قصه های بند

22,000تومان

علی اشرف درویشیان

قصه های بند داستان رنج و درد انسان‌های مبارز در زندان‌های رژیم پهلوی برای آزادی و عدالت است. مردانی که با گوشت و پوست و استخوان تاوان کارهایی ساده مثل کتاب خواندن، اعتراض صنفی، یا سر فرو نیاوردن در برابر صاحب قدرتی را می‌دهند و متحمل فشار طاقت‌فرسای شکنجه‌های جسمی و روحی می‌شوند، در کتاب قصه بسیاری از مبارزان ملی و سیاسی که تا مرگ ایستادند روایت می‌شود و در کنار آن از کارگران، دهقانان، معلمان، دانشجویان و افراد معمولی سخن گفته می‌شود، که همه گرفتار پنجه غدار دیکتاتوری و استبداد فردی شده‌اند.

درویشیان  این قصه‌ها را در دوران زندان خود نوشته و در سال 1356 به پایان رسانده و به بازنویسی آن در سال 1358 انجام یافته و امروز پس از نزدیک به چهار دهه به قامت کتاب در آمده است.

توضیحات

گزیده‌ای از کتاب قصه‌های بند:

به اتاق شکنجه مى‌گفتند اتاق عمل. آنجا رفتم، دلم مى‌لرزید. در را باز کردم، سر جایم خشک شدم، لال شدم، زبانم بند آمد، خواستم فریاد بزنم، اما راه گلویم بسته شده بود. بیرون دویدم. تمام بدنم مى‌لرزید نمى‌دانم چطور خودم را به اتاق سرهنگ رساندم. یک مرتبه به خودم آمدم و متوجه شدم مقابل سرهنگ ایستاده‌ام و سرهنگ تفى را که به صورتش انداخته بودم با دستمال کاغذى پاک مى‌کرد. در همان حال قید خانه و یخچال و هیلمن و حقوق واضافه کار و پاداش، قید پدر و مادر و خواهر وجد و آبادم را زدم و فریاد کشیدم :

«آدمکش‌ها… جنایتکارها… آقا را کشتید! آقا را کشتید… سید اولاد پیغمبر را کشتید.»

در آغاز کتاب قصه های بند می‌خوانیم:

فهرست

 

 

  

چرا بابام نام مرا فراموش کرده بود؟   11

میرزا حسینعلى     23

هواخورى          41

مام حیدر           49

شاهد      67

یورش شبانه        79

گزارش شماره  1   101

گزارش شماره  2   109

گزارش به ساواک   117

تردید در سپیده دلگیر صبح           123

کرماشانى           137

یک تکه نخ         147

الکساندر   159

کبوتر پولادین      173

سلام صفرخان!     185

خالو عزیز          197

ترانه‌هاى همایون   205

آپولو      213

جیره روزانه        229

کیسه آقاى طاطاعى          235

مهربانى    245

ملاقاتى    259

نامه  1    287

نامه  2    295

چگونه یک قصه از بند مى‌گریزد؟     301

 

 

چرا بابام نام مرا فراموش کرده بود؟

 

 

صبح زود بود که بى‌بى خاور خبر آورد. هنوز جیک‌جیک گنجشک‌ها، حیاط را لبریز نکرده بود و ستاره‌ها از پشت پنجره مثل حباب‌هاى کف صابون، تو آسمان ولو بودند.

هیچگاه بى‌بى‌خاور به آن زودى به خانه ما نمى‌آمد. رنگش پریده بود، پلک‌هایش سرخ بود مثل کسى که بى‌خوابى کشیده باشد و در عمق چشم‌هایش چیزى بود که مرا به گریه مى‌انداخت.

مادرم بابک را شیر مى‌داد و بابک مثل بچه‌گربه‌اى که بخواهند تکه‌استخوانى را به زور از او بگیرند غروغر مى‌کرد.

من دویدم و پرچادر بى‌بى‌خاور را گرفتم و گفتم :

«مادربزرگ! مادربزرگ جانم. چه زود آمده‌اى! بیا بنشین و یه قصه برایم بگو.»

بى‌بى‌خاور پریشان و با قیاقه درهم گفت :

«پسر جانم ولم کن، دلم پر از غصه است. صبح به این زودى حوصله قصه گفتن ندارم.»

بى‌بى‌خاور هیچ‌وقت آنطور با من حرف نزده بود. اخلاقش عوض شده بود، اشاره‌اى به مادرم کرد و او را برد تو ایوان و با هم پچ‌پچ کردند. از پشت شیشه آنها را نگاه مى‌کردم، نمى‌شنیدم چه مى‌گفتند. اما دیدم که مادرم رنگش سفید شد و دستپاچه به اتاق برگشت.

به او گفتم: «مامان…»

ناگهان تکان خورد و گفت :

«چه مى‌خواهى پسرم؟»

«چه خبر شده؟ بى‌بى‌خاور چرا ناراحت و غمگینه؟»

«هیچ نیست. اتفاق مهمى نیفتاده، ناراحت نباش. فقط دیشب دایى‌محسن به خانه نیامده، فکر مى‌کنم قهر کرده.»

«دایى محسن که قهرو نبود! هر وقت من از او قهر مى‌کردم سرزنشم مى‌کرد و مى‌گفت: ‘مگر تو بچه شده‌اى که قهر مى‌کنى!`»

«خب قهر کرده دیگر، آدم همیشه به یک اخلاق نیست.»

دایى‌محسن با زلف مشکى و پیشانى بلندش، با انگشت‌هاى کشیده و باریکش که با آنها برایم نقاشى مى‌کشید، با آن همه مهربانى قهر کرده! من که باور نمى‌کنم. اما دلم خیلى شور مى‌زند. هى قلبم مثل اینکه مى‌خواهد از گلویم بیرون بیاید، پایین و بالا مى‌رود. نه، یک چیزى هست. مادر چرا اینقدر رنگش پریده؟ بابک گریه مى‌کند و مادرم اصلا حواسش به او نیست. حتمآ بلایى سر دایى‌محسن آمده. مى‌روم گوشه اتاق و تفنگ کوچولویى را که دایى‌محسن برایم خریده برمى‌دارم و بر سینه‌ام مى‌فشارم.

«آخ دایى‌محسن عزیزم کجا هستى، کجا هستى؟ کى مى‌آیى که مرا یک دور با موتورت توى خیابان بگردانى؟»

 

بى‌بى‌خاور با گلوى بادکرده از غصه مى‌گوید :

«خدایا! یک ماه گذشته و هنوز خبرى از محسن نشده، یا فاطمه زهرا، یا خدیجه کبرا، یا قمربنى‌هاشم، پسرم را از شما مى‌خواهم.»

بابک نحسى مى‌کند و هى وغ مى‌زند. پستان مادرم لاغر و پلاسیده شده و بابک دیگر آن را نمى‌گیرد.

«مامان!»

«چیه پسرم، چیه؟»

«چرا دیگر سرم را شانه نمى‌زنى و زلفم را یک ورى درست نمى‌کنى، دایى محسن از زلفم خیلى خوشش مى‌آمد، یادت هست؟»

«به چشم پسرم، به چشم، شانه مى‌زنم، روز جمعه حتمآ این کار را مى‌کنم. الان باید بروم مدرسه، دیر مى‌شه، بچه‌ها منتظرند.»

«مامان مرا هم با خودت ببر، دیگر تو خانه خسته شدم، خاله‌مریم هم اوقاتش تلخ است و با من بازى نمى‌کند.»

«امروز نمى‌توانم ترا ببرم. امروز هم نزد خاله‌مریم باش. یک روز مى‌برمت. نگران نباش، تازه تو سال دیگر خودت به مدرسه مى‌روى، عجله نکن.»

خاله‌مریم هم گوشه اتاق نشسته. او هم اخمو شده، کتاب‌هایى را که دایى محسن برایش خریده، همه را جمع کرده و نمى‌دانم از دست من کجا قایمشان کرده. خاله‌مریم مثل مامانم خوب و مهربان است، رنگ موهایش مثل دایى‌محسن است و پیشانى‌اش هم صاف و بلند است.

«مامان!»

«بله عزیزم بگو تا یادت نرفته!»

«مامان چرا حواست پرت شده؟ دیشب داشتى پستانک بابک را تو دهان من مى‌گذاشتى. حالا هم که مى‌خواهى به مدرسه بروى ورقه امتحانى بچه‌ها را فراموش کرده‌اى بردارى!»

«آها. راست مى‌گویى، خوب کردى یادم آوردى، کمى حواسم پرت است.»

اما نه، من مامان را خوب مى‌شناسم. یک چیزش هست. خودم مى‌دانم. گاهى وقت‌ها تو فکر مى‌رود. وقتى بابام صدایش مى‌زند مثل اینکه نمى‌شنود. بعد یک مرتبه به خودش مى‌آید و از جا مى‌پرد.

 

من شب در خانه عمه‌مرجان بودم که مامان و بابا و بابک را برده بودند تهران. عمه مرجان و شوهرش با هم صحبت مى‌کردند. من خودم را به خواب زده بودم و مى‌شنیدم که آنها پچ‌پچ مى‌کردند :

«نمى‌دانم چرا نصف شب و بى‌وقت آنها را بردند، چه خبر شده؟»

«بچه‌اش را هم بردند؟»

«آرى، حتى وسایل بابک را هم بردند.»

«چرا بچه را جا نگذاشتند؟»

«اعظم گفته بچه باید همراهش باشه چون بدون او مى‌میرد.»

«تو آن سرما! عجب بى‌رحم‌هایى!»

 

بى‌بى‌خاور پریشان‌تر نزد من مى‌آید. مرا مى‌بوسد و نوازش مى‌کند و مى‌زند زیر گریه و مى‌گوید :

«مادرت تو یکى از بیمارستان‌هاى تهران خوابیده، یک کمى حالش به‌هم خورده. بابک هم با او رفته که پیشش بماند و مواظبش باشد. بابک را هم با خودشان برده‌اند.»

آه خدایا شب‌ها دست‌هایم را دور گردن چه کسى بیندازم؟ چه کسى زلفم را شانه بزند و پس از شانه زدن، گونه‌هایم را ببوسد؟ بابا هم که رفته. پس مغازه‌اش چه مى‌شود؟ چه کسى عصرها مرا به گردش ببرد و به حرف‌هایم گوش کند.

 

بابام از تهران بر مى‌گردد و بابک را با خودش مى‌آورد. هر دو خیلى لاغر شده‌اند. زیر چشم‌هاى بابام دو تا حلقه کبود افتاده، بى‌بى‌خاور هم پیش ما مى‌آید. شب‌ها دست‌هاى زبر بى‌بى‌خاور را در دستم مى‌گیرم و فشار مى‌دهم و پیراهنش را بو مى‌کشم، بوى آشناى مادرم را مى‌دهد.

شب اولى که بابام آمده بود من زود رفتم که بخوابم. بى‌بى‌خاور با پدرم حرف مى‌زد. بى‌بى آهسته آمد و چون فکر کرد من خوابم صورتم را بوسید و نوازشم کرد. من اصلا تکان نخوردم.

بى‌بى‌خاور از بابام پرسید :

«محسن را آنجا ندیدى؟»

«نه ندیدم، ولى به نظرم همان‌جا باشد.»

«اعظم را کجا بردند؟ متوجه نشدى؟»

«نه اعظم را با بابک به یک اتاق دیگر بردند و من هم توى یک اتاق تنگ و تاریک بودم. اما گاه‌گاه صداى گریه بابک را مى‌شنیدم. اعظم هر وقت به دستشویى مى‌رفت با صداى بلند که من بشنوم مى‌گفت :

‘نگهبان من بچه کوچک دارم. زودتر مرا باید به دستشویى ببرى!`

بعد که برمى‌گشت تو راهرو با بابک به صداى بلند حرف مى‌زد :

‘کوچولو ناراحت نباش. مثل بابات باش کسى به شما دو تا کارى نداره فقط باید کمتر نق بزنید.`

بعضى وقت‌ها هم بابک را مى‌آوردند تو اتاق من. اعظم را مى‌بردند و مدتى طولانى او را نگه مى‌داشتند. وقتى برمى‌گشت ناراحت بود. تندتند نفس مى‌زد. صداى نفس‌هاى بلندش را مى‌شنیدم، مثل آنکه خودش را روى زمین مى‌کشید و نمى‌توانست راه برود.»

«چرا اعظم را با تو ول نکردند؟»

«نمى‌دانم، مثل اینکه کارش مشکله، با محسن کارهایى کرده‌اند.»

«چه کارهایى؟ نتوانستى چیزى بفهمى؟»

«فکر مى‌کنم مسئله فرارى دادن یک دختر از زندان باشه.»

«محسن این کار را کرده؟»

«با همکارى محسن بوده.»

«اعظم را چرا نگه داشته‌اند؟ آخر او که کارى به این چیزها نداشته!»

«اعظم هم چادر نماز داده به اون دختره.»

«چند روز باید آنجا باشند؟»

«نمى‌دانم، ممکن است دوباره مرا هم ببرند، با تعهد آزاد شدم.»

«اعظم آنجا تنهاست؟»

«آره. جدا از همه و تنها.»

آه حتمآ مامانم حالش خیلى خرابه که اینطور او را توى یک اتاق تنها انداخته‌اند و نگهبان برایش گذاشته‌اند. راستى مادرم که هیچیش نبود. یک مرتبه چطور بیمار شد؟ پس دایى‌محسن هم لابد مریض شده که همان دوروبرهاست. نمى‌دانم اون دختره که از زندان فرار کرده چه کارى با دایى‌محسن و مامانم داشته.

بابک تا صبح غر مى‌زند. بى‌بى‌خاور بابک را ساکت مى‌کند و مى‌آید و کنار من مى‌خوابد. مى‌غلتم و دستم را در گردنش مى‌اندازم، دست‌هایم را مى‌بوسد. مثل مامانم. دست‌هایم تر مى‌شود. بى‌بى‌خاور گریه مى‌کند و من خوابم مى‌برد.

 

غروب بود. خبر آوردند که دوباره آمده‌اند و بابام را از در مغازه‌اش برده‌اند. یوسف پسر همسایه‌مان بود که خبر آورد و من شنیدم که چند نفر با پیکانى او را با خود برده بودند.

من تنها شده‌ام. بابک را پیش عمه‌مرجان برده‌اند که مواظبش باشد و شیر خشک به او بدهد. نمى‌دانم این چه مرضى بود که اول دایى را گرفت و بعد مادرم و بعد بابام! مریم هم نزد عمه مرجان رفته تا از بابک نگهدارى کند. هر شب بى‌بى‌خاور برایم قصه بزغاله‌ها را مى‌گوید. قصه شنگول و منگول که گرگ آنها را خورد. وقتى مادر بزغاله‌ها شکم گرگ را پاره مى‌کند چقدر خوشحال مى‌شوم. بزغاله‌ها بیرون مى‌آیند و مادرشان آنها را در آغوش مى‌گیرد. پس از تمام شدن قصه چشم‌هایم را مى‌بندم. بى‌بى‌خاور بر مى‌خیزد و جانمازش را پهن مى‌کند و سرش را روى مهر مى‌گذارد و هى گریه مى‌کند.

من حالا دارم یک چیزهایى مى‌فهمم. مادرم در بیمارستان نیست. او را به زندان برده‌اند. یکى از بچه‌هاى تو کوچه به من گفت. وقتى مى‌خواستم آدامس بخرم، پروانه دختر همسایه به من گفت. اول خیلى ترسیدم و بعد از پروانه خجالت کشیدم که او فهمیده که بابا و مامان ودایى‌محسن را به زندان انداخته‌اند. اما وقتى به خاله‌مریم گفتم، او همه چیز را برایم توضیح داد و ناراحتى من کمتر شد.

 

 

بى‌بى‌خاور و مریم و من به تهران مى‌رویم. براى دیدن بابا و مامان و دایى‌محسن خیلى خوشحالم. از خوشحالى نمى‌دانم چه کنم، مثل آنکه یک دوچرخه بزرگ برایم خریده باشند.

شب راه افتادیم و صبح به تهران رسیدیم. بین راه خوابم برده بود و وقتى بیدار شدم دیدم ماشین‌هاى رنگارنگ خیابان‌هاى بزرگ و پهن را پر کرده‌اند. مردم همه‌اش به این ور و آن ور مى‌دویدند یک لبوفروش روى چرخ دستى‌اش یک کوه لبو داشت. لبوهاى سرخ به چه درشتى! که از آنها بخار بلند مى‌شد.

جلو یک تاکسى را گرفتیم. بى‌بى‌خاور آدرسش را به راننده نشان داد و او ما را مقابل ساختمانى بزرگ پیاده کرد. جلو ساختمان پاسبانى مسلسل به‌دست ایستاده بود. خیلى گرسنه بودیم. همانجا نشستیم و نان و تخم‌مرغ پخته‌اى را که بى‌بى‌خاور با خود آورده بود، خوردیم و به طرف افسرى که کنار اتاقى آهنى ایستاده بود، رفتیم.

 

 

مادرم را دیدم. از خوشحالى مى‌خواستم پر درآورم و پرواز کنم. مثل آنکه بزغاله‌اى بودم و از شکم گرگ بیرون آمده بودم و مادرم را مى‌لیسیدم. چیزى تو گلویم گیر کرده بود. خودم را به آغوشش پرت کردم و موهاى نرم و خوبش را چنگ زدم و صورت مهتابى و لاغر و نرمش را بوسیدم. او مرا روى سینه‌اش گرفت و فشرد و اشک هر دومان با هم قاطى شد و دهانم شور شد. گلویم مى‌خواست از درد بترکد. قلب مامانم روى سینه‌ام تند و تند مى‌زد و بالا و پایین مى‌رفت و قلب من هم سر بر سینه مامان مى‌زد.

یک مرد گنده کنار ما ایستاده بود که از چشم‌هایش مى‌ترسیدم. مثل همان گرگى مى‌مانست که بزغاله‌ها را خورده بود. مامان از گرگه خواست که من چند روزى نزدش باشم و گرگه اول قبول نکرد. اما بعد با لحنى خشن گفت :

«عیبى ندارد، باشد اما به شرطى که حرف‌هایت را بزنى.»

بى‌بى‌خاور مامان را در آغوش گرفت و هاى‌هاى گریه کرد. مریم براى آنکه گریه نکند لب‌هایش را گاز مى‌گرفت. آنها رفتند و نگهبان تمام بدن مرا جست‌وجو کرد و من دو روز نزد مامان بودم.

مامان یک اتاق کوچک داشت که تنها در آن زندگى مى‌کرد و نگهبان‌هاغذاى بدمزه‌اى برایش مى‌آوردند. شب‌ها پیش مامانم مى‌خوابیدم و سرم را روى بازویش مى‌گذاشتم. زیر سر خودش هیچ نبود یک پتو را تا کرده و زیرش انداخته بود و یک پتوى دیگر را هم روى هردویمان مى‌کشیدیم.

من نمى‌ترسیدم، یعنى مى‌ترسیدم اما چون مامان هم بود دیگر باکى نداشتم. یک خانمى به در اتاق مامان مى‌آمد که لب‌هایش مثل خون بود، و دندان‌هاى سیاه و کرم خورده‌اى داشت. او ما را با خودش به دستشویى مى‌برد. مامان دست و رویم را مى‌شست و با چنگ زلفم را یک ورى مى‌کرد و صورتم را مى‌بوسید و با پر پیرهن ضخیم و بلندش صورت خودش و مرا خشک مى‌کرد. دستم را مى‌گرفت و با هم به سوى اتاقمان مى‌رفتیم. در دو طرف راهرویى که اتاق مامان در آن بود درهاى آهنى زیادى بود که از سوراخ‌هاى کوچک بالاى آنها چشم‌هایى را مى‌دیدم که ما را نگاه مى‌کردند. اما نگهبان فورى مى‌گفت :

«سرتان را پایین بیندازید، زودتر به سلولتان بروید.»

از مامان درباره بابا و دایى‌محسن پرسیدم و او جواب داد :

«من هم زیاد آنها را نمى‌بینم، اما باید حالشان خوب باشد حتمآ فردا آنها را مى‌بینى.»

 

 

وقتى از مامان جدا شدم مرا بوسید و با بغض بیخ گوشم گفت :

«مواظب برادرت بابک باش پسرم، تو برادر بزرگش هستى و حالا دیگر باید مردخانه باشى، مبادا بابک را اذیت کنى ها!»

دلم گرفت و  گلویم باد کرد گفتم :

«مامان جان هر چه بخواهى انجام مى‌دهم، مطمئن باش، و وقتى بزرگ بشوم مى‌دانم با اینها که تو و بابا و دایى‌محسن را حبس کرده‌اند چکار کنم.»

 

 

پشت درى خاکسترى ایستادم تا اجازه بدهند توبروم و بابا را ببینم. صداى بابا را از داخل اتاق شنیدم. قلبم هرى پایین ریخت. بابا جانم! باباى خوبم! خیلى دوستت دارم! کلى بغلم مى‌کنى و زلفم را مى‌بوسى باباى نازنینم!

یک نفر داشت از بابا چیزهایى مى‌پرسید و بابا با لحنى ناراحت و عصبانى هى مى‌گفت :

«من بارها گفته‌ام که اصلا توى این جریان‌ها نیستم، من خبر ندارم، من اهل این کارها نبوده‌ام، زندگى‌ام را مى‌کردم و مغازه‌ام را مى‌گرداندم اصلا من سیاسى نیستم.»

یارو با صدایى دریده مى‌پرسید :

«پس سیاسى نیستى!! همان حرف اولت را مى‌زنى، اصلا روحت از این جریان خبر ندارد، ها!!»

«نه باور کنید، اصلا هیچگونه خبرى از این کارها نداشته‌ام و ندارم.»

یارو مى‌گفت :

«باشد حالا بچه‌ات را ببین تا بعد.»

نگهبانى آمد و در را باز کرد. بابا روى صندلى نشسته بود و پتویى روى پایش انداخته بودند. خودم را به آغوشش انداختم. بابا چهره‌اش را درهم کشید، مثل اینکه جایى‌اش درد مى‌کرد. شاید من در اثر عجله پاى او را لگد کرده بودم. پایین پایم را نگاه کردم. نوک پاى بابا را دیدم که از زیر پتو بیرون آمده و خونى بود. آخ بابا جان پایت را لگد کردم. عجب!! پاهاى بابا چقدر ظریف و نازک شده، حتى از دانه انار هم نازک‌تر! با یک فشار ازش خون در مى‌آید.

بابام مرا بوسید و با صدایى گرفته پرسید :

«بهروز…  بهروز عزیزم، حالت چطوره؟ بابک حالش چطوره؟»

تعجب مى‌کنم، چطور! بابا نام مرا فراموش کرده. بابایى که آن همه مرا دوست مى‌داشت. بابایى که آن همه اسم مرا قشنگ بر زبان مى‌آورد و اگر قولى به من مى‌داد هیچ وقت فراموش نمى‌کرد. آه چرا اینطور زود فراموشم کرده؟ بغض گلویم را فشرد و چشمانم پر از اشک شد و با غصه‌اى که در گلویم شکسته بود براى آنکه نام مرا به یادش بیاورم داد زدم :

«باباجان من روزبه هستم! روزبه! روزبه پسر خودت.»

بابام یکه خورد و رنگش پرید و سرش را روى سینه‌ام گذاشت.

ناگهان قاه قاه خشک یارو بلند شد و به بابام گفت :

«پس شما اهل سیاست و این جریان‌ها نیستید ها؟ تو گفتى و من باور کردم. آره جان خودت. اگر اهل این حرف‌ها نیستى پس چرا اسم بچه‌ات را روزبه گذاشته‌اى؟ آقاى غیر سیاسى! پس آنچه که تا به حال گفته‌اى همه‌اش دروغ بوده است، از فردا دوباره شروع مى‌کنیم.»

مرا از بابام جدا کردند و دیگر نگذاشتند دایى‌محسن را ببینم.

با بى‌بى‌خاور و خاله‌مریم به شهرمان برگشتیم و در راه همه‌اش گریه کردم، نمى‌دانم چرا بابا نامم را فراموش کرده بود؟!

توضیحات تکمیلی

وزن 350 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

9835

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-144-5

قطع

تعداد صفحه

311

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

350

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “قصه های بند”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This