های شما شد. می خواستم بدانم این دوره های تاریخی و به خصوص تاریخ معاصر ایران و استفاده از آن در داستان ها، از کی برای شما دغدغه شد و پیشینه اش به چه دوره ای برمی گردد؟
خب این احتمالا برمی گردد به کنجکاوی هایی که بعد از انقلاب اسلامی مرا درگیر کرد و جستجوهایی که این کنجکاوی ها باعثش شدند. بعد از انقلاب سوال هایی برایم پیش آمد که مرا به مطالعه تاریخ راهنمایی کرد، منظورم از مشروطه به بعد است. برای همین تاریخ دوره قاجاریه به بعد را شروع کردم به خواندن. به خصوص دوره مشروطه به این طرف را با دقت بیشتری خواندم و شاید این حجم از دانسته های تاریخی که نه با انگیزه های ادبی بلکه به دلیل کنجکاوی های اجتماعی خودم به دست آوردم، بعدا دستمایه ای شد برای نوشتن داستان هایی با پس زمینه تاریخی.

یعنی اول برای این سراغ تاریخ نرفتید که با الهام از آن داستان بنویسید؟
ابدا، انگیزه هایش کاملا اجتماعی بود. من خیلی جوان بودم که انقلاب اسلامی اتفاق افتاد. بعد از انقلاب بلافاصله این سوال برایم مطرح شد که این انقلاب چطور و چگونه اتفاق افتاد و حالا یادم نیست تشخیص خودم بود یا کسی مرا راهنمایی کرد که سراغ تاریخ معاصر بروم و آن را مطالعه کنم و من شروع کردم به خواندن تا جواب برخی سوالات خودم را پیدا کنم و حین مطالعه تاریخ معاصر ایران این نکته را هم کشف کردم که این دوره، یعنی از مشروطه به این طرف، خیلی دراماتیک است و مواد خام خوبی برای نوشتن داستان در آن هست. ضمن اینکه به هرحال چون خیلی در این فضاها غرق شده بودم ناخودآگاه آفرینش های ادبی من هم تحت تاثیر آن ها قرار گرفت و رمان «تالار آیینه» متولد شد. بعدها متوجه شدم که هر رمان خوبی باید با تاریخ در مفهوم کلی اش نقطه تلاقی داشته باشد. درواقع به این نتیجه رسیدم که رمان، بدون تاریخ و البته بدون جغرافیا، اصلا نمی تواند به وجود بیاید. اما درعین حال همان طور که خودتان حتما دقت کرده اید اتفاقات تاریخی اتفاقات اصلی داستان های من، از جمله همین دو رمانی که از آن ها صحبت می کنیم، نیستند؛ یعنی درواقع همیشه چند آدم معمولی در این داستان ها هستند که اتفاقات سیاسی و تاریخی بر زندگی شان تاثیر می گذارد. مثلا در «تالار آیینه» زن هایی را داریم که درون خانه ای به مثابه یکی از سلول های حیاتی شهر زندگی می کنند و آن اتفاقات سیاسی مربوط به مشروطه هم در بیرون جریان دارد و درواقع با آوردن آن اتفاق ها در داستان، روند تقویمی ماجراهای مشروطه هم مشخص شده است؛ مثل تیرخوردن طلبه ای به نام عبدالحمید که اتفاق مهمی در تاریخ مشروطه است و به وقایع شتاب می دهد.

این که می گویید آن اتفاق های تاریخی و سیاسی در رمان های شما ماجرای اصلی نیستند درست است، اما از طرفی این وقایع به هرحال روی طرح و توطئه این داستان ها تاثیر می گذارند و به نوعی سرنوشت شخصیت های این داستان ها را تعیین می کنند و جاهایی مسیر زندگی شان را تغییر می دهند، یعنی صرفا حضور تزیینی ندارند. مثلا در «مهرگیاه» اگر متفقین به ایران نمی آمدند پایان رمان هم به این صورت رقم نمی خورد…
بله این که وقایع تاریخی با سرنوشت آدم های معمولی داستان تلاقی می کنند، درست است و درواقع این شیوه ای است که من برای طرح تاریخ در رمانهایم دارم. می توانم بگویم که کم وبیش در همه کارهای من، چه آن ها که چاپ شده و شما خوانده اید و چه آن ها که هنوز به زبان فارسی چاپ نشده و شما نخوانده اید، این تلاقی وجود دارد و در همه آن ها چنین تماسی با تاریخ اتفاق می افتد.

یک نکته مهم دیگر در «تالار آیینه» و «مهرگیاه»، حضور زنها به عنوان شخصیت محوری داستان ها است؛ گرچه در رمان های بعدی تان، آن ها که چاپ شده و خوانده ایم، این محوریت دیگر شاید آن قدر پررنگ نباشد اما در دو رمانی که از آن ها صحبت می کنیم زن ها نقش اصلی را در رمان ایفا می کنند و کلا شما را به عنوان نویسنده ای می شناسند که دنیای زنان ایرانی را خیلی خوب در داستان هایش به تصویر می کشد. این توجه به زندگی و روحیات و کلا وضعیت زنان ایرانی هم بعد از آن مطالعات تاریخی برای شما عمده شد؟
نه، دغدغه نفوذ به عمق خانواده ایرانی و این احساس نزدیکی که من به فضای زنانه دارم در داستانهای کوتاهی هم که قبل از این دو رمان نوشته ام کاملا پیداست. همچنین در رمان «روضه قاسم» که قبل از «تالار آیینه» نوشتم و البته بیست سال بعد از چاپش منتشر شد. بنابراین زن ها قبل از گرایش جدی ام به تاریخ و ورود مضامین آن به نوشته هایم در داستان هایم حضور داشتند و این حضور، حاصل دقت هایی که روی تاریخ داشتم نبود و از علائق قدیمی تری نشات می گرفت، احساس می کردم فضاهای زنانه را بهتر می شناسم یا این فضاها تناسب و استعداد بیشتری برای قصه پردازی دارند. به دلیل همین پیشینه، وقتی می خواستم «تالار آیینه» را بنویسم برای نفوذ به دنیاهای زنانه احساس ورزیدگی بیشتری می کردم که البته شاید حضور محوری زنان در این رمان موجه هم باشد، برای اینکه در دورانی که وقایع «تالار آیینه» اتفاق می افتد فقط زن ها هستند که حضورشان در درون خانه ها پررنگ است که بیشتر شبیه یک جور به دام افتادگی ست.
نکته دیگر در این دو رمان که البته کم وبیش در کارهای دیگرتان هم هست، تلاقی ماجرایی عاشقانه با اتفاقی تاریخی و سیاسی در این رمان هاست. یعنی تقریبا در همه این کارها دوگانه «عشق و سیاست» وجود دارد. حالا البته این شاید در مورد «تهران، شهر بی آسمان» کمتر مصداق داشته باشد ولی در بقیه رمان هایتان کم وبیش هست.
ببینید عشق و سیاست بیشترین امکان را برای مشاهده فراهم می آورد؛ برای مشاهده دقیق یک وضعیت بشری نه تنها باید درست و از نزدیک به آن نگاه کرد بلکه باید آن را در بزنگاه های خاص قرار داد. در«تهران، شهر بی آسمان» هم تقابل زن و مرد وجود دارد، حتی عشق هم می شود گفت که در این رمان هست، چون کرامت نسبت به طلا یک احساس عاطفی قوی دارد، منتها ما کرامت را جدی نمی گیریم پس عشقش را هم جدی تلقی نمی کنیم، چون او به هرجهت روح پلید حوادثی ست که همیشه با خشونت همراه است.

بله در «تهران، شهر بی آسمان» بیشتر کرامت را یک تیپ اجتماعی می بینیم و حواس مان متوجه این موضوع است که این تیپ چطور بالا می آید و عرصه را اشغال می کند و … اما در رمان های دیگر این دوگانه «عشق و سیاست» عمده تر است. به نظرم خودتان یک بار گفتید در «خوشنویس اصفهان» هم که هنوز به زبان فارسی چاپ نشده ماجرایی عاشقانه با وقایع تاریخی دوره شاه سلطان حسین صفوی تلاقی می کند…
بله خب مسئله زن و مرد و تقابل و رابطه شان عاملی مسلط و قوی در زندگی بشری است و در رمان هم به دلیل گستردگی اش و این که به هرحال برهه ای از زندگی و زمان را دربر می گیرد این موضوع عمده است و اگر چنین موضوعی در رمان غایب باشد این غیبت خیلی به چشم خواهد آمد. بنابراین پرداختن به این موضوع در هر رمانی کم وبیش الزامی است و جایش را هم هیچ چیز دیگری نمی تواند پر کند، چون این رابطه و تقابل و کشش ها و دافعه هایی که از آن ناشی می شود، جزء جدایی ناپذیر هستی انسانی است. همچنان که سیاست ورزی و میل به تغییر و بهبود شرایط هم در همه آدم ها در هر دوره ای و در هرجایی وجود دارد. تخیل من هم خارج از این دو موضوع هیچ جای مانور دیگری ندارد، یعنی در هر رمانی که نوشته ام این دو عنصر به عنوان عناصر نیرومند وجود دارند و عمل می کنند.

در مورد «تالار آیینه» یک نکته جالبی که وجود دارد و من در مقاله ای هم که راجع به این رمان نوشتم به آن اشاره کردم، تمرکز این رمان بر استراق سمع و حس شنیداری است. البته تصویر هم در این رمان و کلا همه رمان های شما عنصر نیرومندی است اما در «تالار آیینه» توجه آدم خودبه خود به سمت این حس شنیداری جلب می شود و به این ساختاری که مبتنی بر استراق سمع و گوش ایستادن است. صدا انگار در این رمان حجم پیدا می کند و قابل لمس می شود که این با جایگاه زن ها در رمان هم خیلی هماهنگ است. یعنی انگار به واسطه گوش ایستادن زن ها در جریان وقایع قرار می گیریم. مخصوصا وقتی از خیابان وارد حریم خانه این آدم ها می شویم. خودتان آیا موقع نوشتن این رمان به این قضیه توجه داشتید؟
نه چندان، منظورتان پچ پچه ها و جوشش مدام شایعه هاست؟

پچ پچه ها هم به نوعی… هرچه مربوط به دنیای اصوات است…
خب بالاخره این صدای آنهاست که بر روایت چیره می شود یا در حقیقت داستان روی شانه های این پنج زن حمل می شود و حرکت می کند. و پیوندشان با جهان بیرونی از طریق همین صداست. حتی دوتا دختر رمان هم از طریق استراق سمع جلسات مخفی پدر را دنبال می کنند که تا حدودی نحوه حضور زن ها را به اصطلاح سمبولیک می کند. اما من آگاهانه آن را وارد ساختار داستان نکرده ام، ولی چیزی است که به هرحال مشهود است…

و به نوعی انگار به فرم داستان تبدیل شده و جایگاه این زن ها را در آن زندگی سنتی نشان می دهد…
بله، چون زن ها در آن نوع زندگی اصلا به بازی گرفته نمی شدند، جدی تلقی نمی شدند و بسیاری از اطلاعاتشان را از طریق استراق سمع، از طریق شایعات و پچ پچه ها به دست می آوردند.

تصویر هم همان طور که گفتم هم در این رمان و هم در رمان های دیگر شما عنصر پررنگی است…
بله در مورد «تالار آیینه» که اصلا به من گفته اند این رمان انگار عکس به عکس نوشته شده. اما این هم عامدانه و آگاهانه نبوده. من کلا آن چه را که می نویسم به صورت تصاویر ذهنی می بینم یا تجسم می کنم و این هم یکی از خصوصیات آثار من است. شاید این تصویری بودن داستان هایم از تسلطم بر اشیاء ناشی شده باشد، چون به اشیاء و چینش آن ها، به میزانسن و به طور کلی المان هایی که یک فضای تصویری را می سازند توجه دارم. برای همین وقتی تصمیم به نوشتن «تالار آیینه» گرفتم، بخشی از مطالعاتم برای این بود که اشیاء آن دوره را بشناسم و بتوانم لمس شان کنم و بعد بتوانم آن ها را در رمان به کار بگیرم.

و جالب این که در عین تصویری بودن نمی شود گفت که این داستان ها زیر سیطره فیلم و سینما هستند. برای این می گویم که الان تقلید از سینما و مخصوصا ساختار فیلمنامه در داستان ها خیلی باب شده و در بعضی آثار می بینیم که استقلال ادبیات یک جورهایی به نفع سینما به باد رفته، اما در آثار شما این گونه نیست…
بله، تصویر باید به ادبیات تبدیل شود، یعنی شما باید بتوانید از طریق کلمات و امکانات ادبیات تصویر بسازید، وگرنه به صرف توضیح یک وضعیت به تصویری از جنس ادبیات نمی رسید.

برگردیم به موضوعی که باز به نوعی به همان حضور زن ها در این رمان ها هم مربوط می شود. منظورم موضوع سنت و تجدد و تقابل و درهم آمیزی این ها در این رمان هاست و نوعی از مدرن شدن که ناقص می ماند. در بعضی عرصه ها اتفاق می افتد و در بعضی نه و این باعث تضاد و تنش می شود. این البته در داستان های نویسندگان دیگر هم قابل ردیابی است اما در اثر هر نویسنده ای نحوه بروز آن فرق می کند. در «تالار آیینه» و «مهرگیاه» این تضاد و تجدد ناقص خودش را به واسطه سبک زندگی زن ها، جایگاه آن ها و نوع مواجهه جامعه با آن ها بروز می دهد. این زن ها هستند که نشان می دهند تجدد چه قدر عمق پیدا کرده و از چه مرزهایی نتوانسته عبور کند. مثلا در «تالار آیینه» با خانواده ای سر و کار داریم که در خیلی از امور متجدد هستند…

بله، حتی معلم سرخانه دخترها مرد است…

بله اما محدودیت های معمول، در زندگی زن های این خانواده هم مشهود است. حتی در «مهرگیاه» هم که داستانش در دوره جدیدتری اتفاق می افتد و زن ها در ظاهر مدرن تر شده اند باز می بینیم که گرفتار اجحاف های یک جامعه مردسالار هستند…
بخشی از این تناقض ناشی از ظرفیت های جامعه است. افراد به تنهایی و براساس تشخیص خودشان بسیار مشکل است که بتوانند به سمت تجدد بروند و هر فرد، به عنوان جزئی از یک مجموعه بزرگتر که جامعه باشد، ناچار است ضرباهنگش را تا حدودی با ضرباهنگ حرکت جمعی تنظیم کند. بعد هم یک وقت هایی تجدد فقط به عنوان پز روشنفکری وارد زندگی آدم ها می شود. یادتان باشد که همه ما ممکن است ادعا کنیم که مدرن هستیم ولی اغلب این کلمه را با لهجه سنت بر زبان می آوریم. باید تفاوت بین زمان درونی و بیرونی و یا به عبارت دیگر زمان ذهنی و عینی را به خوبی درک کنیم، ممکن است این دو، به دو هستی متفاوت تعلق داشته باشند. و لاجرم تناقض هایی بروز می کند که به شدت آزاردهنده اند. به خاطر همین ناهماهنگی است که مثلا در «تالار آیینه» آوردن معلم سرخانه مرد برای دخترها، از چشم عمه سنتی خانواده پنهان نگه داشته می شود. این تناقض و ناهماهنگی به هرحال یکی از مسائل مهم جامعه ما در قرن بیستم است. می شود اینطور هم گفت که بخش قابل توجهی از جامعه ما در محدودیت زندگی ایرانی به دام افتاده است و ناچار به یک تبعید درونی ست.

از «تالار آیینه» تا «مهرگیاه» یک تفاوت و تغییر را در شخصیت های زن می بینیم. در «تالار آیینه» دخترها هنوز شاداب و جوان و سرخوش اند اما در «مهرگیاه» که با زن هایی جاافتاده سر و کار داریم می بینیم که آن شادابی جای خود را به تلخی و پژمردگی می دهد. آن نشاط زندگی روزمره دیگر نیست. مخصوصا شمس الضحی که در بچه گی هم از آن نشاط محروم بوده. قبول دارید که «مهرگیاه» در کل رمان تلخ تری است در قیاس با «تالار آیینه».
بله برای اینکه در «مهرگیاه» پرتاب شدگی این دو زن به جامعه ای مطرح است که همچنان مردانه است و آن ها را پس می زند. پس تحمل این جامعه و مقابله با آن، این زن ها را فرسوده کرده است. شمس الضحی و رفعت در «مهرگیاه»، هر دو زن هایی شکست خورده اند، انگار که در حال سپری کردن یک احتضار کند و طولانی اند، گذشت بی حساب و عطوفت مادرانه آنها را به تحلیل برده است، درحالی که در «تالار آیینه» این شکست هنوز اتفاق نیفتاده است. البته در مهرگیاه، رفعت ظاهرا زن سرزنده ای ست اما این سرزندگی ممکن است به عنوان فقدان معنویت تعبیر شود. پژمردگی شمس الضحی هم شاید به خاطر آنست که او نمی تواند خود را فریب دهد، پس از شادی و لذت محروم می ماند. در عین حال ویژگی هر دوی آنها این است که به ناتوانی تاریخی خود آگاه می شوند.

آن خونی را که در پایان هر دو رمان جاری می شود آیا می توان تمثیلی از یک زخم تاریخی گرفت؟
بله، گرچه من نخواستم آگاهانه و عامدانه تمثیل سازی کنم و بعد از نوشتن رمان متوجه شدم که این حالت تمثیلی در آن صحنه ای که می گویید هست و شاید این همان تاوانی است که این آدم ها باید بدهند تا جامعه تغییر کند. در تریلوژی تهران به این نتیجه رسیدم که بار عمده این تغییرات بر دوش یک شهر است. بله، تهران در نگاه اول ناتوان و رسواست اما این شهامت را دارد که خود را تغییر دهد و مدام چنین می کند و بقیه شهرهای ایران را چنانکه انگار بچه هایش باشند به دنبال خود می کشد. چون به هرحال تاریخ صدساله اخیر ایران که مبارزه ای است برای استقلال و آزادی و … از جنبه ای تاریخ مبارزه زنها هم هست؛ تاریخ مبارزه آن ها برای رسیدن به یک جایگاه درست در جامعه مردانه ایران. تعداد تظاهرات زن ها در دوره مشروطه کم نبوده و گاهی تظاهرات موثری هم بوده و این در واقع شروع حرکت اجتماعی زنان در تاریخ ماست. یکی از دستاوردهای مشروطه همین فعال شدن زنهاست.

بله و جالب است که رمان های شما به واسطه همین حضور زن ها قرائتی متفاوت از تاریخ به دست می دهند. وقتی «مهرگیاه» را دوباره می خواندم فکر کردم کسانی که روی پیشینه حضور سیاسی و اجتماعی زنان در تاریخ ایران مطالعه می کنند بد نیست این رمان ها را هم بخوانند و روی تاثیر این قضایا بر ادبیات و این که ادبیات ما چه قدر این مسائل را درونی کرده هم تحقیق و مطالعه کنند…
این البته چیزی است که به آسانی به دست نیامده و من برای نوشتن این رمان ها مطالعات گسترده ای داشته ام. هم مطالعات عمومی که مربوط به قبل از تصمیم به نوشتن این رمان ها بوده و هم مطالعاتی بعد از این که تصمیم گرفتم این رمان ها را بنویسم و این ها همه پیوند خورد به خیالپردازی های خودم برای تبدیل کردن حاصل این مطالعات تاریخی به ادبیات. رسیدن به یک دریافت حسی از جامعه ای که در آن زندگی می کنید کار آسانی نیست. فرق ادبیات با درددل های آشپزخانه ای که تنه به ژورنالیسم می زند در همین است.

اتفاقا می خواستم بپرسم فرایند نوشته شدن این رمان ها، از جمع آوری مواد خام مقدماتی تا نوشتن و بازنویسی، چه قدر طول کشید و چه قدر از شما وقت گرفت؟
همان طور که گفتم یک سری مطالعات عمومی از قبل داشتم که هیچ. اما از وقتی به صرافت نوشتن «تالار آیینه» افتادم تا وقتی که نوشتم و چاپ شد، شش سال طول کشید و من یک بار که شمردم دیدم برای درک آن دوره صدهزار صفحه مطلب خوانده ام که هم شامل کتابهایی بود که به طور عمومی و قبل از اینکه تصمیم به نوشتن این رمان بگیرم خوانده بودم و هم کتابهایی که بعد از تصمیم به نوشتن «تالار آیینه» خواندم. یک وقت هایی احساس می کردم که از آن دوران اشباع شده ام و برای همین بعد از خواندن آن همه کتاب و نوشتن «تالار آیینه» وقتی کتاب های تازه ای در زمینه مشروطه و اواخر دوره قاجار و تبدیل سلطنت از قاجاریه به پهلوی درمی آمد دیگر میل چندانی به خواندن شان نداشتم. انگار برای من یک دوره سپری شده بود که کاملا از آن سیراب شده بودم، ضمن این که نسبت به موضوعات دیگری مثل وقایع دوران سلطنت محمدرضا شاه و انقلاب اسلامی کنجکاو شده بودم. یعنی حرکت من در تاریخ معاصر قرن بیستم ایران، بی هیچ برنامه ریزی به خصوصی، از مشروطه شروع شد و جلو آمد. الان دیگر مدتی است که بیشتر روی اتفاقات بعد از انقلاب اسلامی متمرکز هستم، البته به جز «خوشنویس اصفهان» که یک استثناست و وقایع آن در سیصدسال پیش اتفاق می افتد.

درباره شکست زن ها در «مهرگیاه» و تلخی این رمان در مقایسه با «تالار آیینه» صحبت کردیم، اما این موضوع هم در «مهرگیاه» و در ارتباط با شخصیت زن ها در این رمان مطرح است که در «مهرگیاه»، در قیاس با «تالار آیینه» لایه های عمیق تری از وجود زن ها واکاوی می شود و شاید بشود گفت زن های این رمان از زن های «تالار آیینه» پیچیده ترند یا پیچیدگی هاشان بهتر نشان داده می شود…
مسائلی که زنان «مهرگیاه» دارند مسائلی است که بعد از «تالار آیینه» برای من عمده شده و به آن ها توجه کرده ام و برای همین بر کاری هم که داشتم می نوشتم تاثیر گذاشته اند. چون نوشتن رمان برای من جستجوی پاسخ برای سوالاتم هم هست، حالا البته نمی توانم بگویم وقتی که می نویسم به این پاسخ ها می رسم، ولی به هرحال تلاش می کنم سوال را درست بفهمم یا آن را درست طرح کنم. وقتی «مهرگیاه» را می نوشتم می خواستم ببینم زن مدرن بودن در آغاز ورود مدرنیته به جامعه روبه تحول ولی همچنان عقب مانده ایران چه نوع تجربه ای است. در کودکی و نوجوانی زنی را می شناختم که در پطرزبورگ مامایی خوانده بود. وقتی من نوجوان بودم او زن مسنی بود. فکر می کنم هفتادسال یا حتی بیشتر داشت. مرا هم جدی نمی گرفت و من هم شاید سوال های جدی از او نداشتم ولی برایم خیلی زن جالبی بود. این زن می گفت وقتی حوالی سال ١٣٠٠ از پطرزبورگ به ایران برگشته و در یک بیمارستان مشغول به کار شده، تقریبا هیچ زنی برای زایمان به بیمارستان مراجعه نمی کرده چون آن زمان همه توسط ماماهای سنتی در خانه ها وضع حمل می کردند. می گفت محیط بیمارستان ها در ایران کاملا مردانه بود و من بعدها که به او فکر می کردم با خودم می گفتم او به عنوان یک زن که در میان یک عده مرد کار می کرده چه وضعیتی داشته یا اصلاحرفه او چه طور با تصوری که جامعه آن زمان از یک زن داشته قابل جمع بوده. با الهام از همین شخصیت بود که شمس الضحی در رمان «مهرگیاه» به وجود آمد؛ یک زن مدرن که در خارج از کشور تحصیلات دانشگاهی داشت و حالا آمده بود در ایران کار کند. در کنار او شخصیت رفعت را ساختم که به لحاظ نوع مواجهه با مردها کاملا با شمس الضحی فرق داشت. درواقع این ها را می ساختم تا به سوالات خودم جواب داده باشم و بتوانم وضعیت زن هایی مدرن در جامعه سنتی را بفهمم. کلا همیشه دلم می خواست پدیده های مدرنی را که ناگهان وارد یک جامعه سنتی می شده و فکرهایی را که دوروبر این پدیده های مدرن به وجود می آمده درک کنم. مثلا ورود لامپ های الکتریکی یا اتومبیل به ایران، ورود هواپیما به ایران، ورود دوش حمام و… فکرکردن به این چیزها جزئی از مشغله های ذهنی من است که بعضا به داستان تبدیل می شود.

در «مهرگیاه»، شمس الضحی و رفعت، همان طور که خودتان هم گفتید با هم تفاوت دارند. اما هردو سرخورده و شکست خورده اند، فقط نوع مواجهه شان با شکست با هم متفاوت است و جالب این جاست که رفعت با این که در ظاهر و رفتار مدرن تر به نظر می رسد اما لایه ظاهری شخصیتش را که کنار می زنیم می بینیم که رفتارش سنتی تر از شمس الضحی است. شمس الضحی مستقل تر است و رفتار مدرن تری دارد…
برای این که رفعت زنی است که فرصت تامل ندارد، ولی شمس الضحی صاحب یک زندگی درونی ست و به همین خاطر نسبت به رفعت انسان عمیق تری است و لذا کسل، مضطرب و صاحب رویاهای مغشوش است. رفعت هم البته صاحب یک نیروی غریزی نیرومند است که او را وامی دارد در جهت مخالف جریان عمومی شنا کند. اما مهمترین نکته شاید این باشد که حضور هردوی آنها نشانه واضح اتفاقاتی ست که بین دیروز و امروز ما شکاف ایجاد کرده است؛ این شکاف درحال حاضر به عمق قابل توجهی رسیده است.
آن صحنه اول رمان، دیالوگ شمس الضحی با یک زن باردار، خیلی خوب شخصیت شمس الضحی را معرفی می کند، ضمن این که در این صحنه یک زایمان طبیعی اتفاق می افتد و این در کنار صحنه پایانی رمان که نوعی شبیه سازی درد زایمان است، جنبه ای تمثیلی هم پیدا کرده.
نوشتن آن صحنه اول رمان بیشتر به این قصد بود که شمس الضحی را در محل کارش نشان بدهم ولی خب بی آنکه خودم آگاهانه خواسته باشم، این وجه را هم که شما می گویید پیدا کرده.

در داستان های شما همیشه یک گذشته مبهم هست که این آدم ها با آن درگیرند، گذشته ای که به مرور و بر اثر حوادث و اتفاق هایی که برای این آدم ها رخ می دهد خیلی دور و مه آلود می شود، مثل «سپیده دم ایرانی» که ایرج بیرشگ برگشته و می بیند همه چیز تغییر کرده و شباهتی به تصویرهای ذهنی او از گذشته ندارد، یا تصویری که شمس الضحی در پطرزبورگ از خانه اش در تهران دارد…
این به خاطر اهمیتی است که گذشته به طورکلی در حافظه انسانها دارد. انسان وقتی وارد آینده می شود وضعیت فعلیش را با گذشته ای که در حافظه دارد مقایسه می کند و این هم یکی از مسائلی است که من همیشه به آن فکر می کنم، ضمن این که در گذشته یِ شخصیت های داستان های من همیشه نقطه عطف هایی وجود دارند که خیلی برجسته اند، مثلا در «مهرگیاه» یکی از این گذشته هایی که شمس الضحی را آزار می دهد خاطره شلاق خوردن آن دو زن است. مخصوصا حرفی که یکی از این زن ها به او می زند و از او می پرسد تو با مال خودت چکار می کنی؟، که اگرچه در ظاهر حرفی عوامانه است اما یکی از مسائل ذهنی شمس الضحی است و موضوعی است که او همیشه به آن فکر می کند و با آن درگیر است. اما از این نقاط عطف که بگذریم، همیشه یکی از دلایل اهمیت گذشته این است که ما به مرور ماهیت آن گذشته را در ذهن مان تغییر می دهیم، ولی اگر زمانی صمیمانه با آن گذشته رو به رو شویم متوجه تفاوت های آن گذشته ذهنی با گذشته ای که واقعا وجود داشته می شویم. در«سپیده دم ایرانی» از این تغییر ماهیت ذهنی گذشته با تعبیر کارت پستال ذهنی نام برده ام؛ یعنی تغییر گذشته در ذهن و تبدیل آن به یک تصویر پالایش یافته که تمام زمختی هایش گرفته شده و به یک چیز دوست داشتنی تبدیل شده درحالی که واقعا این طور نبوده. به هرجهت من شخصا معتقدم آینده همیشه بهتر است، می دانید چرا؟ برای اینکه ما را از گذشته دور می کند.

رمان هایتان را زیاد بازنویسی می کنید؟
نه خیلی، در مورد «تالار آیینه» و «مهرگیاه» چون خیلی از آن زمان گذشته حضور ذهن ندارم اما کلا از آن نویسنده هایی نیستم که زیاد بازنویسی کنم. یک نقطه رضایت دارم که اگر به آن برسم فکر می کنم کار برای انتشار آماده است.

یعنی آن مراحل مقدماتی کار که شامل مطالعه و تحقیق و جمع آوری اطلاعات و … است بیشتر طول می کشد؟
بله، این کارها بیشتر وقت می برد تا خود فرایند نوشتن.

از طرفی شما آن زمان که «تالار آیینه» و «مهرگیاه» را نوشتید، شغل تان چیز دیگری بود و کار مهندسی می کردید. در آن سالها کار مخل نوشتن تان نبود و وقت تان را محدود نمی کرد؟
چرا، مثلا یادم است موقعی که «تالار آیینه» را می نوشتم در شهر صنعتی قزوین کار می کردم و یک ساعت و نیم تا دوساعت رفت و یک ساعت ونیم تا دوساعت برگشتنم طول می کشید. برای همین بعضی شب ها برنمی گشتم و در کارخانه می ماندم تا بتوانم روی این رمان کار کنم و خب خیلی سخت بود این که آدم صبح تا عصر در یک محیطی کار کند و درحالی که دیگر جانی برایش نمانده بنشیند رمان بنویسد. همیشه ناچار بودم از تعطیلات و پنجشنبه جمعه و … زمانی برای نوشتن فراهم کنم که این خیلی طاقت فرسا بود و یکی از دلایل طولانی شدن نوشتن «تالار آیینه» هم همین بود که خب در کنارش کار دیگری هم می کردم. اما با همه این سختی ها از نوشتن غافل نمی شدم و کم وبیش هر روز می نوشتم. مثلا روزهایی که در کارخانه می ماندم بعد از ساعت چهار و پنج که کارخانه تعطیل می شد به خوابگاه کارخانه می رفتم و دوساعتی استراحت می کردم و بعد تا نیمه شب می نشستم و روی «تالار آیینه» کار می کردم.
نکته دیگری هم که در آثار شما و بعضی از دیگر هم نسلان شما که رمان هایی با پس زمینه های تاریخی و سیاسی می نویسند وجود دارد، این است که برخلاف برخی آثار قدیمی تر که وقایع تاریخی و سیاسی در آن ها حضور داشت – منظورم از آثار قدیمی تر، بیشتر آثاری است که در آن ها تعهد اجتماعی در معنای رئالیسم سوسیالیستی اش مطرح بود – در آثار شما و نویسندگان هم دوره تان دیگر همه چیز حول محور مبارزه و تقابل ظالم و مظلوم در معنای کلی آن نمی چرخد و جزئیات و فردیت آدم ها هم در کنار زندگی جمعی شان اهمیت پیدا می کند. یعنی سیاست و تاریخ، به قول خودتان، در کار شما همه چیز نیست و فردیت آدم ها و جزئیات زندگی روزمره شان هم مهم است و سیاست و تاریخ هم از وسط همین زندگی روزمره است که عبور می کنند و آن را تحت تاثیر قرار می دهند.
برای اینکه در واقعیت هم اصل کار همان جدالی است که ما با مشکلات روزانه خودمان داریم. سیاست با همه اهمیتی که دارد در روز وقت زیادی از ما نمی گیرد و مشغله عمده ما نیست. ما درگیری های روزمره کوچک خودمان را داریم که گرچه در یک سطح بزرگتر قابل اعتنا نیستند ولی در زندگی فردی آدم ها اهمیت دارند. مثلا وقتی لوله آب خانه تان ترکیده باشد، حتی مهم ترین اتفاقات دنیا هم که در شرف وقوع باشد، شما به فکر ترکیدگی لوله آب خانه خودت هستی برای اینکه این ترکیدگی است که می تواند تمام زندگیت را از بین ببرد. این که می گویم زندگی فردی اهمیت دارد از این لحاظ است که همین جزئیات کوچک می توانند زندگی روزانه ما را مختل کنند و برای همین نمی توانیم به آن ها فکر نکنیم و فقط در فکر امور کلی باشیم. اما من با آن نویسنده ها یک فرق دیگر هم دارم: در من تمایلی برای زیباتر نشان دادن انسانها نیست، چون فکر می کنم انسان به هرجهت موجودی زیباست.

بعد از «تالار آیینه» و «مهرگیاه» که شخصیت های اصلی شان زن بودند، یک دفعه «تهران، شهر بی آسمان» را نوشتید که به لحاظ شخصیت اصلی، درست قطب مقابل این رمان هاست و شخصیت اصلی اش نه تنها یک مرد است، بلکه به اصطلاح…
خیلی مرد است، هان؟!

دقیقا…
خب می خواستم به آن هایی که می گفتند چهل تن فقط بلد است راجع به زن ها بنویسد بگویم بیایید این هم مردش! حالا این که البته شوخی است، دلیل اصلی اش فکر می کنم این بود که یکی از چیزهای دیگری که خیلی به آن فکر می کردم ظهور لمپنیسم در جامعه ما بود و تاثیراتی که این لمپنیسم در عرصه سیاست داشت. جالب این جاست که از مشروطه به این ور که تحولات اجتماعی – سیاسی در ایران شکل مدرن به خودش گرفت لمپن ها هم ظهور کردند. یعنی آدم هایی مثل شعبان بی مخ را ما در دوره مشروطه هم داریم. مثل صنیع حضرت و مقتدر نظام که به مشروطه طلب ها حمله می کردند و حتی یک بار یک آدم فکلی رهگذر را چون فکل داشته و پوشش اش مدرن بوده به حساب اینکه او هم مشروطه طلب است و لابد صحبت از قانون و پارلمان و این ها می کند به طرز فجیعی می کشند. خب این مکانیسم ظهور و عملکرد لمپن ها هم همیشه یکی از سوالاتی بوده که ذهنم را به خودش مشغول می کرده و برای همین در «تهران، شهر بی آسمان» به این موضوع پرداختم و امیدوارم روزی نسخه اصلی این رمان چاپ شود که ببینید چه قدر با نسخه فعلی متفاوت است.

«تهران، شهر بی آسمان» ظاهرا بخشی از یک سه گانه است که دو قسمت دیگرش به خاطر ممیزی هنوز چاپ نشده. آیا در دو بخش دیگر این سه گانه هم لمپن ها حضور پررنگ دارند؟
توی یکیش کرامت هست و تقریبا نقش دوم را دارد. اما در «آمریکایی کشی» در آن اپیزود که مربوط به اتفاق های سه روز ٢۵ تا ٢٨ مرداد ٣٢ است فقط اشاره ای به او می شود در حد یک دیالوگ که در آن کسی می گوید اوباش آمده بودند فلان جا و کرامت سردسته شان بود.

در «سپیده دم ایرانی» هم فکر کنم جایی اشاره ای به او می کنید؟
بله بله، در «سپیده دم ایرانی» هم اشاره ای در همین حد هست… کرامت در این رمان ها درواقع جانشین داستانی شعبان بی مخ است.
به نظرتان آیا می شود برای میزان تبعیت رمان از تاریخ فرمولی ارائه داد؟ کلا رمانی که وقایع آن با مستندات سیاسی و تاریخی تلاقی می کند چه قدر باید به این مستندات وفادار باشد و چه قدر می تواند از آن ها تخطی کند؟
مسلما فرمول خاصی برای این قضیه وجود ندارد. البته وفاداری موضوع مهمی است، اما رمان نویس بیشتر باید به روح تاریخ وفادار باشد نه به برخی اتفاقات جزئی. با این وجود این به نوع مواجهه ما با تاریخ در یک رمان به خصوص هم بستگی دارد. به هرجهت رمان نویس نباید تاریخ را تحریف کند و وفاداری به روح تاریخ هم همین معنی را می دهد. مثلا فرض کنید جزئیات حمله به خانه مصدق که در روز ٢٨ مرداد اتفاق افتاده به صورت دقیق ضبط نشده و فیلم یا گزارش مستند و دقیقی از آن وجود ندارد. خب شما در داستان تان این جزئیات را با تخیل خودتان می سازید و اشکالی هم ندارد. یا ما در تاریخ خوانده ایم که مصدق و دوستانش نردبان گذاشتند و رفتند خانه همسایه بغلی. من در رمانم همه اینها را با استفاده از تخیل خودم ساخته ام، در چنین حد و اندازه ای خیالپردازی در باره اتفاقات تاریخی را مجاز می دانم.

الان که این همه سال از نوشته شدن «تالار آیینه» و «مهرگیاه» گذشته، وقتی از این فاصله به آن ها نگاه می کنید ارزیابی تان از این دو رمان چیست و آن ها را کجای منظومه کار خودتان قرار می دهید؟
راستش خیلی صمیمانه اگر بخواهم نظر بدهم باید بگویم کمتر از سایر رمان هایم دوستشان دارم. یعنی با دانش امروزی خودم می توانم بگویم که ایراد دارند، مخصوصا ایراد پلات. به همین دلیل هم با اینکه ناشر آلمانیِ کارهایم هر کاری را که برای ترجمه پیشنهاد بدهم قبول می کند، خودم برای ترجمه این دو رمان اقدام نمی کنم، مگر اینکه روزی اشکالات پلاتی شان را برطرف کنم. خیلی سربسته اگر بخواهم بگویم، این ها کارهایی نیستند که من رویشان تاکید کنم، اما به هرحال این هم دوره ای از کار من بوده که عبور از آن مرا به این جا رسانده است. و یادگاری از مشغله های ذهنی من در یک دوره به خصوص اند. البته یک دقت ها و تصویرسازی هایی در آن ها هست که الان وقتی می خوانم خودم تعجب می کنم و از خودم می پرسم که اینها را من نوشته ام؟ یا برخی مضامین آن، مثل رابطه پیچیده میرزا با دخترش ماه رخسار. اما به هرحال تلقی امروزی من از رمان بسیار با دوره ای که این رمان ها را نوشتم فرق کرده.

نمی دانم، به هرحال وقتی آدم این کارها را با بعضی کارهایی که این روزها به عنوان رمان نوشته می شود مقایسه می کند می بیند با وجود ایرادهایی که می گویید باز هم کارهای قابل تاملی هستند، حتی از نظر همان پلات که به عقیده شما ایراد دارد…
حالا آن ایرادهایی که می گویم ممکن است عمده هم نباشد ولی با دانش امروزی ام می بینم که آن زمان این ایرادها از چشمم پنهان مانده بود یا مشکلاتی در این رمان ها بوده که اگر به طور غریزی هم حس شان می کردم راه حلی برای برطرف کردنشان نداشتم، ولی در عین حال اجازه بدهید این را هم ادعا کنم که آن زمان با نوشتن درباره چنین مقولاتی جرات بزرگی به خرج داده ام. آن زمان احساس می کردم حاصل نوشتن و انتشار این دو رمان برایم نوعی رهایی اخلاقی ست اما اشتباه می کردم، این وظیفه به عهده «سه گانه تهران» بود.

روزنامه شرق ، شماره ۲۸۷۶ به تاریخ ۸/۳/۹۶، صفحه ۱۰ (ادبیات)

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3567909

 

 

Tags: , , ,

داستان ایرانی در نشر نگاه – گورچین

گورچین: روایت تنهایی

روزنامه شرق-شماره ۲۸۶۴
«گورچین» ‌نوشته شهره احدیت کتاب دیگری است که در فاصله‌ای کوتاه به چاپ سوم رسید. داستان با صحنه‌ هجوم موریانه‌ها به زن آغاز می‌شود. با صدای وزوز یا جیرجیرشان، یک «صدای کوفتی» که تا تهِ داستان در گوش زن و مخاطب داستان می‌پیچد. «کاش وقت بود که بیفتم روی تخت و تا چند روز بخوابم. انگار خودم زاییده‌ام. تمام رگ‌ و پی تنم درد می‌کند. پسرک را از جایی تو تنم کشیده‌ام بیرون، که بشود ادامه من یا ادامه مادر علی یا ادامه هر دومان. که یعنی من هستم، همیشه هستم. مگر چه کرده‌ام توی این دنیا که می‌خواهم همیشه باشم. پسرک آمده اما سه‌تا رفته‌اند. حبیب رفته که زندگیم را به گند کشید. اما مرگ محسن و اشکان را کجای دلم بگذارم…»
این چند سطر یکی از واگویه‌های راوی در فصل‌های آخر کتاب است و کتاب سرشار است از این واگویه‌های زن با خودش. راوی «گورچین» مدام با خودش و با ما حرف می‌زند، او زنی است با تجربه‌ای خاص و یکه،‌ بارداری خلافِ معمول او تمام زندگی و تصور او را از خودش و جهان پیرامونش تحت‌تأثیر قرار داده است.
«گورچین» ماجرای زندگی زن و مردی است که برای بچه‌دارشدن به آلمان می‌روند، سفری که آینده آن‌ها را رقم می‌زند. آنچه آنها در این سفر به ‌دست می‌آورند با آرزویشان برای فرزندداشتن یکسر متفاوت است. شاید بتوان گفت رمان روایت نسلی است که تصور دیگری از آینده داشتند و حالا در آستانه میانسالی با واقعیتی مواجه شده‌اند که با تصورشان فاصله بعیدی دارد. راوی با مرور گذشته و خاطراتش مدام دنبالِ سرنخی است که زندگی ملالت‌بار او از آنجا آغاز شده است.


«حبیب زندگیم را به گند کشید و من لابد زندگی یکی دیگر را و او زندگی کسی دیگر، تا دنیا بچرخد؛ تا این زندگی لعنتی بگذرد تا من بشوم مادربزرگ و ببینم پسرکی آمده که نوه من است. پسرکی آمده و سه‌تای دیگر رفته‌اند، انگار جای او را تنگ کرده بودند. خیال می‌کردم پسرک که بیاید خانه پر از نور می‌شود. خیال می‌کردم دوباره عاشق می‌شوم؛ عاشق صفا یا یکی دیگر. اما از این خبرها نیست. پسرک آمده سهم خودش را زندگی کند. اگر عرضه‌اش را داشته باشد. آمده که مارال مادری کند و علی پدری. من هم اگر هوس عاشقی دارم، اگر می‌خواهم دوباره یکی باشد که دو سه‌روزی دلم خوش شود باید چشم‌هام را ببندم و یکی را برای خودم بسازم. باید بگذارم کسی بخزد زیر پلک‌هام، تا برود تو خیالم، تا بشود آنی که آرزوش را دارم.»

Tags: , , ,

داستان ایرانی در نشر نگاه – بازار خوبان

عرض یک حال

بازار خوبان: هشت داستان و یک شهر  

«دلم برایش سوخت، این را مطمئن‌ام وگرنه بدیلی،‌ مدیر انتشارات بدیلی از آن آدم‌ها نیست که کنار لحاف بخوابد، همیشه وسط است. غیر از این باشد، به دم‌ودستکی که راه انداخته باید شک کرد. پا روی پا انداخت، سیگاری چاق کرد و با شست و انگشت کوچک گوشه‌ی حکم جلبم را گرفت، با دست دیگر تا کرد و توی جیب پیراهن کنار چک برگشتی گذاشت. جان و ارواح و خاک همه حی و امواتش را وسط کشید که مطمئن‌ام کند اگر تا هفته‌ی دیگر قسط دوم را ندهم، جایم گوشه‌ی زندان است. دل‌سوزی هم دارد، خاص اگر ناظر چاپ باشی. سه ماه پیش بود. خیر سرم خواستم حرف صفحه‌بند را گوش کنم و از تکنولوژی عقب نمانم. من را چه به وُرد دو‌هزاروده و این‌دیزاین…»
داستان «از طرف ما» از مجموعه‌داستان «بازار خوبان» نوشته آرش صادق‌بیگی این‌طور آغاز می‌شود. این مجموعه‌داستان که هشت داستان کوتاه دارد، در فاصله‌ای کوتاه به چاپ سوم رسید و دو جایزه، نهمین دوره جلال آل‌احمد و سی‌وچهارمین کتاب سال را دریافت کرده است. «باران تابستان»، «چشمان باز»،‌ «از طرف ما»، «عرض یک حال»، «زن دو دنیا»، «گرمابه‌ی زیبا»،‌ «عریضجات» و «نقشه‌ی ختایی مینا» عناوین داستان‌های «بازار خوبان»اند.
این داستان‌ها بااینکه با فاصله‌ای قریب‌به ده سال نوشته شده‌اند، حال‌وهوای مشترک نیز دارند و البته هر یک شیوه روایی و زاویه دید خاص خود را دارد. این تلقی شاید به خاطر اینکه مکان داستان‌ها غالبا یک شهر است، بیشتر به ذهن می‌آید. بیشتر اتفاقات داستان‌ها در اصفهان می‌گذرد و آدم‌های کوچه‌وبازار، مردمان عادی شخصیت‌های داستان‌ها هستند.
«عرض یک حال» از داستان‌های قابل‌توجه این مجموعه است که این‌طور آغاز می‌شود: «دیروز که دادگاه بودم مثلا یواشکی شکایت‌نامه‌ات را دیدم خواهان فوق‌الانتفاعیه مثلا، شاید فکر کنی آشنایی کسی پیدا کردم و پرونده‌ات را بیرون کشیدم که اگر جای تو بودم بالطبع این فکر توی مخم می‌آمد یعنی لااقل احتمالش را می‌دادم ولی خدا کند این نامه زودتر به دستت برسد چون قرار است کسی طوریش شود که می‌دانی کی را می‌گویم که یعنی زودتر از نگرانی بمیری. یعنی حق داری چون آن جلمبری که این عریضه را نوشته خیلی خاطرت را می‌خواهد حتمنی…»


جملات بلند و لحنِ‌ خاص راوی این داستان را نسبت به دیگر داستان‌های مجموعه، متفاوت کرده است. راوی پس از آن‌که سه صفحه بی‌وقفه حرف می‌زند، می‌گوید «بدی‌اش این است این حرف‌ها دردی را علاج نمی‌کند یعنی این‌دفعه این‌طوری است و انگار دفعه اولی باشد این ماشین را سیاه می‌کند که سرنبشتی عوض نمی‌شود خلاصه اینکه تکلیف همه از قبل روشن است و دارم این قضیه را برایت می‌نویسم چون حالاست که پا شوی و انگِ چی و چی و از این حرف‌ها بزنی و برای همین که حالی‌ات نیست که خلاصه‌اش را می‌نویسم…» و این خلاصه قصه چهار صفحه دیگر
ادامه دارد.

 

 

Tags: , , , ,

محمد حقوقی و «شعر زمان ما»

من مرگ را سرودی کردم

 روزنامه شرق – شماره ۲۸۶۴

زنده‌ترین کلمات
«شعر زمان ما» عنوان مجموعه‌ای است که سال‌ها پیش محمد حقوقی منتشر می‌کرد و او قصد داشت در قالب این مجموعه به شعر شاعران نوپرداز ایرانی بپردازد. مجلد اول این مجموعه به احمد شاملو اختصاص داشت و حقوقی در سال‌‌های حیاتش تنها فرصت یافت چند مجلد دیگر از این مجموعه را منتشر کند و کارش نیمه‌تمام ماند. اخوان‌ثالث،‌ سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و نیما یوشیج شاعرانی بودند که حقوقی توانست در قالب این مجموعه به سراغشان برود. به‌تازگی چاپ دیگری از مجلد اول مجموعه که به شعر شاملو اختصاص دارد در نشر نگاه منتشر شده است. در طرح کلی حقوقی، هر کتاب این مجموعه شامل سه بخش بوده است: بخش نخست که در حکم مقدمه است و به همه جوانب کار شاعر می‌پردازد، بخش دوم که به موفق‌ترین اشعار شاعر مربوط است و در آخر هم موخره‌ای که تفسیر و تحلیل اشعار مهم شاعر را دربر گرفته است. حقوقی در بخشی از مقدمه‌ای که برای مجلد «احمد شاملو» نوشته بود، درباره شیوه تدوین این مجموعه گفته بود: «و اما آنچه تذکار آن لازم به نظر می‌رسد، این است که نویسنده این مجلدات، ارزش کار هر شاعر را صرفا در محدوده آثار همان شاعر بررسی کرده است و نه در مقایسه با فضاهای شعر شاعران دیگر. به عبارت دیگر نظریات دقیق نویسنده راجع به مدارج مختلف شعر پیشرفته‌ این زمان در دایره نقد و سنجش، به معنای وسیع کلمه، در کتابی دیگر خواهد آمد. زیرا همچنان که به اشاره رفت، این مجلدات صرفا به قصد نشان‌دادن حرکت شاعران معروف، از آغاز گمنامی تا زمان اشتهار، و چگونگی دستیابی آنان به زبان شعری خاص خویش، به قصد ایجاد ارتباط هرچه‌بیشتر دانشجویان و شاعران جوان، نوشته شده است.» حقوقی در بخش اول کتاب شاملو، به بررسی جوانب مختلف شعر او پرداخته و در جایی از این بخش هم به زبان شعری او پرداخته است. زبان شاملو در اشعارش چنان تشخصی دارد که بسیاری از شاعران بعد از او تحت‌تاثیرش بوده‌اند. حقوقی دراین‌باره نوشته است: «…لیکن نهایت اقتدار او را نه‌تنها از این لحاظ، که باید در استفاده از زبان معمول و تلفیق آن با زبان کلاسیک دانست. شاعری که پس از نیما بسیاری از رسوم پیشینیان را با استمداد از تجربه ذهن خویش درنبشت و زبان تازه‌ای ابداع کرد که علاوه بر ابتناء زبان تخاطب، با توجه به تسلط شاعر در خوش‌نشاندن کلمات گونه‌گون صرفا به نام او شناخته شد. زبانی معتدل میان سادگی و پیچیدگی و تلفیق و ترکیب این هردو با هم. چنین است که می‌توان گفت، شاملو یکی از معدود شاعرانی است که با مهارت هرچه‌تمام‌تر و با تصنعی کمتر، همین ترکیبات را در کنار معمول‌ترین و عامیانه‌ترین کلمات و اصطلاحات زبان ما قرار داده است. و گاه آن‌چنان طبیعی که اگر به این کلمات، جدا از شعر او توجه شود، قطعا موجب تعجب خواهد شد که چگونه همه این‌ها در شعر او بوده است و کسی متوجه نشده است.» حقوقی به برخی از این کلمات و اصطلاحات در شعر شاملو اشاره کرده است: بی‌مصرف‌افتادن، به‌شخصه، تودار، کشدار، بی‌حیایی، دندان‌گرد، چلیده، دمدمی، خروس‌قندی، ولنگاری و… حقوقی در ادامه نوشته: «اینجاست که باید گفت شعر شاملو تالیفی از زنده‌ترین کلمات است. از یک‌طرف کلمات عامیانه و معمولی که سنت‌های شعر کهن تا این زمان کمتر اجازه ورود آن‌ها را به ساحت شعر داده است و از طرف دیگر کلمات و ترکیبات سنتی و ادبی، کاری که چندان هم ساده نبوده است. زیرا مسئله، مسئله تناسب کلمه در کلام به‌اقتضای بسیاری چیزها و از جمله بار عاطفی هریک از کلمه‌هاست.» حقوقی در بخش دوم، موفق‌ترین اشعار شاملو در مجموعه‌های «هوای تازه»، «باغ آینه»، «آیدا در آینه»، «آیدا، درخت، خنجر و خاطره»، «ققنوس در باران»،‌ «مرثیه‌های خاک»، «شکفتن در مه»، «ابراهیم در آتش» و «دشنه در دیس» را آورده و سپس، در بخش سوم؛ به تفسیر و تحلیل این شعرهای شاملو پرداخته: «طرح»، «سخنی نیست»، «من مرگ را»، «شبانه (دوستش می‌دارم)»، «غزلی در نتوانستن»، «شبانه (اعترافی طولانی)»، «مرگ ناصری» و «مرثیه».


آمیزه‌ای از معنا و صورت
با مرگ حقوقی، «شعر زمان ما» برای مدتی متوقف ماند تا این‌که فیض شریفی ادامه کار را دست گرفت و به سراغ دیگر شاعران معاصر رفت. شریفی ادامه این مجموعه را به خواست خود حقوقی ادامه داده است: «شاید شش ماه پیش از این اتفاق غم‌انگیز بود که ایشان تلفنی از من خواست تا این کار را پی بگیرم.» براین‌اساس، شریفی در سیر جدید «شعر زمان ما»، به سراغ شاعران دیگری مثل سیمین بهبهانی، سیاوش کسرایی، منوچهر آتشی، سیدعلی صالحی، نادر نادرپور و… رفته و به‌تازگی هم چاپ جدید از مجلد هشتم این مجموعه که به منوچهر آتشی اختصاص دارد توسط نشر نگاه منتشر شده است. شریفی در بخشی از پیش‌گفتارش درباره شیوه نگارش این کتاب‌ها نوشته: «به‌جز چگونگی سرایش شعرها و زبان شعری، درون‌مایه، جهان‌بینی و تاثیرپذیری و تاثیرگذاری آنان، ساختار شعری و فضاهای ویژه و توانمندی‌های شاعرانه و ضعف‌های آنان، زمینه‌های سیاسی اجتماعی و تبیین و تشریح اشعار و دیدگاه شاعران و منتقدان و محققان در پایان کتاب مورد توجه قرار می‌گیرد.» آن دسته از مجلدهای «شعر زمان» ما که توسط شریفی نوشته می‌شوند، دو بخش را دربر گرفته‌اند: مقدمه که شامل همه شاخصه‌های سبکی شاعر است و بدنه که گزیده‌ای است از شعرهای شاخص شاعر. کتاب منوچهر آتشی نیز با همین ویژگی نوشته شده و بخش اولش به جنبه‌های مختلف جهان شعری آتشی مربوط است و بخش دومش گزیده‌ای است از مجموعه شعرهای آتشی. در جایی از بخش اول کتاب درباره زبان و مفاهیم اشعار آتشی آمده: «آتشی می‌کوشید تا آمیزه‌ای سازمند میان معنا و صورت ایجاد کند. پیشرفت در زمینه زبان و ادبیات را باور داشت و تردیدی نداشت که سرشت شعر ایجاب می‌کند که نقش استاتیکی و کارکرد اجتماعی خود را همزمان و بی‌خدشه به پیش ببرد. او تلاش می‌کرد که بوطیقای هنجارین خود را که میان لفظ و معنا ایجاد کرده بود
از دست ندهد.»

Tags: , , ,

انتشاراتی های امروز نه تنها ناشر نیستند، بلکه کاسبند

انتشاراتی های امروز نه تنها ناشر نیستند، بلکه کاسبند

 

فرقی نمی‌کند که چند سال دارید و یا کتابخانه‌تان چه متراژی داشته باشد. در هر سنی که باشید و یا اگر کتابخانه بزرگ یا کوچکی داشته باشید، حتما کتابخانه‌تان چند کتاب از آثار «انتشارات نگاه» را درون خود جای داده است. نشری که در حوزه ادبیات یکه تاز است و مایه مباهات یک نویسنده و شاعر است که «نگاه» اثرش را چاپ کند. تارنا این بار به سراغ مدیر نشر نگاه رفته تا از تجربه ۴۴ سال مدیریت «انتشارات نگاه» برایمان بگوید:

 

 

چند سال است که در نشر نگاه فعالیت می‌کنید؟

از سال ۱۳۵۲ در پی شراکت با سه نفر از دوستانم وارد کار نشر و چاپ کتاب شدیم. طی یکی دو سال بعد نشر نگاه به من واگذار شد و آن دو نفر دیگر هم هرکدام انتشاراتی دیگری را دایر کردند.

 

از همان ابتدا هم دغدغه شعر و ادبیات داشتید؟

بله. هم به خاطر علاقه شخصی ام به شعر و هم اینکه به قول قدیمی ها نیمچه شاعر هم بودم این حوزه را بستر مناسبی برای کار می‌دیدم.

 

جناب رئیس دانایی پیش نیازهای داشتن یک نشر چیست؟

در وهله اول عشق و علاقه.  در هر حوزه ای هم بخواهید کار کنید اگر هرچقدر کتاب خوانده باشید باز هم کم است. دوم دغدغه نشر و کتابخوانی. من با ۷۰۰ تومان در بازار نشر شروع به کار کردم. اما امروزه و با این وضعیت بازار نشر ۷۰ میلیون تومان هم داشته باشید نمی‌توانید آغازگر کار یک نشر تخصصی باشید. پس سرمایه خوب و کافی هم از دیگر پیش نیازهای داشتن یک نشر است. کار انتشارات یک اقیانوس بزرگ است. بزرگ و بی انتها. متاسفانه امروز مردم ما دغدغه کتابخوانی ندارند. پس علاقه، دغدغه، سرمایه و پشتکار و پشتکار و پشتکار بزرگترین عوامل داشتن یک نشر است.

کمترین قیمت جلدی که منتشر کردید چقدر بود؟

کتاب داداش صمد تالیف سیدعلی صالحی به قیمت ۱۲ قران یا ۱۲ ریال بود.

 

فکر می‌کنید چرا تیراژ کتاب امروزه تا این حد پایین آمده و به ۷۰۰ نسخه یا حتی کمتر رسیده است؟

بسیاری از انتشاراتی ها تیراژ واقعی کتاب را ذکر نمی‌کنند. چراکه ترس از فروش نرفتن آن دارند. از طرفی هم در شان نشرهای بزرگ و قدیمی نیست که کتاب هایی با تیراژ ۴۰۰-۵۰۰ نسخه منتشر کنند. پس ناگزیرند یا تیراژ بالا بزنند و یا تعداد تیراژ را به دروغ چاپ کنند. من در مورد نگاه صحبت می‌کنم. نگاه کتاب هایی با تیراژ ۱۰ هزار نسخه و ۲۰ هزار نسخه چاپ کرده است. پس هیچوقت کتاب هایی با تیراژ۷۰۰ نسخه منتشر نمی‌کند. تفاوت نگاه با نشرهای دیگر هم در این است که نه تنها از مولف پولی دریافت نمی‌کند بلکه بر روی مولف و اثر وی سرمایه گذاری هم می‌کند. در ۱۰ سال گذشته بحران های اقتصادی سختی بر روی کتابخوانی مردم اثر گذاشت. افزایش قیمت کاغذ، تحریم ها، مسائل زینک و مشکلات دیگر هم وجود داشت. به همین دلیل دغدغه مطالعه در مردم از بین رفت. از طرفی دیگر هم تا قبل از این جریانات، کتابخانه های عمومی و خصوصی از ناشران کتاب می‌خریدند و وضعیت بازار نشر بهتر بود. اما طی ده سال گذشته نه تنها دولت که کتابخانه های عمومی هم از انتشارات کتاب نخریدند.

همه این عوامل دست به دست هم داد تا همین امروز بازار نشر برای اکثر ناشران بازار خوبی نباشد.

 

 

 

شما هنوز کتاب‌های شعری که از شاعرانی مانند شاملو یا سیمین بهبهانی چاپ کرده‌اید، یا داستان‌های بزرگ علوی را تجدید چاپ می‌کنید.  فکر می‌کنید سلیقه مخاطب همانند گذشته است؟

گمان نمی‌کنم هیچ روانشناس یا کارشناس نشری بتواند از سلیقه مردم ایران در کتابخوانی نظر یا آماری بدهد. علتش شاید حرفه‌ای نبودن خوانندگان کتاب در ایران، تلون مزاج ملی، شایعه‌گرایی و توجه به فرهنگ شفاهی باشد. بنابراین کار برای ناشر حرفه‌ای بسیار سخت است. دیوان حافظ، مثنوی، شاهنامه و یا کلیات سعدی هر سال جزو پرفروش ترین آثار ادبی در کشور هستند. آثار کلاسیک در هر کجای جهان مخاطبان خاص خود را دارد.

 

آیا ممکن است که علاقه مخاطب به آثار کلاسیک باعث کم شدن تیراژ کتاب شده باشد؟

سلیقه مخاطب هنوز برای من شناخته شده نیست، اما نگاه، به مخاطبان عامی توجه دارد که از فرهیختگی و دانش ادبی نسبی برخوردارند. شاعران جوان امروز مطالعه نمی‌کنند. از واجبات دانش یک شاعر دانستن سبک خراسانی، عراقی و هندی و… است. مگر می‌شود یک شاعر سنایی، عطار، مولوی، حافظ، صائب تبریزی، بیدل، جامی و … را نخوانده باشد؟ شبکه های مجازی و تلفن های همراه بلای جان شاعران امروز شده است. به طوری که بسیاری از آن ها فقط مختص همان فضا هستند و بیرون از فضای مجازی جایی ندارند.

 

این روزها خیلی ها بر این باورند که انتشارات نگاه با چاپ مجموعه ترانه های شاعران ناشناخته و بسیار جوان درحال از دست دادن امضای خود و کم کم در حال تبدیل شدن به یک نشر معمولی است و دیگر ابهت سابق خود را ندارد.

عده ای بر ما انتقاد می‌کنند که چرا فقط سیمین و شاملو … چاپ می‌کنید. عده ای هم انتقاد می‌کنند که چرا از شاعران جوان چاپ می‌کنید. همانطور که پیش تر هم گفتم ما بر روی مولف سرمایه گذاری می‌کنیم. پس می‌توانیم بگوییم که از بین افرادی که مجموعه هایشان چاپ شده یک یا دو شاعر خوب باقی می‌ماند. شاعران با گذشت زمان از ذهن مخاطب پاک می‌شوند. همه در حال غربال شدن هستند و شاید چند صباح دیگر جز تعداد معدودی چیزی از آن ها باقی نمانده باشد.

 

با این وجود نگران از دست رفتن اعتبار و سرمایه تان نیستید؟

نه نیستیم. بارها پیش آمده نفراتی با ما تماس گرفته و از چاپ یا قرارداد یک اثر انتقاد کردند. پیش داوری نکنیم. وقتی اثری هنوز منتشر نشده چرا در مورد آن قضاوت می‌کنیم و نشر و مولف را زیر سوال می‌بریم؟ هر شاعر یا مترجمی خوب، بالاخره از جایی شروع به کار کرده است. پس چرا باید نگران از دست دادن امضای نگاه باشیم وقتی که معیار خوبی چون جامعه داریم. ما کتاب را برای مردم چاپ می‌کنیم. آن ها هستند که به نشر اعتبار می‌دهند. حال گویی که انتخاب بدی هم داشته باشیم.

 

با این حال ضرر می‌کنید.

مهم نیست. کار نشر همین است. فراز و فرودهای بسیاری دارد. هرچند که سختی های آن بیشتر است. ما در همین کار رشد کرده ایم. اگر قرار باشد در همین کار هم افت کنیم و متضرر شویم هیچ ایرادی ندارند. ما صبوریم. کتاب بالاخره به فروش می‌رسد. چه در یک روز چه در یک سال. پشتوانه ما مردم هستند.

 

 

در خصوص ناشران شعر و ادبیات که این روزها وجود دارند و روز به روز هم بیشتر می‌شوند چه نظری دارید؟ گمان می‌کنید روزی برسد چون شما با این سابقه فعالیت کنند و ماندگار شوند؟

من درخصوص نشرهایی که از مولفان جوان پول دریافت می‌کنند و سرمایه آن ها را به باد می‌دهند، به سود هنگفتی می‌رسند و نام ناشر را هم یدک می‌کشند، هیچ صحبت یا قضاوتی نمی‌کنم. حتی نام بسیاری از آن ها را نشنیده ام.

من فقط به شاعران جوان توصیه می‌کنم که برای چاپ کتاب به ناشر پول پرداخت نکنند. چه اصراری به چاپ همه سیاه مشق ها یا دلنوشته های خود دارند؟ باید بخوانند. مطالعه کنند و در نهایت بهترین آثار خود را به یک ناشر مطمئن بسپارند. متاسفم که این را می‌گویم. اما بسیاری از انتشاراتی های امروز نه تنها ناشر نیستند، بلکه کاسبند و از تب شهرت شاعران جوان سواستفاده می‌کنند.

 

چاپ مجموعه ترانه های افرادی چون روزبه بمانی، یغما گلرویی، مونا برزویی، رستاک حلاج و… بسیار هوشمندانه بود. چه معیاری برای چاپ آثار آن ها داشتید؟

دغدغه اجتماعی نه عاطفی. بخشی از این اشعار درباره مسائل اجتماعی هستند و تنها شعرهای عاشقانه نیستند. نوعی نگاه متفاوت دارند و وقتی من هم دغدغه اجتماعی و تفکرات مشترک دارم، پس آثار آن ها را چاپ می‌کنم.

 

آیا اعتقادات شخصی شما در کار نشر نگاه دخیل است؟

بله. چیزی را که خودم نخوانم و به آن اعتقاد نداشته باشم هیچ گاه چاپ نمی‌کنم.

 

بسیار تشکر جناب رئیس دانایی. امیدواریم که سایه تان بر سر نشر نگاه مستدام و مانا باشد.

من هم از شما و پایگاه خبری تارنا متشکرم. نقطه مشترک ما ادبیات و شعر است. در حفظ و نگهداری آن کوشا باشیم.

Tags: , , ,

تلاش‌های دولتی حریفِ اُفت تیراژ کتاب نمی‌شود.

فرید مرادی در گفت‌وگو با آنا:

تلاش‌های دولتی حریفِ اُفت تیراژ کتاب نمی‌شود/ تنزل آگاهی در کشور نگران‌کننده‌ است

کارشناس و منتقد حوزه نشر کتاب، معتقد است نسل جدید کتاب نمی‌خوانند و شاهد تنزل نگران کننده آگاهی در کشوریم. به نظر مرادی از آنجا که جوانان باید آینده کشور ما را اداره کنند؛ پس آینده‌ای بدون کتاب در انتظار ما است.

فرید مرادی، محقق و کارشناس نشر در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی آنا، وضعیت نشر را به دلیل تنزلی بودن شمارگان کتاب‌ها، نگران‌کننده خواند و گفت: «با وجود تلاش‌هایی که ناشران و سایر حلقه‌های نشر برای تداوم کار دارند، روز به روز شاهد افت شمارگان کتاب در کشور هستیم.»

وی درباره عوامل کاهش شمارگان توضیح داد: «اولین عامل، گسترش روزافزون فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی به عنوان رقیب جدی کتاب در جامعه است. دلیل دیگر هم این است که درگیری‌های اقتصادی جامعه تمامی ندارد؛ آنچنانکه افزایش حقوق سالانه مردم، کفاف گرانی‌ها را نمی‌دهد و در این میان از آن‌جاکه فرهنگ برای مردم در اولیت نیست، کتاب و سایر اقلام فرهنگی زودتر از دیگر اقلام از سبدهای خانوار حذف می‌شوند.»

مرادی اظهار داشت: «اما دلیل مهم‌تر این است که متاسفانه روز به روز شاهد فاصله گرفتن هرچه بیشتر نسل‌های جوان به خواندن و کسب آگاهی و دانش در جامعه‌ایم. من تحصیل کرده‌هایی را می‌بینم که حتی در نوشتن ساده مشکل دارند. دلیلش هم این است که این نسل نه کتاب می‌خوانند، نه فیلم می‌بینند. طبیعی است که با این اوضاع شاهد تنزل نگران کننده آگاهی در کشور باشیم.»

اینکه می‌گویند کتاب نسبت به سایر اقلام؛ مثل اقلام غذایی یا بهداشتی و … گران نیست، درست است اما مشکل این است که کتاب برای مردم اولیتی ندارد

این کارشناس نشر ضمن بیان این‌که این جوانان هستند که باید آینده کشور ما را اداره کنند؛ پس آینده‌ای بدون کتاب در انتظار ما است، گفت: «چطور می‌شود از این نسل انتظار کتاب خواندن داشت؟ جوانی را در نظر بگیرید که به کلاس آموزش بازیگری می‌رود اما هملت را نمی‌شناسد و آن را نخوانده است! این آینده‌ای است که باید منتظرش باشیم.»

وی افزود: «اینکه می‌گویند کتاب نسبت به سایر اقلام مثل اقلام غذایی یا بهداشتی و … گران نیست، درست است. اما مشکل این است که کتاب برای مردم اولویتی ندارد. به همین خاطر یک جوان به رضایت کامل حاضر است چند برابر پول یک کتاب را صرف خریدن فست فود بکند.»

مرادی درباره اقدامات دولت و وزارت فرهنگ در حوزه کتاب توضیح داد: «دولت سعی می‌کند در شرایط موجود، فضاهای جدیدی را باز کند، ولی این اقدامات موثر نبوده‌ و حریفِ افت تیراژ کتاب و تنزل جایگاه کتاب در کشور نشده‌ است. کتاب‌خوانی هیچ وقت در جامعه ما نهادینه نشده است و حالا هم شاهد مخاطرات جدیدی هستیم که جایگاه مطالعه و کتاب را به چالش می‌کشد.»

وی انتشار غیرقانونی کتاب‌ها را یکی از مخاطرات جدی صنعت نشر در کشور دانست و گفت: «هنوز پشتوانه و حمایت قانونی روشنی از ناشران برای مقابله با انتشارهای غیر مجاز کتاب دیده نمی‌شود. این مقابله‌ای که می‌گویند، کجاست؟ چرا ما نمی‌بینیم؟ کافی است در پیاده‌روهای خیابان انقلاب قدم بزنید تا به حرف من برسید!»

این نویسنده و کارشناس نشر ادامه داد: «برای من عجیب است چگونه کتابی که مجوز دارد، از نمایشگاه کتاب و غرفه ناشر جمع می‌شود، اما بازار کتاب پر شده از کتاب‌های تقلبی! از یک‌طرف می‌گویند نباید اجازه بدهیم خوراک‌های مسموم فکری در قالب کتاب منتشر شوند و جلوی کار ناشر را می‌گیرند؛ بعد از آن‌طرف در بازار، شاهد خوراک‌های واقعا مسموم و آلوده‌ای هستیم که صنعت نشر را با مشکل مواجه کرده است. من این پارادوکس را درک نمی‌کنم!»

Tags: , ,

حمید مصدق، پر تیراژترین شاعر معاصر

حمید مصدق، پر تیراژترین شاعر معاصر

مجموعه اشعار ۵ شاعر معاصر حمید مصدق، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، سیمین بهبهانی و احمد شاملو در مؤسسۀ انتشارات نگاه و در قالب و قطع متفاوت منتشر شد. قطع این کتاب‌ها پالتویی است. طرح جلدهای این پنج مجموعه، اثر بهزاد خورشیدی است.

مجموعه اشعار حمید مصدق در ۷۷۲ صفحه، شمارگان سه هزار نسخه و با قیمت ۴۰ هزار تومان منتشر شده است.

 

این یادداشت را می‌توانید در مجله‌ی کتابستان، شماره پنجم – بهمن ماه ۱۳۹۵ – دنبال کنید.

 

Tags: , ,

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر مؤسسۀ انتشارات «نگاه»

با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه»

شعر هنوز هم در زندگی عادی جریان دارد

نویسنده : میترا صالحی
روزنامه فرهیختگان – شماره ۲۱۶۰

اخیرا مجموعه اشعار شاعران بزرگ شناخته شده ایرانی با عنوان «شعر معاصر ایران» از سوی انتشارات «نگاه» وارد پیشخوان کتابفروشی‌ها شده است. این مجموعه مشتمل بر آثار شاعران معاصر ایرانی و کشورهای دیگر است که پنج جلد آن به تازگی منتشر شده و باقی مجلدها قرار است در سال آینده منتشر شود، به همین بهانه با علیرضا رئیس‌دانا مدیر انتشارات «نگاه» به گفت‌وگو نشسته‌ایم‌.

ظاهرا ایده گردآوری و انتشار این مجموعه از سال‌ها پیش در ذهن شما وجود داشته، درست است؟
همین‌طور است، در واقع فکر گردآوری و تدوین چنین مجموعه‌ای از ۲۵ سال پیش در من شکل گرفت، تصمیم داشتم آثار شاعران معاصر ایران که هریک به فراخور مولفه‌هایی که داشته‌اند و توانسته‌اند به نوعی بر ادبیات معاصر ما تاثیر داشته باشند را منتشر کنم. تا اینکه اخیرا این خواسته به مرحله تحقق رسید و این مجموعه مشتمل بر آثار ۳۵ شاعر معاصر به چاپ رسیده است. به‌طور کلی پنج جلد این مجموعه مشتمل بر «شمس لنگرودی»، «نصرت رحمانی»، «سیدعلی صالحی»، «رهی معیری» و «محمدعلی بهمنی» اخیرا منتشر شده و پنج مجموعه دیگر از قبیل «نادر نادرپور»، «ژاله اصفهانی»، «یدالله رویایی»، «حسین منزوی»، «شهریار» و «محمدعلی سپانلو» هم بعد از عید نوروز امسال در بازارهای کتاب عرضه می‌شوند.

اساسا ضرورت تدوین چنین مجموعه‌ای چه بوده است؟
احساس می‌کردم خلأ چنین مجموعه‌ای در حیطه ادبیات معاصر ما خالی است و هرچه پیشتر آمدیم که شناخت کافی نسبت به این چهره‌های شاخص ادبی وجود داشته باشد به چشم نمی‌خورد، به‌ویژه امروز که بین کتاب و جوانان تا حدودی فاصله افتاده و بیشتر از آن که کتاب مردم را مشغول نگاه دارد، شبکه‌های مجازی است که وقت افراد را می‌گیرد. با این‌حال نمی‌توان میزان تاثیرگذاری شاعران معاصر را در تاریخ ادبیات ما نادیده گرفت. از این‌ها گذشته وقتی ایده شکل‌گیری چنین مجموعه‌ای به ذهنم رسید به این مساله فکر کردم که اگر یک فرد علاقه‌مند بخواهد روی اشعار و شیوه و سبک هرکدام از این شاعران به پژوهش بپردازد منبع موثقی در دست ندارد، به‌عنوان مثال اگر کسی بخواهد درباره «فریدون توللی» تحقیق کند با کمبود منابع در این زمینه برمی‌خورد، چون پیش از این مجموعه، کتابی درباره توللی چاپ نشده بود که فرد بتواند به آن مراجعه کند. حالا انتشار چنین مجموعه‌ای صرف‌نظر از دیگر ویژگی‌هایی که دارد طبعا می‌تواند دستمایه مطلوبی برای پژوهش روی شعر معاصر هم باشد.

به نظرم یکی از مولفه‌های این مجموعه انتشار هرجلد در قطع پالتویی است، این مساله باعث می‌شود خریداران به سهولت کتاب را با خود حمل کنند؟
ما هم زمانی که می‌خواستیم مجلدهای این مجموعه را در قطع پالتویی منتشر کنیم به این مساله فکر کرده بودیم، ضمن اینکه در گردآوری و انتشار این مجموعه تلاش کرده‌ایم تمام استانداردهای جهانی را به کار بگیریم تا بتوانیم اثری شاخص ارائه دهیم.

طی سال‌های اخیر شاهد غلبه آثار داستانی بر بازار کتاب بوده‌ایم، در واقع تجربه فروش و اقبال مخاطب این نکته را اثبات کرده که اغلب مخاطبان کتابخوان بیشتر به سمت وسوی مطالعه آثار داستانی علاقه‌مندند و مجموعه‌های شعر در انزوا قرار گرفته‌اند، نظر شما در این باره چیست؟
ببینید ما در کشوری زندگی می‌کنیم که پیشینه طولانی در حیطه شعر دارد، شعر همیشه و در تمام برهه‌ها در زندگی روزمره ما جاری و ساری بوده و تاثیرگذاری شعر در زندگی ایرانیان را نمی‌توان نادیده گرفت. اما اینکه می‌گویید در سال‌های اخیر بازارهای کتاب از مجموعه داستان‌ها و رمان‌ها اشباع شده تا حدودی درست است، درعین‌حال فراموش نکنیم اگر مخاطبان نسبت به خواندن آثار داستانی گرایش بیشتری دارند به این خاطر است که آثار داستانی به دلیل ویژگی‌هایی که دارند آسان‌تر قابل فهم هستند و طبعا شعر همیشه مخاطبان خاص داشته و هر کسی نمی‌تواند به مقصود شاعر از یک شعر پی ببرد.

پس شما این مساله را قبول ندارید که امروز شعر از جریان عادی زندگی خارج شده است؟
نه من این‌طور فکر نمی‌کنم، در عین‌حال باید به این مساله توجه داشته باشیم که وضعیت شعر امروز فقط مختص کشور ما نیست، در همه جای دنیا شرایط به این شکل است و شعر همیشه مخاطبان محدود و معدودی داشته است. نکته بعدی شرایط نامساعد حوزه نشر است که آن هم فقط به کشور ما محدود نمی‌شود، به‌عنوان مثال تیراژ کتاب در کشورهای دیگر مثل اتریش، آلمان، اسپانیا و… هم پایین آمده و افت کرده است. یک بخش این معضل هم به کمرنگ شدن پاتوق‌های فرهنگی و در مقابل، پررنگ شدن شبکه‌های مجازی در زندگی مردم برمی‌گردد.

راه‌ کارتان برای مرتفع کردن معضل افت تیراژ چیست؟
به نظرم باید تمهیدی اندیشیده شود تا هیات امنا کتابخانه‌های عمومی و فرهنگسراها به خرید کتاب‌های بیشتری از ناشران بپردازند، این خرید هم باید عادلانه و از طیف‌های مختلف ناشران صورت بگیرد تا هم به وضع نابسامان نشر کمکی شود و هم مخاطبان بیش از این به سمت‌وسوی کتابخوانی ترغیب شوند ولی اگر قرار باشد به شکل گزینشی از برخی ناشران کتاب خریده شود طبعا برآیند مثبتی در پی نخواهد داشت.

Tags: ,

گل آفتابگردان، کتابی برای همه‌ی زمان‌ها

گل آفتابگردان، کتابی برای همه‌ی زمان‌ها

کریستوفر لهمن هاپت

مترجم: پریا لطیفی خواه

روزنامه آرمان – شماره ۳۲۵۰

«گل آفتابگردان» چهارمین رمان منتشرشده ویلیام کندی و سومین اثر این نویسنده آمریکایی است که ماجرایش در آلبانی، محل زندگی و تدریس او (در دانشگاه نیویورک) می‌گذرد؛ جایی که نویسنده نه‌تنها به خوبی کف دست‌هایش آن را می‌شناسد بلکه تمام کابوس‌هایش نیز در آنجا شکل می‌گیرند.

داستان «گل آفتابگردان»- که به یکی از افراد خانواده «گل آفتابگردان» اشاره دارد- یادآور چند روز از زندگی یک دائم‌الخمر بیکار اهل آلبانی است؛ که قبلا در لیگ اصلی تیم بیسبال، مدافع خط سوم بود و استعداد خوبی در دوندگی داشت، که ظاهرا بیشتر برای فرار از مشکلات به دردش می‌خورد، اگرچه حالا بلندپروازی‌های او، در اوج دوران رکود اقتصادی راه به جایی نبرده بود.

رمان که پیرنگ و پردازش داستانی بسیار غنی و قوی دارد، با نزاع خشونت‌آمیزی بین یک گروه از لژنیورهای آمریکایی غارتگر و عده‌ای ولگرد در محله افراد بی‌خانمان شکل می‌گیرد. داستان به خوبی حال‌وهوای آلبانی در دهه ۱۹۳۰ را به تصویر می‌کشد؛ خصوصا ویژگی‌های اجتماع ایرلندی‌تبار این شهر را به خوبی بیان می‌کند؛ به ویژه در آن دوران که داستان رمان در آن می‌گذرد بسیار تحت‌تاثیر سیاست‌های شهر قرار داشت. کتاب در زمینه سرپیچی از هنجارها بسیار خوب عمل می‌کند؛ از آمیختن مسائل با احساسات گرفته تا پیش‌پا جلوه‌دادن «زندگی آدم‌های بیکار و ولگرد.»

فرانسیس فیلان، شخصیت سرکوب و طردشده داستان، دلایل بسیاری دارد برای اینکه ولگرد و تنبل و بیکار بشود. سال‌های قبل زمانی که در خط راه‌آهن آلبانی مشغول به کار بود، در روز اعتصاب به دستمزد کارگران، سنگی به سمت یکی از کارگردانی که اعتصاب را شکسته بود پرتاب کرد که منجر به مرگ او شد. و به همین دلیل فرانسیس مجبور شد از شهر خود بگریزد. چند سال بعد، بعد از مدتی دوباره به خانه برمی‌گردد، اما این‌بار حادثه‌ای دیگر باعث می‌شود که برای ۲۲ سال دیگر از خانواده خود فرار کند. حادثه مربوط به مرگ پسر ۱۳ روزه‌اش می‌شود که از دست فرانسیس لیز می‌خورد و گردنش می‌شکند. به نظر می‌رسد که از آن لحظه به بعد فرانسیس در تمام این داستان محکوم به قتل و کشتن است.

البته در این داستان فقط به این دو اتفاق اشاره شده تا به نوعی علت اینکه چرا فرانسیس فیلان تبدیل به یک ولگرد شده را برای خواننده شرح دهد و کل داستان مربوط به زندگی و اتفاقاتی است که برای او در طول زندگی‌اش در خیابان‌های آلبانی اتفاق می‌افتد.

بااین‌حال اشتباهات فرانسیس در انجام این قتل‌ها، ارتباطی با احساس حقارت و گناه شخصیت اصلی داستان ندارد، این احساسات درونی که تاثیر بسیار قوی روی فرانسیس گذاشته است عملا به سمت‌وسویی کشیده می‌شود که این شخصیت را به عنوان نمونه جهانی یک انسان محکوم به انجام گناه جلوه دهد. و برعکس، صرف‌نظر از اینکه فرانسیس چقدر کند و بطئی در حال غرق‌شدن در شرایطی است که سرنوشت برایش رقم زده است- صرف‌نظر از اینکه این شخصیت به عنوان یک دائم‌الخمر بیکار و ولگرد، تا چه اندازه در چشم دیگران آرام‌آرام در حال تخریب‌شدن است- ویلیام کندی، نویسنده، به کار خود ادامه می‌دهد و ذره‌ذره طعم یک سری لذت‌های آنی زنده‌بودن و لذت‌بردن از زمان حال را به او می‌چشاند.

«گل آفتابگردان»، شاهکار ویلیام کندی، به راحتی می‌تواند روی پای خود بایستد، بدون اینکه برای ادامه زندگی به سری کتاب‌های «چرخه آلبانی» متکی باشد: کتاب‌هایی که تاکنون به هشت عنوان رسیده است. کندی در سال ۱۹۶۳ به شهر آلبانی رفت و گزارش‌هایی درباره آن شهر نوشت و پس از آن کتاب «آه آلبانی» را درباره مردم و خصلت‌های این شهر که پایتخت ایالت نیویورک بود و چهار قرن قدمت داشت منتشر کرد. ویلیام کندی اغلب مایه‌های داستانی خود را از این شهر گرفته است. داستان‌های او مملو از آدم‌های مطرود، سرخورده، رو به سقوط و زندگی‌های پوسیده است. او با نوشتن رمان «قمار بزرگ بیلی فیلان» برای نخستین‌بار خانواده فیلان را وارد داستان‌هایش کرد که در رمان‌های بعدی‌اش نیز حضور دارد.

* روزنامه‌نگار و رمان‌نویس آمریکایی

برای خرید و بررسی کتاب گل آفتابگردان از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی

Tags: ,

Pin It on Pinterest