گرسنه – چشم و چراغ 81

21,000تومان

كنوت هامسون

ترجمه احمد گلشيرى

نویسنده این کتاب برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1920 است . این رمان، داستان فلاکت یک نویسنده است. در «گرسنه» شاهد پرسه زدن مردي در كوچه و خيابان هاي شهر اسلو هستيم، مردي كه با كمترين چيزي سير مي شود، به نوشتن و پيدا كردن جايي براي خوابيدن مشغول است، به اطرافش نگاه مي كند و با لحن طنز و ساده اش با خودش حرف مي زند و بعد از گرسنه شدن، دوباره به دنبال غذا مي گردد. بعد از آن با كامل كردن نوشته هايش مي خواهد پولي به دست بياورد تا بتواند زنده بماند. راوي رمان گرسنه كه با پرسه زدنش در شهر اسلو هميشه با چند نفر خاص مواجه مي شود، هيچ وقت از نگاه ديگران خارج نيست و دائم خودش را زير ذره بين آدم هاي اطرافش مي بيند و به دنبال چاره يي است كه خودش را براي آنها موجه جلوه دهد. او كه حتي در اوج گرسنگي و فقر حاضر مي شود لباس هايش را گرو بگذارد تا براي پيرمردي كه از او طلب پول كرده پولي فراهم كند، دائم بايد براي رفتارش و حضورش در مقابل ديگران جوابگو باشد. در واقع حضور ديگران دليلي مي شود تا او به اعماق وجود خود برود و خود را از احساس گناهي مبهم تبرئه كند.

 

توضیحات

گزیده ای از رمان گرسنه

آدم‌هایى که تو خیابون‌ها به‌شون بر مى‌خوردم چه شاد و سبکبال سر به هر طرف مى‌گردوندن و مثل این‌که تو مجلس رقص باشن خرامان خرامان راه مى‌رفتن! تو چشم هیچ کدوم‌شون غمى دیده نمى‌شد، رو شونه هیچ‌کس بار اندوهى نبود، تو آسمون اون ذهن‌هاى خوشبخت لکه ابر تشویشى سایه ننداخته بود و حتى یه درد جزئى نداشتن که وجودشونو آزرده کنه.

در آغاز رمان گرسنه می خوانیم

 

فصل اول

تموم اتفاق‌هایى که این‌جا براى من پیش اومده وقتى بوده که با شکم گرسنه تو کوچه‌ها و خیابون‌هاى شهر اسلو سرگردون بوده‌م. کسى تا توى این شهر عجیب و غریب زندگى نکرده باشه نمى‌دونه چه جهنم دره‌اى‌یه.

تو اتاق زیرشیروانى بیدار دراز کشیده بودم که صداى زنگ ساعت، یه‌جا توى طبقه‌هاى پایین، ساعت شش صبحو اعلام کرد. دیگه هوا نسبتآ روشن شده بود و رفت و اومد تو پلکان داشت شروع مى‌شد. طرفِ چپِ درِ اتاق، به جاى کاغذ دیوارى، ورق روزنامه مورگن بلادت قدیمى چسبونده بودن و من مى‌تونستم پیام مسئول فانوس‌هاى دریایى رو بخونم، درست کنار اون هم براى یه نون تازه تبلیغ کرده بودن، عکس یه نون تُپُل و گنده رو انداخته بودن و زیرش نوشته بودن:نونوایى فابیان اُلسِن.

همین‌که دیگه کاملا بیدار شدم، مثل همیشه، رفتم تو این فکر که چه مى‌شد اگه امروز موضوعى پیش مى‌اومد که مایه دلخوشى من مى‌شد. مدتى بود که زندگى عرصه رو به من تنگ کرده بود؛ اسباب و اثاث زندگى‌مو، یکى پس از دیگرى، برده بودم پیش «عمو» تو مغازه کارگشایى گرو گذاشته بودم، هر روز عصبى‌تر و تندخوتر مى‌شدم، خیلى از روزها بود که وقتى چشم باز مى‌کردم چنان سرگیجه‌اى داشتم که ناچار مى‌شدم همون‌طور تا شب توى رختخواب بمونم. البته گاهى که بختم مى‌زد با چاپ مقاله‌اى، تو یکى از روزنامه‌ها، پنج کرونى پول یا بیش‌تر کار مى‌کردم.

هوا داشت روشن‌تر مى‌شد و من ششدونگ حواسم رفته بود تو آگهى‌هاى بغل در؛ حتى مى‌تونستم خطوط نازک و مسخره‌اى رو بخونم که باش نوشته بودن: کفن‌فروشى خانم آندرسِن، دست راست، در اصلى. این موضوع مدت زیادى منو آروم کرد. وقتى ساعت طبقه پایین هشت ضربه نواخت از جا بلند شدم و لباس پوشیدم.

پنجره رو باز کردم و نگاهى به بیرون انداختم. یه بند رخت و یه زمین بیغوله دیده مى‌شد. در انتهاى زمین بقایاى یه دکون آهنگرى سوخته خودنمایى مى‌کرد که چند عمله داشتن تمیزش مى‌کردن. آرنج‌هامو تکیه دادم به درگاه پنجره و به آسمون خیره شدم. به خودم گفتم: «امروز هوا صافه. فصل خزان رسیده، یعنى اون وقتِ سرد و مطبوعِ سال که همه چى رنگ عوض مى‌کنه و مى‌میره.» سر و صداى خیابون‌ها اوج مى‌گرفت و منو به بیرون رفتن دعوت مى‌کرد. این اتاق خالى که کف اون چیزى نمونده بود با هر قدم فرو بریزه، حال و هواى تابوت سرهم‌بندى شده رو داشت؛ نه قفل حسابى داشت نه اجاق؛ معمولا جوراب‌هامو زیر دشک پهن مى‌کردم تا صبح یه‌کم خشک شده باشه. تنها چیز قشنگ اتاق یه صندلى گهواره‌اىِ جمع و جور و قرمز بود که شب‌ها روش مى‌نشستم، چرت مى‌زدم و خودمو به دست انواع فکر و خیال‌ها مى‌سپردم. وقتى باد شدید مى‌شد و دَرِ رو به خیابونِ ساختمون باز مى‌موند زوزه‌هاى عجیب و غریبى بود که از در و دیوار و کف اتاق مى‌شنیدم و دیوارها و ورق‌هاى روزنامه مورگن بلادت بغل دیوار شکاف‌هایى پیدا مى‌کرد که دست آدم توش مى‌رفت.

از پشت پنجره اومدم عقب و رفتم بغل تخت، دستمال‌بسته کوچولومو باز کردم ببینم براى صبحونه چیزى توش مونده یا نه، دیدم چیزى نیست، این بود که باز برگشتم پشت پنجره.

فکر کردم فقط خدا خودش مى‌دونه که اصلا دنبال کار گشتن براى من دیگه معنى مى‌ده یا نه. بعد از این همه دست رد به سینه زدن‌ها ؛ این همه وعده‌هاى سر خرمن؛ جواب‌هاى سربالا؛ امیدهایى که به یأس مبدل شده و تلاش‌هاى تازه‌اى که آخرش حاصلى نداشته، همه این‌ها شهامتو در من کشته بودن. بار آخر سعى کردم مأمور مطالبات بشم اما دیر رسیدم؛ از این گذشته، ضامن پنجاه کرونى  هم گیر نیاوردم. همیشه یه مانعى پیش پام گذاشته مى‌شد. حتى یه بار تلاش کردم تو اداره آتش‌نشانى کارى پیدا کنم. اون‌جا، تو دهنه اداره، ما پنجاه نفر بودیم که ایستاده بودیم، سینه‌هامونو پیش داده بودیم تا نشون بدیم قوى هستیم و زور بازومون همتا نداره. سروان آتش‌نشانى لابه‌لاى ما مى‌گشت و براندازمون مى‌کرد، به بازوهامون دست مى‌زد و یکى دو سؤالى مى‌کرد. از جلو من که رد شد فقط سرى تکون داد و گفت چون عینک دارم به درد نمى‌خورم. دفعه بعد بى‌عینک رفتم. اون‌جا ایستاده بودم، ابروهامو به هم گره کرده بودم و چشم‌هامو مثل دو تیغه تیز چاقو از هم درونده بودم. باز هم از جلو من رد شد ـ این بار لبخند به لب داشت ـ منو شناخته بود. بدىِ کار این بود که سر و لباسم به اندازه‌اى از ریخت افتاده بود که دیگه نمى‌تونستم جاهایى که دنبال آدم آبرومند بودن حاضر باشم.

.

توضیحات تکمیلی

وزن 360 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

,

وزن

360

نوع جلد

SKU

94400

نوبت چاپ

قطع

شابک

978-964-351-199-9

تعداد صفحه

260

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گرسنه – چشم و چراغ 81”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما شاید این را هم دوست داشته باشید

Pin It on Pinterest

Share This