No products in the cart.

کوه جادو

۵۰,۰۰۰تومان

توماس مان

ترجمه حسن نكوروح

در این رمان می‌توان شش خصلت یا شش موضوع اساسی یافت. نخست اینکه، نویسنده سبکی ناتورالیستی به کار می‌برد که مخصوصاً در توصیفاتش بسیار دقیق است، به این معنی که تسلیم میل خود به مسائل مربوط به بیماری می‌شود و چنان‌که در بودنبروکها می‌بینیم، ولی بر سر تحلیل فرتوتیها و احتضارها درنگ بسیار می‌کند. دوم اینکه، این جامعهٔ اروپایی (آسایشگاه داووس از همه کشورها بیمار می‌پذیرد)، در ۲۰۰۰ متری بالای مرزها، در مجموعه نماینده قومی است خارج از زمان، در عین حال متعلق هم به روزگار ابتدایی و هم به روزگار آینده. سوم اینکه، در اینجا مخصوصاً سخن از کاستورپ، یعنی فردی است که نمونه نوعی آلمانی متوسط است؛ او همین که پای‌بند کوهستان می‌شود، فراغتی نامحدود پیدا می‌کند، از زندگی پرتنش و سطحی عصر ما به مشغله‌های قرن هجدهم روی می‌آورد و به این ترتیب، مانند ویلهلم مایستر (سالهای کارآموزی ویلهلم مایستر) شروع می‌کند به پروردن و فرهیخته‌کردن خود. از این بابت، رمان مان مربوط می‌شود به سنت رمان پرورشی.

کاستورپ طی این سالهای آموزش چیز می‌خواند، گوش می‌دهد، مشاهده می‌کند و تقریباً به نظر می‌آید که نویسنده می‌خواهد بیهودگی دانشی را که از هواشناسی به روان‌کاوی می‌رود نشان دهد و تا حدی کنجکاوی برای کنجکاوی را محکوم می‌کند.

کوه جادو [Der Zauberberg] رمانی از توماس مان (1875-1955)، نویسنده آلمانی، که در 1924 انتشار یافت. و در سال 1929 یعنى پنج سال پس از انتشار، جایزه ادبى نوبل را براى نویسنده خود به ارمغان آورد. هانس کاستروپ جوان بورژوازاده‌ای است (مان در اینجا نیز، چنان که در بودنبروکها می‌بینیم، اگر نه به یک مکان هانسایی، دست کم به یک قهرمان ایالت هانسایی بازمی گردد) که برای اقامت چند روزه نزد پسرخاله خود یواخیم می‌رود که در آسایشگاه اووس تحت درمان است. ولی کاستروپ، همین که در معرض فضای مرگ‌آلود آسایشگاه قرار می‌گیرد، احساس می‌کند یا می‌پندارد که خود نیز بیمار است، و هفت سال در آنجا می‌ماند تا زمانی که جنگ جهانی 1914 او را از رؤیا بیرون می‌کشد و با خشونت به میدانهای نبرد می‌برد…

 

گزیده ای از کتاب کوه جادو

ساکت باش و سرت را به زیر بینداز، زیرا بسیار سنگین است. دیوار خوب است. به نظر مى رسد که نوعى گرما از بالکن چوبى خارج مى شود. البته اگر بتوان در اینجا از گرما حرف زد. گرماى مطمئن چوب که احتمالاً بیشتر یک حالت روانى یا… ذهنى است… آه، چقدر درخت! آه آب و هواى زنده زندگان! چه عطرى دارد!…

در آغاز کتاب کوه جادو می خوانیم

                        مقدمه‌اى بر «کوه جادو»

                سخنرانى در برابر دانشجویان دانشگاه پرینستون

خانم‌ها و آقایان!

مطمئنآ نادر است و نامعمول، که نویسنده‌اى در جلسات مطالعات ادبى شما حاضر شود و همراه شما اثر خود را بررسى کند، بى‌شک شما ترجیح مى‌دادید که از مسیو ولتر یا سینیور سروانتس سخنانى درباره کتاب‌هاى مشهورشان بشنوید. ولى قانون زمان و همزمانى چنین خواسته که به من رضایت دهید، به نویسنده «کوه جادو»، که از اینکه کتاب خود را در ردیف آثار بزرگ ادبیات جهان مى‌بیند پریشانى‌اش اندک نیست.

استاد محترم شما ازروى نیک نفسى چنین پسندیده، که این‌بار در سلسله ساعات درس شما اثرى نوخوانده و تجزیه و تحلیل شود، و اگر من نیز از این خوشحالم که رأى او یکى از آثار مرا برگزیده، دچار این خودپسندى هم نیستم که آن را یک داورى نهایى تلقى کنم. این به رأى و اختیار آیندگان است که «کوه جادو» را «شاهکار»ى بدانند، مانند بقیه آثار کلاسیک که در برنامه مطالعات شما قرار دارد، یا نه. به هرحال دنیاى پس از ما در آن سندى خواهد یافت بیانگر وضع روحى و مشکلات فکرى ثلث اول قرن بیستم، و از این لحاظ سخنان نویسنده‌اش درباره آفرینش آن، و تجربه‌اى که با آن به دست آورده، مى‌تواند بر شما سودمند افتد.

بیان این مطالب به زبان انگلیسى کار مرا نه‌تنها دشوار نمى‌کند، بلکه آسان هم مى‌کند. در این‌حال قهرمان داستانم را به یاد مى‌آورم، مهندس جوان هانس ـ کاستورپ را، که در پایان جلد اول به مادام شوشاى چشم قرقیزى اظهار عشق عجیبى مى‌کند که او آن را در لفاف یک زبان خارجى، فرانسه، مى‌پیچد. این کار به او کمک مى‌کند که بر شرم‌زدگى‌اش چیره گردد و جرئت یابد، مطالبى را
بگوید، که به آلمانى به سختى ممکن بود به زبان آورد. در آنجا مى‌گوید :

“Parler francais, C’est Parler Sans Parler, en quelque maniÉre.” [۱]

خلاصه، به این وسیله مى‌تواند بر موانع درونى‌اش چیره گردد ـ و موانعى نیز که نویسنده هنگام صحبت درباره کتاب خود احساس مى‌کند با استفاده از زبانى دیگر تعدیل مى‌یابد.

ضمنآ آن‌ها تنها موانعى نیست که احساس مى‌شود. نویسندگانى هستند که نامشان با نام یک اثر بزرگ درآمیخته و تقریبآ یکى شده، وجودشان به‌طور کامل در آن یکى بیان شده. دانته ـ این همان کمدى الهى است. و سروانتس دون‌کیشوت است. ولى دیگرانى هم هستند ـ و من هم باید جزء آن‌ها به‌شمار آیم ـ که هیچ اثرى به تنهایى تمامى مهر و نشانشان را در انحصار خود ندارد، بلکه تنها بخشى از آن را دربر مى‌گیرد، از حاصل عمرشان را، زندگى و شخصیت‌شان را، که گرچه تلاش مى‌کند قانون زمان و توالى‌اش را از میان بردارد، و در هر آفرینشى به‌طورکامل حضور داشته باشد، ولى فقط چندان بدان دست مى‌یابد که «کوه جادو» از میان برداشتن زمان را تجربه مى‌کند، یعنى با «ترجیع»[۲] ، این شیوه جادویى اشاره به پس و پیش، که حضور تمامى‌اش را در

هر لحظه اعلام مى‌دارد. به همین‌گونه مجموعه آثار یک نویسنده هم ـ به عنوان یک کل ـ ترجیع‌هاى خود را داراست، که به‌وسیله آن وحدت پدید مى‌آید، وحدت احساس مى‌شود و تمامى حاصل یک عمر در هریک از آثار حضور مى‌یابد. ولى به همین دلیل هم هرگاه ا ثرى را براى خود و بدون ارتباط با آثار دیگر، با تمامى آثار نویسنده، بررسى کنیم، بدون درنظر گرفتن نظام روابطى که این جزیى از آن است. حقش را ادا نکرده‌ایم. مثلا بسیار سخت و تقریبآ محال است، درباره «کوه جادو» سخنى گفت، بدون ذکر ارتباطش با آثار گذشته، با رمان جوانیم «خانواده بودنبروک»، با بررسى  انتقادى «نظریات یک غیرسیاسى» و «مرگ در ونیز» ـ و بدون یادآورى رابطه‌اش با آثار بعدى؛ مثلا رمان یوسف.

اشاره به موانعى که هنگام بیان مطلبى درباره یک اثر، مثلا «کوه جادو»، احساس مى‌کنم، توجه ما را تا حدود بسیار به بافت و ترکیب این کتاب و تمام آفرینش هنرى یک عمر، که این کتاب جزیى و نمونه‌اى از آن است، جلب مى‌کند ـ بیش از آنکه امروز بتوانم به آن بپردازم. امروز تنها مى‌کوشم گوشه‌ها و نکته‌هایى لطیفه‌وار از تاریخچه آفرینش این رمان برایتان بگویم، به عنوان تجربیات زندگى‌ام.

به سال ۱۹۱۲ ـ تقریبآ عمرى از آن مى‌گذرد، کسى که امروز دانشجوست، آن روز هنوز به دنیا نیامده بود[۳]  ـ خانمم دچار یک بیمارى ریوى شد، که چندان شدید هم نبود، ولى به‌هرحال وادارش کرد براى نیم‌سالى به کوهستان برود و در آسایشگاهى در دهکده داووس[۴]  به‌سر برد. من در این مدت پیش بچه‌ها ماندم،

در مونیخ و در خانه روستایى‌مان در تولتس[۵]  در کنار رود ایزار[۶] . ولى در مه و ژوئن همان سال براى چند هفته‌اى به دیدار خانمم به آن بالا رفتم، و وقتى شما بخشى را که در آغاز «کوه جادو»، «ورود» نامیده شده مى‌خوانید، که مهمان تازه‌وارد هانس کاستورپ همراه پسرخاله بیمارش یوآخیم تسیمسن در رستوران آسایشگاه شام مى‌خورد و نه‌تنها مزه غذاى آسایشگاه را مى‌چشد، بلکه شمه‌اى از هواى محل و توأم با آن زندگى «نزد ما ساکنان آن بالا» را هم درمى‌یابد ـ وقتى این بخش را مى‌خوانید، توصیف تقریبآ دقیقى را از آن دیدار ما در این هوا و تأثیرات عجیبش در من پیش‌رو دارید.

این تأثیرات چنین عجیب طى سه هفته‌اى که در محیط بیماران داووس به‌سر مى‌بردم، به عنوان ملاقات‌کننده خانمم، عمق و شدت بیشترى یافت. این همان سه‌هفته‌اى است که هانس کاستورپ در اصل قصد اقامت در آنجا را دارد، ولى بعدآ هفت سال ـ سال افسانه‌اى ـ در بند جادویش گرفتار مى‌آید. من توانستم داستانش را تعریف کنم، چون هیچ نمانده بود همین سر خودم بیاید. دست‌کم یکى از وقایع ـ واقعه‌اى که تأثیرى بنیادین در کل داستان دارد ـ تجربه شخصى نویسنده است که به قهرمانانش منتقل کرده: یعنى معاینه مهمان اهل سرزمین هموار، که نشان مى‌دهد او نیز بیمار است.

ده روزى مى‌شد که آن بالا به سر برده بودم، که از تأثیر هواى سرد و مرطوب بالکن زکام بد و ناجورى گرفتم. از آنجا که دو پزشک متخصص دم‌دست بودند، رئیس و معاونش، چیزى به نظر درست‌تر از این نمى‌آمد، که طبق قاعده و براى اطمینان درخواست کنم لوزه‌هایم را معاینه کنند، و بنابراین همراه خانمم که براى معاینه فراخوانده شده بود راه افتادم. رئیس که همان‌طور که ممکن است فکر کنید ظاهرش به پزشک مخصوص رمان خودم شباهت‌هایى داشت گوشى گذاشته به سرعت تمام به اصطلاح یک گرفتگى، یک نقطه بیمار در ریه‌ام تشخیص داد، که من اگر هانس کاستورپ بودم شاید نقطه عطفى در زندگى‌ام مى‌شد. پزشک به من اطمینان داد که بسیار عاقلانه خواهد بود اگر براى شش ماه تحت مداوا قرار گیرم، که اگر به توصیه‌اش عمل مى‌کردم، کسى چه مى‌داند، شاید هنوز هم آن بالا به‌سر مى‌بردم. ولى من ترجیح دادم به جاى این کار «کوه‌جادو» را بنویسم، که در آن تأثیرهایى را که آنجا در من گذاشت به کار گرفته‌ام، تا مخاطرات چنین محیطى را براى جوانان ـ و سل یک بیمارى مخصوص جوان‌هاست ـ نشان دهم. این دنیاى بیماران آن بالا دنیایى است بسته و جدا از دنیاى خارج، و داراى نیرویى تسخیرکننده، که خود یقینآ هنگام خواندن رمان تا حدودى حس کرده‌اید. نوعى زندگى بدلى است که جوان‌ها را در زمانى نسبتآ کوتاه به زندگى واقعى و پرتلاش کاملا بیگانه مى‌سازد. همه‌چیز آن بالا تجمل است ـ یا تجمل بود ـ همچنین مفهوم زمان. در این نوع مداواها همیشه صحبت از ماه‌هاست که اغلب هم به سالیان مى‌کشد. و پس از شش ماه یک جوان معمولا فکرى در سر ندارد جز حرارت‌سنج زیر زبان ولاس. و پس از یک نیم‌سال دیگر در موارد بسیار کارش به جایى مى‌کشد، که دیگر هرگز نخواهد توانست فکر دیگرى در سر راه دهد. دیگر براى همیشه توانایى زندگى در زمین هموار را از دست داده است. در این مؤسسات با پدیده‌اى سر و کار داریم، یا داشتیم، خاص دوران پیش از جنگ جهانى اول، که تنها در یک اقتصاد سرمایه‌دارى خالص و دست‌نخورده قابل تصور بود. تنها در آن شرایط ممکن
بود بیمارانى به خرج خانواده‌شان براى سالیان یا حتى الى‌الابد این چنین زندگى کنند. امروزه دیگر آن شرایط پایان یافته، یا تقریبآ مى‌توان گفت پایان یافته است. «کوه جادو» مفهوم آواز قویى را یافته براى آن دوران و آن شیوه اقتصادى، و شاید بتوان گفت این یک قاعده است، که توصیف‌هاى ادبى و داستانى همیشه بر شیوه‌هاى زندگى نقطه پایان مى‌نهند، و با آمدن آن‌ها رفتن این‌ها فرامى‌رسد. امروزه درمان بیمارى‌هاى ریوى بیشتر از راه‌هاى دیگرى صورت مى‌پذیرد، و اکثر آسایشگاه‌هاى کوهستانى سوئیس به هتل‌هاى ورزشى تبدیل شده.

این فکر، که از خاطرات و تجربیات داووس داستانى بسازم، خیلى زود در سر من راه یافت. در آن زمان موقعیت ادبى من از این قرار بود: پس از رمان «اعلیحضرت همایونى»[۷]  به کار عجیب نوشتن خاطرات یک حقه‌باز، که در هتل‌ها به دزدى مشغول است[۸]  دست زده بودم، یک رمان، که در واقع داستان

هنرمند را به صورتى جنایى و ضداجتماعى ارائه مى‌کند، همچنان که داستان «اعلیحضرت همایونى» هم به‌گونه دیگرى داستان یک هنرمند است. شیوه این کتاب غریب، که در واقع ناتمام باقى مانده، تقلیدى است به ریشخند[۹]  از خاطره‌نویسان بزرگ قرن هجدهم و نیز از «شعر و حقیقت»[۱۰]  گوته، و لحن آن به گونه‌اى بود که به زحمت مى‌شد تا پایان همچنان ادامه داد. چنین بود که نیاز به استراحت در دیگر فضاهاى زبان و اندیشه در من پدید آمد، پس کار را متوقف کرده، داستان بلند «مرگ در ونیز» را نوشتم. با پایان آن سفر به داووس رسید، و داستانى که حال نقشه‌اش را در سر مى‌پروراندم ـ و فورآ نام «کوه جادو» را به خود گرفت ـ در اصل بنا بود چیزى بیش از یک قطعه طنزآمیز در برابر «مرگ در ونیز» باشد، عکس و متضاد آن همچنین از لحاظ حجم، یعنى اندکى بلندتر از یک داستان کوتاه، در طرحى که در سر براى آن ریخته بودم باید به صورت یک نمایش غریب و برگردان خنده‌آور «مرگ در ونیز» درمى‌آمد، که تازه تمامش کرده بودم. حال و هوایش مى‌بایست آمیزه‌اى باشد از مرگ و تفریح، یعنى همان
چیزى که در آن مکان عجیب به عینه شاهد آن بودم. جاذبه مرگ، پیروزى بى‌نظمى مستى‌بخش بر نظام برتر زندگى که در «مرگ در ونیز» به وصف آمده‌بود، باید در این اثر بر زمینه‌اى طنزآمیز منتقل مى‌شد. قهرمانى ساده‌لوح در تضادى فکاهى میان ماجراجویى‌هاى مرگ‌آلود و شرافت‌جویى بورژوایى، این بود آنچه قصد نوشتنش را داشتم. پایان کار ناپیدا بود، ولى بالاخره معلوم مى‌شد، در مجموع اثرى سبک و سرگرم‌کننده، با حجمى نه‌چندان بسیار. همین‌که به تولتس و مونیخ بازگشتم، دست به کار نوشتن بخش اول شدم.

از همان آغاز ترسى پنهانى از خطرات گسترش داستان، گرایش موضوع آن به مفاهیم والا و بى‌کرانى اندیشه به دلم راه مى‌یافت. نمى‌توانستم از خود پنهان کنم که گرداگردش را رابطه‌ها و پیوندهایى بس مخاطره‌آمیز فراگرفته. شاید این دست‌کم گرفتن کارى که در پیش است تنها تجربه مکرر من نباشد. وقتى طرح کارى در سر شکل مى‌گیرد به‌نظر ساده و عملى مى‌آید. زحمت فراوان نمى‌برد و تفصیل چندانى نمى‌طلبد. نخستین رمانم، «خانواده بودنبروک» نیز مطابق طرح نخستینش باید کتابى مى‌شد به تقلید از داستان‌هاى خانوادگى و بازرگانى اسکاندیناوى، کتابى در ۲۵۰ صفحه، که دو جلد قطور از آب درآمد. «مرگ در ونیز» قرار بود در اصل داستان کوتاهى باشد براى مجله سیمپلیتسیسیموس[۱۱] . همین نکته در مورد رمان یوسف هم، که قبلا طرح آن را در ذهن خود به‌اندازه و حجم «مرگ در ونیز» پرورانده بودم، مصداق پیدا کرد. در مورد «کوه جادو» هم جریان به‌گونه دیگرى نبود، که احتمالا این فریبى بوده که در آفرینش آثارم به آن احتیاج داشته‌ام. هر آینه انسان همه امکانات و مشکلات یک اثر را پیشاپیش به روشنى درنظر مى‌آورد و خواست آن را که معمولا با خواست نویسنده تفاوت بسیار دارد به خوبى بداند، چه‌بسا که سست شده و جرئت آغاز کردن پیدا نمى‌کرد. گاه یک اثر در جاه‌طلبى مسافتى دراز از آفریننده خود جلو مى‌زند، و چه خوب که چنین مى‌کند. چون جاه‌طلبى نباید که از آن شخص باشد، نباید بیرون از اثر و در برابر آن قرار گیرد، بلکه این اثر است که باید آن را از خود بیرون تراود و به پیش
راند. به گمان من آثار بزرگ این‌چنین پدید مى‌آید، و نه از یک جاه‌طلبى که از پیش عزم ساختن اثرى بزرگ مى‌کند.

خلاصه، خیلى زود پى بردم که داستان داووس امکانات و توانایى‌هاى خود را داراست و درباره خود اندیشه‌هاى دیگرى در سر دارد. این حتى از لحاظ ظاهر هم چنین بود، چون شیوه طنزآمیز رمان انگلیسى که من در آن از سختى فضاى تنگ «مرگ در ونیز» خیال آسودن داشتم فضاى بسیار مى‌طلبد و زمانى درخور آن. آن‌گاه جنگ شروع شد که به پایان کار فرامى‌خواند، و درگیرى فکرى با آن کتاب را غناى بسیار مى‌بخشید، ولى ادامه نوشتنش را نیز تا سال‌ها با موانعى روبرو ساخت.

در آن سال‌ها من مشغول نوشتن «نظریات یک غیرسیاسى» بودم، که غور در خویشتن بود، در گیرودار جنگ آراء و عقاید و تضادهاى فکرى اروپا، کتابى که به گونه دورخیزى ـ چند ساله ـ پرش بزرگى را آماده مى‌ساخت: یک اثر هنرى، یک بازى، هرچند بازى‌اى بسیار جدى، تنها به کمک یک اثر تحلیلى انتقادى، که قبلا بارش را سبک کرده باشد، مى‌توانست پدید آید. گوته یک‌بار «فاوست» را «این شوخى‌هاى بسیار جدى» مى‌خواند، و این تعریف همه آثار هنرى است، و درباره «کوه جادو» هم مصداق دارد. ولى من نمى‌توانستم این‌گونه شوخى و بازى کنم، هرگاه مسائل عنوان شده‌اش را قبلا با چنان منظر خونین ندیده و احساس نکرده بودم، تا آن‌گاه بتوانم از جایگاه رفیع هنرمند به آن بنگرم. سرلوحه «نظریات یک غیرسیاسى» چنین بود :

            [۱۲]  “Que diable allait il faire dans cette galÉre?

پاسخ آن این بود: «کوه جادو»! پس از درگیرى روحى و فکرى با مسئله جنگ در طول جنگ، نخستین تلاش براى از سرگیرى کار هنرى به صورت دو اثر ظاهر شد، که هردو از نیاز به آرامش و آسایش از جنجال جهانى سرچشمه مى‌گرفت: «آقا و سگش» و «سرود خردسال». آن‌گاه دوباره دست به کار «کوه جادو» شدم، که بازهم مدام با مقالات انتقادى قطع مى‌شد. این مقالات که همراه رمان نوشته شده، و در حقیقت
شاخه‌هاى این درخت تنومند بوده، یکى «گوته و تولسوى» است، دیگر «درباره جمهورى آلمان» و سومى «تجربه‌هاى پنهان».

بالاخره در سال ۱۹۲۴ دوجلدى که از طرح اولیه داستان کوتاه پدید آمده بود، که به هرحال نه‌تنها هفت سال، بلکه دوازده سال مرا در جادوى خود نگهداشته بود، انتشار یافت و با استقبالى روبه‌رو گشت که اگر کمتر از این هم بود باز از حد انتظار من بیرون بود. من عادت دارم اثرى را که به پایان رسانده‌ام با تردید و بى‌میلى، و بدون کمترین اطمینانى، به دست سرنوشت بسپارم. هیجان‌هایى که زمانى از آن به من دست مى‌داد از رنگ و بو مى‌افتد، و کار اتمام اثر را تنها به خاطر یک پایبندى اخلاقى به اصل آفرینش هنرى دنبال مى‌کنم، در اصل یک سماجت، و به‌نظرم بیش از هرچیز همین سماجت است که سبب مى‌شود دست از تلاش برندارم، یک تفریح و سرگرمى شخصى، چندان پیچیده، که تصور توجه بسیارى به حاصل آن پیش از ظهرها به ذهنم خطور نمى‌کند. و چون چنین علاقه‌اى، آن‌هم با آن دامنه و وسعت ظاهر شود، در بهت فرومى‌روم، بهتى لذت‌بخش، که در مورد «کوه جادو» شدت و عمق بیشترى به خود گرفت. مگر مى‌شد تصور کرد که مردمى در رنج از تنگناهاى اقتصادى چنان حالى داشته باشند که بتوانند خیالبافى‌هاى این مجموعه افکار و اندیشه‌ها را که در هزار و دویست صفحه گسترده شده، دنبال کنند. در تمام مدت نوشتن رمان این ترجیع :

«فرش نگارین شعر او         دوبار صد هزار مصراع»

از فردوسىِ هاینه ورد زبانم بود، و نیز این شعر گوته :

«تو بزرگى از آنکه نتوانى         سخنت را برى به پایانى»[۱۳]

هرگز ممکن نبود در اوضاع و احوال امروزى جز دو سه‌هزار نفرى حاضر شوند براى یک چنین سرگرمى عجیبى که هیچ شباهتى به آنچه معمولا از خواندن یک رمان دریافت مى‌کنند، ندارد مبلغى بالغ بر شانزده یا بیست مارک بپردازند؟ آنچه مسلم بود اینکه این دو جلد تنها ده سال زودتر نه ممکن بود نوشته شود و نه خواننده‌اى بیابد. براى این کار باید درد و رنج سال‌ها را در کنار ملتم تحمل مى‌کردم تا آن‌گاه بتوانم از آن مایه هنرى بگیرم و با گذر از مخاطرات
آفرینش در لحظه مساعد اثرم را ارائه کنم. مسائل «کوه جادو» از روى طبع نمى‌توانست سازگارى با توده‌ها داشته باشد، ولى طبقه تحصیل‌کرده آن را با گوشت و پوست خود حس مى‌کرد، و مصیبت همگانى درک و پذیرش قشرهاى وسیعى از خوانندگان را همان ارتقاء کیمیاگونه‌اى بخشیده بود، که ماجراى اصلى هانس کاستورپ به او بخشید. آرى، یقینآ خواننده آلمانى در قهرمان ساده‌دل ولى زیرک رمان خود را بازشناخت، و خواست، و توانست سرگذشتش را دنبال کند.

«کوه جادو» به راستى که کتابى است بسیار آلمانى، چندان که داوران خارجى امکان جهانى شدنش را دست‌کم گرفتند. یک منتقد برجسته سوئدى علنآ و با قاطعیت تمام اعلام کرد که هرگز کسى دست به ترجمه این کتاب به یک زبان خارجى نخواهد زد، چون اصلا به درد این کار نمى‌خورد. این پیش‌گویى غلط از آب درآمد. «کوه جادو» تقریبآ به تمام زبان‌هاى اروپایى ترجمه شده، و تا آنجا که من صلاحیت و داورى‌اش را دارم هیچ‌کدام از کتاب‌هاى من در جهان، و به‌خصوص در امریکا ـ این مرا خوشحال مى‌کند ـ این چنین اقبال نیافته است.

حال چه بگویم درباره کتاب و اینکه چگونه باید خواندش؟ سخنم را در این‌باره با این درخواست خودپسندانه آغاز مى‌کنم که بهتر است دوبار خوانده شود. البته در مورد کسانى که همان مرتبه اول را هم ملال‌آور بیابند درخواستم را پس مى‌گیرم. هنر نباید به صورت تکلیف مدرسه و کارى مشقت‌بار درآید، اشتغالى Contre Coer [۱۴] ، بلکه اقتضایش آن است که به شوق آورد، سرگرم کند

و روح ببخشد، و هرگاه اثرى در کسى چنین تأثیرى نگذارد، بهتر است از آن دست بردارد و سراغ اثر دیگرى رود. ولى آن‌کس که «کوه جادو» را به هرحال تا به آخر بخواند، به او توصیه مى‌کنم یک‌بار دیگر بخواندش، چون شیوه تألیف و تصنیف آن چنان است که لذت خواننده در مرتبه دوم شدت و عمق بیشترى مى‌گیرد ـ همچنان که از موسیقى نیز وقتى به درستى لذت مى‌بریم که خوب بشناسیمش.

تصادفى نبود که از «تصنیف»[۱۵]  سخن گفتم، که معمولا براى موسیقى به‌کار

مى‌برند. موسیقى از دیرباز تأثیر سازنده‌اى در سبک کار من داشته. شاعران و
نویسندگان اغلب «در اصل» چیز دیگرى هستند، اینان معمولانقاشان، رسامان، مجسمه‌سازان، معماران و خدا مى‌داند دیگر چه‌چیزهاى رانده شده‌اى هستند، تا آنجا که به من مربوط مى‌شود، باید خود را در میان نویسندگان جزء موسیقى‌دانان به‌شمار آورم. رمان همیشه براى من یک سمفونى بوده ـ اثرى پدید آمده از اصوات متفاوت و متضاد ـ شبکه‌اى از موضوعات مختلف، که مفاهیم در آن حکم موتیف‌هاى[۱۶]  موسیقى را دارد. به تأثیر هنر ریشارد واگنر در کار من اشاره‌هایى شده، من خود این کار را کرده‌ام. من منکر این تأثیر نیستم، به‌خصوص در به‌کارگیرى «ترجیع» از واگنر پیروى کرده‌ام، که به داستان منتقل کردم، آن هم نه به‌گونه تولستوى و زولا، و نه همچنین آن‌گونه که من خود در رمان جوانیم «خانواده بودنبروک» کرده‌ام، یعنى به شیوه ناتورالیستى و جهت تأکید بر خصوصیات رفتارى، یا به عبارت دیگر به‌گونه‌اى ظاهرى، بلکه به شیوه نمادین موسیقى. چنین شیوه‌اى را نخستین‌بار در «تونیوکروگر» به‌کار برده‌ام. فنى که آنجا به‌کار بسته بودم، در «کوه جادو» با وسعت بیشتر به گونه‌اى بس پیچیده، همه جانبه و فراگیر به کار رفته است. و به همین دلیل هم بود که آن درخواست خودبینانه را عنوان کردم. که «کوه جادو» را دوبار باید خواند. آن پیوندها و روابط موسیقى و از مفاهیم رمان را تنها وقتى مى‌توان به درستى دریافت و از آن لذت برد، که موضوعات و مضامینش را بشناسد و پیوند کلام بر اشاره سمبولیکش را نه‌تنها با آنچه گذشته، که همچنین با آنچه  خواهد آمد دریابند.

و بدین‌سان به آنچه یک‌بار دیگر هم اشاره کردیم بازمى‌گردیم، یعنى راز زمان، که رمان به چندین گونه به آن مى‌پردازد. «کوه جادو» در مفهومى دوگانه رمان زمان است: یکى تاریخى، چرا که به تصویر درونى یک دوران، اروپاى پیش از جنگ، دست مى‌زند، و دیگر آنکه زمان خود موضوع آن است، زمان مجرد و محض، که رمان نه‌تنها به عنوان تجربه قهرمانش، که همچنین در مسیر داستان خود و یا پیشرفتش به آن مى‌پردازد. کتاب خود همان است که داستانش را مى‌سراید؛ همچنان که ورود قهرمان جوانش را به دایره جادویى بى‌زمان
به‌وصف مى‌کشد، مى‌کوشد تا به وسائل و فنون هنرى که در اختیار دارد زمان را از میان بردارد. بدین‌سان که در هرلحظه‌اش دنیاى سمفونى‌وار آراء و عقایدى که دربر مى‌گیرد حضور کامل خود را اعلام مى‌دارد، و این‌چنین Nunc Stans [۱۷]

سحرآمیزى پدید مى‌آید. ولى کوشش جاه‌طلبانه‌اش، که شکل و محتوى، هستى و نما را در هماهنگى کامل نگهدارد و همیشه و مدام خود همان باشد که سخنش مى‌رود، این بلندپروازى ادامه مى‌یابد: موضوع اصلى دیگرى را دربرمى‌گیرد، همان که اغلب ارتقاء کیمیاگونه خوانده مى‌شود. به یاد مى‌آورید که: هانس کاستورپ جوان قهرمانى است ساده، یک عزیز در دانه هامبورگى و مهندسى معمولى و متوسط. ولى در پیچ و خم تب‌آلود کوه‌جادو این موجود ساده ارتقایى مى‌یابد که او را براى ماجراجویى‌هاى اخلاقى، فکرى و عاطفى آماده مى‌سازد، ماجراجویى هایى که در زندگى عادى ـ که به طنز «سرزمین هموار» خوانده مى‌شود ـ خوابش را هم نمى‌دید. داستان او که داستان یک ارتقاء است، خود نیز به عنوان داستان، ارتقایى را در بافت و ترکیبش داراست. ابزار و سایلى که به‌کار مى‌گیرد از آن رمان رئالیستى است، ولى خود یک رمان رئالیستى نیست، بلکه مدام از حدود واقعى فراتر مى‌رود، واقعیت را ارتقایى نمادین مى‌بخشد، شفافیتى بلورین، که اندیشه‌ها و مفاهیم درونش را نمایان سازد. خطوط چهره‌ها را چنان ترسیم مى‌کند که همگى در درک و احساس خواننده بیش از آن باشند که ظاهرشان مى‌گوید: آن‌ها همه نماینده‌هایى هستند، فرستادگان حوزه‌ها، اصل‌ها و دنیاهاى اندیشه. امیدوارم به این‌خاطر اشباحى بى‌جان و چهره‌هایى مجازى[۱۸]  نشده باشند. برعکس دیده‌ام که خواننده با این اشخاص ـ یوآخیم، کلاودیاشوشا، پپرکورن، سنمبرینى و دیگران ـ به گونه انسان‌هایى واقعى برخورد کرده و آنان را همچون آشنایانى به‌خاطر سپرده، و این مرا خرسند مى‌کند.

بدین‌سان این کتاب از راه ارتقاء چه از لحاظ مادى: حجم، و چه معنوى : اندیشه، از آنچه نویسنده انتظار داشت بسى فراتر رفته است. داستان کوتاه یک رمان قطور دوجلدى از آب درآمد ـ یک مصیبت، که به وقوع نپیوسته بود، هرگاه «کوه جادو» همان باقى مانده بود که در آغاز به گمان بسیارى بود و امروزه هم هست: هجونامه‌اى درباره وضع آسایشگاه‌هاى مسلولین. در آن زمان، این رمان در دنیاى پزشکى جزیى توجهى جلب کرد، موافقت پاره‌اى را به دست آورد و خشم پاره‌اى دیگر را برانگیخت. مختصر طوفانى هم در مطبوعات حرفه‌اى بلند شد. ولى انتقاد به روش‌هاى درمانى آسایشگاه‌ها تنها ظاهر آن است، یکى از ظواهر کتاب، که در واقع ماهیت نهفته‌اى دارد. هشدار مربیانه در برابر مخاطرات اخلاقى لم دادن ـ این شیوه درمانى آسایشگاه‌ها ـ و کل آن محیط وحشتناک در اصل به آقاى ستمبرینى این خردگراى اومانیست، واگذار مى‌شود، چهره‌اى از چهره‌هاى رمان، شخصیتى پرطنز و دوست‌داشتنى، گاه نیز زبان نویسنده، که هرگز ولى خود او نیست. براى این‌یک ـ نویسنده ـ مرگ و بیمارى و همه ماجراجویى‌هاى مرگ‌آلود، که قهرمانش را از هفت خوانش مى‌گذراند، هرکدام ابزارى است تربیتى براى ارشاد و «ارتقاء» معجزآساى این جوان ساده به فراسوى وضع و موقعیت آغازینش. این همه، به عنوان ابزار تربیتى، داراى ارزشى مثبت است، هرچند هم هانس کاستورپ درطول این سرگذشت از محدوده عبودیتش در برابر مرگ، که گویى در سرشتش است، فراتر رفته انسانیتى را درمى‌یابد که اندیشه مرگ و همه اسرار تیره زندگى را خردگرایانه نادیده و به باد دشنام نمى‌گیرد، بلکه آن را هم فرامى‌گیرد، بدون آنکه تحت سلطه روحیش درآید.

آنچه او به درک آن نائل مى‌آید این حقیقت است که سلامت والا از راه تجربه بیمارى و مرگ به دست مى‌آید و دیگر اینکه آشنایى با گناه لازمه رستگارى است. هانس کاستورپ یک‌بار به مادام شوشا مى‌گوید: «از دو راه مى‌توان به زندگى رسید:یکى راه معمول است، راه مستقیم و شرافتمندانه. راه دیگر راه خطرناکى است، از مرگ مى‌گذرد و این راه نبوغ‌آساست.» این نظر و برداشت درباره بیمارى و مرگ به عنوان گذرگاهى ناگزیر به سوى معرفت، سلامت و
زندگى «کوه جادو» را به صورت یک داستان و رمان «دخول»[۱۹]  درمى‌آورد، یک

Initiations Story.

این نامگذارى از من نیست. آن را از منتقدان گرفته‌ام و حال که با شما درباره «کوه جادو» سخن مى‌گویم از آن استفاده مى‌کنم. یارى منتقدان را در این موارد با کمال میل مى‌پذیرم، چه این اشتباه است که گمان کنیم نویسنده خود بهتر از هرکس اثرش را مى‌شناسد و تفسیر مى‌کند. شاید تا وقتى مشغول آن است و با آن اثر به‌سر مى‌برد چنین باشد. ولى همین که به پایان برد و پشت‌سر گذاشتش، بیشتر و بیشتر از آن جدا مى‌شود، به آن بیگانه مى‌شود و با گذشت زمان دیگران بسى بهتر از او درباره‌اش نظر مى‌دهند، چندان که بسیارى نکات را به یادش مى‌آورند که او دیگر از یاد برده یا حتى هرگز به روشنى نمى‌دانسته. انسان اصولا نیاز دارد که به یاد خود آورندش و به هیچ‌روى همیشه صاحب خویشتن خود نیست، آگاهى ما از  خویشتن ازین‌رو ضعیف است که همیشه از هر لحاظ آگاه به تمامى وجود خود نیستیم. و تنها در لحظات وضوحى نادر، دقایق جمعیت خاطر و حضور ذهن است که از خود به راستى آگاهیم، و تواضع مردان بزرگ نیز که اغلب از آن درشگفت مى‌شویم شاید بیشتر از همین‌جا آب مى‌خورد: که معمولا چندان از خود نمى‌دانند، از خویشتن خود آگاه نیستند و به حق خود را همچون انسان‌هایى عادى حس مى‌کنند.

به هرحال این هیجان‌انگیز است که آدم توضیحات منتقدان را درباره خودش بشنود، از آنان درباره آثار خود مطالبى بیاموزد، تا دوباره به آنچه پشت‌سر گذاشته بازگردانده شود، و احساسى که از آن به آدم دست مى‌دهد اغلب همان است که در این کتاب فرانسوى گنجانده شده :             [۲۰]  “Possible que J’ai eu tant d’esprit?”

من براى سپاس از این‌گونه محبت‌ها جمله ثابتى دارم که چنین است: «بسیار متشکرم که لطف کردید مرا به یاد خودم انداختید.» به یقین همین را به پروفسور هرمان وایگاند[۲۱]  از دانشگاه ییل[۲۲]  هم نوشتم، که کتابش را درباره «کوه جادو» برایم فرستاد، جامع‌ترین و دقیق‌ترین بررسى انتقادى که از این رمان صورت پذیرفته است. به کسانى از شما که با علاقه بیشترى سراغ این رمان رفته‌اند مطالعه این تفسیر به راستى هوشمندانه را صمیمانه توصیه مى‌کنم.

حال به تازگى نسخه‌اى به زبان انگلیسى به دستم رسید که محقق جوانى از دانشگاه هاروارد آن را نوشته است. نام کتاب چنین است :

            The Quester Hero. Myth as universal Symbol in thd Works of “

            Thomos Mann”

و آنچه مطالعه آن از خودآگاهى و خاطره به من بازگردانده، اندک نبوده است. نویسنده آن «کوه جادو» و قهرمان ساده‌اش را در سنتى بزرگ قرار مى‌دهد ـ نه‌تنها سنتى آلمانى، بلکه جهانى؛ و از آن به عنوان «افسانه جستجوگر» یاد مى‌کند، که در ادبیات ملل پیشینه دیرینه‌اى دارد. مشهورترین چهره آلمانى‌اش فاوست گوته است. ولى پس پشت فاوست، این جستجوگر جاودان، داستان‌هاى گرال[۲۳]  وجود دارد. قهرمان این‌ها، چه با نام گاون، چه گالاهد و چه پرسوال، جستجوگرى است، پرس وجوکننده‌اى که کوه و دشت را زیرپا مى‌گذارد، با زمین و زمان درمى‌افتد و با «راز» قرار مى‌گذارد، با بیمارى نیز، با پلیدى، با مرگ، با جهان دیگر، جهان تیره و ناپیدا، همان که در «کوه جادو» مشکوک خوانده مى‌شود ـ در جستجوى گرال، یعنى در جستجوى غایت والا، در جستجوى دانش، معرفت، حقیقت، گوهر دانا[۲۴] ، Aurum Potabile [۲۵] ، شراب زندگانى. این محقق مى‌گوید ـ و به حق نمى‌گوید؟ ـ که هانس کاستورپ یک‌چنین جستجوگرى است. جستجوگر گرال به‌خصوص، پرسوال، در آغاز سفرهایش «دیوانه» و «دیوانه بزرگ» خوانده مى‌شود. این با «سادگى» که مدام به قهرمان
رمان من نسبت داده مى‌شود مطابقت مى کند ـ گویى احساس مبهم از وابستگى به سنت مرا واداشته براین صفت تأکید ورزم و مگر ویلهلم مایستر گوته نیز یک «دیوانه بزرگ» نیست، گرچه تا حدود زیادى با نویسنده‌اش یکى است، ولى مدام به باد نیشخند گرفته نمى‌شود؟ پس درمى‌یابیم که رمان بزرگ گوته نیز، که در شمار پیشینیان پرارج «کوه جادو» قرار دارد، در سنت «افسانه جستجوگر» جامى‌گیرد. و بالاخره رمان تربیتى آلمانى[۲۶] ، که «ویلهلم مایستر» همچنان که «کوه جادو» نیز، از نمونه‌هاى آن است. مگر چیست به جز شکل تلطیف‌یافته و فرهیخته رمان ماجراجویانه؟ جستجوگر گرال پیش از آنکه به کوه مقدس برسد باید در کلیساى کوچکى در کنار جاده به نام Artre PÅrilleux از عهده شمارى آزمایش ترسناک و اسرارآمیز برآید. به احتمال بسیار این آزمایش‌هاى ماجراجویانه در اصل آیین‌هاى دخول بوده، شرط نزدیک شدن و دسترسى یافتن به راز عجیب، و همیشه نیز اندیشه دانستن و شناختن با «دنیاى دیگر» در ارتباط بوده، با مرگ و شب. در «کوه جادو» از تربیت رمزآمیز کیمیایى، از استحاله بسیار سخن مى‌رود؛ و باز هم من خود، دیوانه بزرگ، بودم که در پى سنتى پنهانى راه مى‌پیمودم، چه این همان سخنانى است که در ارتباط با اسرار گرال بارها به‌کار مى‌رود… در یک کلام، «کوه جادو» شکل دیگرى از معبد دخول است، جایگاه جستجوى مخاطره‌آمیز راز زندگى، و هانس کاستورپ، این مسافر تربیت‌یابنده، پیشینیان عرفانى اشرافى والایى دارد: او نمونه یک نئوفیت[۲۷]  است، به اعلا درجه

کنجکاو، که داوطلبانه، منتها بیش از حد داوطلبانه، بیمارى و مرگ را در آغوش مى‌گیرد، چون اولین برخوردش با این‌ها وعده قدرت و درکى فوق‌العاده به او مى‌دهد، ارتقایى ماجراجویانه ـ بى‌شک همراه با خطرى درخور و متناسب با آن.

به راستى که تفسیرى جذاب و متین، که یاریم مى‌دهد، به شما (و خودم نیز) نکاتى را درباره رمانم بیاموزم ـ رمان من، این واپسین حلقه زنجیر، جدید و
پیچیده، آگاه، و از جهاتى هم ناآگاه، از تعلق خود به یک سنت بزرگ. هانس کاستورپ یک جستجوگر گرال ـ مسلمآ داستانش را که مى‌خواندید به این فکر نبودید، من هم اگر بودم، باز چیزى بیش از یک فکر کردن نبود. چه بهتر اگر یک‌بار هم از این دیدگاه بخوانیدش. آن‌گاه درخواهید یافت که گرال چیست، دانستن، پى‌بردن، آن برترین، که نه‌تنها قهرمان دیوانه، که کتاب خود به دنبالش در جستجوست. و این را به خصوص در بخشى که نامش «برف» است خواهید یافت، آنجا که قهرمان سرگردان بر بلندى‌هاى مرگ‌آسا شعر رؤیایى‌اش را درباره انسان خواب مى‌بیند. گرال، که او اگر نمى‌یابد، باز به‌هرحال در رؤیایى مرگ‌آلود به آشناییش نائل مى‌شود ـ یک آشنایى روحى ـ پیش از آنکه از بلندیش به فاجعه اروپا سرازیر شود، این گرال اندیشه انسانى است، طرح انسانیت آینده، انسانیتى که از راه شناخت بیمارى و مرگ به دست آمده. گرال یک راز است، و هر انسانیتى مبنایش احترام به راز آدمى است.

            پرینستون، مه  ۱۹۳۹

درآمد

هانس کاستورپ که قصد تعریف داستانش را داریم، جوان ساده‌اى بیش نیست، خواننده خود او را این‌چنین، هرچند نیز جوانى گیرا خواهد دید. ولى ما به‌خاطر او به این کار دست نمى‌زنیم، بلکه به خاطر خود داستان، که به‌نظر ما بسى گفتنى مى‌آید (که البته این را هم باید به‌سود هانس کاستورپ یادآور شویم، که این داستان اوست، و هر داستانى هم براى هرکسى اتفاق نمى‌افتد) از این داستان مدت‌ها مى‌گذرد، مى‌توان گفت دیگر زنگار تاریخ بر آن نشسته، و باید در دورترین ماضى حکایتش کرد :

این براى داستان زیانى نیست، بلکه بیشتر به‌سود آن است، چون داستان باید گذشته باشد، و هرچه گذشته‌تر، مى‌توان گفت، بهتر، براى خود داستان و نیز براى داستان‌پرداز، این احضارکننده روح ماضى. وضع آن ــ داستان ــ، همچنان که امروزه وضع مردمان چنین است، و وضع داستان‌پردازان نیز نه کم از دیگران : از شمار سال‌هایى که برآن گذشته بسى پیرتر است، پیرى‌اش را نمى‌توان با روزها سنجید، غبار ایام که بر چهره‌اش نشسته از حساب گردش خورشید به در است، در یک کلام: درجه گذشتگى‌اش در واقع از زمان به دست نمى‌آید ـ نکته‌اى که با گفتنش پیشاپیش به ابهام و ماهیت دوپهلوى این عصر اسرارآمیز ــ زمان ــ اشاره‌اى گذرا مى‌کنیم.

ولى براى آنکه مطلبى روشن را ابهامى ساختگى نبخشیم: گذشتگى شدید داستان ما از آنجا ناشى مى‌شود که پیش از تحولى واقع شده چنان واژگون‌گر، زندگى و آگاهى را چنان دگرگون‌ساز،  که باید نقطه عطفش خواند. زمان آن مربوط مى‌شود، یا براى آنکه، خواسته و دانسته از به‌کار بردن مضارع پرهیز کنیم، مربوط مى‌شد و مربوط مى‌شده به ایام گذشته، روزگار قدیم، دوران پیش از جنگ بزرگ، که با شروعش چه‌بسیار چیزها که شروع شد و هنوز هم پایان نیافته. پس زمانش پیش از آن است، گرچه مدت مدیدى پیش از آن هم نه. ولى مگر پیوند یک داستان با گذشته عمیق‌تر، کامل‌تر و افسانه‌اى‌تر نیست، هر اندازه زمانش به حال نزدیک‌تر باشد؟ به‌خصوص که امکان دارد داستان ما گهگاه، از روى طبع، سر و سرى هم با افسانه داشته باشد.

به تفصیل حکایتش خواهیم کرد، دقیق و مو به مو ــ آخر مگر ملال‌آور و دیرگذر بودن یا برعکس زودگذر و جالب بودن داستان بسته به زمان و فضایى است که مى‌گیرد؟ ــ بدون ترس از ایراد کسالت‌بار بودن، برعکس مایلیم بگوییم، که تنها آنچه دقیق و مو به مو گفته شود به راستى سرگرم مى‌کند.

پس داستان هانس کاستورپ به یک چشم به‌هم زدن به سر نمى‌رسد. هفت روز هفته براى آن کافى نیست، و هفت ماه هم نه. بهتر این است که داستان‌پرداز پیشاپیش روشن نکند که تا درگیر آن است چه مدت زمان زمینى بر او خواهد گذشت. ولى خدایا، هفت سال که دیگر نخواهد بود!

پس این‌چنین آغازش مى‌کنیم.

[۱] .ندز فرح نودب ىوحن هب تسا ىندز‌فرح هسنارف هب ندز فرح .

[۲] . Leitmotiv در اصل در موزیک به‌کار مى‌رفته، به‌خصوص در آثار واگنر، که این کلمههم ازوست، و به رنگ و آهنگ یا بخشى از آن گفته مى‌شود.

[۳] . توماس‌مان در سال ۱۹۳۳ ـ سال به قدرت رسیدن هیتلر ـ آلمان را ترک کرده به آمریکارفت و تا پایان جنگ همان‌جا ماند. این سخنرانى هم از همان دوران تبعید است.

[۴] . Davos ، واقع در کوه‌هاى آلپ سوئیس (محل وقوع داستان «کوه جادو»).

[۵] . Tخlz

[۶] . Isar

[۷] . “Kخnigliche Hoheit”

[۸] . مقصود رمان خاطرات فلیکس کرول است.

[۹] . Parodie

[۱۰] . Dichtung und wahrheit

[۱۱] . Simplicissimus مجله فکاهى و انتقادى وزین چاپ مونیخ که در طول تاریخانتشارش نویسندگان مشهورى با آن همکارى کرده‌اند.

[۱۲] . (فرانسه)، اینجا چه غلطى مى‌خواست بکند؟ (مولیر، “Fourberies de Scapin”).

[۱۳] . دیوان شرقى غربى، دفتر حافظ (حافظ‌نامه Hafis Nameh). شعر «نامحدود».

[۱۴] . (فرانسه): از روى بى‌میلى.

[۱۵] . Komposition را در زبان آلمانى معمولا براى موسیقى و به‌معنى آهنگ به‌کار مى‌برند.

[۱۶] . Motiv ـ کوچک‌ترین جزء یک آهنگ «ملودى و رنگ از ترکیب چند موتیف پدیدمى‌آید».

[۱۷] . (لاتین): اکنون ایستا.

[۱۸] . Allegorie، نمایش جسمانى و مادى اندیشه و فکر غیرمادى ـ در این نوعتصویرسازى که به شکل خالص در قرون وسطى تا قرن هفدهم رواج داشته برخلافسمبول ـ که عینیتى هم حقیقى و هم مجازى دارد ـ چهره‌ها و اشخاص تنها نمایندهمفاهیم و اندیشه‌ها هستند و بى‌جان و ناواقعى به‌نظر مى‌آیند.

[۱۹] . منظور دخول و درآمدن در جرگه‌اى، ورود به دنیاى تازه‌اى است.

[۲۰] . یعنى من این همه ذوق داشته‌ام؟ (از «غروب بتان» نیچه»).

[۲۱] . Hermann I. Weigand

[۲۲] . Yale University

[۲۳] . Gral یاGraal  یا گرال مقدس نام مکانى است اسرارآمیز که در ادبیات ملت‌هاىمختلف اروپایى به صورت مرکز داستان‌هایى درآمده با قهرمانى به نام Perceval یاParzival یا Gauvain یا Gawain یا Galahad یا… که براى یافتن راز گرال به راه مى‌افتد، وماجراهاى سفرش وقایع داستان را تشکیل مى‌دهد.

[۲۴] . Stein der Weisen (جام‌جهان بین!).

[۲۵] . (لاتین): طلاى نوشیدنى (اکسیر!).

[۲۶] . Bidungsroman این نوع رمان که در ادبیات آلمان سابقه‌اى طولانى دارد گرد قهرمانىدور مى‌زند که به سفر(هایى) مى‌رود و ماجراهایى که در آن‌ها گرفتار مى‌شود به رشد وتحول او مى‌انجامد.

[۲۷] . Neophyt (یونانى)، تازه تعمید یافته ـ کسى که در جرگه‌اى اذن دخول یافته.

اطلاعات بیشتر

وزن 2000 g
ابعاد 24 x 17 cm
وزن

2000

پدیدآورندگان

توماس مان, حسن نكوروح

نوع جلد

گالینگور

SKU

94412

نوبت چاپ

سوم

شابک

978-964-351-435-8

قطع

وزیری

تعداد صفحه

1016

سال چاپ

1393

تعداد مجلد

یک

موضوع

داستان خارجی

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Be the first to review “کوه جادو”

Pin It on Pinterest

Share This