شب مینا – چشم و چراغ 52

17,500تومان

گابریل گارسیا مارکز

صفدر تقی زاده

 

چشم و چراغ 52

 

در ميان تنى چند از نويسندگان دنيا كه به دريافت جايزه نوبل در ادبيات نايل آمده‌اند، گابريل گارسيا ماركز، شايد تنها نويسنده‌اى باشد كه هر كتاب تازه‌اش، بى‌درنگ به زبان‌هاى زنده دنيا ترجمه مى‌شود و به نقد درمى‌آيد و خوب يا بد، نام او و نام امريكاى لاتين را بار ديگر بر سر زبان‌ها مى‌اندازد. ديگر نويسندگان، پس از ايراد سخنرانى در مراسم دريافت جايزه نوبل، انگار ناگهان از نفس مى‌افتند و آثار تازه‌اى كه در سطح جهانى بدرخشد يا دست‌كم برتر از آثار پيشين‌شان باشد، خلق نمى‌كنند. به‌طور مثال، رمان‌نويس امريكايى، سال بلو، بعد از دريافت جايزه نوبل در 1976، ديگر اثر برجسته‌اى نيافريد و در خود امريكا هم ديگر كمتر نامش بر سر زبان‌هاست.

مجموعه داستان «شب مينا» مجموعه دوازده داستان كوتاه است كه پس از انتشار، بى‌درنگ به زبان‌هاى زنده دنيا ترجمه و منتشر شده است. ترجمه اين كتاب به زبان فرانسه، عنوان «دوازده داستانِ كوتاه سرگردان» نام گرفته است.

همانطور كه ماركز خود در پيشگفتار كتاب مى‌گويد، بسيارى از اين داستان‌ها را پس از انتشار در نشريه‌هاى ادبى، بار ديگر بازنويسى كرده است و لاجرم متن بعضى از داستان‌هاى اين كتاب، با داستان‌هايى كه قبلا در
جاهاى ديگر منتشر شده، تفاوت‌هايى دارد. از آن گذشته، سليقه مترجمان مختلف نيز در برگرداندن داستان‌ها، كمابيش تفاوت‌هايى در متن ترجمه پديد آورده است.

«شب مينا»، كتابى كه اكنون در دست داريد، از روى ترجمه انگليسى
اديت گراسمن از متن اسپانيايى، به فارسى برگردانده شده است.

«شب مينا» تقريبآ همزمان با ترجمه كتاب به زبان‌هاى زنده دنيا، با چند ماهى تأخير به فارسى ترجمه شده است.

گابريل گارسيا ماركز در اين كتاب، شيوه‌اى نوين از روايت‌پردازى به دست داده و همانطور كه خود گفته است، چندين سال متمادى در جست‌وجوى زبان و بيان و ساختار داستانى تازه‌اى كوشيده است، و اين خود مى‌تواند يكى از رازهاى توفيق نويسنده‌اى پرآوازه باشد كه با هر كتاب تازه‌اش، حادثه‌اى در عرصه ادبيات جهان آفريد.

توضیحات

گزیده‌ای از کتاب، شب مینا:

فریاد زد: «خداوندا، هیچ‌چیز نمى‌تواند این مرد را نیست و نابود کند.» پیرمرد براساس متن طولانى تلگراف سپاس‌آمیزى که فرستاده بود سالم و سرحال به وطن رسید.

تا بیش از یک سال دیگر، خط و خبرى از او نرسید. سرانجام نامه‌اى دستنویس در شش صفحه از او دریافت کردند که از روى آن نمى‌شد بازش شناخت.

در آغاز کتاب، شب مینا ، می‌خوانیم:

 

فهرست

 

پیشگفتار   19

سفر بخیر، آقاى رئیس جمهور            27

سَنت        63

زیباى خفته و هواپیما           83

خواب‌هایم را مى‌فروشم        91

من فقط آمدم که تلفن کنم      101

ارواحِ ماه اوت        123

ماریا دوس پرازِرِس             127

هفده مرد انگلیسى مسموم      147

ترامونتانا   165

تابستانِ خوشِ دوشیزه فوربِس            173

روشنایى مثل آب است         191

ردِ خونِ تو بر برف   197

شبِ مینا   225

چشم‌هاى سگِ آبى‌رنگ       233

تلخکامى سه خوابگرد          243

در رثاء خولیو کور تزار         249

کسى که گل‌هاى رُز را در هم ریخت    255

 

 

 

سفر بخیر، آقاى رئیس جمهور

 

 

روى نیمکتى چوبى زیر برگ‌هاى زرد پارک خالى و خلوت نشسته بود و قوهاى خاکسترى‌رنگ را تماشا مى‌کرد و هر دو دستش را روى دسته نقره‌اى عصایش تکیه داده بود و به مرگ مى‌اندیشید. در نخستین دیدارش از ژنو، دریاچه آرام و روشن بود با مرغان دریایى اهلى که از دست مردم غذا مى‌خوردند و زنانى با آن یقه‌هاى چین‌دار و چترهاى آفتابى ابریشمى، که چشم به راه مشترى بودند و به پریان ساعت شش بعدازظهر مى‌ماندند. اکنون تنها زنى که در دیدرسش بود، زنى بود که روى اسکله خالى گل مى‌فروخت. برایش قبول این واقعیت بسیار دشوار بود که زمان مى‌تواند، نه تنها در زندگى او که در تمامى دنیا این همه تباهى پدید آورد.

او هم یکى دیگر از آدم‌هاى ناشناس این شهر، شهر ناشناسان برجسته بود. کت و شلوار سورمه‌اى راه‌راه به تن داشت با جلیقه زرى‌دوزى شده و کلاه شق ورق یک قاضى بازنشسته و سبیل خودنماى یک تفنگچى، موى پرپشت و کبود پیچ‌پیچ رمانتیک، دست‌هاى یک نوازنده چنگ با حلقه ازدواجِ مردى
زن‌مرده در انگشتِ دست چپ و چشم‌هایى پرنشاط. تنها فرسودگى پوست بود که از ناسلامتى‌اش خبر مى‌داد. با این همه، در هفتاد و سه سالگى، ظرافت و برازندگى‌اش چشمگیر بود. آن روز صبح اما خود را از عالم آن همه غرور و نخوت به دور مى‌دید. ایام عزت و شوکت را براى همیشه پشت سر گذاشته بود و اکنون تنها سال‌هاى مرگ را پیش رو داشت.

بعد از دو جنگ جهانى به ژنو بازگشته بود تا سرانجام از علت دردى که پزشکان مارتینیک تشخیص نداده بودند سردرآورد. در نظر داشت بیش از دو هفته آنجا نماند اما حالا تقریبآ شش ماهى بود که با معاینات خسته‌کننده و تشخیص‌هاى مبهم سر و کار داشت و پایان کار هم به این زودى‌ها معلوم نبود. براى یافتن علت درد، کبد و کلیه‌ها و لوزالمعده و پروستات و هر جاى دیگرى را که محل درد نبود معاینه کردند. تا آن پنجشنبه ملال‌انگیز که ساعت نُه صبح در بخش اعصاب درمانگاه، با پزشکى ناشناس از میان آن همه پزشکانى که به سراغشان رفته بود، قرار ملاقات داشت.

مطب پزشک به حجره‌اى در صومعه راهبان مى‌مانست و پزشک هم آدمى ریزنقش و جدّى بود که شستِ شکسته دست راتش را گچ گرفته بود. چراغ را که خاموش کرد، عکس ستون فقراتش روى صفحه نورانى ظاهر شد، اما فکر نمى‌کرد عکس خودش باشد تا اینکه دکتر با چوبِ اشاره‌اى نازک، محل اتصال دو مهره پشت را، پایین کمرش نشان داد.

گفت: «درد شما اینجاست.»

براى او موضوع چندان هم ساده نبود. درد کمرش مرموز و نایافتنى بود و گاهى انگار در دنده‌هاى پهلوى راست و گاهى زیر شکم بود و غالبآ ناگهان در کشاله رانش تیر مى‌کشید و بى‌هوا غافلگیرش مى‌کرد. دکتر بى‌آنکه از جا بجنبد به حرف‌هایش گوش مى‌داد و چوب اشاره روى صفحه روشن
بى‌حرکت مانده بود. گفت «همین است که ما را اینقدر گمراه کرده. حالا دیگر مى‌دانیم محلش همین‌جاست.» آنگاه انگشت اشاره‌اش را روى گیجگاه پیرمرد گذاشت و با دقت گفت: «هرچند اگر درستش را بخواهید، جناب رئیس‌جمهور، همه دردها اینجاست.»

شیوه طبابتش چنان بااحساس و نمایشى بود که تشخیص نهایى‌اش بس نجات‌بخش مى‌نمود: ریاست جمهور مى‌بایستى خود را براى عملى خطرناک و گریزناپذیر آماده کند. پرسید چقدر احتمال خطر مى‌رود و پزشک پیر او را همچنان در عالم ابهام باقى گذاشت. پاسخ داد: «دقیقآ نمى‌شود گفت.»

چند لحظه پیش توضیح داده بود که خطر این پیشامدهاى مهلک، کم نیست و حتى احتمال خطرِ انواع گوناگون فلج در مقیاس‌هاى مختلف هم در پیش است، اما با پیشرفت‌هاى پزشکى، در فاصله میان دو جنگ، دیگر زمانه اینگونه ترس‌ها گذشته است.

دکتر نتیجه گرفت: «نگران نباشید، کارهایتان را روبه‌راه کنید و با ما تماس بگیرید. اما فراموش نکنید هر چه زودتر، بهتر.»

صبح خوبى براى هضم این خبرهاى ناگوار، آن هم بیرون از خانه نبود. صبح زود از هتل بیرون آمده بود، بى‌آنکه پالتویى بپوشد، زیرا از پشت پنجره، آفتابى درخشان دیده بود، و سلانه‌سلانه از «شومن دو بو سولى»، محل بیمارستان، تا «ژاردن آنگله»، آن پناهگاهِ عاشقان پنهانکار قدم زده بود. یک ساعتى را آنجا وقت‌گذرانى کرده بود و با آغاز پاییز جز مرگ، به هیچ‌چیز دیگرى نیندیشیده بود. دریاچه مثل دریایى خشمناک، طوفانى بود و باد سرکشى، مرغ‌هاى دریایى را به وحشت انداخته بود و آخرین برگ‌ها را تار و مار کرده بود. رئیس‌جمهور سر پا ایستاد و به جاى آنکه از گلفروش، گل مینایى بخرد، از باغچه پارک یک گل مینا چید و در سوراخ یقه کتش جا داد.
زن گلفروش مچش را گرفت. با لحنى آزرده گفت: «موسیو، این گل‌ها مال زمین خدا نیست، مال شهردارى است.»

اما او محلش نگذاشت و با گام‌هاى سریع از او دور شد، عصا را از وسط به‌دست گرفته بود و گه‌گاه آن را با لاقیدى مى‌چرخاند. پرچم‌هاى کنفدراسیون را که با وزش باد دیوانه‌وار بر هم مى‌خوردند، با سرعت از روى «پونت دو مونت بلان» پایین مى‌کشیدند و آن فواره‌هاى شکوهمند را که تاجى از کف بر سر داشتند، زودتر از معمول بسته بودند. رئیس‌جمهور، کافه پاتوق خود را روى اسکله نشناخت، زیرا سایبان سبزِ بالاى در ورودى را برداشته بودند و بساط روى ایوان‌هاى پوشیده از گل و گیاه تابستانى را تازه جمع کرده بودند. درون کافه، چراغ‌ها وسط روز روشن بود و دسته چهار نفرى سازهاى زهى، قطعه‌اى از آثار موزارت را با هیجان تمام مى‌نواخت. رئیس‌جمهور از روى پیشخان، روزنامه‌اى از میان توده روزنامه‌هاى کنارگذاشته‌شده مشتریان برداشت، کلاه و عصایش را روى جارختى آویخت، عینک دورطلایى‌اش را به چشم گذاشت تا پشتِ پرت‌افتاده‌ترین میزها روزنامه را بخواند، و تنها در آن لحظه بود که فهمید پاییز فرارسیده است. صفحه اخبار جهان را خواند، همان صفحه‌اى که گه‌گاه در آن خبرى نایاب از امریکاى لاتین پیدا مى‌کرد، همچنان از صفحه آخر به صفحات جلوتر مى‌آمد تا اینکه دختر پیشخدمت، بطرى روزانه آب معدنى‌اش را آورد. بنا به تجویز دکتر، بیش از سى سال بود که عادت خوردن قهوه را ترک کرده بود اما گفت: «اگر یقین مى‌کردم که مردنى هستم، دوباره شروع مى‌کردم.» شاید حالا دیگر وقتش رسیده بود.

با فرانسه عالى سفارش داد: «یک فنجان قهوه هم بیاورید.» و بى‌آنکه به معناى دو پهلوى آن توجهى داشته باشد تأکید کرد :

«به سبک ایتالیایى، آنقدر غلیظ که مرده‌اى را از خواب مرگ بیدار کند.»
قهوه را بى‌شکر، جرعه جرعه نوشید و بعد فنجان را روى نعلبکى، وارونه گذاشت تا لِرد قهوه، پس از آن همه سال سر فرصت شکلى بگیرد و سرنوشت او را رقم بزند. مزه قهوه که جذب شد، لحظه‌اى او را از اندیشه‌هاى غم‌انگیز وارهاند، چند دقیقه بعد، چنان که گویى این هم خود بخشى از همان فال قهوه است، حس کرد کسى به او نگاه مى‌کند. با بى‌اعتنایى روزنامه را ورق زد و بعد از بالاى عینک نگاهى انداخت و مردى را دید رنگ‌پریده با صورت تراشیده و کلاه اسپورت و کتى با تودوزى پوست گوسفند. مرد به یک‌باره چشم از او برداشت تا نگاهشان به هم نیفتد.

چهره‌اش آشنا بود. در سرسراى بیمارستان چند بارى از کنار هم گذشته بودند. وقت تماشاى قوها، اتفاقآ با او برخورد کرده بود که در «پرومیناد دو لک» او را سوار بر موتورسیکلت دیده است، اما پیرمرد هیچگاه فکرش را هم نمى‌کرد که کسى او شناخته باشد. با این همه، این تصور را هم نادیده نمى‌گرفت که ممکن است این هم از آثار اوهام دردناک تبعید باشد.

همچنان که با فراغ بال، مطالعه روزنامه را به پایان رساند، بر نواى دل‌انگیز ویولنسل برامس در پرواز بود تا اینکه زورِ درد بر آن موسیقىِ تسکین‌بخش، غالب آمد. بعد به ساعت کوچک طلا و زنجیرى که در جیب جلیقه‌اش بود نگاه کرد و با آخرین جرعه آب معدنى، دو قرص آرام‌بخش نیمروزى‌اش را خورد. پیش از آنکه عینکش را بردارد، در لِرد قهوه سرنوشتش را بازخواند و لرزه‌اى سرد بر اندامش افتاد: آینده‌اى نامعلوم دید. سرانجام صورت‌حساب را پرداخت، انعام گدامنشانه‌اى روى میز گذاشت، عصا و کلاهش را از روى جارختى برداشت و بى‌آنکه به مردى که به او خیره شده بود نگاه کند، سمت خیابان راه افتاد. سرخوش قدم برمى‌داشت، از کنار بستر گل‌هایى که باد پریشانشان کرده بود پیچید و فکر کرد از مخمصه نجات یافته است. اما در آن
هنگام بود که صدى قدم‌هایى پشت سر خود شنید و وقتى نبش خیابان پیچید، درنگ کرد و سر را تا نیمه چرخاند. مردى که دنبالش راه افتاده بود، ناگزیر شد ناگهان بایستد تا با او برخورد نکند و با چشم‌هاى وحشتزده از فاصله بسیار نزدیک به او نگاه کرد.

زیر لب گفت: «جناب رئیس جمهور.»

رئیس جمهور، بى‌آنکه لبخندش را فروبخورد یا نشاط صدایش را از دست دهد گفت: «به آنهایى که به تو پول داده‌اند بگو به خیال خودشان باشند. من کاملا تندرستم.»

مرد، که از سنگینى وقار رئیس‌جمهور یکه خورده بود گفت: «هیچ‌کس به اندازه من از این موضوع باخبر نیست. من در بیمارستان کار مى‌کنم.»

طرز بیان و آهنگ صدا و کمرویى‌اش از خصلت‌هاى خامِ اهالى جزایر کارائیب بود. رئیس‌جمهور گفت: «نکند شما دکتر باشید.»

«کاش بودم، قربان. من راننده آمبولانسم.»

رئیس‌جمهور که به اشتباه خود پى برده بود گفت: «معذرت مى‌خواهم. کار سختى است.»

«نه به سختى کار شما، قربان.»

یکراست به او نگاه مى‌کرد، با هر دو دست به عصا تکیه داده بود و با کنجکاوى تمام از او پرسید: «کجایى هستى؟»

«اهل جزایر کارائیب»

رئیس‌جمهور گفت: «این را مى‌دانستم، اما کدام کشور؟»

مرد گفت: «کشور شما، قربان.» و دستش را دراز کرد: «اسم من هومرو رى است.» رئیس‌جمهور بى‌آنکه دستش را رها کند شگفت‌زده میان حرفش دوید.

گفت: «عجبا، چه اسم قشنگى!»

 

توضیحات تکمیلی

وزن 300 g
ابعاد 21 x 14 cm
وزن

300

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

98009

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-115-5

قطع

تعداد صفحه

260

سال چاپ

تعداد مجلد

موضوع

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “شب مینا – چشم و چراغ 52”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This