No products in the cart.

ژان کریستف

۸۵,۰۰۰تومان

رومن رولان

ترجمه على‌اصغر خبره‌زاده

ژان کریستف حقیقتاً یک رمان موزیکال است. رمانى که گام ها و اصوات موسیقى را لابه لاى سطورش پنهان ساخته و هنگامى که سطر هاى آن خوانده مى شود گویى همه چیز در فضایى مه آلود فرو مى رود و تنها موسیقى به گوش مى رسد. رولان در این کتاب با زبان موسیقى سخن مى گوید و گاه که کلامش از سخن گفتن باز مى ایستد تنها مى نوازد و نت ها و اصوات موسیقى را در قالب کلمه ها و واژگان درمى آورد. موسیقى اى که گاه آدمى را به شور و هیجان وامى دارد و گاه متاثر مى سازد.
ژان کریستف موسیقیدان آلمانى است که پس از درگیرى با پلیس مجبور به ترک کشور شده و به فرانسه مهاجرت مى کند. ژان که طى دوران بلوغ فکرى اش دست خوش تحولاتى فراوان بوده و تا حدودى داراى روحى چند شخصیتى است، شخصیت اصلى و با دوامش به آرامى شکل مى گیرد و به یک ثبات معقول و منطقى مى رسد. زندگى ژان کریستف کرافت تا حد زیادى به زندگى و اندیشه هاى بتهوون، موتسارت و واگنر شبیه است اما از آنچه معلوم است ژان بیشتر به خالق خود مانند است تا به فردى دیگر. موسیقى در ژان نیاز شدیدى به دوست داشتن برمى انگیزد و کسى که خوب دوست مى دارد، دیگر کم و بیش نمى شناسد. خود را به تمامى در راه همه کسانى که دوست مى دارد ایثار مى کند. این عشق افلاطونى نصیب کسى نمى شود جز روح الیویه فرانسوى که روانش چون پناهگاهى است نرم و اطمینان بخش تا ژان سراسر هستى خود را به او بسپرد. ژان در دوستى با الیویه جهان را از منظرگاه دوست مى نگرد و هستى را با حواس دوست در آغوش مى کشد غافل از آن که طبیعت بى رحم در جدا کردن دو قلب که به یکدیگر عشق ورزیده اند هرگز عشق را در یک زمان از هر دو قلب برنمى کند بلکه چنان مى کند که یکى از آن دو زودتر از دوست داشتن باز ایستد تا همیشه آن یک که بیشتر دوست دارد فدا شود و این ژان است که هرگز نمى تواند در دوست داشتن لحظه اى به خود مجال سستى و اهمال راه دهد.

رومن رولان (1944 – 1866) کارشناس موسیقی و نویسنده، او آثار بسیاری درباره موسیقی دارد. درباره هندل و بتهوون آثاری مستقل پرداخت و شاهکارش ژان کریستف که طی سال های 1904 تا 1912 نگارش آن به طول انجامید، درباره یک موسیقی دان است.وی در 1901 ریاست بخش موسیقی مدرسه عالی مطالعات اجتماعی پاریس را به عهده گرفت. او نخست در دانشسرای عالی و از 1903 در سوربون سخنرانی های آموزشی درباره موسیقی انجام داد.از 1913 از کار کناره گرفت و در سوئیس ساکن شد، در 1938 به فرانسه برگشت تا از جنگ دوری نکرده باشد، اما به اسارت درآمد و در یک اردوگاه آلمانی زندانی شد و تنها وقتی دچار بیماری مهلکی شد آزادش کردند اما پیش از خاتمه جنگ در 1944 درگذشت.

گزیده ای از رمان ژان کریستف

زندگی آدمی بر این خاک، نبردیست پی کیر و روزهایش همانند روزهای یک سپاهی مزدور، سپری می شود…

در آغاز رمان ژان کریستف می خوانیم

دیباچه‌اى بر

ژان کریستف

ژان ــ کریستف، به سى سالگى خویش، گام مى‌نهد. از آن گاه که یک نویسنده آشنا، مهربان که سرشتى تیزبین‌تر از این مى‌داشت، خمیده بر گاهواره ساده‌اش، از پیش خبر مى‌داد که او از محفل آشنایانى چند انگشت‌شمار، پا بیرون نخواهد گذاشت، راه درازى را پیموده است. به هر سو، فراز و فرود، گرد سیّاره را گشته است، و امروز کمابیش به همه زبانهاى دنیا، سخن مى‌گوید. آن‌گاه که در جامه‌هاى بس رنگارنگ، از گشت و گذار خویش باز مى‌گردد، پدرش که او نیز، از سى سال پیش، بر روى کوره راه‌هاى دنیا، پایش را سخت فرسوده، به دشوارى او را باز مى‌شناسد. روا دارید بر من یادآورى آن‌چه که او مى‌بود، و گاه شیرخوارگى او که در آغوش‌اش مى‌گرفتم و آن اوضاع و احوالى که فرزندم، پا به دنیا گذاشته است.

اندیشه ژان کریستف بیش از بیست سال زندگى مرا در بر مى‌گیرد. زمان نخستین اندیشه، بهار ۱۸۹۰ است و در رُم[۱]  واپسین کلمه‌ها، در ژوئن ۱۹۱۲،نوشته شد. این اثر، از این کرانه‌ها، فراتر مى‌رود. من زمینه‌هاى آن را در ۱۸۸۸ باز یافته‌ام، آن‌گاه که شاگرد دانشسراى عالى پاریس بودم.

سال‌هاى دهه نخستین (۱۸۹۰ــ۱۹۰۰)، یک بارآورى کند بود، یک، رؤیاى درونى که خود را با چشمان باز به آن مى‌سپردم و به کوشش‌هاى دیگر، مى‌پرداختم. چهار نمایشنامه نخستین انقلاب، (چهاردهم ژوئیه، دانتون، گرگ‌ها، و پیروزى عقل)، غمخانه‌هاى ایمان (سن‌لویى، آئرت[۲] )، نمایشنامه خلق و جز آن. کریستف براى من، یک زندگى دوم مى‌بود، و از دیدگان، نهان، که در آن، با ژرف‌ترین هستى خویش، پیوند باز مى‌یافتم. تا پایان ۱۹۰۰، با برخى رشته‌هاى اجتماعى به «هفته بازار» پاریس، پیوند یافته بودم و چون کریستف، خود را در آن، مرگبار بیگانه مى‌یافتم. نطفه  ژان کریستفى را در خویشتن مى‌داشتم، هم چون زنى که ثمرش را، او، دژ دست‌نیافتنى، و جزیره آرامش‌هاى من، مى‌بود که در دل دریاى دشمن‌خو، تنها من بودم که در آن کناره مى‌گرفتم؛ توان‌هایم را، براى نبرد آینده، در آن، خاموش گرد مى‌آوردم.

پس از ۱۹۰۰، سراپا رها و تنها با خویشتن خویش، و با رؤیاها، و با سپاهیان جانم، و به اراده‌اى استوار، خود را به دست خیزاب‌ها سپردم.

نخستین بانگ ندا، در یک شب توفانى اوت ۱۹۰۱، از فراز کوه‌هاى شویتز[۳] ، برخاست. آن را تاکنون، هیچ‌گاه، نشر نکرده‌ام؛ با این همه، هزاران خواننده ناشناس، آواى پژواک آن را، پیچیده برسراسر دیواره‌هاى اثر من، بازیافته‌اند. زیرا ژرف‌ترین گوشه‌هاى اندیشه، هیچ‌گاه آن نیست که با آواى بلند برزبان مى‌آید. تنها نگاه ژان کریستف بسنده است تا آن نومیدى بارورى که این رود پرتوان دلیرى از آن برخاسته است، و آن برادرى سوگمندى که چشمه جوشان اثر است، بر یاران ناپیداى پراکنده در جهان، آشکار کند.

در یک شب توفانى، در دل کوهستان‌ها، زیر بام آذرخش‌ها، در هنگامه غرش‌هاى ترسناک تندرها و بادها، مى‌اندیشم به آن کسان که از دنیا رفته‌اند و به آن کسان که از دنیا مى‌روند، به سراسر این کره خاکى که نیستى را در برمى‌گیرد، و در آغوش مرگ در مى‌غلتد، و به زودى زود خواهد مرد. به همه نیستى‌پذیران، این کتاب نیستى‌پذیر را پیشکش مى‌کنم، که ندایش مى‌کوشد بگوید: «برادران، یگانه شویم، جدایى‌ها را از یاد ببریم، جز به درماندگى همگانى که دست به گریبان آنیم، نیندیشیم! نه دشمنانى به چشم مى‌خورند، و نه بدکارانى، جز درماندگان به چشم نمى‌آیند؛ و تنها نیک روزى پایدار، مهر ورزیدن به یک‌دیگر، و زبان یک دلى است. ــ خرد، مهر، ــ تنها پرتوى که میان دو خاک آغاز و انجام زندگى، روشنى‌بخش شب تیره و تار ماست.

«خویش و اثر خویش را، به همه نیستى‌پذیران ــ به نیستى که یگانه مى‌کند و آشتى مى‌دهد، ــ به دریاى ناشناخته‌اى که جویبارهاى بى‌شمار زندگى را فرو مى‌برد، پیشکش مى‌کنم.»

                        مُرشاخ[۴]  ــ اوت  ۱۹۰۱ پیش از دست یازیدن به نگارش بى‌کم‌وکاست اثر، زمینه برخى رویدادها و چهره‌هاى بنیادى چیده شده بود. کریستف، از سال ۱۸۹۰؛ گرازیا[۵] ، از ۱۸۹۷؛ ئآناى[۶] بوته آتشین، همگى در ۱۹۰۲ هستى یافته بودند؛ اولیویه[۷]  و آنتوانت[۸] ، در سال ۱۹۰۱ـــ۱۹۰۲؛ مرگ کریستف، در سال ۱۹۰۳ (یک ماه پیش از نشر نخستین سطرهاى سپیده دم). و درست در همان دم که چنین یادداشت مى‌کردم : «امروز، ۲۰ مارس ۱۹۰۳، نگارش بى‌کم‌وکاست ژان ــ کریستف را آغاز مى‌کنم.»، دیگر جز این کارى نداشتم که خوشه‌ها را درو کنم و به یک دیگر بپیوندم و خرمنى فراهم کنم. چه اندازه، این خرده‌گیرى خرده‌گیران، بى‌خردانه است که گمان مى‌برند که من در ژان ــ کریستف زمینه‌اى نچیده و پیش آمد، راه‌گشاى من بوده. من از همان آغاز کودکى، از پرورش فرانسوى خویش، چه در دبیرستان و چه در دانشسراى عالى، نیاز و مهر به استوارى بناى سخن را ــ و آن را در سرشت خویش مى‌داشتم ــ فراگرفته‌ام. من از تبار بنایّان بورگونى هستم. هیچ‌گاه به نگارش اثرى دست نمى‌یازم، مگر آن که بر استوارى سنگ نخستین پى و بنیادش یقین کرده باشم. هیچ‌گاه، داستانى، چوان ژان کریستف، پیش از آن که نخستین کلماتش صفحه کاغذ را سیاه کند، این چنین سراپا در اندیشه نقش نیافته است.
همان روز، ۲۰ مارس ۱۹۰۳، برپایه‌ى زمینه‌هاى نخستین‌اش[۹] ، بخش‌هاى این منظومه را، استوار داشتم. درست همان دو بخش راــ ده جلد ــ پیش‌بینى مى‌کردم، و عنوان‌ها، اندازه‌ها و همسازى‌هاى آن‌ها را نمایان مى‌نمودم، کمابیش به همان اندازه که بر صفحه کاغذ آورده‌ام. کار نشر بى کم و کاست این ده جلد[۱۰] ، ده سالى به دراز کشید. آغازش  ۷ وئیه ۱۹۰۳، بود در فروبورگ ــ سور ــ اولتن[۱۱] ، در ژوراى[۱۲] سوئیس ــ در همان چشم‌اندازى که دیرزمانى پس از آن، ژان کریستف، دلخسته بوته‌آتشین، مى‌بایست در آن جا، نه چندان دور از نبرد تن به‌تن ماتم‌بار سروها و صنوبرها، گوشه مى‌گرفت، ــ و پایانش در ۲ ژوئن ۱۹۱۲، در باونو[۱۳]  در کناره‌هاى دریاچه‌هاى ماژور[۱۴]  بخش بزرگ آن، در خانه کوچک و لرزان پاریس نوشته شده؛خانه‌اى برفراز سردابه‌هاى کاتاکومب‌ها[۱۵] ــ خانه ۱۶۲، خیابان مونپارناس[۱۶]  که از یک سو، ارابه‌هاى سنگین، و هیاهوى پیاپى شهر آن را به لرزه مى‌انداخت، امّا از سویى دیگر، خلوت آفتابگیر باغ کهن دیرها، با درختان دو سد ساله‌اش، مالامال گنجشگان پرگو، فاخته‌هاى کوکوزن و توکاهاى خوشنوا، آن را در آغوش مى‌گرفت. من، در این روزگار، خلوت گزیده بودم و زندگانى دشوارى داشتم، نه همدلى و نه شادیى، جز آن‌چه‌که مى‌آفریدم، با بار کارهاى توانفرسا بر دوش. استادى دانشگاه، مقاله‌نویسى، کارهایى در زمینه تاریخ از وظیفه‌هاى نان‌آور، نمى‌توانستم دست بکشم، مگر یک ساعت در روز براى کریستف و گاه کم‌تر از آن. امّا، هیچ روزى در این ده سال، بى‌حضور او نگذشت. او حتّى به سخن گفتن نیازى نداشت. او حاضر و ناظر بود. نویسنده با سایه خویش گفت و شنود مى‌کند.[۱۷]  و سیماى سن ــ کریستف، به او مى‌نگرد. نویسنده، هیچ‌گاه، از سیماى او چشم برنمى‌گیرد.

«هر روز که به چهره کریستف بنگرى، آن روز

باور کن که با مرگى دردناک جان نمى‌سپارى»[۱۸] اینک، مى‌خواهم به چند اندیشه بارورى اشاره کنم که در آن خاموشى سرد، یا ریشخندآمیزى‌که در پاریس، گریبانم مى‌گرفت، مرا به نوشتن این سرود منثور بلندپایه و به پایان بردن آن، واداشته است، سرورى که از مانع‌هاى مادّى هیچ‌گونه هراسى نداشت و با اراده‌اى استوار، همه قراردادهاى پذیرفته شده در دنیاى ادب فرانسه را، زیر پا مى‌گذاشت. هیچ‌گاه، از کامیابى سخن نمى‌رفت. از پیروى فرمان درون سخن مى‌رفت.

در نیمه راه این داستان دراز، در یادداشت‌هایم براى ژان ــ کریستف، این سطر را در دسامبر ۱۹۰۸، باز مى‌یابم. ــ «من، یک داستان ادبى نمى‌نویسم. من یک داستان آئینى مى‌نویسم.»

آن‌گاه که آئینى داشتى، دست به کار مى‌شوى، بى‌اندیشه بردن به فرجام. پیروزى یا شکست، چه باک؟ «آن‌چه را که باید مى‌کن! …» آن بایسته‌اى را که در ژان کریستف، در روزگار تباهى نیکى و یکدلى مردم فرانسه، به گردن گرفته بودم، فروزان کردن آتش جان بود که زیر خاکستر مى‌خفت و براى این‌کار، ابتدا،  زدودن خاکستر و پلیدى‌هاى انباشته، ناگزیر بود. گروه کوچک جان‌هاى بى‌پروا که آماده هرگونه جانفشانى و پاک از هرگونه بدنامى بودند، با هفته بازارها، که هوا و روشنایى را به آزمندى مى‌اندوختند، برابر نهم. مى‌خواستم آن‌ها را به نداى یک قهرمان، که راهبرشان مى‌گردید، به گرد او، درآوردم. و براى هستى بخشیدن به این قهرمان، مى‌بایست او را مى‌آفریدم. من، از این راهبر، دو منش بنیادین مى‌خواستم : ۱ــ چشمان آزاد، تیزبین و بى‌ریا، هم چون چشمان آن مردان بى‌آلایش ــ چشمان سرخ‌پوستان – که ولتر و نویسندگان دائره‌المعارف، آن‌ها را به پاریس مى‌آوردند، تا با دیدار ساده‌دلى آنان، پستى‌ها، و جنایت‌هاى جامعه روزگار خود را، به ریشخند گیرند. من به چنین دیدگاهى نیاز داشتم. ــ دو چشم وارسته ــ براى دیدن و داورى کردن اروپاى امروزین.

۲ ــ دیدن و داورى کردن، تنها آغاز راه است. و سپس، کردار. آن چه که مى‌اندیشى، آن چه که هستى، باید دلاورى کردارش را داشته باشى. ــ دلاورى باش و آن را بر زبان بیاور! دلاور باش و آن را بکار بند! یک «نیکدل» قرن هیجدهم، مى‌توانست به ریشخند بسنده کند. امّا براى نبرد سخت امروز، او بس ناتوان است. دلاورى باید. دلاور باش!

من در دیباچه زندگى بتهوون، هم زمان با آغاز ژان ــ کریستف، از «دل‌آور» توصیفى به دست داده‌ام. من این نام را «بر آن کسان که با اندیشه یا با توانمندى پیروز شده‌اند، نمى‌نهم. تنها آن کسان را دل‌آور مى‌نامم که دلى سترگ داشته باشند». کلمه دل را گسترش دهیم! «دل»، تنها جایگاه شوریدگى نیست. مراد من، همان سرزمین پهناور زندگى درونى است. دل‌آورى که چنین سرزمینى در دست دارد و بر این نیروهاى ذاتى تکیه مى‌زند، تواناست که در برابر دنیایى دشمن، پایدارى کند. در نخستین اندیشه‌اى که از دل‌آور خویش داشتم، به طبع نمونه بتهوون در دیدگانم نقش بسته است. زیرا، در دنیاى امروز و در میان مردم غرب، بتهوون یک تن از هنرمندان نادر است که فرزانگى آفریننده را که فرمانرواى  پهنه درون است، با فرزانگى دل که با همه آدمیان یگانه است، پنوند مى‌دهد.

امّا سیماى بتهوون را در ژان ــ کریستف دیدن، باید سخت از آن پرهیز کرد! کریستف، بتهوون نیست. او بتهوونى تازه است، دل‌آورى از تبار بتهوونى، امّا آزاد و فرود آمده در دنیایى دیگرگون، دنیایى که از آن ماست. همانندى‌هاى تاریخى با آهنگساز اهل بون[۱۹] ، تنها به چند منش خانواده کریستف، در نخستین جلد، در سپیده دم، بسنده مى‌شود. اگر در آغاز داستان، به این همانندى‌ها تن داده‌ام، براى این بود که، تبار بتهوونى دل‌آور خویش را نشان دهم و ریشه‌هایش را در گذشته سرزمین رَن باخترى فرو برم. نخستین روزهاى کودکى‌اش را، به پهنه‌ى آلمان کهن ــ اروپاى کهن، ــ در پیچیده‌ام. امّا همان آن که درخت سر از دل خاک برمى‌آورد، پهنه‌ى امروزین، او را دربرمى‌گیرد؛ و خود او، سراپا یک تن از ماست – نشانه‌ى دل‌آورى این تبارى که در غرب از ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴، از نبردى به نبردى دیگر کشیده مى‌شود.

هرچند دنیایى که او درآن بالیده، با ماجراهاى دهشتناکى که زان پس روى داده، تباه و ویران شده، امّا جاى آن دارد که باور کنم که درخت بلوط هستى کریستف، هنوز پایدار است. آفت و بلا توانسته است چند شاخه آن را بشکند؛ تنه آن از جا نجنبیده است. هر روز، برآن نشانه‌اى دارم، نشانه پرندگانى که از همه کشورهاى دنیا مى‌آیند و در آن‌جا پناهگاهى مى‌جویند. شگفت‌انگیزترین نکته که به هنگام ساختن این اثر، از اندازه چشمداشت من بس فراتر مى‌رود، این است که ژان ــ کریستف، در هیچ دیارى، دیگر بیگانه نیست. از دورترین سرزمین‌ها، از گونه‌گون‌ترین تبارها، از چین، از ژاپن، از هند، از آمریکا، از همه مردم اروپا، مردانى دیده‌ام که مى‌آمدند و مى‌گفتند: ژان ــ کریستف، از ماست. از من است، برادر من است. خود من است …»

و این نکته، درستى آئین مرا، بر من استوار مى‌دارد و هم‌چنین این نکته را که من به هدف کوشش‌هایم دست یافته بودم. زیرا، در آغاز آفرینندگى خویش، این چند سطر را مى‌نوشتم (اکتبر ۱۸۹۳). «همواره نشان دادن یگانگى آدمى، با همه شکل‌هاى گوناگونش. نخستین هدف هنر، همانند دانش، باید همین باشد. هدف ژان ــ کریستف، همین است.»

       رومن رولان

                عید فصح ۱۹۳۱

[۱] . Rome

[۲] . Saint – Loris, Aحrt

[۳] . Schwytz.

[۴] . Morschach.

[۵] . Grazia.

[۶] . Anna.

[۷] . Olivier.

[۸] . Antoinette.

[۹] . همه زمینه‌هاى بنیادى، یادداشت‌ها و چرکنویس‌هاى ژان‌کریستف، در دو جعبه، ازسوى من در ۱۹۰۲ به بایگانى نوبل، در آکادمى سوئد سپرده شد، جز دست نوشتآنتوانت که براى زادگاه خویش، آن شهر کوچک شهرستان نیورNiإvre نگاه داشتهبودم. (در ۱۹۲۸، آن‌ها را به بایگانى شهرستان نیور، در شهر نور سپرده‌ام.)

[۱۰] . ژان – کریستف، ابتدا در ۱۷ شماره «دفترهاى پانزده روزه» به وسیله شارل‌پگىCharles  pإguy، از فوریه ۱۹۰۴ تا اکتبر ۱۹۱۲، نشر یافت، سپس در ۱۰ جلد بهوسیله کتابفروشى اولاندورف.Ollendorff شماره‌هاى «دفترهاى پانزده روزه، برخىبخش‌ها را در بردارد که بعد، حذف شده است.اینک تاریخ نگارش جلدهاى گوناگون :سپیده دمان و بامدادان، ژوئیه تا اکتبر  ۱۹۰۳نوجوانى، ژوئیه ــ اکتبر  ۱۹۰۴شورش، ژوئیه ۱۹۰۵ بهار  ۱۹۰۶آنتوانت، اوت پایان اکتبر  ۱۹۰۶هفته بازار، ژوئن ــ پایان اوت  ۱۹۰۷خانه، پایان اوت ۱۹۰۷ ــ سپتامبر  ۱۹۰۸یاران، ژوئن، آغاز سپتامبر  ۱۹۰۹بوته آتشین، پایان ژوئیه ۱۹۱۰، ژوئیه ۱۹۱۱ (رها شده به سبب یک رویداد مرگبار وبراى نگارش «زندگینامه تولستوى»)روز نو، پایان ژوئیه ۱۹۱۱، ژوئن  ۱۹۱۲

[۱۱] . Frobbvrg – sur – olten.

[۱۲] . Jura.

[۱۳] . Baveno.

[۱۴] . Majevr.

[۱۵] . Catacombe.

[۱۶] . Montparnجsse.

[۱۷] . در یکى از جلدها: «هفته بازار،» دیباچه‌اش از «گفت و شنود نویسنده با سایه‌اش»، رومن رولان و ژان ــ کریستف سخن مى‌رود. اما همه در این نکته دو دل‌اند که کدامیک«سایه»اند.

[۱۸] . «این نوشته، بر پایه پیکره سن ــ کریستف، در دهلیز رواق کلیساهاى سده‌هاى میانى (و به ویژه، در نوتردام پاریس) حکّ شده و نویسنده آن را به شیوه استعارى اقتباسکرده و در «دفترهاى پانزده روزه»، در پایان هر جلد نشر اصلى، ذکر مى‌کند.

[۱۹] . Bonne.

اطلاعات بیشتر

وزن 3000 g
ابعاد 21 x 14 cm
وزن

3000

پدیدآورندگان

رومن رولان, على‌ اصغر خبره‌ زاده

نوع جلد

گالینگور

SKU

94402

شابک

978-964-351-541-6

قطع

رقعی

تعداد صفحه

1780

سال چاپ

1393

موضوع

داستان خارجی

تعداد مجلد

چهار

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Be the first to review “ژان کریستف”

Pin It on Pinterest

Share This