پانصد سال حیات فرهنگی غرب (تاریخ پانصد ساله)

35,000تومان

ژاک برزون

ترجمه ابوتراب سهراب

طرح این کتاب ، نو است و بر خلاف طرح تاریخ های به اصطلاح ممتاز، توجه ویژه به تنظیم بخش ها معطوف شده است. پیوند میان بخش ها در تاریخ فرهنگی ، اهمیتی ویژه دارد، زیرا فرهنگ به بافتی می ماند که از رشته های گونه گون فراهم آمده، با رشته هایی که صرفاً وابسته به خود نیستند و در همان حال، هیچ کدام چون جنگ ها و نظام ها در تاریخ معینی به پایان نمی رسد…

هنگامى كه خواننده به تعبير گذشته ما و يا فرهنگ ما مى‌نگرد، حقّ دارد از خود بپرسد كه اين ماكيست؟ هر كسى در اين زمينه مى‌تواند نظرى ابراز كند. يكى از ويژگى‌هاى اين ناهمْسانى چنين است: هيچ‌كس نمى‌داند كه كدام فرد يا گروه، خود را به عنوان بخشى از تحوّل مى‌بيند؛ تحوّلى كه مورد اشاره ما هم قرار گرفته است.

توضیحات

 (گزیده ای از کتاب پانصد سال حیات فرهنگی غرب (تاریخ پانصد ساله

اگر این تقسیم‌بندىِ زمانى را بخواهیم توضیح دهیم، چنین مى‌توانیم بگوییم: دوره نخست (1600-1500) به این موضوع گذشت که در امور دینى به چه چیزى اعتقاد داشته باشیم. دوره دوم (1789-1661) موضوع این بود که موقعیّتِ فرد و شکل دولت باید چگونه باشد. دوره سوم (1920-1790) هم به چگونگى وسایل به دست آوردن تساوى اجتماعى و اقتصادى گذشت. آن‌چه مى‌ماند، نتیجه‌هایى است که از این تقسیم‌بندى به دست مى‌آید.

 در آغاز کتاب پانصد سال حیات فرهنگی غرب خوانیم

نگاهى به ارقام کافى است تا دریابیم سده بیستم در حال پایان گرفتن است. در عین حال با بررسى عمیق و دقیق‌تر، مى‌بینیم که فرهنگ پانصد ساله مغرب زمین نیز بر همین منوال است. با این باور که من فرصت را مغتنم شمردم تا به مرور منظّم دستاوردهاى بزرگ و شکست‌هاى مصیبت‌بار این پنج سده بپردازم.

این کار به من فرصت داد تا به شرحى دست اوّل از برخى جنبه‌هاى انحطاط کنونى براى آیندگان دست یازم؛ شرحى که ممکن است تاکنون نادیده گرفته شده باشد. و نشان دهم که این وجه، چگونه با جنبه‌هاى مهمّ دیگر مربوط است. هرچند، در این کتاب، نگاه ما معطوف به جنبه‌هاى مثبت است. این کتاب را براى کسانى به رشته تحریر درآورده‌ایم که مى‌خواهند راجع به هنر، اندیشه، آداب، اخلاقیات و دین به مطالعه بپردازند. به زمینه‌هاى اجتماعى این موضوع‌ها هم توجّه کرده‌ایم؛ یعنى زمینه‌هایى که به وقوع پیوسته یا در حال وقوع‌اند. فرض من آن است که چنین خوانندگانى، گفت‌وگویى انتخابى و انتقادى را بر گفت‌وگویى دایره‌المعارفْگون و بى‌طرفانه ترجیح مى‌دهند. با آگاهى از این نوع خوانندگان، کوشیده‌ام تنها با اندکى دقّت بدان‌گونه که صحبت مى‌کنم بنویسم. زیرا مى‌خواهم نشان دهم که ذائقه‌هاى امروزین را درک مى‌کنم.

طرح این کتاب، طرحى نو است و برخلاف طرح تاریخ‌هاى به اصطلاح ممتاز، توجه ویژه به تنظیم بخش‌ها معطوف شده است. پیوند میان بخش‌ها در تاریخ فرهنگى، اهمیتّى ویژه دارد، زیرا فرهنگ به بافتى مى‌ماند که از رشته‌هاى گونه‌گون فراهم آمده، با رشته‌هایى که صرفآ وابسته به خود نیستند و در همان حال، هیچ‌کدام چون جنگ‌ها و
نظام‌ها در تاریخ معیّنى به پایان نمى‌رسد. رخدادهایى که اغلب مشخّص‌کننده تازگى اندیشه یا تغییر جهت فرهنگى هستند، چیزى جز مراحل تاریخ فرهنگى نیستند و به مرزبندى هم نمى‌انجامند. من سیر روایت خود را با رخدادهایى از این دست، آشکار مى‌کنم، امّا تقسیمْبندى‌هایم، مقید به آن‌ها نمى‌شود. پس از بازاندیشى‌هاى متعدّد درباره گذشته و دست یافتن به طرح‌هایى بسیار روشن از آن بود که به فصل‌ها و بخش‌هاى کتاب رسیدم. در این روایت با چهار انقلاب بزرگ دینى، پادشاهى، لیبرال و اجتماعى روبه‌روییم؛ انقلاب‌هایى که با هم‌دیگر فاصله‌هایى حدود یک‌صد سال دارند و هدف‌ها و گرایش‌هاى آن‌ها هنوز بر ذهنیّت و رفتار ما حاکم است.

*

*       *

هنگامى که به نوشتن این کتاب مشغول بودم، دوستان و همکارانم به تکرار از من مى‌پرسیدند که در تدارک نگارشش، چه زمانى صرف شده است، و من در پاسخ مى‌گفتم که یک عمر. در واقع یک عمر مطالعه من درباره ادوار و شخصیّت‌هاى گونه‌گون، که از اواخر دهه 1920 شروع شد، چشم‌اندازى غیرمنتظره را بر من گشود و به استنتاج‌هایى انجامید که با شمارى از داورى‌هاى متعارف، هم‌خوانى نداشت. با بازبینى آن‌چه پیش‌تر از من نشر یافته است و با بررسى وسیع‌تر، این احتمال برایم به طرح آمد تا یافته‌هاى خود را به صورت گزارشى به‌هم پیوسته نظم بخشم. در گزارش خویش، آن‌گونه که خواهید دید، شخصیّت‌هایى که سزاوار شناسایى هستند از بوته ابهام سر به در مى‌آورند و ویژگى‌هاى جدید برخى شخصیّت‌هاى دیگر نمود پیدا خواهند کرد. ایده‌هاى آشنا و به‌ویژه، استنباط‌هایى درباره این موضوع که مصایب و کامیابى‌هاى امروزینمان از کجا بنیاد مى‌گیرد، دوباره به ارزیابى نهاده شده است.

من انتظار ندارم که خواننده، از همه نظر راضى باشد. هیچ‌کس دوست ندارد که ایده‌هایى دیرپا به پرسش نهاده شود، یا اصول و روش‌هایى که روزگارى محبوب و اکنون مطرود است، به دلایل موجّه مورد تردید قرار گیرد، مانند حقّ الهى در امر پادشاهى و تعقیب و آزار دینى. در روزگار ما، یعنى زمانه روادارى و گریز از خشونت، در ایدئولوژى‌هاى آن، به‌نوعى است که اگر بخواهیم، در این خصوص بر سده‌هاى شانزده و هفده انتقاد روا داریم، ناگزیر از توهین به انسان‌هایى صادق خواهیم بود. با این همه، بدون افشاى آن آزارها، درک آدمى از اندیشه‌ها و فضیلت‌هاى دوران جدید ناقص خواهد بود.

گمان مَبَرید که من با حکومت پادشاهان، یا زجر و آزار دینى و هرگونه شرارت دیگرى موافقم. امروز، ما ]در جهانِ غرب[ از این ویژگى‌ها رسته‌ایم. این نمونه را از آن رو آوردم که نشان دهم از تعصّب‌هاى امروزین بهره‌اى ندارم و تعصّب‌هاى شخصى ام، مرا کفایت مى‌کند. من، خود، در مسایل تاریخى به بى‌طرفى و انصاف گرایش دارم. اگر آن‌گونه که مورّخ آلمانى، لئوپلد فون رانکه اظهار داشت هر دوره در پیشگاه خداوند موجّه باشد، پس دست‌کم در پیشگاه انسان[1] ، مستحّقِ همْدردى است.

بى‌طرفى در تاریخ، با دیدن واقعیّت پیوندى ندارد. البتّه هر ناظر وقایع تاریخى به نوعى تعصّب گرفتار است، امّا این موضوع بدان معنا نیست که نمى‌توان از دام تعصّب گریخت یا این که همه تعصّب‌ها، به یک سان مخرّبند یا تعصّب‌هایى که به مهار درمى‌آیند، به همان اندازه تبلیغات زیان‌آورند. در مَثَل، در موضوع هنر، عینیّت‌گرایى به منزله کشف نقطه‌هاى کور هنرمند است. این، خود، مرحله نخست بى‌طرفى است. مورد دوم، دورى از دست‌کم گرفتن چیزى است که شخص آن را درنمى‌یابد. در این مورد، انسان وظیفه دارد که داورى روشن‌بینانه‌اى را به گزارش نهد.

برخى رخدادها و شخصیّت‌ها در ادوار گذشته، در نظر من، چهره‌اى به کلّى متفاوت با نمود پیشین خود دارند. در چنین حالتى، با مسئولیت خویش گفت و گو کرده‌ام و دلایل توجیه خود را باز گفته‌ام. امّا امیدوارم که این سخت‌گیرى، برخى داوران را وسوسه نکند که برچسب کتابى براساس نظرهاى شخصى بدان زنند. از اینان باید پرسید که چه کتابى از نظرهاى شخصى متأثر نیست. اگر هنرى آدامز پژواک گیبون بود، ما به آثارش این همه اهمیّت نمى‌دادیم.

ویلیام جیمز پس از اندیشه، به این نتیجه رسید که فیلسوفان نسخه‌برداران آثار هم‌دیگر نیستند، بلکه هر کدام به تصویرى از جهان مى‌رسند، مانند تاریخ‌نگاران، که تصویرى را از گذشته به ما مى‌نمایانند. صرفآ، تصویرهاى موجّه قابل پذیرش نیستند. بلکه این تصویرها باید براساس واقعیّت‌هایى باشند که هیچ‌کس در آن‌ها تردیدى ندارد. نظر انسان‌ها در واقعیّت‌ها دخالت ندارد، امّا در گزینش و طبقه‌بندى آن‌ها تأثیر مى‌نهد. از طریق طرح‌ها و معناى مترتّب بر آن‌هاست که تصویرها القاء مى‌شوند. اگر مورّخ بر دریافت کلّى انسان‌ها چیزى بیفزاید در همین نکته نهفته است. براى آگاهى از پیچیدگى

این موضوع باید به آثار مورّخان گونه‌گون رجوع کرد. امّا کسى که خواهان حقیقت قطعى رخدادهاست باید به ذهنیت خداوند راه یابد.

نقل‌قول‌هایى که در هر فصل آمده، براى نشان دادن نفس و لحن واقعىِ اشخاصى است که در متن به طرح گذاشته مى‌شوند[2] . به لحاظ شکل، آن‌ها به جمله‌هایى مى‌مانند

که در مطبوعات براى جلب‌نظر خواننده به کار گرفته مى‌شوند. در این کتاب، نه براى نظر خواننده بلکه براى افزودن به اطّلاعاتش چنین کرده‌ایم. در نقلِقول‌ها، از مقدّمه‌ها دورى گزیده‌ایم و با جمله‌هایى معمول، مانند آن‌گونه که اراسموس به هانرى هشتم نوشت یا آن‌گونه که مارک تواین راجع‌به ژاندارک گفت اکتفا کرده‌ایم. این نوآورى کوچک، در عین حال، به ما اجازه مى‌دهد که مفاهیمى از قبیل تقابل یا تأکید را بنیاد نهیم. امّا چه بسا خواننده بیندیشد که این کتاب از مجموعه قطعه‌هاى پراکنده برگزیده شکل یافته است.

روش دیگر کتاب، بهره‌گیرى از مضمون‌هاست؛ یعنى ایده‌ها یا اهدافى که در سراسر پانصد ساله فرهنگ غرب، به تکرار مى‌آید. این ایده‌ها را به تبیین نهاده‌ایم و اهداف آن‌ها را در رخدادها و گرایش‌هایى مورد توصیف، آشکار کرده‌ایم.

هرچند در این کتاب، همواره از خود به عنوان نویسنده سخن مى‌دارم، امّا در واقع کتاب را فراهم آمده همکارى گروهى وسیع مى‌دانم. در این سیر گسترده به آن‌چه از اندیشه‌هاى دیگر گرد آورده‌ام، به آموزگاران، به گفت‌وگو با دانشجویان، مدارس عالى، دوستان و بیگانگان مى‌اندیشم؛ نیز به سفرها، و به هنرمندانى که شوخ‌طبعى‌ام را پرورانده‌اند و روانم را از کودکى شادمانى بخشیده‌اند. من شرمنده کسانى هستم که به آنان مدیونم. فهرست کردن نام‌هاى یارى‌کنندگان، خود، به دفتر راهنمایى سر خواهد زد. من، چندین و چندبار، از این وابستگى‌ام، به شکل روشن سخن گفته‌ام.

اقبال بود که مرا بدین مهمّ رهنمون کرد. خانواده، زمان و مکانِ تولّد به کوشش من، شکل و هدف بخشید. بى‌خوابى و عمر دراز را از یاد نمى‌برم ــ که اتّفاق محض بود و با معطوفْ شدن به وسواس، به بینش‌هاى ناپایدار شفافّم یارى رساند. دانشجوى تاریخ فرهنگى، آخرین کسى است که مى‌تواند خودْساختگى مرا باور کند، یا آفریننده تنهاى ایده اصیل را. ویلیام جیمز مى‌گوید: هر فکر و عملى نمود خویشتن را به کردار برادران زنده و مرده شما وامدار است. او این تذکار را به شخص خودش برمى‌گردانَد. این تعریف، هم موقعیّت مؤلّف مورد نظر و هم سرچشمه یک اثر تاریخى را روشن مى‌کند.

پیش‌گفتار

 

از دغدغه‌هاى کنونى تا موضوع این کتاب

 

 

 

هنگامى که خواننده به تعبیر گذشته ما و یا فرهنگ ما مى‌نگرد، حقّ دارد از خود بپرسد که این ماکیست؟ هر کسى در این زمینه مى‌تواند نظرى ابراز کند. یکى از ویژگى‌هاى این ناهمْسانى چنین است: هیچ‌کس نمى‌داند که کدام فرد یا گروه، خود را به عنوان بخشى از تحوّل مى‌بیند؛ تحوّلى که مورد اشاره ما هم قرار گرفته است.

آن وضع از همین تحوّل بنیاد مى‌گیرد. فرهنگ ما در مرحله بازگشت به گذشته است. این فرار از گذشته، در زمان حال است و نفرین نیاکان ما محسوب مى‌شود. برخى دیگر دوره‌هاى خاصّى را مورد انتقاد قرار مى‌دهند یا نادیده مى‌انگارند. یعنى دوره‌هایى اعمّ از ملّى و دینى با بى‌اعتنایى روبه‌رو مى‌شوند و تبارشناسى فرهنگى به انتخاب اشخاص واگذاشته مى‌شود و آن‌ها ضرورت یافتن ریشه‌ها را، آن هم هرجا که به تصوّر درمى‌آید، احساس مى‌کنند. انبوه روایت‌ها و آراءِ از اندازه بیرون است، از آن رو که فرهنگ، موضوعى کهن و پیچیده است.

این گرایش، یعنى گسستن از گذشته، موضوعى را توجیه مى‌کند و آن، این است که چرا باید مغرب زمین، مورد نکوهش قرار گیرد. امّا به ما نمى‌گویند چه باید جانشین آن مى‌شد. به هر حال، این استنباط که فرهنگ غرب، سدّ محکمى است که تنها یک معنا را دربر مى‌گیرد، با واقعیّت مطابقت ندارد. مغرب زمین، مجموعه بى‌پایانى از گرایش‌هاى ضدّ هم در موضوع دین، سیاست، هنر، اخلاق و ادب است و اغلب گسترشى تا فراسوى دوره مخالف خود یافته است. انکار کردن، خویشتن را از آن‌چه بدان نفرت مى‌ورزند، آزاد نمى‌کند. هم‌چنان که نادیده انگاشتنِ گذشته، تأثیر آن را از میان نمى‌برد. به جوانانى که با رادیوى پُرتابل و گوشى، در خیابان‌ها به این سو و آن سو مى‌روند، بنگرید. زندگى چنین جوان‌هایى با زندگى مارکُنى  ]مخترع رادیو[ و آهنگسازى که آهنگش
در حال پخش شدن است، گره خورده است. کسى که در موزه به اثرى از رامبراند چشم مى‌دوزد، پیامى را از سده هفدهم دریافت مى‌کند. پیروان پرشور مارتین لوترکینگ، چه بسا که مجذوب نام مارتین لوتر مى‌شوند؛ و آن، یادآور ایده‌هایى از اصلاحات دینى مذهب پروتستان است؛ یعنى پیوند سده بیستم با سده شانزدهم.

در زندگانى جارى، هر کس که به نوعى در امریکا یا خارج از امریکا، مشمول تأمین اجتماعى است، میراث‌خوارِ نظریه‌پردازان و جستجوگرانى از قبیل فلورانس نایتینگل، کنت دوسن سیمون، بیسمارک و برنارد شاو است. پناهنده سیاسى که ملّت میزبان خود را از ملّت خود مهربان‌تر مى‌یابد، به دلیل کوشش‌هاى قهرمانانه هزاران اندیشمند و مبارز نامور یا بى‌نام شهید و یا فعّال سیاسى است که به آزادى سیاسى مى‌اندیشیده‌اند، آزادانه‌تر نفس مى‌کشند. هرچند، همین مبارزان و فعّالان در دوران خود، دشمن نامیده مى‌شدند.

اگر این شهروند جدید به منتقدى نسبت به کشور میزبان تبدیل شود و با گستاخى به سیاست‌ها و سیاستمداران آن کشور خرده گیرد، او این امتیاز را از ولتر دارد. او ناگزیر بود که از مرزها بگذرد تا از زجر و آزار بگریزد و به مخالفت خویش ادامه دهد. حتّى آدمکشى که ماشینى پر از دینامیت را به سوى ساختمانى در کشور دشمن مى‌راند، خود بخشى از چیزى است که مورد تخریب او قرار مى‌گیرد. امّا اسلحه او ساخته آلْفِرِد نوبل و مخترعان ماشین درون‌سوز است. آرمان او نیز از سوى منادیان استقلال ملّى، از جمله رییس‌جمهور ویلسون، و توجیه‌گران خشونت مانند ژرژ سورِل، و باکونین هَرج و مرج‌طلب روس به بیان آمده است.

نگریستن به این پیوندها، در عین حال به منزله آن است که نتایج فرهنگ غرب، از قبیل حقوق بشر و تأمین اجتماعى و صنعت، چون علف هرز از زمین بیرون نیامده‌اند، بلکه نتیجه کار دست‌ها و مغزهاى بى‌شماراند.

من از نام‌هاى مشهور یاد کرده‌ام، امّا آن‌ها پیشینیانى داشته‌اند که امروز

انسان‌ها جز از طریق ابتکارهاى

 

اختراع‌کنندگانِ بزرگ و کوچک و تقلید از آن‌ها کارى انجام نمى‌دهند. شخصیت‌هایى هستند که راه را مى‌نمایانند. رقابت در روش‌ها تاریخ جهان را شکل مى‌دهد.

            – ویلیام جیمز (1908)

فراموش شده‌اند. نیز پیروانى که بر عقیده خویش پاى فشردند، آن قدر که این عقیده با اقبال عمومى روبه‌رو شد. نیروى پایدار این تکاپوها، همان چیزى است که مقصود گذشتگان بیدار ما بوده است. این قدرت‌ها، جوهر چیزى را فراهم مى‌آورد که اینک فرهنگ نامیده مى‌شود.

فرهنگ ــ چه واژه‌اى! تا چند سال پیش، مفهوم فرهنگ دو یا سه چیز مرتبط را دربر مى‌گرفت که نزدیک کردن یا جدا کردن آن‌ها امکان‌پذیر بود. امّا امروزه، فرهنگ، اصطلاحى است چندوجهى و مفهوم‌هاى جداگانه را که در عین حال فصل مشترکى دارند، به هم پیوند مى‌دهد. مردم به تقریب، پیرامون فرهنگِ هر یک از بخش‌هاى اجتماع گفت و گو مى‌کنند و چیزى مى‌نویسند. اوّل از همه، ضدّ فرهنگ، سپس فرهنگ‌هاى فرعى متعدّد، فرهنگ‌هاى قومى، فرهنگ‌هاى جمعى، فرهنگ نوجوانان، و فرهنگ رایج. در مَثَل، سرمقاله نیویورک تایمز از فرهنگ اداره پلیس شهر سخن مى‌گوید. یا مقاله‌اى دیگر، میان فرهنگِ مسافرت با هواپیما و فرهنگ اتوبوس تمایز قایل مى‌شود. در مقابل این‌ها، شکاف دو فرهنگ علوم تجربى و علوم انسانى را به یاد آورید، که اسباب تأسف است. ــ مانند فرهنگ نزاع زن و مرد که به طلاق مى‌انجامد. هنرمندان احساس تمایل مى‌کنند، بلکه وظیفه خود مى‌شمارند، که به فرهنگ مخالف بپیوندند. زیرا هنرمند برحسبِ طبیعت، دشمن فرهنگ خویش است. درست همان‌گونه که هنرمند (در صفحه دیگرى از همان نشریه)، محصولى از فرهنگ خویش است. در زمینه تعلیم و تربیت، رسم رایج، گرایش به چندفرهنگى است و در زمینه سرگرمى‌ها، بیش‌ترین ستایش‌ها به رخدادهاى بین فرهنگ‌ها معطوف مى‌شود. متخصصّان، در عرصه جهانى، مردم را از جنگ‌هاى فرهنگى در شرف وقوع بیم مى‌دهند.

امّا در این میان، فرهنگ به معناى ذهن تربیت شده، جایى ندارد. 4000 واقعیّت فرهنگى در فرهنگْنامه‌هاىِ در سال‌هاى اخیر به طرح آمده، امّا جاى تردید است که آیا این گنجینه سرشار، در جاى خود، ذهن‌هاى مستعّد را تربیت کند و آن‌ها را از علایق روزمره و تعصّب‌هاى ناحیه‌اى تفکیک کند. انسانِ فرهیخته‌اى گفته است: فرهنگ، آن چیزى است که بعد از فراموش کردن آموخته‌ها، برجاى بماند. این معنا که فرهنگ، استعاره ساده‌اى بنیاد گرفته از واژه Agriculture (به معناى کشاورزى) است، اعتبار خود را از دست مى‌دهد و داراى معناهایى مى‌شود که براى آن‌ها واژه‌هاى بسیار مناسب‌ترى وجود دارد. خُرده فرهنگ‌هایى که به ضرورت زمان به وجود آمده، ساختارى پُرتصنُّع دارد. امّا در این مقام، نشان‌دهنده نوعى جدایى‌طلبى است که پیش‌تر از آن یاد شد. چنین گرایشى از برخورد با گروه‌هاى گونه‌گون انسانى ریشه مى‌یابد و چیزى جز محدودیت در هر دوره نیست. از آن رو که بیگانه، ماشین، اصول دیوان‌سالارى، و قواعد وضع شده دیوان‌سالارى، اراده خود را تحمیل مى‌کنند و تمایل به ایجاد گروه‌هاى کوچک که صراحت معنایى دارند، محملى براى خود پیدا مى‌کنند.

امید رهایى از این پیچیدگى‌ها، آرمان‌خواهى نام مى‌یابَد. زیرا این گروه‌هاى کوچک، از استقلال بهره‌اى ندارند. فرهنگِ آن‌ها عادت‌ها و سنّت‌هاى محلّى، عادات فردى و نهادینه شده آداب و تعصّب‌هاى طبقاتى، زبان و یا لهجه، نحوه تربیت یا حرفه، اعتقادات، رویکردها، نحوه استفاده، تمایل به رسم رایج و خرافات یا به‌عبارت دقیق‌تر، به خُلْق و خوى گفته مى‌شود و اگر واژه‌اى براى جفت‌هاى گونه‌گون چنین عناصرى مورد نیاز باشد، آن واژه، خلقیات[3]  است. مطبوعات ــ وسایل ارتباطى جمعى، با علاقه به

واژه‌هاى جدید از یونان، به زودى توانستند این واژه را رواج دهند.

*

*       *

امّا مضمون‌هاى فرهنگ، فراگیر کدام‌اند؟ من از طریق بررسى کُلّى تحوّل هنر، علم، دین، فلسفه و فکر اجتماعى در پانصد سال گذشته، امیدوارم نشان دهم که در طول این دوره، ملت‌هاى مغرب زمین، یک رشته ایده‌ها و نهادهایى را که پیش از آن در جاى دیگر وجود نداشته، بنیاد نهاده‌اند. آن‌گونه که پیش‌تر اشاره کردیم، این نوعى وحدت در کثرت است. مغرب زمین با وام گرفتن از دیگر سرزمین‌ها و رشد در زمینه‌اى از مخالفت و اصالت، مَثَلِ اعلاى تمدّن ترکیبى بوده است. امّا به رغم این جنبه، مغرب زمین به دنبال هدف‌هاى ویژه‌اى را دنبال کرده است: یعنى وحدت خود را ــ و تا سرحّدِ امکان به اهداف خود رسیده، امّا موجب انحطاط خود را هم فراهم آورده است. این فرجام با گرایش‌هایى به سود یا به زیان ناسیونالیسم، فردگرایى، هنر متعالى، اخلاقیّات جاذم و اعتقاد دینى نموده مى‌شود.

فرد انسانى به جهت موقعیّت تازه خود، مجموعه‌اى از حقوق را شامل است. از جمله، حقِّ هر آن‌چه که مى‌خواهد بکند، بى آن که با ممانعتى از سوى مسؤولان روبه‌رو شود. این حقوق شامل همه زندگان است: مهاجران غیرقانونى، کودکان مدرسه‌اى، بِزِهکاران، خردسالان، گیاهان و حیوان‌ها. این استقلال جامع که با مبارزه‌هاى بسیار فراهم آمده است، یکى از ویژگى‌هاى مهمّ مغرب زمین است. رهایى از قید و بندها یکى از موضوع‌هاى فرهنگى دوران ما و به احتمال، شاخص‌ترینِ همه آن‌هاست. البتّه براى جلوگیرى از تداخل حقّ من و شما، به محدودیتّى هرچه بیش‌تر نیازمند است.

مضمونِ موازى آن، بدوى‌گرایى[4]  است. اشتیاق به رها شدن از نظم و ترتیب پیچیده

فرهنگى پیشرفته، مضمونى است مکرّر و انگیزه اساسى اصلاحات دینى پروتستان را فراهم آورده است. مدّت‌ها پیش از آن‌که روسو به آن اشاره کند، در آیین انسان بدوى امّا شریف شرح آن آمده است. انسان بدوى، در این تعریف با اعتقادهاى ساده خویش، سالم، اخلاقى، آرام است و نسبت به انسان متمدّن شایسته‌تر است. زیرا انسان متمدّن براى توفیق به تحریک و فریب نیاز دارد. در پایان سده هیجدهم، دوباره با این امید آرمانْشهرانه روبه‌رو مى‌شویم و در سال‌هاى واپسین سده 19، همین پژواک را در کتاب تمدّن، بیمارى و درمان آن اثر ادوارد کارِپْنتِر مى‌یابیم. در دهه 1960، در تجربه‌اى سده بیستمى، این مضمون را در عصیان جوانانى آشکار مى‌یابیم که در جست‌وجوى زندگى اشتراکى‌اند.[5]  امّا جوانانى هم بودند که در مقام طرفداران گل[6]  به عشق در مقام پیوند

اجتماعى خودبسنده اعتقاد دارند.

پنج سده‌اى که در این کتاب مورد بررسى ماست، به ده یا دوازده مورد از این قبیل موضوع‌ها مى‌پردازد. این موضوع‌ها نیروها یا علت‌هاى تاریخى به شمار نمى‌روند، بلکه نام‌هایى هستند براى آرزوها، گرایش‌ها و هدف‌هایى که در فراسوى رخدادها یا جنبش‌ها قرار دارند. برخى از این آنها در نهادهاى پایدار به تحقّق رسیده‌اند. اشاره به این وحدت و تداوم مضمون، به منزله پیشنهاد فلسفه تاریخ جدید به سنت مارکس، اشپینگلر، یا توین‌بى نیست. در نظر اینان، تاریخ با نیرویى واحد به سوى هدفى واحد پیش مى‌رود. امّا من هم‌چنان در مقام تاریخ‌نگارى هستم که داستانى را مى‌نویسد و مى‌کوشد طرح پیچیده‌اى را که با تکاپوهاى مردان، زنان و نوجوانان (این آخرى‌ها را هرگز نباید فراموش شوند) تنیده شده، آشکار کند. یعنى کسانى که آرزوهاى آن‌ها قدرت محرّک تاریخ است. شرایط مادّى تأثیرگذار است امّا نتیجه‌ها غیرمنتظره‌اند. برآیند منحصربه‌فرد، وجود ندارد.

داستان من، در همان حال، تنها به رخدادها و گرایش‌ها مربوط نمى‌شود بلکه به شخصیّت‌ها نیز مى‌پردازد. این داستان، جابه‌جا با تصویرهاى قلمىِ برخى از شخصیّت‌هاى نامور زینت یافته است. هرچند بیش‌تر به شخصیّت‌هایى پرداخته شده که کم‌تر از آن‌ها سخن رفته. در آغاز با لوتر، لئوناردو، رابله و روبنس روبه‌رو مى‌شویم امّا هم‌چنین به مارگریت ناوار، مارى دوگورْنِى، کریستیناىِ سوئدى و همگنان آن‌ها در طول تاریخ مى‌رسیم. این شخصیّت‌ها در مقام اشخاص به شناسایى نهاده مى‌شوند، نه صرفآ
در مقام بازیگران تاریخ. زیرا تاریخ به عامل‌هاى ویژه و ملموس معطوف است، نه عامل‌هاىِ کلّى و انتزاعى. اگر تاریخ‌نگار به بیانِ کلیّت‌ها مى‌پردازد و دوره‌ها و مضمون‌ها را نام‌گذارى مى‌کند، تنها از آن روست که بازگویى واقعیّت‌ها در یادها بماند. جوهر تاریخ، اندیشه‌ها و تکاپوهاى گذشتگان است.

امّا آیا داستان تاریخ پایانى دارد؟ البتّه تاریخ به معناى توقف کامل و ویرانى نهایى معنایى ندارد و مقصود ما از انحطاط در این کتاب، واقع شدن در مسیر قهقرایى است. نمى‌خواهیم بگوییم که نیرو یا استعداد یا حساسیت اخلاقى کسانى که در چنین دوره‌اى زندگى مى‌کنند، از کف مى‌رود. به‌عکس، این دوره، دوره تکاپوست و توأم با بى‌قرارى خاصّ. زیرا هیچ مسیر مشخصّى از پیشرفت در آن دیده نمى‌شود. جنبه منفى این دوران، از میان رفتن امکان‌هاست. به‌نظر مى‌آید که هنر و زندگى از نیرو تهى شده‌اند و مراحل تحوّل، سپرى گشته‌اند. نهادها به شکل دردناکى، ایفاى نقش مى‌کنند. تکرار و سرخوردگى نتیجه ملال و خستگى نیروهاى عظیم تاریخ‌اند.

مى‌توان پرسید که تاریخْنگار چگونه به انحطاط پى مى‌برد؟ نشانه انحطاط، بیمارى اجتماعى و جست‌وجو براى اعتقاد نوین، آن هم در همه جهت‌هاست. در مغرب زمین مسیحى، ده‌ها آیین، به تازگى پا گرفته: بودایى‌گرى، اسلام، یوگا، اتحاد کلیساهاى دکتر مون، و مجموعه وسیعى از آیین‌هاى دیگر که برخى به خودکشى دست‌جمعى اعتقاد دارند. براى ذهنیّت غیردینى، آرمان‌هاى قدیمى فرسوده و نومیدانه به‌نظر مى‌آیند و هدف‌هاى عملى به صورت مکتب‌هایى درمى‌آید که با اعمال خشونت از آن‌ها پاس داشته مى‌شود: نیروى اتمى، بالا رفتن دماى زمین، سقط‌جنین، استفاده نامناسب از محیط طبیعى گیاهى و حیوانى؛ رواج غذاهاى بسته‌بندى شده به جاى غذاهاى طبیعى، اعلام بى‌علاقگى به علم و فن‌آورى. انگیزه و علاقه به زندگى بدوى، محرّکِ همه این عامل‌هاىِ منفى است.

چنین دلایلى سبب تقویت اعمال خشونت‌آمیز در جامعه‌اى ایستا مى‌شود: زیرا اغلب، آن‌چه دولت براى رفاه عمومى در شهر و روستا و مملکت انجام مى‌دهد، پس از استفاده با مقاومت روبه‌رو مى‌شود. چند گروه سازمان‌یافته دلیل‌هایى را مورد استناد قرار مى‌دهند که از استدلال دولت‌ها کم‌ارزش‌تر نیست. نتیجه کار، خشونت و تعرّض نسبت به وضع موجود است. چنین فرآیندى، با بهره‌گیرى از پیشوندهاى ضد یا پسا[7]

(مانند ضدّ هنر، پسامدرنیسم) آفرینش عرف (نهاد) جدیدى را نوید مى‌دهد. امید این است که رها شدن از وضع موجود، به نفس خود، حیاتى نو را موجب شود.

*

*       *

گیریم که فرهنگ ما در حال پایان یافتن است، پس چرا تنها به پانصد سال آن اکتفا کنیم؟ وحدت آن ناشى از چیست؟ تاریخ آغاز 1500 میلادى متضمن منظورى است. بسیارى آثار درسى، از روزگارى که به یاد دارم، این تاریخ را آغاز عصر جدید نام نهاده‌اند. براى این کار، دلیل‌هاى موجّهى، به تقریب در همه صفحه‌هاى آغازینِ کتاب‌ها آمده است. خواننده، به گونه گذرا، به این درک خواهد رسید که عصر[8]  در این مورد، به

معناى گستره‌اى پانصد ساله یا بیش‌تر است. و این اندازه زمانى، براى این‌که یک فرهنگ، از امکان‌هاى خود تهى شود، کافى است. زمانه[9]  یا برهه[10]  دوره‌هاىِ کوتاه‌ترى از

نشانه‌هاى یک عصر است.

دقّت در این مورد، به روشنى بخشیدن بر اغتشاشِ پیرامون واژه نو[11]  مى‌انجامد. این

واژه به مفهوم دوره‌اى است که از سده‌هاى میانه تا آغاز نوین‌گرایى[12]  (1880 یا 1900 یا

1920 میلادى) ادامه پیدا مى‌کند؛ بى‌آن‌که شرح کاملى از آن به دست داده شود. تقسیم‌بندى این دوره با تقسیم‌بندى‌هایى که در متن‌هاى دانشگاهى منظور مى‌شود و موضوع آن، تاریخ عمومى است، فرق مى‌کند. چشم‌انداز فرهنگى نیازمند تقسیم‌بندى دیگرى است. سه برهه از زمان مورد نظر، هر کدام به تقریب، 125 سال را شامل مى‌شود: از لوتر تا نیوتن، از لویى چهارده تا گیوتین، از گوته تا نمایشگاه زرّادخانه نیویورک و سرانجام برهه چهارم که به سده بیستم مربوط مى‌شود.

اگر این تقسیم‌بندىِ زمانى را بخواهیم توضیح دهیم، چنین مى‌توانیم بگوییم: دوره نخست (1600-1500) به این موضوع گذشت که در امور دینى به چه چیزى اعتقاد داشته باشیم. دوره دوم (1789-1661) موضوع این بود که موقعیّتِ فرد و شکل دولت باید چگونه باشد. دوره سوم (1920-1790) هم به چگونگى وسایل به دست آوردن تساوى اجتماعى و اقتصادى گذشت. آن‌چه مى‌ماند، نتیجه‌هایى است که از این تقسیم‌بندى به دست مى‌آید.

پس نشانه‌هاى عصر جدید چیست؟ آشکار یا پنهان شدن تجسّم‌هاى ویژه هدف
مورد نظر. از پنجره به بیرون بنگرید: جارچى شهر کجاست؟ ولگردانى که تماشاگر خرس به دام افتاده هستند یا به دارالمجانین مى‌نگرند و مى‌خندند کجا هستند؟ امروز دیگر کسى کلمه شریف را براى ستایش یک انسان به کار نمى‌برد، یا مانند راسکین براى طبقه‌بندى انواع هنر از آن بهره نمى‌برد. به تقدیم‌نامه یک کتاب جدید بنگرید: چرا دیگر با جمله‌هاى آمیخته با چاپلوسى روبه‌رو نمى‌شویم؛ جمله‌هایى که مخاطبشان اربابان هستند. همه این‌ها که امروزه از میان رفته‌اند، نشانه تغییر در فنّآورى، نگرش‌هاى اخلاقى، سلسله‌مراتب اجتماعى و حمایت از ادبیات است.

با در نظر داشتن این موضوع، روزنامه‌ها مشتاق مراجعه به زباله‌دان تاریخ‌اند. آن‌ها این مفهوم را نه آن‌گونه که مى‌اندیشند از مارکس، بلکه از یک نویسنده و نماینده مجلس انگلیس، آگوستین بیرِل وام گرفته‌اند. امّا واقع مطلب آن است که این سطل، آن‌گونه که تصوّر مى‌رود چندان لبریز نیست، زیرا تجدیدنظرهایى که در پنج سده رخ داده، اندک نیست. براى نمونه تنها کافى است که به پیدایى دوباره تعلّق خاطرِ انسان‌ها به متن کتاب مقدّس و زندگانى عیسى اشاره کنیم یا به تجدید حیاتى بنگریم که مى‌توان بدان سطل زباله نام نهاد، و نادیده گرفته شده: ستون روزنامه‌ها درباره طالع‌بینى. رقابت طرح‌ها، به‌ندرت به پیروزى کامل مى‌انجامد. طرح شکست مى‌خورد امّا هم‌چنان به ستیز مى‌پردازد. همیشه قطب مخالفى وجود دارد.

آن‌چه گفته شد به توش و توان تجربه مغرب زمینى‌ها مربوط مى‌شد: ملّت‌هاى بسیارى که در این تجربه شرکت کردند، کشش نسبت به بدعت‌هاى غریب، منازعه بى‌پایان مکتب‌هاى فلسفى، جستجوهاى مکرّر وسیع براى رسیدن به دوره‌هاى معلوم. ممکن است گفت و گو کردن از فرهنگ واحدى که در طول این پانصد سال، همیشه رو به جلو داشته، متناقض به‌نظر آید، امّا در واقع تناقضى در کار نیست. وحدت به معناى همْسانى نیست و هویت با تغییر سازگار است. کسى تردید ندارد که انسان در سراسر زندگى، هویتش تغییر نمى‌کند. در یک جنگ داخلى، حتّى اگر همه پیوندهاى سیاسى و اجتماعى گسسته شود، باز پیوند فرهنگى، نیرومند به‌نظر مى‌رسد و کماکان، دو سوىِ در حال ستیز را به هم مرتبط مى‌کند. دو طرف به یک زبان گفت و گو مى‌کنند، بر سر مسئله واحدى در ستیزند، حافظه تاریخى واحدى دارند؛ از یک سو پُر از اشتباه و از طرف دیگر، به گونه کامل، قابل توجیه! هر دو گروه در موقعیت همْسانى از تمدن زندگى مى‌کنند. خانواده، نوع حکومت و معیارهاى اخلاقى‌شان یک‌سان است. از سلاح‌هاى شبیه به هم بهره مى‌گیرند. ارتش‌هاى خود را به شیوه‌اى همانند رهبرى مى‌کنند.
لباس‌هاى مشابه دارند و نام‌گذارى درجه‌ها و به دوش کشیدن پرچم‌ها نشان مى‌دهند که به صورتى دقیق، به سانِ هم، عمل مى‌کنند.

واپسین پرسش این است که آیا ایده‌ها به راستى تأثیرگذار هستند؟ تردید پیرامون تأثیر آن‌ها در تاریخ، همیشه از نظر خواص، جالب بوده است. شک‌گرایان مى‌گویند: هنر و اندیشه باید در جاى درست خود نگه داشته شوند. الیزابت اوّل در تجدید حیات یک انسان انگلیسى، بیش از شکسپیر تأثیر گذاشته است. منتقد، با دریافت عمیق‌ترى از این نمونه، چه بسا ناظر یکى از مصایب عمده الیزابت اوّل باشد؛ یعنى شکل روبه‌رو شدن با ایده‌هایى که اتباع پروتستان جدید را با ستیز با هم‌میهنان کاتولیک خود وامى‌داشت.

اگر پنج سده اخیر، تصویرى از یک فرهنگ واحد را آشکار مى‌کند، به جهت حافظه نیرومند توأم با وسواس نسبت به مسایل تاریخى است. نگرش ویژه ما نسبت به تاریخ و عادت به احتجاج نسبت به آن، رخدادها را به ایده‌هایى پُرتوان درمى‌آورد. موضوع بهره‌گیرى از گذشته، به گونه دقیق، مربوط است به سال‌هایى که عصر جدیدش نامیده‌اند.

[1] . در تمامى کتاب، انسان را به مفهوم موجود انسانى (هر دو جنس) به کار برده‌ایم، مگر هنگامى که به مفهوممذکّر تصریح کرده باشیم. دلایل محققّانه را در فصل هنرمند به دنیا مى‌آید (بخش اوّل) آورده‌ایم.

[2] . نویسنده در این‌جا به شرح برخى نشانه‌هاى به کار گرفته شده در متن اصلى پرداخته است. برگردان اینعبارت‌ها در متن فارسى لزومى نداشت (م).

[3] .

[4] . Primitivison، گرایش به بازگشت به زندگى دوران ابتدایى.

[5] .

[6] rewolF .

[7] ,itnA .

[8] .

[9] .

[10] .

[11] .

[12] .

توضیحات تکمیلی

وزن 3000 g
ابعاد 2124 x 17 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94700

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-462-4

قطع

تعداد صفحه

1060

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

3000

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “پانصد سال حیات فرهنگی غرب (تاریخ پانصد ساله)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This