چمدان

10,000تومان

بزرگ علوی

مجموعه داستان کوتاه چمدان (1313 ش) نخستین اثر بزرگ علوی است. بزرگ علوی در این مجموعه با به کارگیری نثری ساده و روان و با خلق صحنه هایی قابل تامل و با توصیف هایی بسیار زیبا ما را در گیر حوادث داستان‌ها می‌کند علوی در این مجموعه به بازتاب فرهنگ عامه و تصویر ناکامی ها و سیه روزیهای مردم پرداخته است. مجموعه داستان چمدان شامل داستانهای: چمدان/ قربانی/ عروس هزار داماد/ تاریخچه ی اتاق من/ سرباز سربی/ شیک پوش و / رقص مرگ/ است که در 173 صفحه ارائه شده است .

شام را خوردم و پياده به مهمانخانه پدرم رفتم. ساعت نه به آن‌جا رسيدم. در اتاق پدرم كه رفتم، گفتند در سالن پايين است. از پله‌ها پايين آمدم. در را كه باز كردم ديدم كاتوشكا پهلوى پدرم نشسته است. پيشخدمت داشت شيشه‌هاى شراب را برمى‌داشت و شيشه‌هاى تازه مى‌گذاشت. پدرم صورتش را از ته تراشيده بود. كاتوشكا لباس آبى رنگ تنش بود. قشنگ‌تر از هميشه به نظرم آمد. فورى بيرون آمدم. روى كارتم چيزى به كاتوشكا نوشتم وبه پيشخدمت دادم كه به او بدهد.

«كاتوشكاى عزيزم، از من خواهش كرده بودى كه پدرم را به تو معرفى كنم، همان است كه سر ميز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش كرده بودى كه عقيده‌ام را راجع به شوهر تازه‌اى كه مى‌خواهى انتخاب‌كنى بگويم. بسيار خوب‌شوهرى‌است، ترا خوشبخت‌مى‌كند. ف.»

به صاحب مهمانخانه گفتم: «چمدان مال آن مردى است كه پهلوى آن خانم نشسته است.»

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب چمدان

دست مرا گرفت، بلند خندید و از خانه بیرون رفتم. بی‌اختیار، وقتی وارد کوچه شدم، شست و انگشت اشاره‌ام را به هم می‌مالیدم که آیا هنوز گرمی کف دست صاف و نازک او را احساس می‌کنم یا نه

در آغاز کتاب چمدان می خوانیم

 

چمدان  5

قربانى   21

عروس هزار داماد            37

تاریخچه اتاق من            55

سرباز سربى       73

شیک‌پوش         97

رقص مرگ         119

 

 

چمدان

 یک صبح روز یکشنبه ماه تیر هواى شهر برلین تیره و خفه‌کننده بود. آدم از فرط گرما در تختخواب غلت مى‌خورد، عرق از تنش مى‌جوشید. اما حاضر نمى‌شد که از جایش بلند شود. دود کارخانه‌ها و مه جنگل‌ها که با هم مخلوط مى‌شد و ذرات آن که از میان پنجره توى اتاق مى‌آمد، مثل این بود که مى‌خواست فشارى راکه بر تن و جان آدم وارد مى‌آورد سخت‌تر کند. من در آن وقت در برلین تحصیل مى‌کردم. نیم ساعت بود که صاحبخانه چایى مرا روى میز گذارده بود ولى من خیال بلند شدن نداشتم. یکى دو مرتبه هم از پشت در گفته بود: «آقا، از منزل پدرتان پاى تلفن شما را مى‌خواهند.» ولى من جواب نداده بودم.

ساعت نه، کسى با عجله در اتاق مرا زد و داخل اتاق شد. من ابتدا باز به
گمان این که صاحبخانه کارى دارد، اعتنایى نکردم ولى بعد که ناگهان صداى پدرم را شنیدم، از جا جسته، سلام کردم. او روى صندلى راحت کنار اتاق نشست. قوطى سیگار طلایش را بیرون آورد، سیگارى آتش زد و گفت: «چرا آن قدر اتاق تو درهم و برهم است، چرا این کتاب‌ها را جمع نمى‌کنى؟ نگاه کن: صابون و قلم و شانه و کراوات و چوب سیگار و سربند و دیگر چى، عکس، همه روى هم ریخته.» بوى عطر که از صورت تازه تراشیده پدرم تراوش مى‌کرد، در نظر من زننده بود. راست مى‌گفت. دقت و مواظبت او، وقار و بزرگ‌منشى او، وقارى را که از آباء و اجداد به ارث برده بود، وقار شترمآبى او با زندگانى مشوش پریشان من، با دل چرکین من به هیچ وجه جور نمى‌آمد. در خانه او یک قفسه مخصوص صابون، یکى مخصوص سیگار، یک اتاق هم مخصوص کتاب بود.

امروز بیش از روزهاى دیگر به پدرم توهین شد، براى آن که پدر باوقارم خود را کوچک کرده و در منزل من آمده بود، مگر من آن پسرى نیستم که پس از مدت‌ها زد و خورد از خانه او بیرون آمده بودم، چون که میل نداشتم هر روز ساعت یک بعد از ظهر غذا بخورم و هر شب ساعت یازده در خانه باشم و بخوابم و صبح ساعت هفت سر میز چایى حاضر باشم.

در ضمن این که او سیگارش را مى‌کشید، من سر و صورتم را شسته، پهلویش نشستم. از من پرسید: «تو خیال ندارى تابستان مسافرتى بکنى؟»

نفهمیدم که منظور پدرم چه بود؟ آیا مى‌خواست بگوید: مسافرت
بکن یا این که با من مسافرت بکن. براى این که به سؤال او صریحآ جوابى نداده باشم، گفتم :

ــ من پول ندارم، شما کمى این ماه به من اضافه بدهید.

ــ خوب بود که من اینجا آمدم.

ــ اگر شما را نمى‌دیدم قرض مى‌کردم.

چون مى‌دانستم که از قرض کردن بدش مى‌آید، مخصوصآ به رخش کشیدم که با پولش به من سرکوفت نزند.

پدرم پس از لحظه‌اى خاموشى ــ این خاموشى، این عادت زننده او براى من یک نوع شکنجه بود، این حالت چشم‌هاى سرخ و درشتش که مى‌خواست، اگر مى‌توانست، مرا آتش بزند، این حالت چشم که آثار ظلم و اقتدار پدر عهد بربریت بود، براى من کشنده و ناگوار بود. پدرم پس از لحظه‌اى خاموشى دفتر چک بانک را از جیب بیرون آورد و یک چک صد مارکى به من داد و گفت: «من مسافرت مى‌کنم و مى‌روم به اطراف سیتو، به یکى از ییلاق‌هاى سرحد چکوسلاو (اسم آن را فراموش کرده‌ام)، ترن ساعت یازده حرکت مى‌کند. اگر مى‌توانى برو به خانه من و آن‌جا بنشین تا پسر صاحبخانه من چمدان مرا به ایستگاه ببرد. اگر مى‌خواهى خودت ساعت یازده با چمدان آن‌جا باش تا با هم مسافرت کنیم.»

بدون این که به او نگاه کنم گفتم: «بسیارخوب.»

ــ چطور بسیارخوب؟ خودت‌مى‌آیى، یا آن‌که مى‌دهى‌چمدان‌مرا ببرند؟

 

ــ شما خودتان نمى‌توانید چمدانتان را ببرید؟

برق از چشمش پرید. اما به روى خودش نیاورد، همان طورى که عادت داشت با کمال خونسردى گفت: «من قبلا جاى دیگر کار دارم، الان ساعت نه است. ساعت نه و نیم جایى کار دارم.»

ــ بسیارخوب من چایى مى‌خورم، بعد مى‌روم بانک و از آن‌جا مى‌روم به خانه شما و آن‌جا هستم تا پسر صاحبخانه چمدان شما را به ایستگاه ببرد و برگردد.

ــ اگر بخواهى به بانک بروى دیگر دیر مى‌شود.

ــ بدبختانه هیچ پول ندارم.

خنده‌اش گرفت. من هم خنده کردم. ده مارک دیگر به من داد. من تشکر کردم. پدرم رفت، کمى متأثر شدم. پدر من یادگار خوبى از دنیاى گذشته بود، اما نه سر و صورتش! عطر او، کراوات او، مال این دوره بود ولى افکارش! حتمآ باید ساعت یازده غذا بخورد… والا… نظم و ترتیب زندگانى به هم مى‌خورد… به وقار لطمه وارد مى‌آید، خانواده از میان مى‌رود، اصول مقدس خانواده را باید رعایت کرد. چه خوب است پسر و دختر آدم همه دور هم جمع باشند، با هم بگویند، و پدر، بزرگ خانواده، بالاى اتاق بنشیند، فرمان بدهد، بیایند بروند. پدر خداى خانه است. درست انعکاس مذهب در خانواده و یا برعکس. درست دنیاى گذشته!

لباسم را پوشیدم و به راه افتادم. رنگ تیره خیابان‌هاى برلین، این
حالت مخصوص این شهر در ماه اوت، آن هم یک تابستان خفه، مرا داشت مى‌کشت، آیا با پدرم به این ییلاق بروم؟ این سر و صورت، این عطر بى‌خودى نیست! به سرحد چکوسلاو مى‌رود، چطور است؟ من هم با او مى‌روم، اما نه چند روز پیش آن خانم روسى… اسمش چه بود؟ کاتوشکا… کاتوشکا… اوسالوونا… وقتى که از هم خداحافظى کردیم، وقتى که دست سفید و باریک خود را، آن انگشت‌هاى استخوانى و کشیده‌اش را در دست من گذارده بود، مى‌گفت: «باز یکدیگر را ببینیم، من مى‌روم به سیتو، شما هم بیایید آن‌جا.» شب پیش وقتى که آن صورت سفید و لاغر در دامن من بود، وقتى که گونه‌هاى برجسته‌اش را به صورت من چسبانیده بود، یک چیزهایى زمزمه مى‌کرد؟ تملق مرا مى‌گفت! نه، تملق نبود، در آن حالت نمى‌شد دروغ گفت و دروغ حس کرد، چه مى‌کرد؟ چنگ مى‌انداخت و زلف‌هاى مرا مى‌کند. به من مى‌گفت: «تو غیر از همه هستى؟»

یک‌مرتبه در وسط خیابان شروع کردم به بلند خندیدن، نگاه کردم دیدم بیش از یک ساعت بى‌خودى در خیابان‌ها راه رفته‌ام، از منزل پدرم هم گذشته‌ام. اتوموبیلى رد مى‌شد، سوار شدم.

تکان ملایم اتوموبیل مرا مثل بچه‌اى که در گهواره انداخته باشند به آرامى به خواب برد، اما در خوابى که پر از حوادث گوناگون بود. کاتوشکا… اوسالوونا… کجا مى‌رود، به سیتو؟ به سیتو؟ این اسم را امروز
هم شنیدم؛ این‌جا همان محلى است که پدرم هم مى‌رود. چطور است، با پدرم مى‌روم، یعنى نه، با پدرم مى‌روم به سیتو براى دیدن کاتوشکا اوسالوونا… اصلا خود این اسم آهنگ دارد؛ کاتوشکا… اوسالوونا. اما مى‌ارزد که آدم وقت خودش را با این روس‌ها بگذراند. با این روس‌هاى مهاجر! براى من چه چیزها تعریف مى‌کرد، از دوک، از پرنس، از دربار، از راسپوتین، از تزار، از تولستوى، از سیبریه، مى‌دانست  که من مخالف او هستم. مى‌دانست که من فقط لب‌هاى او را دوست داشتم، نه جواهراتى که در سینه‌اش مى‌درخشید. وقتى که من مخالف گفته‌هاى او را مى‌گفتم، انگشتش را روى لب‌هاى من فشار مى‌داد، که من دیگر حرف نزنم، خوب مى‌دانست که من به همه این حرف‌هاى او پشت پا زده‌ام. مى‌دانست که من گفته‌هاى او را دروغ مى‌دانم، و حقیقت را در پشت پرده کلمات او پیدا مى‌کردم، معهذا مرا دوست داشت. و هنوز هم دوست دارد. یقین!؟

شوفر پرسید: «آقا کجا بروم؟»

ــ ساعت چند است؟

ــ ساعت ده و نیم.

ــ برو اولاند شتراسه 28.

تصمیم گرفتم به سیتو بروم. اما به پدرم دیگر نمى‌رسیدم. اول به خانه‌اش رفتم. چمدان را توى اتوموبیل گذاشتم، از بانک پول گرفتم و با ماشین ساعت یک بعد از ظهر به همان محلى که پدرم رفته بود با چمدانش
حرکت کردم.

* * *

 

چون ماشین در گورلیتس قریب یک ساعت توقف داشت، طرف‌هاى عصرى وارد سیتو شدم و از آن‌جا با راه‌آهن به آن ییلاق رفتم. چمدان را در ایستگاه گذاشتم، در مهمانخانه‌هاى ییلاقى (دو تا بیشتر در آن‌جا نبود) سراغ کاتوشکا را گرفتم. در مهمانخانه «خانه سبز» منزل داشت. همان‌جا اتاقى براى خود گرفته منزل کردم. کاتوشکا با مادرش و یک زن دیگر دو اتاق در «خانه سبز» داشتند.

پس از ساعتى روى کارتم نوشتم: کاتوشکاى عزیزم، الان وارد شده‌ام میل دارم ترا ببینم. وقت و محل آن را معین کن. ف

زنگ زدم. پیشخدمت آمد. دختر 19 ساله‌اى بود با زلف‌هاى بور و چشم‌هاى زاغ. وقتى که کارت به دستش دادم، لبخند زد و گفت: «آقا، شما آقاى ف. نیستید؟ همین خانم چهار روز است که آمده و هر روز سراغ شما را گرفته است.»

ــ از شما چرا؟

ــ آخر من خانم را دوست دارم. سال پیش این‌جا بودند. به من یک کتاب بخشیدند، چیزهاى دیگر هم هست؟

پرسیدم چه چیز دیگرى هم هست؟

ــ خانم یک رازهایى پهلوى من دارد.

ــ اسم شما چیست؟

ــ فریدل.

ــ خوب‌فریدل حالا به من نمى‌گویید چه رازهایى دارد؟

ــ آن قدر اصرار نکنید.

ــ بسیارخوب. میل ندارید. نگویید.

دخترک فکرى کرد و گفت: «نه، به شما مى‌گویم چون مى‌دانم که کاتوشکا خانم فقط شما را دوست دارد. از روزى که کاتوشکا خانم این‌جا آمده است، هر روز سراغ شما را مى‌گیرد. امروز یک آقایى آمد پیش خانم، این آقا چند وقت پیش هم که خانم براى کرایه کردن خانه با مادرشان تشریف آورده بودند همراهشان بود، اما خانم او را دوست ندارد، به نظرم مجبورى است، عصرى مى‌گفت، کى مى‌شود، آقاى ف بیاید.»

من یک اسکناس دو مارکى از جیبم بیرون آورده، یواشکى توى دست فریدل گذاردم، بعد پرسیدم: «خوب، فریدل، این چه جور آدمى هست؟»

ــ والله، اینش را دیگر نمى‌دانم، من درست از نزدیک ندیدمش.

ــ بسیارخوب، فریدل، حالا بروید و این پاکت را به خانم برسانید اما طورى باشد که کسى نفهمد.

مثل این که آب سردى روى من ریختند… خیال کردم از این مهمانخانه بروم به آن‌جایى که پدرم منزل دارد. بالاخره همه زن‌ها یکى هستند، گریه آن‌ها دروغ، خنده آن‌ها دروغ! اگر کاتوشکا دروغگوست پس همه زن‌ها دروغگو هستند، این چشم‌هاى درخشنده چطور دروغ مى‌گویند! اما مرا هم که این چشم‌ها و این گونه‌ها به دام کشیدند، آن یک نفر هم بالاخره عاشق قشنگى است، گذشته از این من چه مزیتى بر او دارم… چرا من بر او مزیت دارم، مرا ممکن است که واقعآ دوست داشته باشد، اما به طور یقین پول او بیش از من است، از این‌جا اولین سنگ اساس مقدس خانواده گذاشته مى‌شود.

خوب بود که پاکت را نمى‌دادم. حیف نیست که آدم خودش را سبک کند؟ بى‌خود کارت را فرستادم، اما چون این دخترک قضایا را مطلع بود، دیگر کارى نمى‌شد کرد. فریدل برگشت. روى کارتى به اسم کاتوشکا اوسالوونا، کاتوشکا چنین نوشته بود: «مادرم میل دارد با تو آشنا شود، و خواهش مى‌کندکه براى شام به ایوان ما بیایى.»

…حالا دیگر باید لباس عوض کرد، باید مراسم ادب به جا آورد، باید دست خانم والده را بوسید… من آمده‌ام که فقط گونه‌هاى کاتوشکا را ببوسم، من مى‌خواهم چشم‌هاى او را ببینم، چطور است؟ امشب عذر مى‌خواهم، باید بروم پهلوى پدرم، قبلا به اووقت داده‌ام، کاتوشکا اوسالوونا. این اسم را بلند گفتم، از دهنم پرید…

در اتاق باز شد و کاتوشکا وارد اتاق من شد، به طرف من آمد و گفت : «بالاخره آمدى؟ من هیچ امید نداشتم.» آهنگ لطیف صداى او را که شنیدم، تمام آن‌چه تا به حال راجع به او فکر مى‌کردم از یادم رفت. دستش را بوسیدم، او را روى صندلى راحتى نشانده، گفتم: «دیدى که آمدم.»

من روى لبه صندلى راحت نشسته، دست به گردن او انداخته بودم، او به من نگاه کرد و گفت: «من هیچ امید نداشتم.»

ــ چرا؟

ــ چرا؟ مگر من ترا نمى‌شناسم؟ تو اصلا همیشه خواب مى‌بینى، تو هیچ وقت بیدار نیستى. آن‌چه من الان به تو مى‌گویم، شاید اصلا نمى‌شنوى…

راست مى‌گفت، من گل‌بوته‌هاى سرخ رنگى را که روى پیراهن سفیدش بود تماشا مى‌کردم. من از پشت گردن متناسبش که روى آن شال‌گردن سیاه رنگى انداخته بود لذت مى‌بردم. من به مژه‌هاى سیاهش که تقریبآ تمام چشم‌هاى او را پوشانده بود نگاه مى‌کردم، حرف‌هایش را نمى‌شنیدم براى این که خیلى معمولى بود. من چشم‌هایم را به چشم‌هایش دوخته بودم. بعد گفت: «من خودم آمدم این جا از تو خواهش بکنم که دعوت مادرم را رد نکنى.»

ــ از کجا مى‌دانستى که من نمى‌آیم؟

کاتوشکا پلک‌هاى چشمش را کمى توى هم برده گفت: «من مى‌دانم که تو این تشریفات را دوست ندارى.»

خوب مرا شناخته بود. (از کجا مرا به این خوبى مى‌شناسى؟) این سؤال من توهینى بود براى او. این دختر زیاد احساساتى بود اما احساسات دروغ نداشت (آیا چنین چیزى ممکن است؟) یا کمتر داشت.

ــ تو خیال مى‌کنى که ما یک ماه است با هم آشنا هستیم. من از وقتى که خودم را مى‌شناسم ترا هم مى‌شناسم. اولین دفعه ترا در کجا دیدم؟ در خواب! بله در خواب، شاید آن وقت پانزده ساله بودم. من همیشه عاشق چشم‌هاى زاغ بودم مانند چشم‌هاى تو. من همیشه موهاى بور و زردو دوست داشتم مانند زلف‌هاى تو. یادت مى‌آید در شب اولى که با هم آشنا شدیم چه گفتم؟ من عاشق یک وهمى بودم و حالا مى‌بینم که آن وهم در تو، در افکار پریشان تو، در زندگانى تو، در روح ناراحت تو جلوه‌گر شده است، تو که از زندگى من خبر دارى. شما مردمان مخصوصى هستید. من خوب مى‌دانم که تو همیشه مرا دوست نخواهى داشت. موجى است مى‌آید و بعد مى‌رود. موج مى‌رود اما آب سر جاى خود هست، تو مرا فراموش مى‌کنى. این طور نیست؟ اما من فراموش نمى‌کنم. من به آرزوى خودم رسیده‌ام. زندگانى من به هدر نرفته است. تا به حال به عشق این وهم زندگانى مى‌کردم. از این به بعد هم به یاد این روزها زندگى خواهم کرد، تو که نمى‌توانى شوهر من بشوى، تو چطور مى‌توانى عمرى با من به سر ببرى؟ اما آن دقیقه که من با تو هستم… آن دقیقه…

گریه‌اش گرفت: «من باید بالاخره زندگانى بکنم، باید شوهر بکنم.» حالا مطلب را فهمیدم. آن مردى که تازگى با او آشنایى پیدا کرده است شاید باید شوهر او بشود. شاید اگر کاتوشکا خودش مى‌توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمى‌کردند، با من زندگى مى‌کرد بدون این که زن من بشود. حالا نه پدر و نه مادر، هیچ‌کس او را مجبور نمى‌کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور مى‌کرد که برود خودش را بفروشد، براى یک عمر بفروشد، براى این که بتواند فقط زندگانى کند، زن‌ها همه خود را مى‌فروشند، بعضى در مقابل یک پول جزیى براى ساعت و روز، بعضى دیگر براى یک عمر در مقابل تأمین زندگى.

ــ گریه نکن کاتوشکا، حالا مى‌فهمى چرا از دنیاى او بیزارم.

نفهمید چه مى‌گویم، از من پرسید: «کى ترا ببینم.» من گفتم: «بعد از شام مى‌توانیم کمى گردش برویم؟»

ــ بسیار خوب بعد از شام.

* * *

شام با مادر کاتوشکا و آن خانم دیگر روى هم رفته کسل‌کننده بود. بعد از شام من و کاتوشکا با هم به گردش رفتیم؛ بیش از نیم ساعت راه رفتیم، هوا تاریک بود، از میان جنگل‌هاى درخت سرو آهسته مى‌گذشتیم، ابر نازکى آسمان را کبود رنگ کرده بود. راه‌ها خلوت و خالى از صدا بود. از دور عوعو سگ‌هاى دهاتى‌ها به گوش مى‌رسید. کاتوشکا یک شعر روسى زمزمه مى‌کرد؛ من گوش مى‌دادم. نیم ساعتى گذشت. روى تپه‌اى در میان جنگل چهارچوبى کار گذارده بودند. کاتوشکا خسته شده بود، من پرسیدم :

ــ مى‌خواهى کمى این جا بنشینیم؟

ــ بد نیست.

ــ برویم بالاى چهارچوب.

ــ مى‌ترسم بیفتم.

ــ نترس ترا مى‌گیرم. این جا هوا گرفته است. آن بالا هوا بهتر است.

چهارچوب پنج پله داشت پایش را که روى پله اول گذاشت چهارچوب صداى ترقى کرد. بعد به کمک من بالا رفت. دور ما را درخت‌هاى سیاه‌رنگ احاطه کرده بودند، سر درخت‌ها مثل موج آب تکان مى‌خورد. کاتوشکا باز زمزمه کرد. روسى مى‌خواند، ملایم اما با روح. دستش را در دستم گرفتم.

ــ کاتوشکا!

عوض این که جوابى بدهد سرش را روى شانه من گذارد. چه خوب بود که این خاموشى زود شکسته نشود. بعد از مدتى از من پرسید :

ــ چطور شد که تو این جا آمدى؟

ــ اولا که به تو وعده داده بودم.

حرف مرا قطع کرد «ثانیآ…»

ــ ثانیآ که پدرم آمده است این جا، من هم آمده‌ام.

ــ پس چرا تا به حال نگفتى؟

ــ گفتن نداشت. تو آن قدر به پدر و مادرت عقیده دارى. مى‌دانى، من برخلاف تو فکر مى‌کنم. در همه چیز.

ــ مرا با او آشنا کن، خجالت مى‌کشى؟

ــ چرا خجالت بکشم، من میل ندارم، اگر تو میل دارى، فردا…

صورتش را در سینه من پنهان کرد؛ او گفت «فردا نمى‌شود.»

ــ چرا فردا نمى‌شود؟

هر دو دستش را به گردن من آویخت. مرا بوسید و گریه کرد. من دست‌هاى اورا از گردن خودم باز کردم، با هردو دست گونه‌هایش را گرفتم، نگاهى در تاریکى به چشم‌هایش انداختم و گفتم: «گریه نکن، کاتوشکا. من مى‌دانم، حرف‌هاى امروز ترا فهمیدم. دنیاى تو همین‌طور است. من هم ترا دوست مى‌دارم، من آن قدر ترا دوست دارم، که نمى‌توانم ترا بخرم. بهتر این است که همین وهم براى ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلدارى مى‌دهد، به آدم جرأت و امیدوارى مى‌دهد. فردا با آن کس که تازه آشنا شده‌اى مى‌خواهى به گردش بروى، بسیارخوب ما فردا شب همدیگر را مى‌بینیم.»

ــ تصور نکن که من فردا با او تنها هستم. مادرم همراه ماست. فردا شب هم در مهمانخانه «اسب سفید» مهمان او هستیم. بیا، فردا شب او را به تو معرفى مى‌کنم. اگر مرا دوست دارى، عقیده خودت را درباره او به من بگو.

ــ بسیارخوب، کاتوشکا. فردا مى‌روم به سراغ پدرم و فردا شب در مهمانخانه «اسب سفید» هستم.

دیگر حرفى نزدیم. کم‌کم ماه درآمد. دیروقت شد. از روى چهارچوب پایین آمدیم. مرغانى که نور ماه آنها را مست کرده بود با هم راز و نیاز مى‌کردند. ما سرودهاى آن‌ها را مى‌شنیدیم و لذت مى‌بردیم.

ساعت 11 بود که من به اتاق خود رفتم. فریدل را صدا زدم. شراب براى من آورد. پس از مدتى آواز گرامافون از اتاق همسایه بلند شد. من مدتى شراب خوردم و سیگار کشیدم.

 

* * *

 

روز بعد ساعت نه از اتاق خوابم بیرون آمدم. ابتدا کمى در سرسرا قدم زدم. فریدل دستمال سفید به سرش بسته بود و در اتاق‌ها کار مى‌کرد.

به من گفت کاتوشکا و مادرش و آن خانم دیگر به گردش رفته‌اند. آن وقت به ایستگاه راه‌آهن رفتم. از آن‌جا با چمدان پدرم در یک کالسکه نشسته و به مهمانخانه پدرم که همان «اسب سفید» بود رفتم. از مهمانخانه ما تا آن‌جا قریب نیم ساعت راه بود. ساعت ده و نیم به آن‌جا رسیدم اما پدرم نبود. گفتند که صبح زود رفته است. من چمدان را پیش صاحب مهمانخانه امانت گذاشتم و رفتم. از این ده به آن ده. غروب که به مهمانخانه «خانه سبز» رسیدم، کاتوشکا نبود. فریدل بازآمد، امشب برخلاف همیشه لباس قشنگى تنش بود: «آقا، خانم‌ها آمدند و رفتند.»

ــ فریدل امشب خودتان را قشنگ کرده‌اید.

ــ بله، امشب من مرخصى دارم و با نامزدم مى‌روم به رقص.

شام را خوردم و پیاده به مهمانخانه پدرم رفتم. ساعت نه به آن‌جا رسیدم. در اتاق پدرم که رفتم، گفتند در سالون پایین است. از پله‌ها پایین آمدم. در را که باز کردم دیدم کاتوشکا پهلوى پدرم نشسته است. پیشخدمت داشت شیشه‌هاى شراب را برمى‌داشت و شیشه‌هاى تازه مى‌گذاشت. پدرم صورتش را از ته تراشیده بود. کاتوشکا لباس آبى رنگ تنش بود. قشنگ‌تر از همیشه به نظرم آمد. فورى بیرون آمدم. روى کارتم چیزى به کاتوشکا نوشتم وبه پیشخدمت دادم که به او بدهد.

«کاتوشکاى عزیزم، از من خواهش کرده بودى که پدرم را به تو معرفى کنم، همان است که سر میز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش کرده بودى که عقیده‌ام را راجع به شوهر تازه‌اى که مى‌خواهى انتخاب‌کنى بگویم. بسیار خوب‌شوهرى‌است، ترا خوشبخت‌مى‌کند. ف.»

به صاحب مهمانخانه گفتم: «چمدان مال آن مردى است که پهلوى آن خانم نشسته است.»

 

خرداد  1311

 

توضیحات تکمیلی

وزن 250 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

9836

شابک

هفتم

قطع

تعداد صفحه

173

سال چاپ

موضوع

وزن

250

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “چمدان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This