No products in the cart.

Category Archives: نقد و بررسی

نقد و بررسی کتاب

برشی از رمان گل آفتاب گردان

برشی از کتاب گل آفتابگردان

فرانسیس با روحی تهی به‌دنبال بخت خود رفت، مجذوب کششی برای تغییر جهت‌دادن تقدیر خود شده بود. بارها در ساوت‌اند لای علف‌های یک خرابه خوابیده بود. دیگر نمی‌خواست این کار را بکند… چه فرقی می‌کرد اگر چهار یا شش مرد خودباخته زیر یک سقف و دور از سوز باد توی خانه‌ای بخوابند با پله‌های شکسته و سوراخ‌هایی در کف، که پاگذاشتن در هریک از آنها خطر مرگ را به‌دنبال داشت… واقعا چه فرقی می‌کرد؟ در خیابان برادوی به‌سمت شمال رفت و از میدان استیم‌بوت رد شد. وقتی که بچه بود بارها توی همین میدان با سوارشدن به قایق‌های رودخانه‌ای به کینگستون یا پیک‌نیک در جزیره لاگون رفته بود… در ۱۹۱۳ وقتی آب رودخانه بالا آمد و سیل نیمی از شهر را گرفت، فرانسیس با یک قایق پارویی از برادوی تا هتل را رفته بود. آن‌روز بیلی هم با او پارو زده بود. پسرک خیلی از این کار لذت برده بود. می‌گفت پاروزدن را بیشتر از سورتمه‌سواری دوست دارد. با خود اندیشید: حالا دیگه رفته. مگه چه چیز نرفته؟ خب، من، آره من هستم. هرچند دیگه چیز زیادی از من باقی نمونده، ولی به‌هرحال هنوز تمام‌وکمال نابود نشدم. لعنت خدا بر من، اگه همین‌طوری غلت بزنم و بمیرم.

برای خرید و بررسی این رمان از لینک زیر استفاده کنید:

گل آفتابگردان – ویلیام کندی  – غلامحسین سالمی

 

Tags: , , ,

نگاهی گذرا به زندگی و آثار آنتوان چخوف : (قسمت اول)

نگاهی گذرا به زندگی و آثار آنتوان چخوف : (قسمت اول)

 

این مطلب از وبلاگ زندگی و دیگر هیچ… (حسین اصل عبداللهی) نقل شده است.

 

زندگی هنری آنتوان چخوف را می توان به ۳ دوره اساسی تقسیم کرد : دوره اول که از ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۷ می باشد عمدتا برای مجلات فکاهی مطلب می نوشت و قطعات منثور کوتاهی را با شتاب بسیار خلق می کرد.
سطح روزنامه ها و مجلاتی که چخوف در آنها مطلب می نوشت ابدا بالا نبود و همه پناهگاه و مامن انواع و اقسام مطالب بازاری و مبتذل و مقرون به سوء ذوق بودند . فکاهیاتشان عوامانه ومبتذل بود، عاری از آن ذوق شریف بذله و مطایبه ای بودند که آدمی را به مقام خدایی نزدیک می کند، لطف و زیبایی و ظرافتی نداشتند و آنچه بود دلقک بازی ناب بود و داستانهای چخوف در این مرحله از کار فرق نمایانی با زمینه عمومی خود ندارند وجز در صنعت و استادیی که در ساختمانشان بکار رفته با بقیه در یک طرازند. آهنگ و آوای غالبشان لبخند تحقیر و تمسخری است که بر حماقتهای نوع بشر می زنند و منتقدی تیز بین می خواهد تا در آنها روح همدردی و شوخ طبعیی را که خواننده آثار پخته چخوف با آن آَشنا است و درک می کند بیابد.
دوره دوم نویسندگی چخوف:
در طول دوره دوم از سال ۱۸۸۸ تا ۱۸۹۳چخوف دیگر با مجلات فکاهی همکاری نمی کرد و با شتاب کمتر و حوصله بیشتری می نوشت، در سال ۱۸۸۸ داستان ” استپ” را که یکی از طولانی ترین داستانهای وی و در واقع نخستین داستان مهم و تغزلی اش بود نوشت. ( استپ که با نام بیابان هم در مجموعه آثار چخوف چاپ شده است ، ماجرای سفر دراز و یکنواخت و خالی از حادثه پسری به نام ایگوروشکا از زادگاهش به شهری دیگر در بیابانهای جنوب روسیه است . وی در طول سفرش در بیابان از نظر روحی و روانی کاملا از محیطش جدا و در خود فرو رفته است . حتی ورودش به مقصد  جایی که قرار است در مدرسه شبانه روزی آن اقامت کند تغییری در وضع او نمی دهدو باز به همان تنهایی که در آغاز سفر بود ، هست . چخوف وقت زیادی را روی نوشتن استپ گذاشت و در آن هنر شعری و تغزلی خود را به نمایش می گذارد و توصیفات خیلی ظریفی از طبیعت اطرافی که پسر با حرکت خود روی کالسکه شاهد و تماشا کننده آنهاست و یا توصیفات ظریفی که در مورد افرادی که با آنها در طول راه برخورد دارد ، می کند . مثلا ” این مرد مویس یی مویسه ایچ  صاحب کاروانسرا بود ، مردی سالمند که چهره ای بسیار رنگ پریده داشت و ریشی قشنگ و مثل مرکب سیاه و لباده نیمداری تنش بود که روی شانه های باریکش همچون روی چوب رختی لق می زد و هر بار که وی از سر شادی یا ترس دستهایش را تکان می داد لبه های دامنش مثل بالهای مرغی حرکت می کرد . صاحب کاروانسرا علاوه بر این لباده شلوار گشاد سفیدی هم بپا و نیم تنه مخملینی به تن داشت که گلهای حنایی رنگ آن به ساسهای غول آسایی می مانست.
در استپ نیروهای مرگ و زندگی پی در پی در تضاد هستند و همیشه در این مبارزه مرگ بر زندگی چیره می شود. از این دوره به بعد درونمایه مسلط بر اکثر نوشته های او تضاد میان زیبایی و فهمیدگی و زندگی از یک سو و از سوی دیگر زشتی و ابتذال و مرگ است که روسها همه اینها را با یک واژه پوشلوست بیان می کنند و اینها از تضاد های اساسی در آثار دوران پختگی چخوف می باشند. چخوف با پایان دادن داستان استپ به نقطه عطف و تحول رسید.  او دیگر هرگز سراغ داستانهای فکاهی کوتاهی که با شتاب می نوشت نرفت، استپ علاوه بر اینکه از نظر طولانی بودن از آثار قبلی چخوف متمایز است (البته داستان دوئل   نیز به بلندی استپ است )    از نظر اینکه اثری تمثیلی است هم با آثار قبلی وی فرق دارد.
در داستانهای دیگر این دوره چخوف. جستجوی او برای یافتن جهان نگری ای منسجم آشکار است و همین جستجو بود که اور ا به بررسی فلسفه عدم مقاومت تولستوی کشاند ولی در ۱۸۸۹ از اخلاقیات تولستوی قطع علاقه کرد . او در همان سال مبتلا به بیماری سلی شده بود که سر انجام او را از پا در آورد در همان سال بود که سفری به اردوگاه محکومین ساخالین در اقیانوس آرام شمالی کرد که جزیره شیطان روسهاست، بی عدالتی و بی رحمی ای که چخوف در طول این سفر مشاهده کرد حاصلش کتاب جزیره ساخالین بود که در آن نگرش چخوف به فلسفه تولستوی از اساس دگرگون شد.  در بسیاری از داستانهای این دوره از جمله اتاق شماره ۶ آموزه تولستوی یعنی عدم مقاومت در مقابل شر به مسخره گرفته شده است و در آن جستجو برای یافتن اندیشه ای یکدست و بررسی عواقب روشنفکر گرایی شدید به چشم می خورد. ( داستان دو نفر است با خلق و خوی متفاوت و البته نه کاملا متضاد ، یکی ایوان دمیتریچ گروموف  بیماری  در بخش روانی بیمارستان ولایتی که کلا سرگذشت آن در اول داستان از نظر خواننده می گذرد و دیگری دکتر آندری یفیمیچ راگین ، پزشک بیمارستان . گروموف که مردی حساس است به بی عدالتی و خشونتی که در بیمارستان می باشد اعتراض دارد و تن در نمی دهد وهمچنان در جستجوی سرشاری زندگی است که از او می گریزد و در مقابل آرمانگرایی صمیمانه ولی بی حاصل گروموف ریا کاری و تزویر مدیر بیمارستان بی نظم یعنی دکتر راگین ، را داریم که با طنز ویژه چخوف همراه با تمسخر تصویر شده است. البته دکتر راگین نیز از وضع حاکم بر بیمارستان منزجر است ولی کاملا خود را از مسئولیت کنار می کشدو این رفتار و نگرش او باعث می شود که به انزوایی شدید تر از انزوای گروموف معترض کشانده شود، دکتر راگین آرام آرام شر و بدی موجود را می پذیرد ، اما برخلاف شخصیتهای تسلیم گرای تولستوی که سرمشق او هستند ، از این حالت افتادگی و بردباری خود توجیهی برای بیهودگی و ناتوانی اخلاقی می سازد. راگین کتابهای پر محتوا دوست دارد مثل کتابهای فلسفی و تاریخی اما شیوه مطالعه اش پرده از حالت غیر جدی و تفنن طلبی او بر می دارد.چخوف طرز مطالعه راگین را در داستان چنین توصیف می کند : او به همان سرعت و با همان شور و شوقی نمی خواند که گروموف. او آهسته آهسته می خواند و اغلب بر سر پاراگرافهایی که او را خوش می آید یا برایش قابل درک نیست درنگ می کند. همیشه یک بطری ودکا هم بغل دست کتابش و خیارشورهم، بی بشقاب، روی هر میزی کنار دستش است. هر نیم ساعت یکبار بی آنکه چشم از کتابش بردارد، لیوانی ودکا برای خودش می ریزد و می نوشد. بعد هم باز بی آنکه نگاه کند، دست می برد و یک تکه خیارشور بر می دارد و در دهانش می گذارد.
ایدئالیسیم راگین که هیچ با آن کتاب خواندن و خیارشور خوردن شلخته اش جور نیست، در طی بحثهایش با گروموف باز می شود. در این بحثها راگین سعی می کند انفعال خود را با درکی که خودش از فلسفه رواقی مارکوس آورلیوس(۱۲۱-۱۸۰م امپراتور و فیلسوف رومی) . مارک اورلیوس می گفت : درد عبارت است از تجسم و تصور زنده خود درد؟ برا ی تغییر این تصور کافی است که اراده به خرج دهی، به آن نیندیشی، از شکوه و ناله بپرهیزی تا دردت زایل شود  . دارد توجیه کند و در جای دیگری به گروموف می گوید : اگر به شادی درونی برسی ، دیگر مسئله ای نیست که از نظر جسمانی آزاد نباشی.
گروموف با توسل به اهمیت جانکاه ادراکات حسی، دفاع دکتر را از حالت تسلیم رد می کند. گروموف تاکید می کند آنکه با اعتراض با درد روبرو نمی شود، دیگر زنده نیست. گروموف حضرت مسیح را مثال می زند : بیایید حضرت عیسی را مثال بزنیم. عکس العمل او در برابر واقعات زندگی گریه و لبخند و اندوه و خشم و حتی دلتنگی بود. او لبخند بر لب به استقبال رنج نمی رفت، مرگ را هم تحقیر نمی کرد بلکه در باغ جنسیمان دست به دعا برداشته بود تا مگر از سرنوشت غم انگیز خود نجات پیدا کند. در چرخش طعن آلود نهایی داستان، همنشینی راگین با گروموف منجر می شود که جامعه ای که حکم دیوانگی گروموف را داده بود، او را هم دیوانه قلمداد کند. او را نیز در اتاق شماره ۶، همان اتاق شکنجه بار حبس می کنند، و دکتر راگین در برابر رنجهایش به اعتراض بر میخیزد و بدین ترتیب به طور ضمنی تسلیم تولستویی اش را نفی می کند. (فلسفه تولستوی که همانا عدم مقاومت در برابر نیروهای شر است.)
می توان گفت مشخصه دوره دوم ۱۸۸۸تا ۱۸۹۳ دلمشغولی چخوف بیشتر به مسائل اجتماعی و روانشناختی است. مثل “زنان دهقان” که در آن به توصیف وضع تاسف بار دهقانان می پردازد. یا در “همسر” تزویر و دورویی طبقات بالایی جامعه را مورد نقد قرار می دهد، فرصتهای از دست رفته زندگی را در “معلم ادبیات” از زبان خود معلم مطرح می کند و مسئله خود شیفتگی که در                    ” پرنسس “و” ملخ” طرح می کند. ( در پرنسس(۱۸۸۹)با استفاده ماهرانه از زاویه دید، تصویری از زنی احساساتی و دورو به دست داده می شود. با آنکه داستان از زبان راوی دانای کل روایت می شود، اما با بیان اینکه دیگران این زن را چگونه می بینند و خود این زن خودش را چگونه ارزیابی می کند، تصویر ارائه شده در اثر ابعاد چندگانه ای می یابد.
در ملخ ۱۸۹۲ که توسط سامسون سامونف ساخته شد و با بازیگری سرگی باندار چوک بازیگر نام آشنای سینمای روسیه جان گرفت، در این رمان کوتاه پزشکی به نام اوسیپ ایوانوویچ دیموف، که به او صورتی آرمانی داده شده است، در برابر زن کوته بین و متظاهرش اولگا که گمان می کند استعداد هنری والایی دارد، قرارداده شده است. وقتی دیموف پی می برد که زنش رابطه عاشقانه ای با نقاش دارد، خود را در معرض ابتلا به بیماری یکی از بیمارانش قرار می دهد و با این عمل که منجر به مرگش می شود، خود را قربانی می کند.شروع داستان ملخ صحنه عروسی دیموف و اولگا است که نخست از زاویه دید اولگا ارائه می شود : اولگا رو به دوستانش کرد و انگار که بخواهد توضیح دهد که چرا با چنین مردی که بسیار ساده و معمولی است و هیچ تشخصی ندارد، ازدواج کرده است، با اشاره به شوهرش گفت: ( نگاهش کنید : چیزی در او هست، نیست؟ جدی می گویم.)این توصیفی که از دیموف می شود آشکارا نشان می دهد که اولگا با نظر تحقیر به شوهرش می نگرد. بلافاصله نظر عینی نویسنده می آید که کاملا در مقابل نظر اولگا بیان شده است : ( شوهر او، اوسیپ ایوانوویچ دیموف، پزشکی بود که مقام اداری بالایی داشت. او در دو بیمارستان کار میکرد: در یکی پزشک بالینی بود و در دیگری آسیب شناس. هر روز از ساعت ۹ صبح تا ظهر در بخشها می چرخید و مریضها را معاینه می کرد. بعد از ظهر ها کالسکه ای می گرفت و به بیمارستان دیگر می رفت و در آنجا کالبد شکافی می کرد، کار خصوصی او اندک بود و بیش از پانصد روبل در سال در آمد نداشت. همه اش همین. بیش از این در باره او چه میتوان گفت؟)در اینجا باز لحن عینی نویسنده با استفاده از نقل قول غیر مستقیمی که زاویه دید اولگا را ارائه میدهد ( همه اش همین ) تعدیل شده است و همین شیوه در کل داستان ادامه می یابد، و هر بار یک چشم انداز کلی با چشم انداز مقابل تعدیل و اصلاح یا نقض می شود. همانگونه که منتقد روسی دوران شوروی، الکساندر چوداکف، خاطرنشان کرده است،داوریهای کلامی رفتار ریاکارانه و خالی از صداقت اولگا هربار و بلا استثنا با لحن خنثی و عینی مشاهده گر در تقابل قرار داده شده می شود.
در آخرین دوره زندگی چخوف که از سال ۱۸۹۴ تا زمان مرگش در سال ۱۹۰۴ بوده است، پیچیده ترین داستانهای او نوشته شدند مثل “ویولون روتچلید به سال ۱۸۹۴ میلادی”  ( ویولن روتچلید درباره مرگ زودرس، که در آن تقابل مرگ و زندگی به صورت تضادی میان موسیقی و آنچه به نظر چخوف یک نگرش مطلقا کاسبکارانه بوده، بیان می شود. این تضاد در وجود شخصیت اصلی داستان یعنی (یاکوف ایوانف با لقب برنزا) تجسم پیدا می کند، او یک تابوت ساز است که ویولون هم خوب می نوازد و به همین سبب در عروسیها در گروه مطرب یهودی به نام “موییسه ی ایلیچ شاخکس” شرکت می کرد و به نواختن ترانه و آواز های روسی می پرداخت، وی به همه چیز از دریچه کسب و کارش یعنی تابوت سازی که رابطه ای بلاواسطه با مرگ دارد نگاه میکند. او علاقه ای به پذیرفتن ساخت تابوت برای بچه ها ندارد ” راستش را بخواهید خوش ندارم به این جور کارهای کوچک بپردازم . ” و علتش این است که تابوت بچه ها کوچکتر و در نتیجه ارزانتر است. او دائما شکایت دارد که مردم بیرون از شهر می میرند و در نتیجه کسب و کار وی کساد می شود، او قد و قامت زنش را زمانی که زنده است می گیرد تا تابوتی برای او بسیازد، و تابوت را درست در همان اتاقی می سازد او در بستر مرگ افتاده است و خرج ساختن تابوت را در ستون بدهکاران دفتر حسابش وارد میکند. ” همین که کارش تمام شد عینک به چشم گذاشت و در دفترچه اش نوشت : وتابوت مارتا ایواننا – دوروبل و چهل کوپک” و آه کشید.
این داستان نیز مثل داستان “استپ” مبتنی بر تاثیر متقابل موسیقی وتصاویر گوناگون بر یکدیگرند. در آغاز داستان حرص وطمع یاکوف در پاراگرافی ارائه می شود که لحن خنثای آن را مضمونی فرعی که اشاره به کوته بینی تابوت ساز دارد تعدیل می کند. “شهر کوچکی بود بدتر از ده که تقریبا همه ساکنان آنرا پیر و پاتالها تشکیل می دادند ولی آنقدر کم می مردند که مایه تاسف بود. زندان وبیمارستان شهر هم به ندرت احتیاج به تابوت پیدا می کردند. خلاصه آنکه کار و کاسبی سخت کساد و بی رونق بود. ”
جزئیات بسیاری در داستان حکایت از کوته بینی و پول پرستی یاکوف و حضور همه جانبه مرگ دارد. یاکوف در محاصره تابوت هاست و از یهودیان نفرت دارد. ” یاکوف بی آنکه دلیل خاصی در کار باشد، رفته رفته نسبت به یهودیان و مخصوصا نسبت به روتچیلد احساس نفرت و تحقیر می کرد. تا می توانست ایراد می گرفت، بهانه جویی می کرد، فحش می داد و حتی یکبار چیزی نمانده بود که یهودی بینوا را زیر مشت و لگد بگیرد. ”
او با زنش نیز نامهربان بود وحتی موقع مرگ وساعات آخر زندگی همسرش که به پیش پزشکیار “ماکسیم نیکلاییچ” می برد از کلماتی که زمختی و بی فرهنگی یاکوف را می رساند به صورت ترجیع بند استفاده می کند و مهمترین این نوع کلمات “بی صرفه” است، او زندگی را کلا مبارزه ای علیه بی صرفگی می بیند و با این حساب به پوچی نهایی زندگی مادی می رسد، زیرا زمانی که خودش در حال مرگ است، در می یابد که مرگ عقلانی ترین و با صرفه ترین چیزهاست :”چون آدم در قبر کوچکش، یک سال که نه، صدها سال و هزاران سال می خوابد، پس باید بفهمد که مرگ خیلی به صرفه است”  ودر نتیجه به این میرسد که : زندگی خیلی بی صرفه و مرگ خیلی با صرفه است. در برابر زشتی مرگ، زیبایی و هنر قرار می گیرد که آنها را با موسیقی نشان داده است، وقتی که یاکوف در رختخوابش دراز کشیده است و به بی صرفگیها فکر می کند، با لمس زههای ویولونش آرام می گیرد. زنش در بستر مرگ او را به یاد درخت بیدی می اندازدکه در جوانی زیر آن آواز می خواند و همچنین به یاد دخترشان که مرده است.
نشانه های ابتذال، حرص و آز و مرگ نشانه های زیبایی و زندگی را از شکل و ریخت می اندازد. حتی موسیقی از شکل می افتد، این از شکل افتادن موسیقی، نخست بر اساس پولی که موسیقی برای یاکوف دارد، بیان می شود. فضای خفه آور ارکستر یهودی که یاکوف در آن برای درامد اضافی در عروسیها می نوازد، از دریچه چشم یاکوف که  فقط با نفرت آن را می بیند نشان داده می شود:” وقتی برنزا در جشنها و عروسی ها به نوازندگی می نشست پیش از هرکاری صورتش به رنگ بنفش در می آمد و غرق عرق می شد زیرا احساس گرما می کرد و از بوی گند سیر خفه می شد، ویولونش جیغ می کشید، دم گوش راستش کنترباس خرخر می کرد و دم گوش چپش فلوت زار میزد. “


منابع و مآخذ  :

۱- ترجمه سروژ ، استپانیان  – مجموعه آثار چخوف ـ دوره ۸ جلدی ـ انتشارات توس تهران
چاپ اول مجلد ۱و۲و۳ داستانها ۱۳۷۰ ـ ومجلد ۴و۵ نمایشنامه ها ۱۳۷۴.
۲- ـولادیمیر ، یرملوف – نگرشی بر آثار چخوف ـ ترجمه حسین اسد پیرانفر ـ انتشارات یاشار تهران چاپ دوم ۲۵۳۷ شاهنشاهی
۳- گرد آورنده هرمز ، ریاحی – چخوف ـ چخوف نازنین ـ انتشارات قطره ـ تهران چاپ اول ۱۳۷۰
۴- د.س.میرسکی – تاریخ ادبیات روسیه ـ ترجمه ابراهیم یونسی ـ انتشارات امیر کبیر جلد دوم چاپ اول ـ ۲۵۳۵ شاهنشاهی
۵- توماس جی  .ونیرـ آنتوان چخوف ـ خشایار دیهیمی ـ انتشارات کهکشان ـ تهران ـ چاپ اول ـ زمستان ۱۳۷۴
۶- ترجمه م.سجودی ـ ع.امینی – از پوشکین تا شولوخف ـ مجموعه مقالات ـ انتشارات ستاره تهران ـ چاپ اول ۲۵۳۶ شاهنشاهی
۷- نوشته بانو بدری ، صفوی-۲۵ روبل ـ سازمان علمی و هنری مرجان ـ طهران فروردین ۱۳۳۱
مارس ۱۹۵۲.
۸- تروایا ، هانری – چخوف –   بهبهانی- علی ، سازمان علمی،فرهنگی، تهران  چاپ اول ۱۳۷۴
۹ – به کوشش حمید ، احیاء –  دفترهای تئاتر( دفتر چهارم )  – انتشارات نیلا – تهران – چاپ اول – ۱۳۸۴

برای خرید و بررسی آثار آنتوان چخوف می توانید از لینک زیر استفاده کنید:

آنتوان چخوف

Tags:

چهار کتاب از هاروکی موراکامی

بررسی کوتاه چهار کتاب هاروکی موراکامی

 

هاروکی موراکامی در ۱۲ ژانویه ۱۹۴۹ در ژاپن به دنیا آمد، در کلان شهر توکیو. موراکامی در خانواده ای بزرگ شد که هم پدر و هم مادرش هر دو معلم بودند. تحصیلات خود را در دانشگاه هنرهای نمایشی واسدا گذراند و در سال ۱۹۷۱ با همسرش یوکو ازدواج کرد. علاقه به موسیقی و فرهنگ غربی از دوران خردسالی باعث شد تا در آثارش به خوبی دیده شوند. نویسندگانی مانند کورت ونه‌گات جونیور، ریچارد گری براتیگان و جک کرواک از جمله نویسندگان مورد علاقه موراکامی هستند.

کتاب های هاروکی موراکامی با سایر نویسندگان ژاپنی تفاوت اساسی دارد و این ویژگی را نمی توان به عنوان نقطه ی قوت و یا نقطه‌ی ضعف این آثار قلمداد کرد. صرفاً تمایزی است که متاثر از فرهنگ غرب و به ویژه موسیقی است.

مؤسسۀ انتشارات نگاه چهار کتاب از آثار موراکامی را ترجمه و چاپ کرده‌است.


رمان مشهور کافکا در ساحل با ترجمه‌ی گیتا گرکانی: این رمان آنقدر با استقبال خوب از طرف فارسی زبانان مواجه شد که کمتر کسی است که  این رمان شگفت‌انگیز را نخوانده‌باشد و یا حداقل در موردش چیزی نشنیده باشد.

فضاهای عجیب و جادویی هاروکی موراکامی به ویژه در این رمان به رئالیسم جادویی پهلو می‌زند.

می‌توانید شروع این رمان را از طریق لینک زیر بخوانید:

کافکا در ساحل

kafka-dar-sahel-01


بعد از تاریکی را به دوست‌داران شب و موسیقی می‌توان پیشنهاد داد. بعد از تاریکی با ترجمه‌ی علی حاجی‌قاسم به چاپ رسیده‌است. این رمان نه‌چندان بلند تماماً در شب می گذرد و خیابان و کافه و پر از موسیقی و دیالوگ‌هایی است که به یاد می‌ماند.

در جایی از رمان می‌خوانیم:

«یک روزی می‌شه که روی شونه‌ات می‌زنیم. می‌زنیم. می‌دونیم چه شکلی هستی… اگر یک نفر یک جایی به شونه‌‌ات زد، بدون که ماییم.»

برای بررسی دقیق‌تر این رمان می‌توانید از لینک زیر استفاده کنید:

بعد از تاریکی

bad-az-tariki-01


بعد از زلزله مجموعه داستانی است که توسط علی حاجی‌قاسم ترجمه شده‌است. این مجموعه داستان از پنج داستان تشکیل شده‌است که دوباره همان فضای فانتزی و جادویی و ویژه‌ی هاروکی موراکامی را می‌توان در این مجموعه داستان دید.

بشقاب پرنده در کوشیرو، منظره‌ای با اتوی چدنی، تایلند، قورباغه‌ی عظیم توکیو را نجات می‌دهد، شیرینی عسلی؛ داستان‌هایی هستند که علی حاجی‌قاسم ترجمه کرده‌است.

برای بررسی و خرید این مجموعه داستان از لینک زیر استفاده کنید:

بعد از زلزله

bad-az-zelzele-01


و می‌ماند چهارمین کتابی که توسط مؤسسۀ انتشارات نگاه ترجمه و منتشر شده است، وقتی از دویدن صحبت می‌کنی، در چه موردی صحبت می‌کنیم، که خاطرات هاروکی موراکامی است در مورد همه‌چیز و به ویژه در مورد دویدن. موراکامی از برنامه‌های ویژه‌ای که در مورد دویدن دارد صحبت می‌کند و از جدول‌های عجیب‌ترش که پر از اعداد و ارقام است.

به این کتاب می‌توانید از طریق لینک زیر نگاه دقیق‌تری داشته‌باشید:

وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می‌کنم.

vaghti-az-davidan-sohbat-mikonam-01

Tags: , , , , , , , ,

داستان چند نسل از یک خانواده

داستان چند نسل از یک خانواده
درباره ی رمان سال درخت اثر ضحی کاظمی

تکه ای از رمان سال درخت اثر ضحی کاظمی:
نامه را درآورد تا با شعله‌ی چراغ لامپا بسوزاند و از بین‌اش ببرد. می‌ترسید که خود اولین قربانی این نفرین‌نامه شود. احساس گناه می‌کرد که تمام مدت نامزدی‌اش با محمود به فکر جمال بوده، درحالی‌که جمال از او و خانواده‌اش متنفر بوده است. صدای پایی که از توی حیاط رد می‌شد حواسش را پرت کرد. چراغ لامپا از دستش افتاد و همین‌طور که پایین می‌افتاد تا به زمین برسد و حباب شیشه‌ای‌اش هزار تکه شود، نفت آن از بالاتنه‌ی یقه‌ی باز و کوتاه پیراهن چیت گل‌دارش درست از روی گردن‌بند آویز طلایش، از روی خط دکمه‌ها به‌سمت شکم و بعد پایین دامن میدی او سُر خورد و رد خیس و خنکی از خود به جا گذاشت. تا پوران به خودش بیاید، چراغ به زمین برخورد و ناغافل او را انگار در آغوش سوزان عاشق خشمگینی که آرزویش را داشت انداخت. پوران جیغ می‌کشید. بلندتر از آن‌چه خود تصور می‌کرد امکانش را داشته باشد. همه‌ی حرف‌های ناگفته و همه‌ی صداهای خاموش‌شده‌ی بعد از آن شب را یک جا جمع کرده بود و فریاد می‌زد.

سال درخت یک شجره نامه‌ داستانی است یا داستان همان شجره نامه‌ای است که در ابتدای کتاب آمده است. خرده روایت‌های این رمان از همان قصه‌های خانوادگی است که کاظمی اکنون روایتشان را باورپذیر کرده است. اکنونی که بشود روی آن ایستاد و از آن به گذشته سفر کرد به دنیای خرده روایت‌ها، روایت‌هایی پروپیمان از چند دهه پیش که نشان از تحقیق و تلاش نویسنده برای نوشتن از دوره و زمانی که به لحاظ سنی تجربه‌شان نکرده اما باورپذیر روایت‌شان کرده است. سال درخت چهارمین تجربه ضحی کاظمی است؛ تجربه‌ای پر از قصه‌های چندخطی و گاه چندصفحه‌ای از ۳۳ شخصیت که درگیرتان می‌کند که همراه‌شان سفر کنید به سال درخت.
سال درخت، نوشته‌ ضحی‌کاظمی رمانی‌است خوش‌خوان با ساختاری محکم که از همان نخستین خطوط یقه‌ خواننده را می‌چسبد و تا به آخرین کلمه‌ها برای لحظه‌ای رها نمی‌کند. داستان، داستان چند نسل از یک خانواده است. خانواده‌ای که بر اثر حادثه و تصادف بیشتر اعضای خود را از دست داده. دختر خانواده، پریسا، به همراه برادر عقب‌مانده‌اش، پویا تنها بازماندگانند. پریسا، به مطالبی اعتقاد دارد که علمی نیست. تنه به خرافات می‌زند. هرچند او، نام‌های دیگری برایشان برمی‌گزیند تا ظاهری علمی به آنها ببخشد. مثل استرولوژی. پریسا، بر اثر تصادف، پدر و مادرش را همزمان از دست داده. برادرش هم به طور تصادفی در حادثه‌ای چاقو خورده و جان‌باخته. او مانده و دیگر برادر عقب‌مانده‌اش. درمانده‌ است. احساس ضعف شدیدی می‌کند در برابر اتفاق‌های پیرامونش. در برابر طبیعت. احساس می‌کند در به کنترل در آوردن محیط پیرامونش ناتوان است. پس، به استرولوژی پناه می‌برد. اگرچه او یادگیری این مطالب را از مدتی قبل آغاز کرده. اما تصمیم او برای برگزیدن این راه به عنوان آینده کاری‌اش و البته مهاجرت، ریشه در احساس درماندگی محض او دارد. حتی تمایل‌های قبلی او هم ریشه در همین بدبیاری‌های پیاپی خانوادگی دارد. حضور برادری علیل امان را از تمام خانواده بریده. هرچند بدبیاری از مدت‌ها قبل در خانواده‌ پریسا وجود داشته؛ از زمانه‌ای که نفرین‌نامه‌ای مقدمه‌ اتفاق‌های شومی در کل خانواده می‌شود. مرگ، خودکشی و … در میان اعضای این خانواده پیاپی اتفاق می‌افتد. همزمانی تقویت‌کننده‌ این نامه با ادامه یافتن مرگ‌ها باعث می‌شود تا دست‌کم این‌طور به نظر راوی و خواننده برسد که این مقدمه‌ شومی بوده. با این‌حال، ضحی کاظمی به جای بررسی ریشه‌های باورهای غیرعلمی و به اصطلاح خرافی، به‌جای ورود نویسنده به جامعه‌شناسی خرافات، به همدلی با آن می‌پردازد. و این بخاطر انتخاب «یک روح» به عنوان راوی و البته، زاویه‌ دوم شخص مفرد است که بار عاطفی و همدلی با شخصیت‌های اثر را به مراتب بالا می‌برد. اینکه نویسنده «یک روح» را برای روایت چنین ماجرایی انتخاب می‌کند و با برگزیدن زاویه‌دید دوم شخص، تلاش می‌کند تا حس همدلی خواننده با چنین باورهایی را برانگیزد مهم‌ترین دلیل دور شدن «سال درخت» از تحلیلی روان‌شناختی و جامعه‌شناختی از ظهور و بروز چنین باورهایی‌ست. و اتفاقی که می‌افتد، اتفاقا عکس آن است؛ یعنی نویسنده ناخودآگاه(یا شاید هم خودآگاه) بر ناتوانی انسان در به کنترل درآوردن اتفاق‌های پیرامونش به شکلی افراطی صحه می‌گذارد و نقش فاعلیت انسان را در رقم زدن سرنوشتش به کل انکار می‌کند و آن را فرومی‌کاهد به نیروها و قدرت‌هایی که از دست انسان عادی خارجند. چنین باوری در نهایت باعث می‌شود تا انسان به انفعال محض برسد و در برابر هر تلاشی برای بهبود اوضاع بی‌تفاوت باشد. یا حداکثر برای ساخت زندگی بهتر، به جای اقدامی عملی، موثر و رادیکال، در زیر خاک درختی شوم دنبال طلسمی فلزی بگردد. (صفحه ۱۴۷) سال درخت، رمانی‌است درباره‌ باورهای غیرعلمی و خرافی، که به جای تلاش برای یافتن ریشه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی آن، با انتخاب کلمه‌ها و تکنیک‌های مشخص به همدلی با آن می‌پردازد
رمان سال درخت به تازگی در مؤسسۀ انتشارات نگاه به چاپ دوم رسیده است.

Tags: , , ,

«سبز و بنفش و نارنجی»

«سبز و بنفش و نارنجی» گفت‌وگو با سیمین بهبهانی است که توسط مهدی مظفری ساوجی در غالب کتابی منتشر شده است. ساوجی در آغاز این کتاب آورده:

سال ۱۳۸۶ نخستین گفت‌وگوی من با سیمین بهبهانی در خانۀ خیابان زرتشت شرقی رقم خورد. سیمین خانم تازه وارد هشتاد سالگی شده بود. البته آشنایی من با ایشان به سال‌های دورۀ دانشجویی برمی‌گشت: زمانی که من در دانشگاه پیام نور ساوه مشغول تحصیل بودم. استادی داشتیم که خیلی خاطر آثار سیمین خانم را می‌خواست و چون می‌دانست من شعر می‌گویم و شاید بیش از دیگر دانشجویان به ادبیات علاقه‌مندم، توجهم را به شعر و اندیشۀ خانم بهبهانی معطوف کرد. اگرچه پیش از آن نیز بیش‌وکم با شعر و اندیشۀ سیمین خانم آشنا بودم، اما تأکید استاد باعث شد که این عطف و التفات چنان در من ریشه ببندد که بسیاری از شعرهای او به سبب خوانش مکرر، ناخودآگاه در حافظه‌ام بماند و گاه و بی‌گاه، و بیشتر در مواقع اضطرارها و اضطراب‌های روحی، به یادم بیاید و زیر لب زمزمه شود. مثل همین حالا که انگار کسی دارد این شعر را در من می‌خوانَد:

پاییز خستۀ غمگین! دستت تکیده و سرد است
زرنیخ و آهک و اُخرا با برگ‌هات چه کرده‌ست
دیوار آینه‌کاری! در باغت از صفِ شمشاد
با برگ‌های مدوّر زنگار بسته ز گرد است
خورشید نیمۀ آذر! در بستر تب و لرزی
چشمت دو حفرۀ نیلی، رنگت پریده و زرد است

باغ، ای تباهی دولت! در امن حُرمت گل‌هات
رگبار ضربت سیلی تکرار نالۀ درد است
اما خوشا صف سروت: هر یک دلیر و مبارز
ناکرده سر به فلک خم یعنی که مرد نبرد است

پاییز! دورۀ محنت مانده‌ست تا به سرآید
پیشت دو چلۀ برفی، پیشت سه وعدۀ سرد است…

و شعر «گردن آویز» که حال و هوای غریبی دارد و هر بار که به یادم آمده بی‌مناسبت نبوده است. در واقع شعر بیشتر از آنکه حال و حکایت مادری باشد که در یکی از روزهای شهریور ۶۷ بر مزار فرزند شهیدش در بهشت زهرا حاضر شده، حال و حکایت روزگاری است که ما در آن سال‌ها از سر گذرانده‌ایم:

آشفته‌حال و سودایی، اندوهگین و افسرده
چادر به سر نپوشیده، رخ با حجاب نسپرده
پروای گیر و بندش نه، وز گزمگان گزندش نه
فکر «بپوش و پنهان کن» خاطر از او نیازرده
چشمش دو دانۀ انگور از خوشه‌ها جدا مانده
دست زمانه صد خُم خون از این دو دانه افشرده
دیوانه، پاک دیوانه، با خلق ‌و خویش بیگانه
گیرم برد جهان را آب، او خوابش از جهان برده
بی‌اختیار و بی‌مقصد، با باد رفته این خاشاک
خاموش و مات و سرگردان، بی‌گور مانده این مرده
یک جفت اشک و نفرین را، سربازمرده پوتین را
آویزه کرده بر گردن بندش به هم گره خورده

گفتم که «چیست این معنی؟» خندید و گفت: «فرزندم ـ
طفلک نشسته بر دوشم پوتین برون نیاورده…»

داشتم این را می‌گفتم که عشق و علاقۀ من به شعر سیمین خانم امروزی نیست و دست‌کم پانزده سالی می‌شود که با شعر او حشر و نشر دارم و چه شب‌ها و روزها که وقت و بی‌وقت سراغش نرفته‌ام.

اصلاً خاصیت شعر سیمین خانم همین است که دردهای آدم را با خودش قسمت می‌کند و نمی‌گذارد آدم تنها بماند یا احساس تنهایی کند. غمخوار آدم است. دست‌کم برای من چنین خاصیتی دارد و بارها سر بزنگاه‌های دردناک روحی به دادم رسیده است؛ به خصوص در این روزگار که آدم‌ها از همه‌سو در معرض بی‌پناهی و تنهایی‌اند. شعر سیمین خانم برای من این خاصیت را دارد که همواره دردهایی را که نمی‌توانسته‌ام به کسی بگویم به او گفته‌ام. همان «دردهایی که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» و اگر با کسی بگویی «مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی می‌کنند.»

باز کسی دارد همان شعر را آهسته در گوشم با آوایی حزین می‌خواند:

پاییز خستۀ غمگین! دستت تکیده و سرد است
زرنیخ و آهک و اُخرا با برگ‌هات چه کرده‌ست…

شعر سیمین بهبهانی چنین خاصیتی دارد. این‌طور نیست که آدم نتواند دردهایش را به آن اظهار کند. خاصیتی که متأسفانه از شعر بسیاری از شاعران این روزگار رخت بربسته است و به اصطلاح کاری به کار مخاطب ندارد و بیشتر حدیث نفس و واگویه است.

به هر تقدیر، گفت‌وگوی من با سیمین بهبهانی حاصل چنین دغدغه‌ای بوده است. به عبارت دیگر، می‌خواستم ببینم زنی که آدم در شعرش این قدر احساس آشنایی و نزدیکی می‌کند چه زندگی و روزگاری را از سر گذرانده است و چقدر به شعرش شبیه است. جهان از چشم او چه رنگ‌هایی دارد یا ندارد و بهتر است داشته باشد.

بارها از زبان خودش شنیده‌ام که شعرش زبان حال تاریخی است که بر او روا داشته شده یا روا داشته‌اند. و اصلاً چرا نگوییم ناروا؟ نوعی زندگی‌نامه یا مثلاً شرح احوالات. آنچه به نوعی در شعر حافظ با آن مواجه‌ایم. شعر حافظ روزشمار تاریخی است که شاعر در آن به سر برده است:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست…

و این همان کسی است که صدایش در تمام مدتی که من داشتم این مقدمه را می‌نوشتم مثل موسیقی ملایم و غمناکی در گوشم شنیده می‌شد:

پاییز خستۀ غمگین! دستت تکیده و سرد است
زرنیخ و آهک و اُخرا با برگ‌هات چه کرده‌ست…

Tags: ,

گفت‌وگو با عباس پژمان نویسنده و مترجم

آقای پژمان، رمان جوانی چگونه شکل گرفت؟ آیا یادداشت‌های روزانه شما تبدیل به رمان شد؟
نه. اصلاً این طور نیست. این رمان نه براساس یادداشت‌های روزانه است نه خاطره، فقط سبک رمان این گونه است. فکری به ذهنم رسید. حالا نمی‌خواهم بگویم این فکر چی هست، اندیشه مهم و مشهوری است که تاکنون به شکل رمان درنیامده و نوشته نشده است. بعضی از رمان‌های خارجی به آن اشاره‌هایی کرده‌اند، من تصمیم گرفتم این فکر را در قالب رمان عرضه کنم. بنابراین مناسب‌ترین زمان را دهه ۵۰ انتخاب کردم، منتها رمان را طوری نوشتم که سوژه رمان مستقل از‌آن فکر باشد تا خوانندگانی که متوجه آن فکر نشده‌اند، اصل داستان جذابیت لازم را برای مطالعه داشته باشد. درواقع یک صورت ایرانی برای آن پیدا کردم و رمان دیگری هم که در دست نوشتن دارم، آن هم بر اساس فکر دیگری است منتها آن، داستان دیگری می‌شود. «من و بوف کور» هم که سال گذشته منتشر شد، این گونه شکل گرفت.

آیا این سه رمان یک تریلوژی هستند؟
نه، تریلوژی نیست. اولین کتاب یعنی «من و بوف کور» با دو کتاب دیگر فرق می‌کند. من معنی بوف کور را فهمیده بودم و آن را با تکنیک‌های رمان نوشتم. تمام مستندات بوف کور را هم در این کتاب به صورت یک صدا آوردم. ولی «جوانی» با «من و بوف کور» خیلی فرق می‌کند. از نظر سبک و شیوه، این یک رمان دراماتیک است.

با تعریفی که از رمان داریم آیا «جوانی» رمان است یا داستان بلند؟
رمان است. در یک دوره‌ای داستان بلند را از نظر تعداد کلمه و تعدد شخصیت مشخص می‌کردند که مؤلفه‌هایی خوب و رسا نبود. به هرحال رمان با تعدد شخصیت، تعدد روایت و… مشخص می‌شود. در این رمان هم تعدد شخصیت داریم، هم قهرمان داستان به لحاظ رفتاری و روانشناسی تحول پیدا می‌کند. تنها تعریفی که رمان و داستان بلند را می‌تواند از هم متمایز کند، آن تحولی است که در شخصیت اول داستان رخ می‌دهد. ولی در داستان بلند این تحول را نمی‌بینیم. با آن تعریف لابد «پیرمرد و دریا»ی همینگوی را باید داستان بلند محسوب کرد. در حالی که به اعتقاد تمام جهانیان پیرمرد و دریا رمان کاملی است، البته تحول شخصیت تنها معیار من برای قضاوت درباره رمان یا داستان بلند بودن اثر نیست. الان این تنها معیار پذیرفته شده برای تعریف رمان است.

دغدغه نوشتن سبب شده که از شما ترجمه رمان کمتر ببینیم؟
اتفاقاً این را خیلی‌ها به من توصیه می‌کردند که وقتی می‌توانی بنویسی، چرا رمان دیگران را ترجمه می‌کنید؟ خودم هم به این نتیجه رسیدم که ترجمه به هر حال برگردان اثری از دیگران است، یعنی اصل اثر متعلق به نویسنده دیگری است. در نهایت متن ترجمه شده نه به نام مترجم تمام می‌شود. نه هیچ اثری در ترجمه می‌تواند فرهنگ بومی ما محسوب بشود. تمام شاهکارهای دنیا را هم که به فارسی ترجمه کنیم، باز آن اثر متعلق به کشور و فرهنگ دیگری است. سالها بود که کار ترجمه مرا اقناع نمی‌کرد. این بود که تصمیم گرفتم بنویسم. طرح چندین رمان را در ذهن داشتم که دو تا را نوشتم و چاپ کردم، یکی دیگر را دارم می‌نویسم. طرح تألیف یک کتاب تئوریک را هم در دست دارم.

شما عمل ترجمه را یک کار مکانیکی می‌دانید یا کاری هنری و خلاقه؟ اگر فرض اول را بپذیریم آن وقت نباید فرقی بین ترجمه‌های دریابندری و کوثری با ترجمه یک فارغ‌التحصیل مبتدی قائل شد.
ترجمه را به چندان کار مکانیکی نمی‌دانم. کسانی که استعداد و هنر نویسندگی دارند ترجمه‌های بهتر و خلاقانه‌تری ارائه می‌دهند. این افراد ترجمه‌هایی به دست می‌دهند که دیگران به آن زیبایی و شیوایی نمی‌توانند. تجربه نشان داده که ترجمه چیزی است که اگر مترجم علاقه و استعداد داشته باشد پس از مدتی تمرین و تجربه می‌تواند در ردیف مترجمان خوب قرار بگیرد، اما نویسندگی مقوله دیگری است. آفرینش و خلاقیت را نمی‌شود با برگردان یک متن مقایسه کرد. دنیای نویسندگی اصلاً با آن فرق دارد.

شما بین حرفه پزشکی و کار هنری و نویسندگی کدام را ترجیح می‌دهید؟
من از لحاظ روحی- روانی به کار هنری بیشتر متمایل هستم. تا پیش از این زندگی‌ام از راه حرفه پزشکی می‌گذشت، اما در سال‌های اخیر سعی کرده‌ام زندگی‌ام از راه قلم تأمین شود. از پزشکی دست نکشیده‌‌ام ولی چند سالی است که دیگر نمی‌توانم مثل گذشته طبابت کنم. معلوم نیست، شاید دوباره روحیه لازم را برای کار در این حرفه پیدا کنم و به حرفه پزشکی برگردم.

رمان «جوانی» چقدر بازتاب زندگی خودتان می‌تواند باشد و چقدر از تخیل بهره گرفته‌ است؟
چند نفر از دوستان که در دانشکده با من همکلاس بودند این رمان را خواندند. آن‌ها چون مرا از نزدیک می‌شناختند، می‌فهمیدند که اغلب صحنه‌های داستان و رویدادها ساختگی است. گاهی به برخی اتفاقات و حوادثی تاریخی در این رمان اشاره می‌شود، ولی همان حوادث هم بازسازی شده و از صافی ذهن و ضمیر من گذشته است. در آن حد می‌تواند بازتاب زندگی من باشد که مثلاً راوی داستان مثل من در دانشگاه تهران در رشته پزشکی درس خوانده است.

از چه زمانی متوجه شدید خلاقیت نویسندگی دارید یا توان نوشتن را پیدا کرده‌اید؟
می نوشتم از سالها قبل، ولی چاپ نمی‌کردم. همین رمان جوانی را که می‌بینید برخی صحنه‌هایش را سال‌ها پیش نوشته بودم. منتها وقتی خواستم در این رمان بیاورم تغییراتی در آن دادم.
گاه گاه می‌نوشتم، حتی شعر هم می‌گفتم اما هیچ وقت چاپ نمی‌کردم.

به نظریه‌ها و تئوری‌های رمان‌نویسی توجه دارید؟ ظاهراً رمان «جوانی» خیلی سرراست است و  به لحاظ شگردهای رمان‌نویسی، ساده‌ترین شیوه را در روایت‌پردازی انتخاب کرده‌اید.
این ظاهر قضیه است. بازی‌هایی با زمان شده است. به لحاظ زبان و معنا شیوه‌ای را به کار بردم و سعی کردم تکنیک‌ها خیلی به چشم نیاید، مثلاً با مقوله زمان که یکی از عناصر اصلی رمان است کارهایی کردم که منتقدان متوجه می‌شوند. یا از لحاظ سبک در بعضی از بخش‌ها واقعیت و فرا واقعیت چنان در هم تنیده شده‌اند که به طرز نامحسوسی حضور دارند. یا در شیوه نقل می‌بینید راوی در زمان حال دارد وقایعی که سه، چهار دهه پیش اتفاق افتاده روایت می‌کند، یعنی گذشته را در زمان حال توصیف می‌کند. بازی‌هایی از این دست زیاد در رمان هست که خیلی رو نیست.یا اسم کتاب را در نظر بگیرید خیلی چیزها را در مورد سبک این رمان می‌گوید. طوری این عنوان را انتخاب کردم که به سبک رمان هم اشاره داشته باشد. یا به خاطر اشاره‌ای که به جویس می‌کند جوانی در این جا چند معنی می‌دهد. یک معنی‌اش همان است که در شعر نظامی آمده: «به حکم آن که آن کم زندگانی/ چو گل بر باد شد روز جوانی». یک معنی دیگرش را مأمور زندان می‌گوید. بعد شخصیت‌های رمان جوان هستند و دوره جوانی را می‌گذرانند و اتفاقاتی که می‌افتد مخصوص سنین جوانی است.

چند رمان از ساراماگو ترجمه کرده بودید؟
من چند سالی رفتم زبان پرتغالی یاد گرفتم و رمان «همه نام‌ها» و «تاریخ محاصره لیسبون» را با متن ترجمه‌ام مقایسه کردم جمله به جمله. «همه نام‌ها» چاپ هشتم‌اش منتشر شده و «سالمرگ ریکاردوریش» به چاپ چهارم رسید. الان دو رمان در دست ترجمه دارم که یکی از نباکوف است که هنوز تصمیم نهایی را برای انتخاب نام کتاب نگرفته‌ام، ولی ترجمه تحت‌اللفظی عنوان کتاب می‌شود «پیچش شوم» یک رمان دیگر هم هست که نام رمان و نویسنده‌اش را به هیچ وجه نمی‌خواهم الان افشا کنم.

 

Tags: , , ,

زندگی ستارخان قره‌داغی

نگاه: «ستارخان» داستانی است از زندگی ستارخان قره‌داغی (از سرداران جنبش مشروطه ایران ملقب به سردار ملی) به قلم عباس پناهى ماکویی. ماکویی در تمام آثار قلمى خود، به ویژه در رمان‌هایش، ضمن به تصویر کشیدن زندگى حقیقى مردم ایران بخصوص آذربایجان، تاریخچه پیکارهاى دلیرانه مردم به خاطر آزادى و استقلال و سرانجام دستیابى به آینده‌اى روشن را با استادى و قلمى ساده و شیرین بیان مى‌کند. وى در پى اقامت ممتد در شهرهاى گوناگون آذربایجان و دیگر شهرهاى ایران و آمیزش با قشرهاى مختلف مردم، به ژرفاى نهادهاى اقتصادى ــ اجتماعى، سنّت‌ها، روابط طبقه حاکم با خلق‌هاى ستم‌دیده پى برده و این آگاهى‌ها را موشکافانه و ماهرانه در سطر سطر رمان‌هایى که از خود به یادگار گذاشته، آورده است؛ از جمله در داستان چوپان اسرارآمیز، عاشقان زیبا، مجموعه شب‌هاى تبریز (چاپ باکو، سال ۱۹۵۰ م.) مبارزان (باکو، ۱۹۵۲ م.) گیزلى زیندان (زندان پنهان، باکو، ۱۹۶۴ م.) رمان خیابانى و حیدرخان عمواوغلى و رمان بزرگ خود ستّارخان که اینک پیش‌رو دارید.

رمان ستّارخان یکى از بزرگ‌ترین آثار هنرى عباس پناهى ماکوئى است که درباره انقلاب مشروطیت ایران آگاهى‌هاى بس گرانبهایى را به دست مى‌دهد. درباره رهبرى تواناى این جنبش، درباره سازمان رزمى و سرانجام درباره ستّارخان و همرزمان‌اش راستى‌هایى را بازگو مى‌کند. پناهى در این رمان از جنبش‌هاى آزادیبخش ملّى، زندگى قشرها و طبقه‌هاى گوناگون ایرانیان، به ویژه آذربایجان و تبریزیان، و تاریخچه پیکارهاى سیاسى و نظامى مردم سخن به میان مى‌آورد و چهره‌هاى وابسته به ملیّت‌هاى گوناگون ایران (فارس و آذربایجانى و کرد و ارمنى) و نقش آن‌ها در روند جنبش مردمىِ مشروطه و نیز فعالیّت‌هاى نمایندگان دولت‌هاى امپریالیستى مقیم ایران را در آن زمان به خوبى نشان مى‌دهد. در این رمان از ناجور بودن محیط اجتماعى ایران ضمن اوج‌گیرى پیکارهاى انقلابى به ویژه در زمان قیام تبریز زیر رهبرى ستّارخان در بلواى تبریز، صحنه‌هاى به یادماندنى و حکایات شیرین و در عین‌حال دلگزایى به تصویر کشیده شده است.

پناهى در خلق رمان ستارخان که مى‌توان آن را بزرگ‌ترین و نخستین رمان تاریخى در خصوص انقلاب مشروطیت به شمار آورد، همواره کوشیده است رویدادهاى زمان جنبش را به گونه‌اى همه‌جانبه بررسى کند. اِشراف نویسنده در خلق اثر به مسائل تاریخى و دسترسى به پاره‌اى از اسناد و مدارک حسّاس انکارناپذیر است. شایستگى بى‌چون و چراى این نوشته‌ها از آنجا ثابت مى‌شود که نویسنده ضمن یاد کردِ آگاهى‌هایى درست و دست اوّل از ویژگى‌هاى رهبران جنبش، مبناى علمى پرارزشى را درباره انقلاب مشروطیت ایران عرضه کرده است. آگاهى‌هایى که عباس پناهى نخستین‌بار ضمن نگارش این رمان داده است، در سال‌هاى آتى دستمایه نویسندگانى بوده که اقدام به خلق آثار تاریخى کردند، از جمله مرحوم حاج اسماعیل آقا امیرخیزى است که قیام آذربایجان و ستّارخان را در سال ۱۳۳۹ ش منتشر کرده است.

رمان ستّارخان نخستین‌بار به سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶ ش.) در شهر باکو به چاپ رسید. شش سال بعد متن روسى‌اش با برگردان ک. گُرابونوا و توسط بنگاه مطبوعاتى «ساویتسکى پیساتل» با تیراژ یک‌صدهزار نسخه در مسکو چاپ و منتشر گشت (۱۹۶۳ م. / ۱۳۴۲ ش.) متن فارسى آن نیز براى نخستین‌بار به سال ۱۳۵۷ ش. توسط آقاى کیخسرو کشاورزى توسط انتشارات امیرکبیر منتشر گشت. از آن‌جایى که متن فارسى از روى متن روسى ترجمه شده و در اختیار ناشر قرار گرفته بود، لذا کاستى‌ها و لغزش‌ها و افزودگى نابجایى در کل رمان به چشم مى‌خورد که مى‌شود ادعا کرد متنى بوده است مستقل، با نیم نگاهى به جوهره اصلى رمان نوشته پناهى ماکوئى. مترجم روسى بنا به اقتضا و شرایط خاص حاکم بر جوامع کمونیستى نه‌تنها سعى کرده شخصیّت چریکى به ستارخان بدهد، بل‌که براى پیش برد مقاصد سیاسى و ایدئولوژیکى خود (و این کار در آن دوران حکومت شوروى یک نوع اجبار بود) با حذف نکات حسّاس و افزودن بخش‌هایى که اصلا مربوط به متن اصلى نبود و کلا حاکى از بیان احساسات سوسیالیستى بود، مسیر رمان را از حالت طبیعى و منطقى خود به دور کند، در نتیجه مترجم فارسى، آقاى کیخسرو کشاورزى، بدون دسترسى به متن اصلى (به زبان ترکى آذربایجانى) به خیال این که متن روسى ترجمه‌ایست مطمئن و قابل اعتماد، اقدام به ترجمه و چاپ آن کرده بود.

نگارنده که در مقدّمه ترجمه رمان خیابانى، اثر دیگرى از پناهى ماکوئى، که در تابستان ۱۳۸۲ توسط نشر قصیده‌سرا چاپ و منتشر شد، قول ترجمه کامل و قابل قبولى از متن اصلى را به علاقه‌مندان رمان تاریخى داده بود، اینک به قول خود وفا کرده و ترجمه‌اى منطبق با متن اصلى و رعایت دقیق اصل امانت، تقدیم مى‌دارد. امیداست که مورد قبول و توجّه نکته‌سنجان و اهل فن قرار بگیرد.

(بخش هایی از پیشگفتار کتاب به قلم مترجم)

Tags: , , ,

گفتگوی هادی حسینی‌نژاد با فریاد شیری


ـ آقای شیری شما یک شاعر دهه ی هفتاد هستید که گذار شما از آن دهه تا اکنون یک سیر منطقی همراه باتجربه های کلان شعری بوده است. خودتان این حرکت و گذار را چگونه می بینید؟

اگرچه فعالیت جدی‌ام را در دهه‌ی هفتاد آغاز کردم اما بد نیست بدانید که پیش از آن، من در حوزه‌ی شعر موزون هم تجربیاتی داشتم اما هرگز آن شعرها را منتشر نکردم. اما خوب، با توجه به تحولاتی که پس از دوران هشت ساله جنگ در همه‌ی زمینه‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و… روی داد، در دهه‌ی هفتاد بستر خوبی برای شعر مهیا شده بود که پذیرای شعری متفاوت از گذشته با مؤلفه‌های تازه بود. و همان طور که می‌دانید در این بستر مناسب، جریان های شعری مختلفی طی حرکتی دسته‌جمعی شکل گرفت و گرایش‌های شعری مختلفی به ارائه آثارشان پرداختند… و اما من سعی کردم جذب گرایش شعری خاصی نشوم و از همه‌ی مؤلفه‌های تازه شعری استفاده کنم. از طرفی من همیشه سعی کرده‌ام در شعرم همان‌طوری باشم که زندگی می‌کنم، همانطور که فکر می‌کنم، یعنی نمی‌خواهم شعرم تصنعی و فراتر از خودم و جامعه‌ام باشد. شرایط روحی و روانی و شرایط زیستی شاعر، فرم ذهنی و زبانی او را مشخص می‌کند.من همواره سعی کرده ام برخوردی حسی و درونی با زبان داشته باشم و نیز برخوردی اعتراضی و عصیانگرایانه و انتقادی با جهان پیرامون خود داشته باشم.

ـ در مجموعه ی ((و تن فروشی نیست)) با استفاده از ظرفیت های بومی و امکانات زبانی ساختاری نظام مند ایجاد کرده اید. استفاده از واقعیات اجتماعی، تاریخی،فرهنگی و رسوم و سنن قومی تا چه حد می تواند  به شعر امکان زندگی بدهد؟
در سه مجموعه شعری که پیش از «و تن فروشی نیست..» منتشر کردم نیز همواره از ظرفیت‌های بومی و.. استفاده کرده‌ام و در حقیقت من همواره رجعتی به اساطیر و سرگذشت های تاریخی داشته ام و سعی ام بر این بوده که پلی میان ذهنیت فردی و امروزی خود با آن پس زمینه ی ذهنی ایجاد کنم.و اما «و تن فروشی نیست» نوعی بازخوانی خودم و پروسه‌ی شعری است که در سه کتاب قبلی طی کرده‌ام. واقعیات اجتماعی تاریخی، فرهنگی و همه و همه بخش غیرقابل انکار زندگی ما هستند و ذهنیت و شخصیت انسان بازتاب زیستن در این بستر است. برای من، شعر ابتدا در این بستر و بر اساس این واقعیات اجتماعی و تاریخی و فرهنگی اتفاق می‌افتد، سپس در ذهن من و در نهایت در زبان اتفاق می‌افتد.

ـ این مجموعه نسبت به مجموعه های قبلی شما بیشتر معرّفِ فریادشیری است. در شعرهای این مجموعه چقدر ذهنیات شما با خودِ واقعی شما همخوانی دارد؟  
همان‌طور که گفتم این مجموعه حاصل دوره‌ای است که مشغول بازخوانی خودم بودم، شعرم، زندگی ام و… یعنی در عین حال که سکوت کرده بودم، از درون با خودم درگیر بودم، با خودم که شعر مهمترین کاری بود در زندگی‌ام انجام داده بودم. شعر خیلی از فرصت‌ها را در زندگی از من گرفته بود و فقط نگاه مرا به زندگی تغییر داده بود، در حقیقت زندگی و شعرم رابطه‌ی تنگاتنگی با هم داشتند و طبیعی است که شعرهای این مجموعه بازتاب واقعی ذهنیات من بود.

ـ شما در آثارتان فقط متکی به اجراهای زبانی نیستید بلکه علاوه بر پرداخت های منسجم زبانی حس و عاطفه را هم به خوبی دخالت می دهید.

ببینید رفتار زبانی، بازتاب همان رفتار ذهنی ماست و رفتار ذهنی ما برگرفته از حس و عاطفه است. حس و عاطفه باعث می‌شود ما در تقابل با رویدادها و اتفاقات واکنش نشان بدهیم. واکنش‌های حسی شاعر اگر با اجراهای زبانیِ منطبق با فرم شعر، ادغام شود، شعر از حالت تصنعی و ساختگی دور می‌شود و طبیعی به نظر می‌رسد.


ـ اگر شعر را به ‌عنوان یک سازه‌ در نظر بگیریم ارزش‌های زیباشناختی هر شعری مبتنی بر روابط دال و مدلولی‌ است. دال و مدلول های شعر شما کدامند؟

دال و مدلول، پدیده‌های ذهنی هستند که به نظام زبان تعلق دارند و طبق دانش نشانه‌شناسی سوسور، دال و مدلول ، بخش عمده‌ی نشانه، در ساختار زبانند و زبان نظامی از نشانه‌هاست.
و اما این نظام نشانه‌ها در زبان شعری به هم می‌ریزد و قراردادی نیست. یعنی رابطه‌ی میان دال و مدلول‌ها در زبان شعر با آنچه در زبان معیار و روزمره اتفاق می‌افتد تفاوت دارد.
همان‌طور که می‌دانید زبان مادری من، کردی است، و من ،هم به زبان کردی شعر می‌سرایم و هم به زبان فارسی. و اگر چه که زبان کردی و فارسی از جنبه‌ی «در زمانی» اشتراکاتی دارند، اما از جنبه‌ی «هم‌زمانی» ساختاری متفاوت دارند. مثلاً دال‌های متفاوتی در این دو زبان وجود دارد… و من در شعرهای فارسی و کردی‌ام، سعی می‌کنم از امکانات دو زبان استفاده کنم. مثلاً گاه نشانه‌های زبانی در شعر من را می‌بایست با رابطه دال و مدلول‌های مختلف تعریف کرد.

ـ از تأثیرگذاریِ توجه به عناصر و ساختار متن برای کمک به مخاطب در فهم متن و فرامتن صحبت می کنید؟
همان اندازه که توجه بیش از حد به برخی عناصر و مؤلفه‌های شعری می‌تواند یک شعر را به خطر بیاندازد، بی‌توجهی به برخی از عناصر و مؤلفه‌ها هم می‌تواند شعر را آسیب‌پذیر کند.
در ساختار یک متن، حتماً باید عناصر و مؤلفه‌هایی را پیش‌بینی کرد که خواننده از متن لذت ببرد. و این لذت‌بخشی حتی گاه با نوعی آزار همراه است، یعنی مخاطب در عین حال که با متن درگیر است و برای فهم متن دچار آزار می‌شود، اما در نهایت لذت می‌برد.

ـ شعر ما در دهه ی هشتاد با تولید انبوه همراه بود و بسیاری از شاعران جدی به آن صورت که باید آثاری انتشار ندادند. منتقدین چقدر به این وضعیت دامن می زنند؟
همین امروز هم شعر ما با تولید انبوه مواجه است و هیچ نظارتی بر چاپ و انتشار مجموعه شعرهایی که منتشر می‌شود صورت نمی‌گیرد، نه از طرف مسئولین فرهنگی و نه برخی از ناشران و … البته اینکه در دهه‌ی ۸۰ و بعد از آن، چاپ مجموعه شعر نسبت به دهه‌ی هفتاد بیشتر شده، طبیعی است، چون با رشد جمعیت کشور، به جمعیت شاعران هم افزوده شده و از طرفی صنعت نشر پیشرفت کرده و تعداد ناشران هم افزایش پیدا کرده‌اند، هرچند که اکثر این ناشران، با هزینه مؤلف به چاپ مجموعه شعر می‌پردازند! اما فرصت خوبی بوده برای شاعران که آثارشان را منتشر کنند. و اما از آنجا که در حوزه‌ی نقد خیلی کاستی‌ها وجود دارد، منتقد حرفه‌ای نداریم، منتقدی که کار او فقط نقد کردن و جایگاهش در ادبیات ما جایگاهی والا باشد به‌طوری که نقد و نظر و نگاه او برای همه ارزشمند و مفید باشد. اگر چنین منتقدی در حوزه‌ی شعر وجود داشت، طبیعتاً هر شاعری جرأت نمی‌کرد کتاب شعر چاپ کند.
این روزها که شعر ما، به شعری کافه‌ای و فیسبوکی تبدیل شده،  در کافه‌ها دور هم جمع می‌شویم و شعر می‌خوانیم و چای و قهوه می‌نوشیم و از هم تعریف می‌کنیم. در فیس‌بوک هم همه با شعار «من لایک می‌زنم، پس هستم» با صمیمیتی مجازی دور هم جمع می‌شویم و کامنت‌های اغراق‌آمیز و… پس با این اوضاع دیگر جایگاهی برای منتقد در شعر ما تعریف نشده… البته این تولید انبوه هم روزی فروکش می‌کند و جای نگرانی نیست، همه که همیشه شاعر نمی‌مانند؛ روند زندگی، آدم‌ها را تغییر می‌دهد.

ـ ادبیات جدّی امروز ما ظاهرن به سمت تخصصی تر شدن پیش می رود و تا حدودی از جریان های اجتماعی، فرهنگی و … کشور فاصله می گیرد و حتا به نوعی می توان گفت مخاطب هم نادیده گرفته می شود. تحلیل شما از این مسأله چیست؟

البته بخشی از ادبیات ما به این سمت می‌رود و نه ادبیات جدی ما! همیشه در دوره‌های مختلف ادبی، جریان‌های ادبی وجود داشته‌اند که از بستر اصلی منحرف شده و به قصد متفاوت بودن، مسیر دیگری را انتخاب کرده‌اند. البته این اتفاق‌ها همیشه در دوران شکوفایی ادبی صورت گرفته، یعنی هرگاه که اتفاق‌های تازه‌ای در ادبیات ما روی داده و دگرگونی در آثار ارائه شده محسوس بوده، جریان‌هایی هم در دل این اتفاق و دگرگونی ظهور کرده‌اند که به قول شما به سمت تخصصی‌تر شدن و نیز فاصله گرفتن از جریان طبیعی و بستر اصلی پیش می‌روند. من منکر هیچ جریان ادبی نیستم، و معتقدم هر کسی حق دارد توانایی خودش را محک بزند تا اثر متفاوت و قابل توجهی خلق کند، اما اینکه این آثار ماندگارند و یا اینکه در راستای ارتقاء زبان و ادبیات ما پیش می‌روند و… این را همیشه گذشت زمان مشخص می‌کند…

ـ اگر همین دهه بندی را ادامه بدهیم با توجه به مجموعه های منتشر شده طی سالیان اخیر و جدی تر گرفتن انتشار شعر از سوی شاعران هم نسل شما، دورنمای شعر دهه ی نود را چگونه می بینید؟
در دهه‌ی هفتاد خیلی پیشبینی‌ها و پیشگویی‌ها در مورد شعر می‌شد و هر کسی لیستی از شاعرن دور و برش را به عنوان اتفاق‌های شعری آینده (یعنی امروز) معرفی می‌کرد ولی متأسفانه هیچ کدام از آن پیشبینی‌ها و پیشگویی‌ها درست از آب در نیامد. مثلاً آقای باباچاهی در کتاب سه دهه شاعران حرفه‌ای! خیلی از شاعران را نادیده گرفت که امروز جدی دارند فعالیت می‌کنند و برخی شاعران را نیز به عنوان شاعر حرفه‌ای معرفی کرد که امروز حتی نام‌شان را کسی به خاطر نمی‌آورد… البته مقصر آقای باباچاهی و دیگر دوستان نیستند، مقصر زمان است که بی‌رحمانه، پیش می‌رود و با کسی تعارف ندارد… بگذریم دوست عزیز… تنها چیزی که می توان پیشبینی کرد این است که این تولید انبوه شعر فروکش می‌کند و از میان این همه شاعر که طی این مدت کتاب منتشرکرده اند و می‌کنند، خیلی‌ها فراموش می‌شوند و قطعاً شاعرانی مدعی نیز سر برمی‌آورند ولی واقعا نمی توان پیشبینی کرد چه پیش خواهد آمد. شعرما الان به جای پیشبینی و پیشگویی به پیشنهاد های اساسی و راهکارهای مفید نیاز دارد که باید توسط منتقدین طوری مطرح شود که مانع کتاب سازی از سوی شاعران شود.

Tags: , ,

شعر کوتاه ما

رباعی‌هایی که تا الآن از من منتشر شده با اقبال عمومی روبه‌رو شده است. نقدهایی که بر مجموعه رباعی من، «شکوفه‌های خوش‌پوش»، نوشته شده نشان می‌دهد که این قالب توانسته المان‌های نو را در قالب کلاسیک ارائه کند. در واقع حادثه‌ای که رخ می‌دهد این است که موازین مدرن یا تعلقات مدرن ما در قالب شعری که در طول تاریخ مورد اقبال عموم بوده، جاری باشد. رباعی شکل بسیار پرمحتوا و پرظرفیتی است که اگر شاعران بتوانند روی آن کار کنند، می‌تواند جایگاه وسیعی در ادبیات معاصر داشته باشد.

صف‌شکن همچنین درباره تغییرات فرمی که شاعران امروز در قالب‌های کهن ایجاد می‌کنند گفت: اگر این تغییرات بر اساس قواعد و اسلوب‌های معیشتی ما باشد، مورد اقبال است وگرنه به صورت امواجی می‌آید و بعد باطل می‌شود. حرکت‌های نوین که در شعر صورت می‌گیرد به شرطی که با قواعد معیشتی انسان منطبق باشد، بجاست و در همه اشکال شعر قابل اجراست. وقتی از شعر سخن می‌گوییم شکل شعر معین‌کننده نیست؛ خود شعر مهم است. اگر نوشته و شعری مقبول بود، حتما صحیح‌ترین است. بنابراین می‌توان درباره هر حادثه‌ای که می‌تواند در هر شکلی در آن رخ دهد صحبت کرد، اما اگر بر اساس نظریه‌ها در شعر دست‌کاری کنیم، عواقب خوب و محصول مناسبی به دست نمی‌آید.

او درباره منظورش از قواعد معیشتی انسان عنوان کرد: انسان وقتی از چیزی استفاده می‌کند که برایش سودی داشته باشد و از آن لذتی عایدش شود. لذت هم جزو معیشت ماست؛ بنابراین از مشخصه‌های بسیار درخشان هنر، لذت دادن به مخاطب است و این جزو معیشت انسان است و منظور من از قواعد معیشتی پاسخ دادن به لذت‌هاست. پشت کردن به لذت‌ها مثل وقتی است که ما غذای فاسدی بخوریم، یا وقتی موسیقی مبتذل غربی گوش بدهیم که با تمایلات ما مغایر است. تمایلات ما همیشه پیرو لذت است و هر چیزی با لذت بردن ما منافات دارد تقلیدی است و هرچه تقلیدی باشد نمی‌تواند ماندگار شود. در تمام قالب‌های شعری هم مانور مجاز است، به شرطی که شعر حادث شود و شعر وقتی حادث می‌شود که مخاطب آن را بخواند و لذت ببرد.

صف‌شکن در ادامه درباره آثارش گفت: گزیده‌ای از شعرهایم را با عنوان «مرا به خاطره باد مسپار» انتشارات نگاه منتشر کرده است. چاپ دوم این گزیده به‌زودی منتشر خواهد شد. این گزیده شامل شعرهای ۱۱ دفتر شعر منتشرشده من به همراه تعدادی از شعرهای نوسروده‌ام است که در ۳۳۵ صفحه منتشر شده است. این ۱۱ دفتر شعر عبارتند از یک مجموعه رباعی با عنوان «شکوفه‌های خوش‌پوش» و ۱۰ دفتر شعر سپید با عنوان‌های «نبض اتفاق»، «شکل سکوت»،‌ «واژه‌های معاف»، «لبان اعتراف»، «سطر آخر»، «برداشت تن‌ها»، «صلیب مهیا»، «قاب برهنه»، «صبح هیاهو» و «پنجره‌های پنهان». شعرهای نوسروده من در این دفتر شعرهای سپیدند. این شعرها ادامه کارهای قبلی من است، ‌اما کمی روان‌تر، تغزلی‌تر و آرمانی‌تر.

او همچنین درباره کار تازه‌اش اظهار کرد: جلد دوم «شکوفه‌های خوش‌پوش» آماده است و به‌زودی آن را مانند همه کارهای دیگرم به انتشارات نگاه می‌سپارم. برای این مجموعه رباعی نام تازه‌ای درنظر نگرفته‌ام و می‌خواهم آن را به صورت جلد دوم مجموعه رباعی قبلی‌ام منتشر کنم. این کار را بر اساس سنت شعر کلاسیک انجام دادم، چون کارهای کلاسیک ما اصلا نام ندارند. مقبول‌تر دیدم کتاب جدیدم را به عنوان جلد دوم همین کتاب منتشر کنم تا این‌که نام متفاوتی برایش انتخاب کنم. حالا که برای مجموعه رباعی‌هایم نام انتخاب کرده بودم، نخواستم نام‌های مختلفی بر این شعرهایم بگذارم. البته این تصمیم فعلی‌ام است و امکان دارد با مشورتِ ناشر تغییر کند.

صف‌شکن در ادامه گفت: مجموعه رباعی «شکوفه‌های خوش‌پوش» در سال ۹۰ منتشر شد و در سال ۹۲ به چاپ سوم رسید. به‌زودی هم به چاپ چهارم می‌رسد. از کارهایی که قبلا درباره شعرهایم انجام شده، یکی انتشار گزیده‌ای به انتخاب خانم هلن اولیایی‌نیا با عنوان «رأس ساعت گل» است و دیگری کتاب «سمبولیزم به روایت امروز» (نقد آثار ایرج صف‌شکن) اثر ضیاء‌الدین خالقی.

Tags: ,

چگونه با موراکامی آشنا شدید؟

گاه: “کافکا در ساحل”، رمانی است از نویسنده ژاپنی، هاروکی موراکامی، که اولین بار در سال ۲۰۰۲ به زبان ژاپنی و در سال ۲۰۰۵ به انگلیسی و در سال ۲۰۰۷ به فارسی منتشر شد. جان آپدایک امتناع از مطالعه این کتاب را غیر ممکن و خود کتاب را «ورزدهنده ذهن» خوانده‌است. این کتاب، همچنین در فهرست ده کتاب برتر سال ۲۰۰۵ نشریه نیویورکر قرار گرفته‌است.

این رمان با تکیه بر اصول درست داستان نویسی و خلق شخصیت ها و موقعیت های مورد نیاز و بر پایه ی ویژگی های اسطوره ای و قومی نگاشته شده است. رابطه ی فرم و محتوای رمان مانند ماهیت روایت و قصه گویی آن پیچیده و در هم تنیده شده و نو آورانه است. داستانی حماسی مانند که مضمون اصلی آن ناتوانی انسان در تغییر تقدیر رقم خورده و سرنوشت محتوم است.

اولین ترجمه این کتاب ابتدا در سال ۸۶ از سوی نشر کاروان منتشر شد اما به دلیل مشکلات به وجود آمده برای این انتشارات، این کتاب نیز طی چند سال اخیر تجدید چاپ نشد.
خانم گیتا گرکانی، مترجم این رمان، ضمن ابراز خوشحالی از بازنشر آن در گپ و گفتی با سایت انتشارات نگاه به چند سوال مطرح شده اینطور پاسخ داد:

چگونه با موراکامی آشنا شدید؟
با همین کتاب. تمامی کارهای موراکامی را هم خوانده ام. به نظر من به جز آثار غیرداستانی این نویسنده، در میان داستانی ها این کار کامل ترین اثر اوست.

ارتباط شما با فرهنگ ژاپن و نویسنده های ژاپنی چگونه است؟
اولین بار با خواندن رمانی از نویسنده ی ژاپنی، آگوتاگاوا و ترجمه فریدون گرکانی با ادبیات داستانی ژاپن آشنا شدم. همچنین با سینمای ژاپن نیز آشنایی دارم.
درمورد ترجمه این کتاب، بیشتر از آنکه آشنایی با فرهنگ ژاپن لازم باشد، باید با شناخت و تاریخ ادبیات، فلسفه، تاتر و موسیقی آشنا بود. رشته من ادبیات دراماتیک است و به طور جدی هم موسیقی کار کرده ام. مطالعات فلسفی و غیره هم داشته ام که همگی به درک این اثر کمک کرده اند. همچنین برای درک این اثر باید تراژدی های یونان را شناخت.

این کتاب را از روی ترجمه انگلیسی آن به فارسی برگردانده اید. آیا تفاوتی بین ترجمه ی متونی که زبان مبدا آن ها انگلیسی است و آثاری که یک بار برگردان شده و دوباره ترجمه می شوند وجود دارد؟
موراکامی چون خودش مسلط به زبان انگلیسی است و همچنین در قید حیات می باشد، آثارش این خاصیت را دارند که کاملا می توان به ترجمه انگلیسی آن ها اعتماد داشت.
درکل هم معمولا این طور است که کارهای کلاسیک جا افتاده، روی ترجمه هایشان دقت بسیاری می شود اما برخی مواقع هم عدم هماهنگی ها غیر قابل اجتناب است. به عنوان مثال در برگردان زبان اسپانیایی به انگلیسی، تغییرات زیادی وجود دارد.

تفاوت این ترجمه را با سایر ترجمه ها در چه مواردی می دانید؟
اول از همه تاکید می کنم که امکان ندارد ترجمه دو نفر از یک متن، یکسان باشد. درمورد تفاوت بین ترجمه ها هم قضاوت به خواننده برمی گردد.

در کل نظرتان راجع به این کتاب چیست؟

به نوعی می توان این رمان را اثری ضد جنگ دانست. ژاپنی بعد از جنگ که صنعت های کوچک آن رو به نابودی گذاشته و توسط شرکت های بزرگ بلعیده شده اند. شخصیت منفی این رمان هم دقیقا نماد نظامی گری ژاپنی ست.
از نظر جایگاه می توان این کتاب را مانیفست موراکامی دانست. مانند جایگاه صدسال تنهایی مارکز در میان آثارش.
این کتاب سورئالیستی، به کلی جهان ما را به هم می ریزد. تصویری که این کتاب در ذهن تداعی می کند اینگونه است: یک ماجرا، یک شخصیت، اما در آیینه ای که هزار بار شکسته شده.
مثلا یکی از شخصیت های رمان نمی تواند با آدم ها ارتباط درستی برقرار کند اما قادر است با گربه ها بحث های فلسفی و مفصلی داشته باشد. گربه در ادبیات مدرن ژاپن جایگاه خاصی دارد.
این کار چون سورئال و پیچیده است، هرکس با توجه به دیدگاه خود می تواند برداشتی داشته باشد که نسبت به مقصود نویسنده مربوط یا نامربوط باشد. بنابراین می توان به راحتی بیش از ده کتاب در نفسیر این اثر نوشت، چراکه موراکامی چارچوب های ادبیات مدرن را هم شکسته و بدون پذیرفتن هیچ محدودیتی در نوشتن این رمان، اثر را فراتر از چارچوب های خاص سورئال نمایانده است.

در کل می توان چنین برداشت کرد که منظور اصلی نویسنده از نگارش این رمان، بیان گرایش فعلی جوانان به کسانی است که قوانین را شکسته اند.
از نظر من این رمان، شبیه هیچ رمانی نیست.

در مورد کارهایی که قرار است در آینده منتشر کنید و یا تصمیم بر ترجمه یا نوشتن آن ها دارید توضیح مختصری بفرمایید.
در حال ترجمه ی کتابی از مو یان هستم که قرار است از سوی انتشارات نگاه منتشر شود.
جلد پنج ام پنج نگهبان نوشته ی هوروویتس برای انتشارات تندیس.
مجموعه ده جلدی برای کودک و نوجوان که قرار است از سوی نشر هیرمند منتشر شود (۴جلد آن به تازگی چاپ شده است)
قرار است کتابی هم درباره تکنیک های نوشتن به چاپ بسپارم.

Tags: , ,

Pin It on Pinterest