ویژه

شادکامان دره قره سو

57,000تومان 45,030تومان

علی محمد افغانی

علی محمد افغانی در 21 آذرماه سال 1304 در کرمانشاه متولد شد. وی در خانواده‌ای نسبتاً فقیر به دنیا آمد. پس از گذراندن دوره متوسطه در زادگاهش، به تهران آمد و وارد دانشکده افسرى شد. چون دانشجوی ممتازی بود، با استفاده از بورس تحصیلی به آمریکا رفت و در همان جا با ادبیات و رمان آشنا شد. در سال 1333 هنگام بازگشت از آمریکا، به اتهام عضویت در حزب دستگیر شد و مدت 4 سال به زندان قصر منتقل گردید. در زندان نگارش رمان “شوهر آهو خانم” که هفت سال از زندگى یک خانواده را به تصویر مى‏کشید و حکایت ماجراهاى پر کش و قوس و جذاب “سید میران سرابى” با همسرش “آهو” و میهمان ناخوانده همسر دومش “هما” را آغاز کرد. این رمان یکى از مهم‌ترین رمان‏هاى کلاسیک ایرانى نام گرفت و در سال 1340 از سوى “انجمن کتاب ایران” به عنوان رمان برگزیده انتخاب شد.
بعد از آزادى از زندان در یک شرکت ژاپنى استخدام شد، سپس کتاب “شادکامان دره قره‌سو” را نوشت. او انتظار داشت از “شادکامان دره قره‌سو” به خوبى “شوهر آهو خانم” استقبال شود که نشد و صرفاً در برخى مجلات اشاراتى به آن داشتند؛ افغانی در این خصوص می‌گوید: «این کار تعمدى بود و قصد کوبیدن کتابم را داشتند».
پس از آن 10 سال چیزى ننوشت، زیرا برای تأمین هزینه‌های مالی در شرکت ژاپنى کار می‌کرد که در آن فضاى سالم کارى وجود داشت و حقوق مناسبى هم مى‏گرفت و تنها به کار مشغول بود. همچنین او تصور می‌کرد اگر بخواهد بنویسد در دام روزنامه‌هاى رژیم مى‌افتد و فضاى ادبى آن زمان روزنامه‌ها نیز با کمک‌خرج دولت منتشر مى‌شدند که باید ناگزیر به همکارى با آن‌ها مى‌شد. افغانى در سال‏هاى بعد نیز کتاب‏هایى به چاپ رساند، اما دیگر آثار وی به اندازه “شوهر آهو خانم” محبوبیت پیدا نکرد.
افغانی کمتر داستان کوتاه نوشته‌ و معتقد است داستان‌های کوتاه او به پای بعضی از داستان‌های کوتاه نویسندگان دیگر نمی‌رسد. افغانی به آمریکا مهاجرت کرد و در آنجا ساکن شد. او همچنین زندگینامه خود را به زبان انگلیسی نوشت.

توضیحات

گزیده ای از کتاب شاد کامان دره قره سو

زمین را مى‌باید قبلا شخم زده و آماده کرده باشند، مى‌شود جاى گاودانه‌ها که دروش پایان یافته ذرت و ارزن یا لوبیا و شاهدانه کاشت. کشت‌هاى تشنه زیر جولیان هم‌اکنون دست به دعاى بارانند. هیچ‌یک از اهالى این سامان در خواب هم نمى‌دید که روزى کشت‌هاى جولیان آب سوم خود را از قره‌سو بگیرد.

در آغاز کتاب شادکامان دره قره سو می خوانیم

بهرام ساویز که در تاریک و روشن صبح آن روز یعنى لحظه‌اى که زنگ ساعت مسجد عمادالدوله با پنج ضربه متوالى پایان شب را اعلام مى‌داشت با مادرش بدرود گفته و شهر را پشت سر نهاده بود پس از شش فرسخ راه‌پیمایى مداوم اینک موقعى به ده مى‌رسید که که سه بعدازظهر بود. با این وصف و با آن‌که بیش از بیست کیلو بار داشت و تمام راه را در گرماى خرداد ماه پیاده و به‌شتاب پیموده بود ابدآ احساس خستگى نمى‌کرد. زن کدخدا بوچان سیاهگِلى مهماندار او و پدرش در ده، همین که از دور به همهمه سگ‌هامتوجه ورود وى شد تا جلوى آلاچیق‌ها به استقبالش دوید و با آن‌که محسوسآ خلق خوشى نداشت به شیرین‌ترین لفظ‌ها و تکیه‌کلام‌ها قربان‌صدقه‌اش رفت و به وى خبر داد که روستاییان هنوز میان رودخانه بر سر سدى که مى‌خواستند بنا کنند مشغول تلاشند؛ پدرش استادباشى، آن روز به‌علت کار فراوان وقت نکرده ناهار به آلاچیق‌ها بیاورد، تا عصر نیز ممکن است جویبار ده که از رودخانه قره‌سو کشیده شده بود آبى بشود و کار چندین ماهه آنان سرانجام به نتیجه برسد. آنگاه به کمک دختر سیزده ساله‌اش که در سایه پشت یک چیق مشغول کوبیدن نمک بود وسایلى را که فروشنده ده براى عرضه به روستاییان از شهر با خود آورده بود به چادر تجیردار تمیز و اندودشده‌اى که دیوانخان ده به‌حساب مى‌آمد برد. بهرام در سمتى که آفتاب مى‌تابید و هنوز در اوج گرما و درخشندگى خود بود روى به رودخانه از دست بر چشمان سایبان ساخت و از دور بریدگى ساحل را نگریست. آنجا گروه پنجاه نفرى سدسازان با جنب‌وجوش مورچگانى که پس از بارانى چندروزه هواى آفتابى بر روزن خود دیده‌اند از این‌سوى به آن‌سوى در حرکت بودند. مشگ‌هاى پر باد آنان روى آب بالا آمده سیاهى مى‌زد و گوسفند حناگرفته‌اى که بنا بود هنگام آبى شدن جویباره قربانى گردد در کنارى به درخت بسته شده بود.

بهرام، جوانک نوزده ساله‌اى بود از اهل شهر که چندى پیش از آغاز این داستان با پدرش همراه موج زندگى به دورود که از محال روستایى شرق کرمانشاهان است پرتاب گشته بود تا براى نان خانواده و آتیه‌اى که هر کس به حکم ضرورت زیست دلبسته آن است امیدهاى انسانى خود را آبیارى کنند. پدرش استادباشى، مرد شصت‌ساله تجربه کرده‌اى بود که با روزگار کشتى‌ها گرفته، زیر و بالاها دیده و اینک که از حاصل عمر جز ناکامى‌ها و سستى‌هاى دوران پیرى چیزى به‌دست نداشت حاضر شده بود براى نیرم‌خان بدیعى، معروف به بدیع‌الملک و برادرش جلایرخان، پسران سردار نصرت، که از آن منطقه به‌بعد سرتاسر قراء دورود را تا کان و ماکان مالک بودند، در مسیر رود قره‌سو سدى بسازد و با جوى‌کشى‌هاى زیر آن، تا هرجا که آب افسار مى‌داد، شش‌ماهه تحویل بدهد. اینک استاد باشى هشت ماه بود با تلاش‌هاى سخت شبانروزى در این منطقه کار مى‌کرد و با این‌که سه بار پیاپى، در همان ماهى که گذشته بود، سیلاب‌هاى تند بهارى سد را از جا کنده و با خود برده بود، مرد دنیادیده نه غمى به دل نه خمى به ابرو راه داده، سرسخت‌تر و با نیرو و تمهیدى ده بار بیشتر از پیش به جنگ با آب سرکش رفته، نیمى از آن را با کندن ترعه‌اى موقت از مسیر برگردانده، به همت تلاش دورودى‌ها و بیگارى‌هاى مفت و لایزال آنان از صخره‌ها سنگ‌هاى صد خروارى غلتانده، از باغ‌ها با اره دوسر درخت‌هاى غول‌آساى عرعر و افرا افکنده، با تیرهاى حمال و دستک‌هاى دوترکه از چوب زبان‌گنجشک بر شیارهاى کف و کنار رودخانه در عمق آب ثابت نگهداشته و همچون شبکه‌اى پولادین چپ و راست همه را با آهنجامه به‌هم وصل کرده بود.

استادباشى، این مرد سپیدموى کرمانشاهى که در زمان جوانى مدتى میرابى باغ‌ها و محله‌هاى شهر و حومه را مى‌کرد و به معرفى اهل محل و قبول شهردارى تا همین اواخر شاخص افتخارى آب دولتخانه بود و همیشه در اختلافات بر سر مقسم‌هاى سه‌گانه شهر نظرش حجت بود، بدون تردید چنان کسى نبود که به کارى خارج از حیطه صلاحیتش دست بزند. پسران سردار نصرت، مباشرین و کدخدایان آنها و به‌طور کلى همه رعایاى دورود این نکته را تصدیق داشتند. زیرا این مرد که تصادفآ درباره هر چیز زندگى اندیشه‌هاى حکمت‌آمیزى داشت در عرصه عمل و تطبیق آن با اندیشه داستانش همه‌جا ضرب‌المثل بود. دستور داده بود در حدود بیست سبد بزرگ به‌قدر بشکه‌هاى نفت، منتهى بدون ته، از ترکه‌هاى بید بسازند و کنار رودخانه آماده نگه‌دارند. همه در حیرت مانده بودند که آنها را براى چه مى‌خواهد. در لحظه شروع به بستن سد به کارگران دستور داد هر دو نفر یکى از سبدها را با دستک و پایه‌اى که مى‌باید در وسط آن به زمین فرود برود، در عرض رودخانه، محل انتخاب‌شده براى سد، میان آب نگهداشتند. آنگاه نفرات دیگر از سنگ آن را پر کردند ته
آب ثابت ماند. شکى نبود که بیدها در آب ریشه مى‌دوانید و پس از سبز شدن و شاخ و برگ به‌هم زدن نه‌تنها استحکام بیشترى مى‌گرفت بلکه هم منظره طبیعى دلپذیرى به رودخانه مهارشده مى‌داد. با همه این احوال و با تمام تعریف‌ها و تمجیدهایى که دورودى‌ها چه در پیش رو چه در پس سر از استادباشى مى‌کردند، همه آنان بالاتفاق شک داشتند رشته‌جوى کنده شده که از روى باغ زردآلو شروع مى‌شد و دهکده را دور مى‌زد و از دامنه تپه‌ها راه بیست و هشت کیلومترى خود را به سمت قراء دوردست کان وماکان و صیمره طى مى‌کرد شیبش برعکس نباشد.

این مسئله کم داراى اهمیت نبود. رضاعلى خوره‌تاو، ضابط املاک جلایر، که زبانش جز به ستایش نمى‌گشت و مانند همه دورودى‌ها براى شهریان احترام فراوان قائل بود مى‌آمد در دهانه جوى مى‌ایستاد، دست‌هایش را از هم مى‌گشود و مى‌گفت :

ــ استادباشى، خجالت مى‌کشم بگویم، اما خوب این حرفى است که همه مى‌زنند؛ درست است که تو براى کندن این جوى غیر از هشت ماه عرق ریختن یک‌روند تا به حال فقط سیصد تومان پول لقمه کلنگ داده‌اى، هیچ‌کس منکر آن نیست، اما سر مرا ببر و نگو که شیب آن روى به کان و ماکان است. مگر آن‌که تو بخواهى از صیمره آب به سیاهگل بیاورى که البته امر دیگرى است.

اما استادباشى مانند همه آزمودگانى که به کار خود اطمینان دارند با لبخندى به سیگارش پک مى‌زد و از روى حوصله و خبرگى ذاتى به این اظهارنظرها و بگومگوها اهمیت نمى‌داد. حتى بهرام نیز که پسر او بود قلبش از تصور آن روز مى‌تپید که آب به جوى مى‌افتاد و خود را نمى‌کشید. در این صورت علاوه بر آن‌که حاصل کار پنجاه نفر در هشت ماه متوالى پاک به هدر رفته بود، آنها امیدها و هم آبروى خود را مانند داوى که در یک قمار مى‌نهند از دست مى‌دادند، سهل است بدیع‌الملک که مرد سمج و سخت‌گیرى بود و در املاک خود موى را از ماست مى‌کشید نه‌تنها زیر بار هزینه‌هاى پیش‌آمده که استادباشى تا این زمان به حساب آینده از جیب خود کرده بود، نمى‌رفت بلکه از وى ادعاى خسارت هم مى‌کرد و از همان‌جا یکسر تسلیم ژاندارمش مى‌نمود. در تمام حول و حوش دورود تنها کسى که یقین داشت این اظهارنظرها سطحى و بى‌اساس است سارابیگ سرمباشر بود که یک روز در همان بهار جارى پس از رگبارى تند و سلابى در دامنه تپه‌ها با اسب بر اثر جوى رفته و همه‌جا دیده بود که آب به کدام سمت در جریان است.

بارى، بهرام هنگامى که در دیوانخان کدخدا وسایل خود را جابجا مى‌نمود از ذوق و شتابى که براى دیدار پدر و ملاحظه کار پایان سد داشت حوصله نکرد از اجناسى که وقت
رفتن به شهر آنجا نهاده و رویش را به‌دقت پوشانده و حتى نشان کرده بود بازدیدى به‌عمل آورد. توضیح این نکته لازم است که جوان نوزده ساله این داستان که تا همان یک سال پیش در شهر به مدرسه مى‌رفت و دوره دوم دبیرستان را مى‌گذراند هنگامى که دید پدرش به‌ضرورت ناسازگارى‌هاى زندگى خود را به ده تبعید کرد، از نظر وظیفه فرزندى خوى غیرتمندش اجازه نداد وى را در دیار غربت تنها بگذارد. علیرغم پیشانى گشاده و لب همیشه خندانش، او جوان حساس و بس نازک‌طبعى بود که قلبش به‌مثابه نبض خانواده دائمآ از غمى مجهول مى‌تپید. در بار دوم سفر پدرش به دورود و قطعى شدن کار آنان در املاک پسران سردار نصرت، یکباره تصمیم به ترک تحصیل گرفت و همراه وى به سیاهگل آمد. این تصمیم بى‌سابقه که براى خانواده کوچک آنان خواه‌ناخواه هجران‌هاى طولانى را دربر داشت هرچند غم و نگرانى مادر را دوبرابر مى‌کرد لیکن در وضع و کیفیت حاضر جز آن چاره نبود. زندگى اگر همیشه آنچنان پیش بیاید که خاطرخواه آدمى است پس انتظار و آرزو، این کلمات بزرگى که مانند دم و بازدم جزء اساسى وجود ماست در فرهنگ بشرى چه جایى اشغال مى‌کرد؟!

بهرام آنگاه پس از چند هفته‌اى که در ده ماند و با روستاییان آشنا شد، به‌خاطر سرگرمى یا به‌اصطلاح دورودى‌ها براى آن‌که «دستش در یک و پنجاه باشد» با اجناسى که از شهر آورد کانک نیمه‌سیارى علم کرد و کار دوره‌گردى را که تصادفآ مى‌توانست در روستا منبع درآمد سرشار براى او باشد پیشه کرد. آیا نه این بود که همان چند قریه مجاور سیاهگل که هریک در صدارِس دیگرى بودند روى‌هم تشکیل دویست خانوار جمعیت را مى‌دادند که سال به سال گذارشان به شهر نمى‌افتاد؟ و آیا نه این بود که این عده هر چقدر هم زندگانى اولیه‌اى داشتند و در جان کندن حقیقى مى‌گذرانیدند بالاخره انسان بودند و احتیاجاتى داشتند که مى‌باید هر طور هست از جایى تأمین سازند؟ قبل از آن از سال‌ها پیش در سیاهنوش قریه زیر سیاهگل که در دره واقع شده بود، یارعلى‌بیگ نامى از طرف مباشر مالک و هم به سرمایه و زیر نظر مستقیم او دکانى داشت که هنوز بر سر جا بود و با رعایا دادوستد مى‌کرد. یارعلى در کار خود طبیعتآ از آزادى‌هاى فراوانى برخوردار بود که هیچ‌کدام آن را هیچ زمان بهرام نمى‌توانست داشته باشد. منتهى او نیز مانند بقال خرزویل دردکان خود بجز اجناس معین و محدودى که مورد نیاز درجه اول دهقانان بود و برایش استفاده سربه‌سر را تضمین مى‌کرد چیزى که چیزى باشد نداشت. نمک را در ترازویى پارچه‌اى هر سنگ به سه سر گندم مى‌فروخت و سنگ‌هایش هر یک من ده سیر و هر یک سیر چهار مثقال کم بود. وقتى که مى‌خواست جنسى را وزن کند، در کفه ترازو ده جور سنگ سیر و نیم‌سیر مى‌ریخت و صد بار کم و زیاد و این‌سر
و آن‌سر مى‌کرد. شهرت داشت یکبار که جلایرخان نیز بالاى سرش حضور داشت خواسته بود به رعیت‌ها انگور بفروشد ــ در محال کرمانشاه هر یک پنجاه نصف چارک است ــ نرخ مى‌گذارد یک من انگور یک من و پنجاه گندم. خریداران چانه مى‌زنند سربه‌سر. یارعلى نمى‌پذیرد و مى‌گوید :

ــ حال که این‌طور است یک من و پنجاه انگور یک من گندم.

خان از خنده دست بر دل مى‌نهد و او را از این حماقت مسخره مى‌کند و مرد پاسخ مى‌دهد :

ــ ارباب، یارعلى‌بیگ باید دستش در یک و پنجاه باشد.

و این گفته از آن پس در محال دورود ضرب‌المثل مى‌گردد.

لیکن فروشنده جوان و تازه‌کار که سنگ‌هایش همه بى‌سنب وسو و غیرقابل سوءظن بود علاوه بر آن‌که کم نمى‌داد و حقه‌اى در کارش نبود با رعایا به انصاف رفتار مى‌کرد. و همین امر در زمینه حسن‌خلق و ادب شهریش سبب شده بود که او ظرف مدت کوتاهى در دهکده‌هاى حول و حوش سیاهگل به نیکى و نیکمردى معروف شود و سیل محبت بى‌شائبه از هر سوى به سویش سرازیر گردد. اینک او در بساط خود از خرما و کشمش گرفته تا پارچه‌هاى ارزان‌قیمت پیراهنى، نفت یا وسایل ریز خانه‌دارى و حتى برخى داروها و مرهم‌ها براى درد چشم یا زخم سر، همه چیز داشت. در کار خود به‌مرور زمان از آن ذوقى پیروى کرده بود که غالبآ راهنماى جوانان است و مى‌تواند در صورتى که به مجراى صحیح بیفتد سازنده دوباره زندگى گردد. در این رهگذر البته استقبال صمیمانه روستاییان که گویى هرچه فقیرتر باشند بیشتر با قلب و احساس خود پاسخ به نیکى‌ها مى‌دهند نقش اساسى در تشویق او داشت. در محال دورود و به‌خصوص املاک پسران سردار نصرت خانه‌هاى روستایى غالبآ در نداشت و از همین روى میان آنان نوعى زندگى اشتراکى یا به‌عبارت کُردها مال یکى بودن حکمفرما بود که از صمیمیت فقر ناشى مى‌شد. زنى مى‌رفت از سر کات[1]

دیگرى چیز برمى‌داشت بى‌آن که خود را چندان موظف به اجازه گرفتن از صاحب چیز بداند. اگر چیزى مدتى طولانى نزد کسى مى‌ماند مال خودش مى‌شد. در یک ده و سهل است سرتاسر دهات یک منطقه همه از جزئیات حال و زندگى هم باخبر بودند و هرکس مى‌دانست دیگرى چه دارد چه ندارد. اما بهرام و پدرش که هنوز فرصت نکرده بودند با تک‌تک رعایاى حول‌وحوش سیاهگل بیامیزند همه آنان را نمى‌توانستند جز به یک چشم ببینند. نهایت آن‌که از طبع بلند خویش هر کس را با جرأتى بیشتر و به رقمى درشت‌تر از آنان خرید مى‌کرد،
هرچند این خرید به وعده سر خرمن بود، دولتمندتر به تصور مى‌آوردند. یکبار یارعلى‌بیگ، فروشنده قدیمى، توسط رضاعلى ضابط براى پسر جوان پیغام داده بود: ما اهالى دورود حتى به مارى که زیر سقف‌مان لانه مى‌کند و بچه مى‌گذارد کارى نداریم و آسوده‌اش مى‌گذاریم تا خودش برود. اما چه کسى این را نمى‌داند که شیر میش حق بره‌اش است؟!

از این یک مورد گذشته هیچ‌کس تا این زمان نتوانسته بود صراحتآ حرفى بزند که بهرام آن را جدى بینگارد و به ریش بگیرد. یکى از آن جهت که همه ملاحظه پدرش را مى‌کردند که پیرمرد محترمى بود و در آن محال براى آنان دست به‌کار طرحى شده بود که اگر به نتیجه مى‌رسید وضع یک منطقه بزرگ را پاک دگرگون مى‌ساخت. همچنان‌که سارابیگ، این مرد پولادینى که به یک دستش شلاق و به‌دست دیگرش جاروب بود و تأثیر دژخیمانه‌اش در روح رعایات مانند مجسمه ابوالهول بر همه دورود سایه افکنده بود، هرگز دیده نشده بود حرفى زده یا اشاره‌اى کرده باشد که دلیل مخالفتش با کار فروشنده تازه رسیده باشد. این بود که یارعلى‌بیگ یا هریک از نوکران دو خان بهتر مى‌دانستند پیش از آخوند به منبر نروند؛ سهل است، کم‌وبیش هیچ‌کدام نمى‌خواستند بى‌جهت محبت خود را در دل این میهمانان خوش‌خو و مهربان به کینه بدل سازند. استادباشى در میان روستاییان چنان مى‌زیست که بخواهد همیشه بزید، نه این‌که پولى جمع کند و بزند به چاک جاده. او دنیا و مردم دنیا را بزرگ‌تر از آنچه ظاهر قضایا حکم مى‌کرد مى‌دید. همچنان‌که براى بزرگان احترام خاص قائل بود و صحبت آنان را همیشه نوعى غنیمت مى‌شمرد، با فقرا و اشخاص بى‌نام و نشان نیز یکرنگ و بى‌تکبر بود. چون پسرش تصادفآ ازصوت رسا و خوشى بهره داشت به او تکلیف کرده بود همچنان‌که اجناس خود را به بانگ بلند عرضه ده‌نشینان مى‌کند و در این رهگذر براى رساندن صداى خود به گوش آنان از گفتن هر نوع بیت و غزل دریغ نمى‌نماید، شامگاهان هنگام گلگون شدن مغرب و برگشتن احشام ازدشت، روى بلندى جلوى دهکده اذانى بگوید و نورى در دل‌ها روشن سازد. و الحق نیز پسر جوان و پدرش طى اقامت چندماهه خود در دورود مانند آتشى که شبانکاران به هنگام تاریکى در کوه مى‌افروزند شعله‌اى بودند که گرما و امید و گشودگى دل‌ها را به دور و نزدیک یکسان القا مى‌کردند. و اگر بخواهیم بالاخص از استادباشى صحبت کرده باشیم، موضوع تنها منحصر به اهالى دورود نبود، این مرد را همه مردم آدم خوبى مى‌دانستند و درست به همین دلیل نیز بود که او هم همه مردم را خوب مى‌دانست.

هنگامى که پسر جوان در چادر مشغول جابجا کردن اجناسش بود، رنگینه، زن کدخدا بوچان سیاهگلى، یک قالى کار کردستان را که تنها زیرانداز قابل اهمیت خانواده بود و در
ساعات غیر احتیاج همیشه لوله‌شده کنار تجیر نهاده شده بود به گمان آن‌که مهمان از راه رسیده و خسته ممکن است مایل به استراحت باشد باز کرد و در حالى که مى‌کوشید افسردگى و غم را از چهره گرفته و بهت‌زده‌اش براند با حرکاتى به نشانه پوزش‌خواهى دست‌ها را زیر شرابه‌هاى سربند از هم گشود و چنان‌که شیوه معمول زنان کُرد است به خوش‌ترین عبارات اینطور با وى آغاز سخن کرد :

ــ رنگینه دور تو بگردد، نمى‌دانم گناه مرا خواهى بخشید یا نه. به تو اعتراف مى‌کنم که این بار نه مرغ یا بز بلکه من بوده‌ام که به‌سر وسایل تو رفته‌ام. جانم به فداى بالایت، همان روزى که تو به شهر رفتى، وقت ظهر، زن یاسِم دردش گرفت. کار بر او خیلى سخت شد. هان، گوش فراده، آیا مى‌شنوى؟ این همان اوست که ناله مى‌کند. بیچاره دیگر در دم موت است. ببین، قلب آدم را از جا مى‌کند! به هرحال، من و زن وَفْرى بعد از آن‌که همه جا را گشتیم و چیزى نیافتیم آمدیم وسایل ترا به‌هم زدیم. مرهم سیاه و براقى در یک قوطى بود که مزه خاک مى‌داد. یادم مى‌آید یکبار تو از آن به وَفْرى که دلش درد مى‌کرد دادى خوبش کرد. آن را به او دادیم بلکه شفا بشود و نشد. گفتند اگر دعاى فرج را بچه‌اى روى بلندى کولاهاى جلوى ده بخواند افاقه خواهد کرد، در ده هیچ‌کس آن را نمى‌دانست. به پدرت رجوع کردیم، دعاى دیگرى مى‌دانست. آن رابر آب گرم خواند با نبات و تربت به حلقش دادیم. استادباشى در یک قوطى کوچک دوایى همراه داشت که مى‌گفت هنگام در آب رفتن محض جلوگیرى از درد استخوان به پاهایش مى‌مالد، آن را هم تا آنجا که چیزى ازش به‌جاى نماند به کمرش مالیدیم و باز بى‌تأثیر بود. اکنون پس از گذشت چهار شبانروز زجر زایمان دیگر همه چاره‌ها از دست ما بریده است؛ همه چیز دیگر گذشته است. شوهر بدبختش دیروز به بیگارى رفته بود، اما امروز از همان آغاز سحر بى‌آن که هیچ کارى ازد ستش برآید بالاى سرش نشسته او را تماشا مى‌کند. مردهاى ده ترم[2]  بسته‌اند تا امشب او را به شاهزاده محمد ببرند. سر و جانم به فدایش

باد، سیزده فرسخ راه کاکاوند و ماهتاب آخر شب، آیا امیدى هست که تا آنجا برسد؟! آه نه، بیچاره کارش تمام است.

زن بیست و هشت ساله که با همه جوانى و تازگى رخسار میلى داشت پیش پسر جوان حرکات خود را پیرانه و مادروار جلوه دهد. از تجسم سرنوشتى که در انتظار یک هم‌جنسش بود از غم و احساس بر خود پیچید. به صداى ناله ضعیفى که مجددآ ازپس چادرها به گوش رسید و آخرین مددخواهى موجودى بى‌وسیله بود گفتى قلب مادر و همچنین دختر او را که در این موقع به چادر داخل شده بود از سینه بیرون کشیدند. هر دو در یک لحظه و به‌ناگهان از
پسر جوان، که شاید از جهت خلقت مرد بودنش نمى‌فهمید آن انسان چه مى‌کشید، روى‌ها را به‌طرف تجیر برگرداندند تا اشک شرمى را که بى‌اختیار از چشمانشان سرازیر مى‌شد پوشیده بدارند. بهرام دلش مالش رفت. براى اولین بار در عمرش او شاهد مرگ یک انسان شده بود؛ انسانى که همه نیروهاى حیات را هنوز در خود داشت و با کلیه وجود مى‌خواست زنده بماند، لیکن از اختیارش خارج بود. بهرام آب دهان را به‌ناراحتى قورت داد و گفت :

ــ من هنوز به شهر نرفته بودم که او دردش گرفت. آن دواى سیاه میان قوطى براى شقاق سم اسب و زخم چاروا است. زن وفرى این موضوع را مى‌دانست، با این وصف نمى‌دانم چگونه بود که دل‌درد شوهرش را خوب کرد. شاید هم به حال زن زائو نافع باشد.

پسر جوان نمى‌دانست چه بکند و چه بگوید که خود را از شرم و آنان را از غم برهاند. آنجا در پشت آلاچیق که بوى خاک آفتاب‌خورده از آن مى‌آمد حیوانى که شاید یک بز بود خود را به تجیر مى‌مالید و گرد به‌هوا بلند مى‌کرد. در فضاى بیرون، جلوى دیوانخان، سگ یاسم که هیکل رشید و چابک و نگاه‌هاى پرصولت داشت و نسبت به سایر سگان در تمام ده به بى‌باکى و تسلیم‌ناپذیرى معروف بود، و ترازداران قشلاق‌رو بارها پیشنهاد خریدش را داده بودند و صاحبش راضى نشده بود، پوزه بر دست‌ها نهاده التماس‌آمیز او را مى‌نگریست. گویى پوزش مى‌خواست که ندانسته با پارس یسل‌کشانه خود از او استقبال کرده بود. یا این‌که مصیبت قریب‌الوقوع صاحبش را پیشاپیش احساس کرده و ظاهرآ از آن پیش وى به چاره آمده بود. شاید نیز شب و روزى گرسنه مانده بود و تیکه‌اى نان مى‌خواست. بهرام از چادر بیرون آمد تا هرچه زودتر از آن مکان درد و غم دور بشود. پهلوى یکى از آلونک‌هاى همان ردیف، بین دو سیاه‌چادر، چند زن پیر و جوان با چهره‌هاى ماتم‌زده و حالات بهت‌آلود مثل مرغانى که سایه باز را روى سر دیده باشند خاموش کنار هم ایستاده دست‌ها را روى هم گرفته بودند. گویى منتظر پایان ابدى زجرى بودند که خواه‌ناخواه تا چند ثانیه دیگر مثل زنگى در همه ده به‌صدا درمى‌آمد. همه‌کس مى‌داند، همان‌طور که زنان خانه‌نشین شهرى در ایام سوگوارى هر طور مى‌خواهند مى‌توانند از گریه به‌جاى شادى داغ دل بستانند، زنان روستا آمادگى و بلکه وظیفه دارند در لحظه‌اى منطقه‌اى را با شیون‌ها بشورانند. یکى از همان زنان که در میان اندوه خود نگاهش به افق دوردست خیره مانده بود، بى‌آن که از گفته خود چندان شاد بنماید به دیگران خبر داد که گویا آب رودخانه اینک به جوى افتاده است. زیرا کارگران سد، گوسفند حنابسته را به لب آب برده و هم‌اکنون مشغول قربانى کردن آن بودند بهرام به آن‌سوى نگریست، چند نفر از کودکان نوسال ده که در حوالى رودخانه به بازیگوشى و تماشا مى‌گذرانیدند بر اثر آبى که بى‌شک در جوى جریان یافته بود هلهله‌کنان جست‌وخیز
مى‌کردند و بالا و پایین مى‌دویدند. دهقانى که در کشتزار همان حدود مشغول وجین کردن علف‌ها بود لب جوى رفت و به همرنگى با کودکان با داسغاله دستش دیوانه‌آسا به هوا پریدن گرفت. آنگاه به‌طرف چپق‌ها و چادرها دست تکان داد و مانند کسى که معجزنما شده است به بانگ رسا ندا داد :

هزار هزار گشت باین و دیار ــ آب سیاهگل نمکى قرار ــ

چومانى هاله پى صد فوج سوار[3] .

(هزار هزار همه به تماشا آیید ـ آب سیاهگى قرارش نمى‌گیرد ــ مثل این‌که صدفوج سوار در پى آن است.)

هم‌زمان با این لحظه ناله زائو که روى به خاموشى رفته بود دو سه بار پیاپى شنیده شد و ناگهان به‌کلى برید. دل‌ها همه به هول درآمد که او به خواب ابدى رفته باشد. نگاه‌هاى پرسش‌آمیز زن‌ها را حلقه‌اى از وحشت فراگرفت. لیکن بلافاصله ضجه پر زور نوزادى که در دامان جهان افتاده بود آنان را به جنبش درآورد. ولوله زن‌ها و ناله الله‌اکبر از چادرهاى عقب برخاست. به معجز آبى شدن جوى سیاهگل یا به شکون آن، سرانجام زائو بار سنگینش را به زمین نهاده و خود نیز از کام مرگ بازگشته بود.

در کنار رودخانه، استادباشى از دیدن پسرش که از شهر آمده بود و پیشانى گشاده‌اش حاکى از سلامت خانواده بود در دل شاد گشت، لیکن کارش را رها نکرد. روستاییان لخت شده از پیراهن‌هاى خود به دور کمر لنگ ساخته به کمک مشگ‌هاى پر باد بوته‌هاى خود روى گون یا بلک را که در دوطرف ساحل روى هم کومه شده بود دسته دسته مى‌بردند، غوطه‌زنان در منفذهاى خروشان سد فرو مى‌کردند و با چینه‌هاى گلى پرریشه محکم مى‌کوبیدند. هنوز کار سنگریزى پشت سد ادامه داشت. جریان آب در ترعه انحرافى پرزورتر شده بود، اگر قوس دویست مترى ترعه را از ابتدا اندکى طولانى‌تر گرفته بودند که آب هنگام افتادن به مسیر اصلى دوباره پس نمى‌زد، امکان داشت استادباشى بتواند پشت سد را آنطور که بشود به‌قول خودش سجاده انداخت و نماز خواند مطلقآ خشک کند و آنگاه با سنگ و آهک چنان‌که دلخواهش بود بالا بیاورد.

او قبلا نیز همیشه تکیه‌اش روى مسئله سنگ و آهک کردن سد بود و تأکید مى‌کرد که این کار بلافاصله پس از مهار شدن آب خواه‌ناخواه مى‌باید انجام بشود. سنگ و آهک، اصولا این بود فرقان یا حجت خلل‌ناپذیر مردى که چهل سال از عمرش را با آب و آبادانى سروکار داشت.

بعد از آن‌که روستاییان گوسفند قربانى را پوست کندند و تکه‌تکه کردند، دسته دسته هریک با سهمى به سمت دهکده‌هاى خویش روان شدند. سرانجام لحظه‌اى رسید که پدر و پسر هرکدام به نوبه خود خسته از تلاش یک روز طولانى کار و جنب‌وجوش، راه خودرا صحبت‌کنان به طرف آلاچیق‌ها به‌منظور استراحت و صرف فنجانى چاى در پیش گرفتند. طبعآ اولین پرسشى که پیرمرد از پسرش مى‌کرد پیرامون وضع خانه و حال کودکانش بود. بهرام از سلامت یک‌یک افراد خانواده و معمولى بودن اوضاع او را مطمئن ساخت و چنین ادامه داد :

ــ در شهر هنوز شب‌ها تا حدى خنک است، که بدون لحاف نمى‌شود خوابید. سعید و مسعود هر دو امتحاناتشان را داده و نتیجه قبولى گرفته‌اند. مادرم فورآ آنها را برده در یک کفش‌دوزى پیش مرد پیرى شاگردى گذارده که هرکدام روزى سى شاهى مزد و چیزى در همین حدود پول ناهار مى‌گیرند. ساعت هفت صبح مى‌روند تنگ غروب برمى‌گردند. صاحب دکان قول داده است اگر نخواهند پس از پایان تعطیلات به درس ادامه دهند هر سه ماه یکبار چیزى بر مزد آنها علاوه کند. از تنگاب نفت‌شاه خواهرم نامه داده است حاوى دعا و سلام و احوالپرسى‌ها. با این‌که دور از شهرند و مردمان زیادى دوروبر آنها نیست و از این لحاظ خیلى احساس تنهایى مى‌کنند کم‌کم به وضع خود خو گرفته‌اند. شوهرش بر اثر وظیفه‌شناسى و مراقبت در کار متصدى پمپ شده است. آبله بچه‌ها را همین تازگى‌ها کوفته‌اند که هر دوتاى آنها خوب شده‌اند. زندگى آنها، نوشته است بد نمى‌گذرد. ملالى نیست جز دورى از دیدار شما، من و مادر و بچه‌ها و خلاصه یک‌یک اهل خانه ــ به‌علت نداشتن رفت‌وآمدهاى فراوان و خرج‌هاى گوناگون همه‌ماهه مى‌توانند نیمى از درآمد خود را پس‌انداز کنند که اگر خدا بخواهد بعد از مراجعت به کرمانشاه در شهر براى خود آلونکى بسازند مادرم که از دورى او و به‌خصوص تأخیر طولانى اخیرش در ارسال نامه نگرانیش اندازه نمى‌شناخت و اندیشه‌هاى جور به‌جور دمى راحتش نمى‌گذاشت با رسیدن این نامه آشکارا عوض شده بود. نبودن تو و من هم نزد آنها بر بى‌تابى او مى‌افزاید. با این اوصاف به‌قول خودش تا دیزى دو سیر و نیم گوشت بچه‌ها گوشه صندوقخانه غلغل مى‌کند و لقمه نانى هست تا ته دل آنها را بگیرد غمى ندارد؛ تحمل مى‌کند و روزگار را به هر ترتیب هست از سر مى‌گذراند. آجیل مشکل‌گشاى او هم هفته‌اى نیست که ترک بشود. وقتى که من رسیدم خرجى آنها دو روز بود تمام شده بود. مسعود که خوشمزگى و لغزگوییش تمامى ندارد مى‌گفت، مادر در این دو شب براى آن‌که شام نخوریم ما را با سر دل سبک زودتر مى‌خوابانید تا خواب گنج ببینیم و به فردایش برویم دربیاوریم. یک شب محسن حوالى سحر برمى‌خیزد
در اطاق دنبال تو مى‌گردد و مى‌پرسد بابا کو؟ معلوم مى‌شود خواب دیده است. مادرم به دلش الهام مى‌شود که بى‌گفتگو فردا خواهى آمد. روز بعد ناهارى درست مى‌کنند و تا سه بعدازظهر به‌انتظار مى‌نشیند. در این بین صداى چکش در خانه شنیده مى‌شود. مادرم آنقدر دستپاچه مى‌شود که پله‌هاى طولانى مهتابى را مى‌خواهد دوتا یکى بکند. پایش درمى‌رود زمین مى‌خورد، لبش مى‌شکافد و یک دندانش مى‌شکند. بعد هم که در گشوده مى‌شود مى‌بینند چوبدار شوهر جیران همسایه ماست که از گیلان غرب بازگشته نه تو.

استادباشى از حیرت خبر ناخوشایند خشکش زد و سر جاى خود ایستاد. حرف پسر جوان را به‌تندى قطع کرد :

ــ چى؟ مادرت از پله افتاده لبش شکافته و یک دندانش هم شکسته است؟! آیا صدمه‌اى دیگر هم دیده است؟ عجب، این چه بداقبالى‌هاست که به او روى مى‌آورد؟! آیا خیلى ناراحت شده است؟

ــ کم‌وبیش. شوهر جیران همان لحظه بیدرنگ او را درشکه مى‌نشاند و پیش حاج فتح‌الله شکسته‌بند مى‌برد. زیرا پهلویش نیز صدمه دیده بود. مرد شکسته‌بند مى‌گوید مهره پشتش تاب خورده است که با استراحت خوب خواهد شد. اکنون حال او روى‌هم‌رفته بد نیست. جز آن‌که نمى‌تواند درست خم و راست شود. مى‌گفت، همان روز اولى که آمدم این خانه را اجاره کنم تا چشمم به ردیف یک اندر یک پله‌هاى بلند آن افتاد انگارى قطره‌هاى خون را در پاى آن مشاهده کردم چیزى در دلم گفت دست نگهدار ــ روى همین اصل یا شاید به علت‌هاى دیگرى که بر خودش مجهول است، مى‌گوید که خیلى ترسو شده است. شب‌ها مثل سوسمار، همیشه یک چشمش خواب است و یک چشمش بیدار. نگرانى دائمى روحش را از قالب تن بیرون کشیده است. نگرانى براى خواهرم که در مغرب است، براى ما که در مشرق؛ نگرانى براى بچه‌ها که یک‌نفرى از عهده نگهدارى و تربیتشان برنمى‌آید؛ نگرانى براى هر چیز و همه چیز زندگى.

پسر جوان با اثر پوشیده اخمى که ابروان گشاده‌اش را گره داد یک‌لحظه درنگ کرد و دوباره ادامه داد :

ــ بار گندمى را که از ده بردم در علافخانه، همان دکانى که سفارش کردى، به سى و یک تومان فروختم. البته قبلا مادرم در خانه به‌قدر دو من آن را برداشته بود تا به‌یک مشترى دوست بفروشد. ظرف دررفته سى من بود، و از اینجا معلوم مى‌شود که پیمانه ده با این نوع گندم‌هاى ریز سه‌چارک کمى چرب‌تر مى‌باید باشد. از پولى که به دستم آمد، چون ماه به پایان رسیده بود مادرم نه تومانش را عوض کرایه‌خانه داد. سه تومانش را براى تو پیراهن
زیرشلوار خرید و به خیاط داد. از باقیمانده، دوازده تومان صرف خریدهایى شد براى دکان. هفت تومان هم ماند براى خرج خانه تا سفر دیگر که به شهر برمى‌گردم.

استادباشى که اخبار خانه افکارش را در مهى از غم و نگرانى فرو برده بود چنان‌که گفتى گناهى را در کسى سرزنش مى‌کند به سخن درآمد :

ــ حالا چه لازم بود براى من پیراهن زیرشلوار بدوزد؛ بچه‌ها از من واجب‌تر بودند. آیا هنگام آمدن تو باز بهانه نگرفتند که همراهت بیایند؟

ــ آه چرا. با این‌که کوشیدم هنگام آمدن آنان را خواب بگذارم نشد. روز سومى بود که مى‌خواستند به شاگردى یا به قول مادرم «اوستا» بروند. چنان‌که گفتى شب را تا به صبح بیدار و منتظر مانده‌اند قبل از من برخاستند. ابتدا خوش‌خوشک، بعد به زمزمه و سپس به گریه و لج، پاها را در یک کفش کردند که همراهم خواهند آمد. مادرم افسون سیمرغ را بر آنان خوانده و فایده نبخشید. در آن دمدمه صبح که هنوز پرندگان بر درخت به جنبش نیامده بودند، هریک بى‌آن‌که ناشتا کرده باشند از گوشه‌اى گریختند، در حیاط را گشودند و پیش از من از خانه بیرون رفتند. ــ این چیزهاست که مادرم را به ستوه مى‌آورد تا آنها را به شاگردى بگذارد ــ وقتى که به دروازه رسیدم دیدم آنها هم آنجا هستند. ــ اینها که از حالا دروازه‌شناس شده باشند دو روز دیگر خبرشان را از شهرهاى دوردست خواهند آورد. سعید دو سال از مسعود بیشتر دارد اما باید بگویم عقلش پنج سال از او کوچک‌تر است. اصلا بچه‌خوتر از سنى است که دارد. خیلى مرا از جا درکرد. حالا هم دم دروازه نمى‌ایستند تا من به آنها برسم بلکه با دلیل و برهان یا وعده و وعید رأیشان را برگردانم. به هرکدام نگاه مى‌کنم به گمان آن‌که قصد کتک زدنشان را دارم از من مى‌گریزند و یک میدان دورتر فاصله مى‌گیرند. مادرم بچه شیریش را در آن دم صبحى نمى‌دانم به کى سپرده چادر به‌سر انداخته و در آن حال مریضى پى آنها آمده بود. به هیچ اسم و عنوان یا شرط و قرارى حاضر نبودند از خیال خود منصرف شوند. چنان شیدا و بى‌قرار ده بودند که مى‌گفتند اگر من هم پشیمان بشوم و به شهر برگردم آنها خودشان دنبال راه را مى‌گیرند و به آنجا که مى‌خواهند مى‌روند. تا این‌که کُردى از راه رسید که به شهر مى‌رفت. خدا پدرش را بیامرزد که در آن دم صبحى خضر خجسته ما شد. کیفیت ماجرا را احساس کرد و به دروغى که جدى‌تر از هر راست مى‌نمود، دروغى که چیزى نمانده بود حتى مرا هم به شک اندازد گفت :

ــ مگر نه اینست که شما براى دیدن پدر خود مى‌خواهید به سیاهگل بروید؟ من همین دو دقیقه پیش او را دیدم که از راه سیلو به شهر مى‌رفت.

مادرم از روى همان مصلحت پرسید :

ــ اى مرد آیا تو اشتباه نمى‌کنى که حتمآ خود او بود؟ قد میانه‌اى داشت که اندکى خمیده بود. گونه‌هایش فرورفته، موهاى صورت و سبیلش سپید بود. به‌علاوه، عصایى از چوب ون در دست داشت که هنگام راه رفتن آن را به پشتش مى‌گرفت؟

ــ آه بله، بله، درست خود اوست. قد میانه‌اى که اندکى خمیده بود، با عصاى چوب ون و لباس‌هاى، بله، و لباس‌هاى شهرى کت و شلوار و کفش. آیا نشانى بهتر از این مى‌شود؟ و یک بغل پر از سوقات‌هاى عالى.

از این گفت‌وشنودها سعید هنوز در تردید بود و مسعود پرسید :

ــ چه سوقاتى از ده، لابد مرغ و خروس؟ مرغ و خروس را که زیر بغل نمى‌گیرند. یا شاید یک‌دسته گندم خوشه.

آن مرد جواب داد :

ــ بله، یک‌دسته گندم و خوشه. اما فراموش نکن که دسته گندم بره زیبایى هم که زنگوله به گردن داشت دنبالش بود که بع‌بع مى‌کرد و مى‌دوید. تا در خانه بچه‌ها پشمش را رنگ کنند و روزها ببرند بگردانند. حالا دیگر خودتان مى‌دانید. مى‌خواهید باور کنید مى‌خواهید باور نکنید.

فقط با این دروغ زنگوله‌دار بود که آنها باور کرده و نکرده، همراه مادر به خانه برگشتند. حالا دیگر نمى‌دانم وقتى که به مقصد رسیدند و دیدند گول خورده‌اند چه بلایى به سر آن بیچاره آورده باشند. حال این‌که آنها در ده حتى یک روز هم طاقت دورى مادر را ندارند. خیال کرده‌اند اینجا براى آنها دیگ پلو بار کرده‌اند، یا که دشت دورود آن دیار افسانه‌اى است که دست به سنگ‌هایش بزنند در و جواهر خواهد شد. اما خوب، از یک‌طرف هم که فکر مى‌کنم مى‌بینم حق دارند اینطور بى‌قرار باشند. یک ماه است ترا ندیده‌اند. مادرم مى‌گفت هر روز که از مدرسه سر مى‌رسند اول از پدر مى‌پرسند که آمده است یا نه. از انتظار و اندیشه تو لاغر شده‌اند. پس باید بگویم این بار نوبت توست که به شهر بروى نه من پدر. زندگى وقتى که خوب فکرش را بکنى ارزش این دورى‌ها را ندارد.

پسر جوان با چشم‌هاى کوچک شده و اندیشناک ساحل دور رودخانه را که پشت سر آنها مانده بود نگریستن گرفت. خورشید مغرب در اقیانوسى از امواج زرد خوشرنگ غرق شده بود. استادباشى کنار یک کشتزار سبز گندم ایستاد. مى‌کوشید تا خود را جلوى فرزند رشید و فهمیده‌اش کوچک‌تر از گرفتارى‌هاى زندگى نشان ندهد. خوشه‌اى گندم که هنوز سنبله‌هاى آن خوب نبسته بود کند، در کف دو دست مالید و گفت :

ــ اکنون دیگر مى‌شود دانه‌هاى آن را سوا کرد و شمرد. اما هنوز تا به درو وقت زیادى باقى است. به‌نظرم هر خوشه ده تا چهارده دانه داشته باشد. محصول امسال اینها با وجود
باران‌هاى بى‌موقعى که آمد بد نیست. این زمین پارسال یونجه‌زار بوده است، بله، این بار خود من به شهر خواهم رفت. یک ماه و سه شب است که آنها مرا ندیده‌اند. آیا لازم است بگویم که در دل من چه مى‌گذرد؟ تو خیال مى‌کنى من شب‌ها آسوده به خواب مى‌روم؟ اما خوب، زندگى است چه مى‌شود کرد. بله، این بار حتمى است که خود من به شهر خواهم رفت. و اگر بشود بره‌اى نیز براى آنها خواهم برد تا پشمش را رنگ کنند. زنگوله به گردنش بیندازند و روزها ببرند بگردانند. آیا آرزوى محالى است؟ اکنون که کار سد، هزار بار شکر خدا، به نتیجه رسید و آب رودخانه به جوى افتاد، اگر سارابیگ سرمباشر هم نخواهد به روى مبارکش بیاورد یا راه و رسمش را بلد نباشد، بعد از نه ماه عرق ریختن در این سرزمین، پیش صاحب ملک آنقدر براى خود قدر و اعتبار، ارج یا حق، یا هرچه نامش را مى‌گذارند قائل هستیم که گوسفندى از یک رمه جدا کنیم و بى‌اجازه برداریم، آیا از آن کم خواهد شد؟ یا این‌که گمان مى‌کنى نیرم بدش خواهد آمد؟ این نوع یگانگى در حقیقت نوعى عبودیت است که هیچ خداوندگارى از آن بدش نمى‌آید. تا ببینیم سرانجام شیوه کرم او با ما چه خواهد بود. اینک درست نه ماه تمام است که من به این منطقه آمده و مشغول کار شده‌ام. حتى روزهاى برف و باران نیز از پاى ننشسته‌ام. در زمین‌هاى زیر جویبار ــ وه، وه،سرشانه‌ها و میان پشتم از بس امروز مجبور بودم لخت جلوى آفتاب راه بروم تاول زده مى‌سوزد. این را مى‌گفتم، در زمین‌هاى زیر جویبار که قبل از این بجز چند تیکه پرت وپلا سرتاسر بیاض و بایر افتاده بود از این پس آنها مى‌توانند، اگر حالش را داشته باشند، در سال دوبار کشت کنند. همین حالا، با این‌که اندکى دیر شده است و زمین را مى‌باید قبلا شخم زده و آماده کرده باشند، مى‌شود جاى گاودانه‌ها که دروش پایان یافته ذرت و ارزن یا لوبیا و شاهدانه کاشت. کشت‌هاى تشنه زیر جولیان هم‌اکنون دست به دعاى بارانند. هیچ‌یک از اهالى این سامان در خواب هم نمى‌دید که روزى کشت‌هاى جولیان آب سوم خود را از قره‌سو بگیرد. اگر خداى بزرگ اراده‌اش قرار بگیرد و خداى کوچک، یعنى سارابیگ سنگ در راه ما نیندازد عرض پنج سال بى‌مقدار که کلاهت را بچرخانى آمده و رفته است، از زیر جولیان تا خود کان و ماکان، به برکت همین آب، باغى خواهم انداخت که این منطقه را سرتاسر رشک بهشت برین بکند. این باغ جلوى بادهایى را که زمین‌هاى مشرف بر سیاهگل را از استفاده انداخته است نیز مى‌گیرد. اگر بدیع‌الملک فقط یک کلمه لب تر کند که هزینه گودبردارى را قبول دارد، همین‌طور که در مورد سد رفتار کردم، بى‌آن‌که هیچ تردیدى به خود راه بدهم لخت مى‌شوم و از یک گوشه آغاز به‌کار مى‌کنم. با توکل به پروردگار اطمینان دارم فرو نمى‌مانم. دیوارهاى کهنه کلبه‌هاى متروک را در هر ده خراب مى‌کنم و عوض کود به‌کار مى‌برم. بعد که باغ‌ها به ثمر رسید، اگر
عمر ما به جهان باقى بود خودش مى‌داند و انصافش، هر طور قرار عمومى است با من هم همان‌طور رفتار کند. به همان ترتیبى که باغ سیاهگل را پیشنهاد کرده است به ما بدهد، تا پنج سال نصفه‌کارى و از آن پس به وضع اجاره باشد. اگر او از خرج این کار مى‌ترسد و چنان‌که عادت ثانویش است اینجا هم مى‌خواهد زار بزند، مى‌تواند از بانک فلاحت قرض بگیرد. روزى که، نه ماه پیش، من در قلعه حاضر به حضورش بار یافتم و بى هر نوع مقدمه و تفصیل، نقشه کشیدن سد و جویباره را جلویش گستردم، چه او و برادرش، و چه سارابیگ سرمباشر هر سه یکدیگر را نگریستند و از حیرت کار نشدنى، انگشت به دهان گزیدند. هیچ‌یک گمان نمى‌بردند چنین عمل بزرگى آن هم به‌دست پیرمرد شکسته‌بسته‌اى چون من ساخته باشد. زیرا در روستا که واسطه زندگى با طبیعت بسیار ساده و ابتدایى است تنها آن کار شدنى و قابل لمس است که پیش از آن دست‌کم یکبار به‌وسیله خود آنان تجربه شده باشد. نیرم‌خان کارى که کرد این بود که دستور داد از تمام املاکش تا پایان بسته شدن سد و آبى شدن جویباره هر جفت در ماه پنج سر آدم بیگارى بدهند. از هر چیز سارابیگ اگر بدم آمده این یک خلقش را پسندیده‌ام که دستورات خان را مانند برخى نوکران به میل خود عوض نمى‌کند. در گرفتن بیگارى‌ها و نگهدارى دقیق حساب آن هرگز ممکن نیست دو چشمى یا حب و بغضى از خود نشان بدهد. او اگر ظلم مى‌کند چون به تساوى است عدل است. خوش‌ذاتى یا بدطینتى‌اش نسبت به ما از این به‌بد است که مى‌تواند آشکار شود و مؤثر افتد. زیرا ما در نزد نیرم مانند رعیتى در حضور پادشاه به هرحال احتیاج به وزیرى داریم که از کارمان تعریف کند و بر آنچه تاکنون کرده‌ایم صحه بگذارد.

استادباشى با عصایى که اینک در دست او وسیله زائدى بیش نبود ملخى را در پاى یک بوته به هوا داد و خاموش در چهره شاداب پسرش نگریست تا وى نیز به تأیید اعمال او سخنى بگوید. بى‌گفتگو جوان رشید و آراسته‌قد او که یک نظر به رخسار شاد و گلگونش ده سال پیرى پدر را به عقب مى‌نشاند در اجراى این نقشه‌ها و به‌طور کلى رفع هر نوع مشکل در آینده براى او مى‌توانست نقش اساسى داشته باشد. بهرام که وسعت عشق و اراده پدر را در تعقیب امور عمرانى، خود ناگفته مى‌دانست تردید نداشت که آنچه به مغزش مى‌آمد اگر میدان مى‌یافت بلافاصله عملى مى‌کرد. این موضوع براى پسر جوانى که تازه چند وقتى بیش نمى‌شد آفتاب کار و کوشش و اتکاء به زحمت به‌نرمى تارکش خورده و پیشانیش را تابیده کرده بود مایه بسى مباهات و بل هم اعجاب بود. تجربیات استادباشى که اتفاقآ از حافظه خلاقه و شگفت‌انگیزى بارور مى‌شد در هر امر روستایى نه چنان بود که در این مدت همه اهالى دورود را به حیرت نیفکنده باشد. با آن‌که هنوز چهار فصل را در این محال نگذرانیده و

چندان جایى را نگشته بود از همان صحبت‌هاى بین دهقانان هنگام کار یا بیکارى، دانستنى‌هاى مرتبط و بسیطى از سرتاسر منطقه و حتى مناطق روستایى دیگر گرد آورده بود که مانند گنجى شاهوار مایه گرمى دل و هم استناد همیشگى‌اش بود. بهرام در اندیشه فرو رفت؛ پدرش با این نقشه‌ها که در سر مى‌پخت و برداشتى که در سخن مى‌کرد ظاهرآ تصمیم داشت از آن پس تخت و بخت زندگى خود و خانواده را به روستا بکشاند و براى همیشه ترک علایق از شهر و شهریان بکند. این هم البته نوعى زندگى بود که براى خود به‌خصوص در آن هوا و روزگار، مزایایى داشت. اما اگر فى‌الواقع روزى به مرحله عمل درمى‌آمد و ماندن آنان در ده سوت و کور همیشگى مى‌شد، براى او که زاده و پرورده محیط پرغوغاى شهر بود نوعى زنده به‌گورى یا خودکشى اجتماعى نبود؟ پسر جوان از این اندیشه که هنوز تا به‌عمل خیلى فاصله داشت نخواست خود را ناراحت بکند. به‌علاوه، بهتر دانست دل به پیشآمد بسپارد و بیشتر از پیش بکوشد با محیط روستا خو بگیرد. دوباره به افق دوردست نظر انداخت؛ خورشید گفتى همه اشعه نیم‌دقیقه پیش خود را که مانند غبارى زرین گرداگردش چرخ مى‌خورد جذب کرده بود. همچون طلاى ناب مى‌درخشید و خط دور آن مانند قرص ماه مشخص بود.

ــ پدر و پسر آنگاه که دوباره به‌راه افتادند از وضع همسایه‌هایى که در خانه داشتند با هم گفتگو به میان آوردند. تا این‌که به مقر تابستانى ده که در جاى بلند و بادگیرى مشرف بر بیشه و باتلاق واقع شده بود رسیدند. استادباشى که از فارغ شدن زن یاسم نیز آگاهى یافته بود با چهره گشاده و نویدبخش و حالتى سرفراز که حاکى از توفیقش در کار سد بود وارد چادر شد. زن کدخدا بوچان درون و بیرون دیوانخان را آب و جارو کرده به انتظار آمدن آنان کترى را بر آتش نهاده بود. تا نشستند و به پشتى تکیه دادند خود کدخدا هم رسید. او مردى بود چهل‌ساله، برخلاف زنش کوتاه و نسبتآ پرگوشت، موهاى سرش را کوتاه و تنک زده بود. از پیشانى صاف، ابروان هموار، و نگاه آرامش، رضایت از سرنوشت و همچنین ملایمتى خوانده مى‌شد که خاص مردمان جلگه است. پیراهن سفیدى به تن داشت که روى آن جلیقه پوشیده بود. داسى در دست داشت که آن را با یک سنگ تیز مى‌کرد. شادى مهمان‌نوازى و همچنین شتاب او به دیدار میهمانان از همان هنگام ورود به دیوانخان از چهره‌اش هویدا بود. به‌خاطر خوش‌آمد یا فى‌الواقع حق‌شناسى حقیقى، با اشاره به رودخانه و سد دوردست که آب نقره‌گون از سر و دوشش فرو مى‌ریخت و ناله پرخروشش در زمزمه‌اى ملایم همراه نسیم دم غروب واضح به گوش مى‌رسید، گزافه‌جویانه چنین گفت :

ــ قره‌سو قبل از آن‌که هرگز انسانى وجود داشته باشد و نامى بر آن بگذارد میلیون‌ها سال از مغرب به مشرق در این دره جارى بود و بعد از این نیز شاید تا زمانى که چرخ فلک بر

مدارش در گردش است همین مسیر را طى مى‌کند. اما کارى که تو کردى استادباشى، هرچند خداى ناکرده مانند قنات سیاهنوش روزى ممکن است برسد که جز نامى از آن در میان نباشد، یاد ترا در این محال جاویدان ساخت. طولى نخواهد کشید که حاشیه این جوى را در خط زمردینى سرتاسر تا خود کان و ماکان سبزه و علف خواهد پوشاند. آنگاه باد در نى مى‌پیچد و زیر آسمان بزرگ اسم استادباشى را سر مى‌دهد که مانند همه نوابغ زندگیش فخر همعصرانش بود. چیز عجیبى است، من همین حالا از طرف رودخانه مى‌آمدم، براى پیدا کردن جایى که بتوانم از جوى رد بشوم ده دقیقه بالا و پایین گشتم و به‌زحمت توانستم گیر بیاورم. آب آنچنان روى هم غلت مى‌خورد و به‌سر مى‌دود که گویى هزاران سال است از این مسیر مى‌رفته و هزاران سال دیگر هم باید برود. در حیرتم، چند دقیقه دیگر که گوسفندهاى ده از دشت برمى‌گردند بدون آن‌که فکر پلى کرده باشیم چگونه از آن خواهند گذشت؟ دلم مى‌خواست این کهنه چاروادار، سارابیگ سرمباشر، شعورش را داشت بفرستد یک‌یک مردم این محال را خبر کنند که فردا در سیاهگل به شکرانه بسته شدن سد بر لب رودخانه جشنى برپاست، تا همه هر کار داشتند رها مى‌کردند و با ساز و دهل و کتل شادیانه شبانه حرکت مى‌کردند.

یک روستایى که وضع ژنده و درهمى داشت سلام کرد و به دیوانخان داخل شد و به طورى خودمانى چنان‌که گفتى نزد میهمانان کدخدا براى خویشتن احترام و شخصیت فراوان قائل است با آرامش خاص نشست و در همان حال خبر داد :

ــ سارابیگ به سیاهنوش به سرکشى وجین‌کاران رفت.

کدخدا پرسید :

ــ آیا اسبش را زین کرده بود؟ اگر نه، پس به‌زودى برخواهد گشت. باید منتظرش باشیم.

استادباشى مشغول پیچیدن سیگارى بود که به‌علت خرابى توتون چند بار آن را گشود و از نو پیچید. بالاخره کاغذ سیگار را که پاره شده بود وصله کرد و آنگاه که از کارش راحت مى‌شد و آن را به کبریت مى‌گیراند در پاسخ گفته‌هاى کدخدا بى‌آن که در چهره وى نگاه کند افزود :

ــ چنان‌که از همان روز اول معلوم من شد سارابیگ نظر خوشى نسبت به این کار نداشت؛ شاید از جهتى که آن را غیرعملى مى‌پنداشت؛ یا این‌که مى‌دید وظایف جدیدى برایش تراشیده خواهد شد. ــ وه، وه، سرشانه‌هایم به‌شدت مى‌سوزد ــ شاید هم روى یک گمان پوچ که البته هنوز من به‌یقین نمى‌توانم بگویم، به هرحال علت بى‌اعتنایى او چه بود، براى من درست روشن نیست. اکنون هم در خصوص زمین‌هاى تازه نظر خوشى ندارد. جایى را

مى‌گوید شنزار است و سبک یا عمق ندارد؛ جایى شیبش زیاد است که آب نفوذ نمى‌کند؛ یا نقد نیست و نسیه است، بى‌قوت است که آب را به‌هدر مى‌دهد، و از این‌گونه حرف‌ها. او پیش خود چه فکر کرده است؟ آیا من که تا این لحظه در حقیقت براى خان مزدورى بیشتر نبوده‌ام این قصد یا قدرت را دارم که به اسم زنده کردن زمین مرده و آبادانى، دست روى املاکش بگذارم؟

کدخدا بوچان داس دستش را که از تیزى برق افتاده بود با انگشت امتحان کرد. برخاست آن را به تیرک میان کولا زد و در همان حال پاسخ داد :

ــ نه، او هیچ وقت این فکرها را نمى‌کند. او آدم کجى است و برندگیش هم مثل سر مته در همین کجى‌اش مى‌باشد. در این قضیه حساب‌هاى او همان حساب‌هاى ارباب است. چیز واضحى است؛ نیرم از سالیان دراز همیشه ترجیح داده است که یک گله‌دار باشد تا زارع. به شبان مژده دادند زنت زایید؛ گفت: واویلا، بگویید گوسفندت زایید. براى او فرق نمى‌کند که رعیت پا بگیرد یا از میان برود. شاید اگر پا بگیرد با حساب‌هایى که او مى‌کند برایش ضرر داشته باشد تا نفع. زیرا رعیت همین که دو سال محصول خوبى برداشت و گاو و گوسفندى در خانه‌اش به‌هم رسید دیگر خود یک‌پا مالک است؛ غمى ندارد که در این ده زمین را بکارد یا در ده دیگر؛ حتى مى‌تواند برود در شهر زندگى کند. روى این اصل او چنان‌که مى‌بینى سعى دارد نگذارد زندگى رعیت هرگز از سطح بخور و نمیرى که فعلا هست بالاتر بیاید. رعیت نیز عادت کرده است همین را حق خود بداند. مردمان این محال، از یک‌عده بسیار انگشت‌شمارى که اینک به تحلیل رفته‌اند بگذریم، مثل بیشه خیزران هستند، همگى لخت و عور و شکم‌ها خالى. باد مى‌وزد و آنان را به‌هم مى‌مالد و خش‌خش به‌صدا درمى‌آورد اما از جاى خود تکان نمى‌خورند. هرگز کس را که تو استادباشى قصه‌اش را براى ما گفتى یک‌چنین باغ باصفایى از پیروان مزدک درست نکرد که او ظرف بیست سال از دوازده‌هزار دورودى درست کرده است. گویى هرچه خانواده فقیرتر و محتاج‌تر باشد منبع راحت‌ترى است براى بهره‌کشى انسانى. تیشه مالک از این کوه آسان‌تر مى‌تراشد تا از معدن‌هاى خود طبیعت. رعیت وقتى که فقیر بود با عجز و سرسپردگى بیشتر تن به کار مى‌دهد. لحاف ندارد که پاره کند و دوباره بخواهد. چشم ندارد که بخواهد آن را از درد و بلا محفوظ نگه‌دارد. حتى بچه نیز بهتر است نداشته باشد. ملاک بزرگ به زیادى نیروى کار از آن جهت راغب نیست که براى وى عصیان به‌بار مى‌آورد. این است که همیشه با دقت کامل مشغول یکه‌چین کردن افراد بى‌زاق و زیق و پرت و پلا کردن آنهاست که عائله‌اى دورشان را گرفته است.

یاسم، شوهر همان زنى که تازه زاییده بود، جلوى دیوانخان ظاهر شد و مثل این‌که در آمدن به آنجا قرارى داشته و تأخیر کرده است خاموش و به‌شتاب براى خود جایى در نظر گرفت و رفت نشست. او مردى بود با سر کوچک، ابروان استخوانى برآمده، چشمان ریز و گود افتاده. صبح‌ها زودتر از همه اهل ده از خواب برمى‌خاست و به احشام سرکشى مى‌کرد یا در جالیز مى‌رفت. عوض کلاه همیشه دستمالى به سرش بسته بود که دنباله‌اش از پشت آویزان بود. کوره‌سواد فراموش‌شده‌اى داشت که فقط براى خواندن آن‌هم خیلى به‌ندرت مورد نیاز دهقانان واقع مى‌شد. چون چشمانش ریز و گود افتاده بود و چنین مى‌نمود که براى دیدن اشیاء در زحمت است، در دهات دورتر به یاسم کور معروف بود. تا نشست و فهمید صحبت اطراف چیست با همان نگاه مخصوص خود دوروبر اطاق را نگریست؛ با نوعى کم‌طاقتى دست روى زانو زد و گفت :

ــ پس اضافه تولید را چه مى‌گویید؟

کدخدا بوچان، هم‌اکنون جلوى دیوانخان با نعره و بدوبیراه مشغول صدا کردن مردى بود از چادرها و چپرهاى عقب که گاوش در صیفى‌کارى‌هاى زیر ده، مقابل بیشه، رفته بود. هنگامى که بدرون مى‌آمد در حالى که هنوز خشمش فرو ننشسته بود و زیر لب غر مى‌زد یکى از تجیرها را عقب‌تر زد تا هوا و نور بیشترى داخل بشود. در پاسخ مرد دستمال به‌سر گفت :

ــ اضافه‌تولید، اضافه‌تولید، شاید اگر پاى رعیت در میان نبود و مثلا فرشتگان آسمان شب‌ها مى‌آمدند زمین‌ها را شخم مى‌زدند، مى‌کاشتند و درو مى‌کردند او بدش از اضافه‌تولید نمى‌آمد. اما اگر فى‌الواقع او میلى به اضافه‌تولید داشت چرا دستور نمى‌داد رعایا زمین‌هاى زیر صالح‌آباد را که یکسره باتلاقى و زغار است با یک زه‌کشى ساده که براى او خرج ناهارى را هم ندارد خشک کنند که هم قابل کشت بشود و هم منبعى براى مالاریاى بى‌پیر نباشد. با این‌که ملک، ملک اربابى است و نه خرده‌مالک، قنات سیاهنوش هفت سال است لاروبى نشده. در چنان روزگارى که همه مى‌دانیم گندم ساعت به ساعت در حال ترقى است او غمش نیست که هفت تخم سیاهگل هشت تا بشود. پیش سارابیگ صحبت کردن از کود براى رعیت گناه نابخشودنى است. چرا، براى این‌که اگر گندم زیاد بشود سهم رعیت اصلى‌ترین مصرف‌کننده آن‌هم زیاد خواهد شد که در این‌صورت قیمتش پایین خواهد آمد و از لحاظ فروش براى مالک حکم کاه را خواهد داشت. در محال پسران سردار نصرت، استادباشى، از ورکوى خرمن فقط آن‌کس حق صحبت دارد که تنش مى‌خارد جل و پلاسش را همان‌روز به پشت گاو یا اگر گاو ندارد به گرده خروسش ببندد. اما قرض یکى بدو از مالک یا نماینده او را
بگویى، از این خرمن به آن خرمن، چیزى است که ثواب دنیا و آخرت را دارد و همیشه آزاد است. همین حالا شما بروید در زیرزمین‌هاى قلعه یک نگاه بکنید و ببینید چه مى‌بینید. ته انبار گندمش بعد از این‌که آن هزار تن را با بند و بست‌هاى حاج محتشم علاف به دولت فروخت، شاید هنوز به‌قدر دویست تن دیگر باقى باشد که باید بالمره دورش ریخت. به‌نظر من حتى به درد نواله شتر هم نمى‌خورد. دست زیر آردهایش بکنید، مثل تخته پهن میان طویله وسطش داغ است. چند هفته دیگر تا پایان درو که استادباشى صبر کند خواهد دید چگونه با وجود چنین مباشرى که روح املاک اوست تا خودش حاضر نشود هیچ‌کس حق ندارد به هیچ عنوان و عذر حتى اگر بچه‌اش از گرسنگى دم مرگ باشد مهر خرمنش را بشکند. اگر نان ندارد باید از ته چال گندم کهنه قرض کند تا بعد بدهد. البته با ربحى که پیش‌پیش از همان مال قرض‌شده مى‌پردازد. یک نفر آدم جان‌سخت و مس‌مس‌کار آن‌هم در وضعى که به دو چشم خود اعتماد نمى‌کند یک ماه طول مى‌کشد تا به همه خرمن‌هاى این سى و شش پارچه آبادى برسد.

یاسم در دنبال این گفتار افزود :

ــ من در حیرت مانده‌ام که فقط شخصى مثل استادباشى بود که توانست او را وادار به قبول نقشه این سد و جوى آن بکند. اصلا تعجب اینجاست که چطور او در املاک خود روى موافق به شما نشان داد. در مصر قدیم شنیده‌ام پادشاهى بود که هیچ بیگانه‌اى حق ورود به خاکش را نداشت. و اگر مسافر بخت‌برگشته‌اى ندانسته گذارش به آن خطه مى‌افتاد بى‌آن که از او پرسیده شود چکاره است و به چه منظور آنجا آمده، همین‌قدر که نشانى از دیار دیگر داشت مانند زنبور عسلى که کندوى خود را عوضى گرفته هر تیکه تنش نصیب جلادى مى‌گشت.

استادباشى از این داستان که او را سرحال آورده بود قاه‌قاه به خنده افتاد و از روى مسخره گفت :

ــ پس حالا شاید او نیز به من تکلیف خواهد کرد، تو که دیگر سر از جیک و بیک کار ما در دورود بیرون کرده‌اى و اسرارى نیست که ندانى، تا عمر دارى نباید از این منطقه خارج بشوى.

چنان‌که من مى‌فهمم براى او باید خصوصیت این را داشت که مادام‌العمر نزدش ماند.چند وقت پیش در خراسان قاتلى پیدا شده بود به اسم اورنگى، حسن اورنگى، که داستانش خیلى شنیدنى است. این آقاى قاتل کارش این بود که از روى چاره‌جویى و اشک و آه و پشیمانى
دوست تازه‌یافته‌اى را، خواه زن خواه مرد، در یک گوشه خالى از غیر مى‌نشاند و اسرار قتل‌هایى را که کرده بود یک‌به‌یک برایش مى‌گفت. آنگاه که دیگر سخنى به دل نداشت تا به زبانش آید و وقت جدا شدن نیز فرا رسیده بود، شرمسار و با سرى افکنده از دوست بخت‌برگشته‌اش عذر مى‌طلبید که خجلت مى‌کشد در رویش بنگرد، زیرا نمى‌تواند او را زنده بگذارد تا روى دو پا بگردد و اسرارش را نزد این و آن فاش سازد. و قبل از آن‌که بیچاره به خود آمده باشد به چالاکى کارش را مى‌ساخت.

بوچان، دنبال حرف میهمان و در پاسخ یاسم افزود :

ــ اشتباه نشود، منظور نیرم از کشیدن این سد و جویباره فى‌الواقع آبادانى نیست بلکه بهانه آبادانى است، تا دلیلى قانونى براى تصرف چند تیکه زمین زیر جولیان که هنوز خرده‌مالک است در دست داشته باشد. او یک‌چنین جانور زمین‌خوارى است.

کدخداى سیاهگل که تازه سر جراحتش باز شده بود مى‌خواست براى میهمان فهمیده و صاحبدل خود شرح دهد که چگونه بدیع‌الملک آن زمان که تازه املاکش را به ثبت مى‌داد اعیانى‌هاى رعایا و از جمله دو باب خانه پدرى وى را به‌صورت ریز در سند کلى به اسم خود نوشت و بعد با جابجا کردن آنها از ملکى به ملکى دیگر حقشان را ضایع کرد. استادباشى براى آن‌که موضوع یادش نرفته باشد میان صحبت پرسید که آیا فى‌الواقع برداشتن خرمن‌هاى دورود یک ماه طول مى‌کشد؟ زیرا براى او مسئله این‌که فرصتى لازم داشت تا خان را ببیند و حرف‌هایش را با وى بزند خیلى اهمیت داشت. کدخدا جواب داد :

ــ بلى، و گاه شاید هم بیشتر از یک ماه، تا فصل بارندگى. اگر پسرى مى‌داشت که در کارها کمک‌حالش بود باز شاید وضع تفاوت مى‌کرد. اما از بخت بد مردم این محال، خدا به او پسر هم نداد. و تازه اگر هم مى‌داد چه فایده، خدا از عجز و الحاح بنده خوشش مى‌آید، و همین‌طورند کلیه نیمه‌خدایان، اما باید بدانید که بدیع‌الملک مطلقآ اخلاقش غیر از این است.

استادباشى که بدش از شوخى نمى‌آمد در دنبال فکر خود یا براى آن‌که رنگ دیگرى به مجلس بدهد با اثر نامحسوسى از یک کنایه تحریک‌آمیز در لحن کلامش گفت :

ــ اگر پسرى مى‌داشت رعیت‌ها هنگام گناه او را بغل مى‌کردند یا به پایش مى‌افتادند نزد پدر به شفاعت رود تا از سر تقصیرشان درگذرد. یادم مى‌آید در سن شش هفت سالگى یک زمان من به مکتب مى‌رفتم. روزى تقصیرى کردم. هم‌شاگردى‌هایم از روى شیطنت گفتند، ملا را در خانه دخترى است به‌نام معصومه، که خیلى دوستش دارد. اگر خواست چوب به پایت بزند قسمش بده بگو، قربان قد معصومه، ترا به جان معصومه، آنگاه زود خواهدت
بخشید. من هم که بچه بودم و این چیزها را نمى‌فهمیدم زیر فلک آنچه را که یادم داده بودند گفتم و آمد به سرم آنچه نباید بیاید. ملا خون به چشمانش دوید و چنان پوستى از پاهایم کند که بعد از آن هرگز نه اسم معصومه را ببرم نه یاد مکتب و ملا را بکنم.

کدخدا بوچان با همان لحن و لبخند ادامه داد :

ــ باز هم از بدبختى مردم این دیار، دخترى هم دارد که مى‌گویند از ده سال پیش که مادرش رفته تا این زمان یک کلمه با پدر حرف نزده است. خود ما در موسم‌هاى خرمن‌بردارى که معمولا تمام خانواده دو برادر به ده مى‌آیند دور و نزدیک تجربه کرده‌ایم؛ استادباشى، مثل این‌که سخن دروغى نباشد، هرگز پدر و فرزند را جز وقتى که از راه مى‌آیند و در درشکه هستند با هم یکجا ندیده‌ایم. چنین مى‌نماید که نیرم از روبرو شدن با او پرهیز دارد. یا این‌که شرم مى‌کند در چشم‌هایش بنگرد. و این، مسئله عجیبى نیست. سروناز او را قاتل مادرش مى‌داند. به‌علاوه، خشکى و خشونت زیاده از حد نیرم در چنان وضعى که بین او و دخترش زن‌پدرى مکرپیشه نقش بازى مى‌کند در این میانه کم اهمیت ندارد. سرسنگینى یا عزت نفس این دختر در مقابل پدر، بى‌شک از توقعات بى‌پایان مهر فرزندى سرچشمه مى‌گیرد و فقط برگشت کامل نیرم یا به هرحال یک دریاى محبت بى‌شائبه مى‌تواند خاطره‌هاى غم را از ته قلبش بتراشد و دور بریزد.

استادباشى از سر نو سیگارى آتش زد و تأیید کرد :

ــ بله اینطور است. در شهر هم ما شنیده‌ایم که سروناز دختر بدیع‌الملک سوگند خورده است تا زمانى که در خانه پدرش هست با او همکلام نشود. چنین سوگند یا اراده و نیتى به سوگند حتى اگر اجرا هم نشود از جانب یک دختر حکایت از عقده‌اى مى‌کند که سرانجام مى‌باید روزى گشوده شود و ماده خود را خالى کند. شاید هم کسانى تحریکش کرده‌اند تا با این اعتصاب سکوت بر وجود زن‌پدر در خانه اعتراض نموده باشد. اما آنچه باید بدانید این است که مادر او به حساب دقیق اکنون شانزده سال است رفته. شاید ده سال باشد که مرده است. تازه چیزى نبود که سردارسپه بر تخت نشست بود که یک‌وقت گفتند دختر ابتهاج‌سلطنه از بدیع‌الملک طلاق گرفته است ــ حسابش روشن است، آن زمان این دختر یک‌ساله بود، حالا سنش چیست؟

ــ شاید در حدود پانزده یا شانزده سال. زیرا اینجا به گوش ما رسید که بهار سال پیش یکى از متنفذین شهرى از طبقه علما، نایب قدس پسر مرحوم ثقه‌الاسلام که زمانى رئیس اوقاف شهر بود، توسط کسانى براى نیرم پیغام فرستاده و وى را از براى خود خواستگارى کرده
است. خان عذر آورده گفته است، دختر من حالا باید یک‌سال دیگر بماند تا به سن قانونى ازدواج برسد. خواستگاران در مقابل گفته‌اند، ما صبر خواهیم کرد لیکن نمى‌شود از حالا شیرینى‌اش را خورد؟ ــ نیرم پاسخ داده است :

ــ ما زارع هستیم و زارعین مى‌گویند، داس خود را براى درو همان‌وقت تیز کن که به کارش خواهى برد. حرف حال را حالا و حرف یک‌سال دیگر را یک‌سال دیگر باید زد.

از این قرار شاید همین روزها خبرهایى بشنویم.

زن کدخدا بوچان که در آلاچیق پهلویى گوش به صحبت‌هاى آنان داشت در حالى که مشتى چاى مى‌آورد تا بر کترى بیافزاید داخل این گفتگو شد :

ــ اما همه ما دعا مى‌کنیم که سروناز قسمت همان فرزین پسرعمویش باشد. در این‌صورت سهم شادى ما بیشتر خواهد بود. شاید هم پیش بیاید که آنها جشن عروسى خود یا دست‌کم قسمتى از آن را محض خرمى و شکون به صحرا بکشانند. نیرم‌خان هنوز خوى کُردى خود را همان‌طور که بوده حفظ کرده است. مادر فرزین، زن بزرگ جلایر، حتى ظاهر فارس‌ها را هم نتوانسته است تقلید کند. هنوز لباس کُردى مى‌پوشد و به زبان کُردى حرف مى‌زند.

بهرام که در حضور پدر وظیفه پذیرایى از مهمانان را به‌عهده گرفته بود نگذاشت زن کدخدا چاى را در کترى بریزد. گفتگوى از دختر بدیع‌الملک و شنیدن نام سروناز در یک‌لحظه چنان قلب او را درون سینه‌اش به تپش آورده و رگ‌هایش را سست کرده بود که اگر از جمع میان دیوانخان کسى در حالاتش دقیق مى‌شد آنآ رازش را درمى‌یافت. از ابتداى ورود به ده در طول چند ماه گذشته این نام که دمى از اندیشیدن به آن فارغ نبود بى‌آن که خود دلیلش را بداند او را مالیخولیایى کرده بود. هرچه از مدت توقفش در دورود مى‌گذشت و هر قدر تنهایى بیشتر در روحش عمق مى‌گرفت کلمه سروناز بیشتر در گوش جانش مى‌نشست و طنین مى‌یافت. اینک او به این دختر شانزده ساله زیبا که هاله‌اى از خصلت‌هاى فوق زمینى گرد سرش را گرفته بود همچون الهه‌اى مى‌اندیشید که سالى یکبار با جامگان بلند و سفید و بالک‌هاى سبزفام به رنگ بهار به زمین فرود مى‌آمد و در وسط دشت‌ها مى‌ایستاد تا زحمتکشان روستا از دیدارش نیرو بگیرند و سفر پایان‌ناپذیر رنج و تعب خود را همچنان سالى دیگر ادامه دهند. پسر جوان با تب بى‌امانى که دائمآ از درد این انتظار در پیکر جان حس مى‌کرد همیشه با خود مى‌گفت، روزى که دختر همراه پدر و کسانش به ده مى‌آیند او ازشرمسارى این‌که در شهر شاگرد مدرسه‌اى بوده و اینک از بد حادثه در املاک آنها به
انگورفروى آمده فورآ به شهر برود و تا چند روزى برنگردد. آرى، اصلا از بیم روبرو شدن باچنان آیت ناز و کبریایى که از لحاظ موقعیت خانوادگى و همچنین بر و رخسار یا خصوصیات اخلاق فردى در همه غرب یگانه بود، هرچند وقتى که آنها در صحرا توقف اختیار مى‌کردند او به هیچ قیمت خود را در حوالى دورود آفتابى نکند و همچنان در شهر بماند. از نظر بهرام، همه آن کسانى که اینک در دیوانخان از آن دختر پریرو اطلاعاتى داشتند و مى‌توانستند درباره‌اش طرح مطلب کنند گفتى از همان عظمت یا الهام خدایى سهمى داشتند که جوان شیفته‌دل خود را در حضورشان چنان منت‌زده و خاکسار احساس مى‌کرد.

استادباشى به زن کدخدا که براى ریختن یا نریختن چاى خشک در کترى هنوز همچنان با بهرام مشغول تعارف بود رو کرد و گفت :

ــ نه، رنگینه خانم نه. این عمل شما به هیچوجه نمى‌تواند براى من معنى داشته باشد. تا زمانى که ما این چادر را در اختیار داریم صاحب آن هستیم. اگر به آن چادر آمدیم و نشستیم آن‌وقت مهمان شما به‌حساب مى‌آییم. اما حالا غیر از این است که شما پیش ما آمده‌اید؟

زن با لبخندى که در همه چهره‌اش پخش بود گفت :

ــ اما استادباشى دورت بگردم، همیشه این ما هستیم که به چادر شما مى‌آییم. از اول تا به آخر شما حتى یکبار هم به آن چادر نیامده‌اید.

ــ این دیگر تقصیر شما نیست خانم کدبانو.

کم‌کم بر عده روستاییان که یکى یکى سلام مى‌کردند، به دیوانخان وارد مى‌شدند و پا روى پا انداخته شانه به شانه هم مى‌نشستند افزوده مى‌شد. اینها، به‌غیر از چند نفر مزدوران سارابیگ یا وردست‌هاى آنان، غالبآ کسانى بودند که زیردست استادباشى روى سد و جویباره کار مى‌کردند. در میان آنان دو نفر مجرم محکوم به زندان نیز بود که روزها اجازه بیرون آمدن از قلعه را داشتند. یکى پیرمردى هفتاد ساله و چابک از بیگ‌هاى لرستان که هنوز براى هر کار حتى به قول خودش زن گرفتن و بچه پس انداختن نیروى فراوان داشت. پسران او، معروف به برادران تکله که از قدیم سابقه دزدى داشتند اینک از یک سال پیش یعنى از تاریخ سوم شهریور 1320 به این‌طرف دسته‌اى تشکیل داده تفنگ‌هایى بدست آورده و بازدر ایلات حول وحوش کرمانشاه آغاز تاخت وتاز نهاده بودند. روزها در کش کوه‌ها پنهان بودند و شب‌ها پس از نشستن ماه به گشت مى‌افتادند. نیرم‌خان که مرد مقتدرى بود از لحاظ امنیت خودش پدر آنان را از صحنه آورده در سیاهگل گروگان نگه‌داشته بود. دیگرى جوانى بیست و پنج ساله، درشت‌استخوان، قوى‌هیکل، کارکرده، وَفْرى نام، که در حضور کسان
همیشه کمرو و خاموش بود. چون جوهاى خود را بدون اجازه و قبل از موعد درو کرده خورده بود، سارابیگ سرمباشر شلاقش زده و به ده شب زندان در اصطبل قلعه محکومش کرده بود. اینک در گوشه‌اى نزدیک به آستانه دیوانخان نشسته منتظر بود بلکه زودتر نوبت چاى به اونیز برسد تا بخورد و برخیزد پى کشیدن حبسى‌اش به قلعه برود. لیکن از بخت بد او که مى‌باید به وصال چاى نرسد، چون در دیوانخان بیش از دو فنجان لعابى وجود نداشت و عده نیز زیاد بود خیلى دیر نوبت به اشخاص مى‌رسید. حتى خود بهرام، میزبان اصل‌کارى، با این‌که عادتآ اهل چاى نبود، از جهت آن‌که خیلى خسته بود و همچنین براى این‌که از این کار او دیگران نیز تقلید کنند، در آن لحظه عادت را شکسته چاى کمرنگى میان در کترى براى خود ریخته بود و مى‌خورد.

در همین موقع سارابیگ که از سیاهنوش برمى‌گشت، در پیراهن و زیرشلوار سفیدرنگ چرک‌تاب، سوار بر کهر دوساله و اصیل خود از پشت آلاچیق‌ها پیچید و در یک حرکت جلوى دیوانخان کدخدا اسب را نگه‌داشت و پیاده شد.

یکى از روستاییان فورآ برخاست دهانه را که چیزى جز یک طناب و کلگى نبود از دستش گرفت تا اسب را براى خشک شدن عرقش تاب بدهد. سارابیگ زبده‌مرد سى و هفت ساله‌اى بود با چهره‌اى سفید که پرتوهاى نیمروزى تابستان چون مفرغ سرخ و برشته‌اش کرده بود؛ چشمانى درشت و اندکى رگ‌زده که درخشندگى صحرا در اوج روز از عمق آن مى‌تابید؛ درک عقاب و اثرى از آن اراده برگشت‌ناپذیرى که براى یک بیننده زیردست مانند نگاه حربا فلج‌کننده بود. بناگوشش شبیه سازنه‌چى‌ها سرخ و ورم‌کرده، دور چشمانش از زیادى نگریستن به افق باز و آفتاب بلند، پرچروک بود. روى‌هم‌رفته سال در جانش نشسته بود اما هواى آزاد صحرا و سلامت کار بر چهره و هم حالات و سکناتش آن اثر را نهاده بود که ده سال دیگر نیز هنوز همچنان جوان مى‌نمود. او اگرچه نوکر نیرم‌خان بود در حقیقت پسر یکى از خرده‌مالکین متوفاى دورود بود، و با کدخدا بوچان نیز نسبت خانوادگى دورى داشت. پدرش هنگام تولد او به بیمارى سختى مبتلا مى‌شود و در آستانه مرگ، خان بزرگ یعنى سردارنصرت را وصى قرار مى‌دهد و دو گاو و هشت گوسفند خود را به‌نام طفل صغیر در اختیار او مى‌گذارد. بعدها که سردار مى‌میرد و سارا هم به سن رشد مى‌رسد نیرم بى‌آن که لازم بداند از متن وصیت‌نامه ــ که آن را پاره کرده دور ریخته بود ــ و میراث پدرى او ذکرى به میان آورد، به‌عنوان چوپانى همان گاو و گوسفندها که اینک بر آن افزوده شده بود نزد خود اجیر نود و نه ساله‌اش مى‌کند. در پرتو جذبه خان و استعداد شخصى خود وى، یتیم‌زاده جوان
چنان لیاقت و پشتکارى در انجام وظایف از خود نشان مى‌دهد که نیرم روز به روز به او مسئولیت بیشترى مى‌دهد، و سرانجام در بیست‌سالگى مباشرت املاکش را به‌عهده او وامى‌گذارد. از آن پس زندگى او با صلابتى توأم مى‌شود که حتى خود نیرم در حیرت مى‌ماند. از آن زمانى که سارابیگ رسمآ همه‌کاره بدیع‌الملک در دورود شده بود اینک هفده سال مى‌گذشت. در این مدت او ضمن این‌که سال به سال بر عواید اربابش افزوده بود رنج وى را در سرکشى به املاک کران تا کران به حداقل رسانده بود. با این‌که اجیر بود و در ملک ارباب نمى‌توانست مالى به‌هم بزند رمه بزرگى تشکیل داده بود که چون مایه‌اش همان دو گاو و هشت گوسفند ارث پدرش بود هیچ‌کس نمى‌توانست بگوید حقآ از آن کیست؟ هیچ‌کس چنین مسئله مهم فقهى را که اهمیت عملى فراوان داشت تاکنون جایى مطرح نکرده بود و مایل نبود بکند. خود سارابیگ هم شاید براى آن‌که فکر خان را از هر نوع نگرانى و توهم آسوده سازد، همان اوایل که تازه یک‌سالى از آغاز مباشرتش در دورود مى‌گذشت و مصادف با تولد سروناز بود رمه را با علامت داغى که روى دست‌هاى آنها نهاد به‌نام این دختر نامید. این رمه تشکیل مى‌شد از نژاد گوسفندهاى لر با اندام‌هاى درشت و پشم زیاد که سالى دوبار مى‌زاییدند. هرگز آن را به تراز نمى‌داد و نیز نمى‌گذاشت با رمه‌هاى دیگر قاطى شوند. قوچه‌ها را، نه هر زمان که پیش مى‌آمد، بلکه در زمان معین میان آنها رها مى‌کرد که بارورى و زایمان بى‌ترتیب نشود. اکنون چنان‌که مى‌گفتند تنها یکهزار میش داشت که علاوه بر پشم آنها سالانه دو خروار روغنشان به شهر مى‌رفت. و نیرم‌خان قبول کرده بود که عواید آن کلا و دقیقآ هرچه بود به‌نام سروناز منتهى عجالتآ تا آن زمان که دختر به‌حد تکلیف نرسیده بود به‌حساب خود وى تحویل او بشود.

بارى، سارابیگ پس از این‌که از اسب پیاده شد دستى روى سینه گوشتالو و مسى‌رنگ خود که موهاى فراوانش از پیراهن سر بدر کرده بود کشید و جلوى دیوانخان‌ایستاد. براى آن‌که مقابل جمع سکوت نکرده باشد روى به همان وفرى با نیمچه پرخاشى گفت :

ــ تو اینجا چه مى‌کنى پسر؟ از ده شب زندانت دو شبش بیشتر نرفته است. مى‌دانى اگر به‌دست ژاندارمت مى‌دادم حکمت چقدر بود، ده سال. برو شکر کن که از برکت نفوذ خان پاسگاه انتظامى نزدیک این ده نیست والا کیفر تو بیشتر از اینها بود. اگر کار درو در پیش نبود کند به پایت مى‌گذاشتم.

وفرى که پلک بالایى چشمانش افتادگى دائم داشت با گردن خمیده برخاسته بود برود، زیرچشمى نگاهى محجوبانه لیکن کین‌توز به مرد مقتدر ده افکند و تسلیم‌آمیز پاسخ داد :

ــ قربان، خداى بالاى سر حکم بکند. آب از سر من گذشته است. اگر به ژاندارم هم حواله‌ام را داده بودى برایم یکسان بود.

پیراهن تن او که در عرق خشک شده و مانند زمین‌هاى کویر قم شوره‌زده بود هنگام حرکت تاق‌تاق صدا مى‌کرد. او در حالى که سر اسب مباشر را از آن مرد روستایى مى‌گرفت تا با خود به قلعه ببرد چند قدمى دورتر از دیوانخان یک‌لحظه توقف کرد. زنش که مثل گندم سن‌برده[4]  پوسته‌اى بیش نبود با طرح صورتى قوى و لاغر مانند شیر و چشمانى حلقه افتاده

در حالتى که یک بچه را با مفرش روى پشت بسته یکى را بغل گرفته و یکى هم دنبالش بود، کاسه‌اى چوبى در دست او را نزد خود پشت آلاچپق‌هاى کدخدا طلبید. اما مرد بى‌اعتنا به این تمنا از خشمى که در درونش شعله‌ور بود راهش را گرفت و رفت. بهرام که این صحنه دردناک را از گوشه تجیر مى‌پایید وحشت‌زده شد. بى‌تردید زن وفرى که پیمانه چوبى ده را نیز همراه آورده بود مى‌خواست باز از او جو یا ذرت قرض بگیرد. قبل از همین سفر اخیرش به شهر دو پیمانه از او گرفته و همان وقت قسم خورده بود که آخرین قرضش باشد. زن بینوا ذرت را آرد کرد و با بلوط دستاس شده قاطى مى‌کرد و از آنان نانى مى‌پخت که فقط با ماست یا دوغ مى‌شد آن را خورد و خیلى هم گیرنده بود.

استادباشى براى دفاع از وفرى و هم محض استقبال از سرمباشر در پاسخ وى گفت :

ــ خان، گاو جفت وقتى که کار نمى‌کند چه مى‌کند، استراحت. رعیت هم اگر در مزرعه نیست بدان که یا کنار اجاقش نشسته چاى مى‌خورد و چپق مى‌کشد یا اگر به چاى و چپق دسترسى ندارد چرت مى‌زند.

سارابیگ یک‌لحظه ایستاد. با فهمى متقابل حاکى از این اندیشه که موفقیت استادباشى را در کار سد، او از قبل پیش‌بینى مى‌کرده است در چشمان پیرمرد نظر دوخت. بهرام که طبق معمول همیشگى‌اش براى گفتن اذان مى‌خواست از چادر بیرون برود معنى این نگاه او را با گفته خود تکمیل کرد :

ــ آرى خان، آن‌که در جوى مى‌رود آب است، این‌که در دشت مى‌چرد گاب است.

کدخدا بوچان که در گذشته خود همیشه شک داشت کار استادباشى به آن ترتیب که آغاز کرده بود به نتیجه برسد و به‌خصوص در انتخاب جاى سد حرف داشت لیکن از اظهار صریح خوددارى مى‌کرد، گفت :

ــ عرض کردم، عرض نکردم خان؟ که بعد از این بچه‌هاى ده ماهى قره‌سو را با دست از آب خواهند گرفت. همین حالا به استادباشى مى‌گفتم، آب چنان در جوى روى هم مى‌غلتد و پیش مى‌تازد که انگارى سوار پشت سرش هست؛ اگر فقط نایستد و واپس بزند.

چون در کنار استادباشى روى قالیچه جا نبود، زن کدخدا با حرکاتى درخور یک کدبانو از آلاچیق بغلى یک جفت حور[5]  تازه بافته‌شده و نو را که به وزن خیلى هم سنگین بود آورد و

روى زمین گسترد، سرمباشر نشست، چنان‌که عادت او بود سر به زیر افکند و در همان حال با پوزخندى گفت :

ــ آبى که مى‌رود چگونه ممکن است برگردد کدخدا؟ بله باید رفت این را به آن کسانى گفت که منکرش بودند و سر حرف خود شرط مى‌بستند. از قدیم گفته‌اند، نانت را بده به نانوا و یک نان هم رویش. کارى که آزموده مى‌کند به عیب و اشکال برنمى‌خورد. باید همه ما به استادباشى ایوالله بگوییم.

استادباشى از این اظهارنظر که براى او اهمیت فراوانى داشت شادمان شد و فرصت یافت تا درباره قدم بعدى کار یعنى تهیه مصالح سنگ و آهک کردن سد، با مرد گفتگو بکند. سارابیگ همه چیز را موکول به آمدن نیرم‌خان به دورود و دستور وى نمود.

با ورود سرمباشر به دیوانخان و نشستنش، بعضى روستاییان جوان‌تر که وجود خود را در حضور او بى‌ادبى مى‌دانستند یا اینطور فکر مى‌کردند که او وجود آنان را در حضور استادباشى بى‌ادبى مى‌داند، کم‌کم برخاستند رفتند. صحبت‌ها نیز ظاهرآ به پایان رسیده بود و هنگام آن بود که هرکس برخیزد و به کار شبانه خود برسد. در بیرون آلاچیق‌ها با غروب کردن آفتاب، مرغان و احشام رفته‌رفته حلقه محاصره خود را به‌سوى مرکز ده تنگ‌تر مى‌کردند. گنجشکانى که در بلندى روز وقت خود را به مستى گذرانیده بودند اکنون به‌شتاب هرچه تمام‌تر فکر دیگرى جز دانه برچیدن نداشتند. کدخدا بوچان ضمن آن‌که براى استادباشى از کاغذ و توتون خود وى سیگار مى‌پیچید و در قوطى‌اش مى‌گذاشت نزد سارا صحبت از این پیش آورد که با آبى شدن زمین‌هاى زیر سیاهگل اگر به او بذر داده شود گاودانه خواهد کاشت. حتى قبل از آن‌که در این زمینه به‌روشنى موافقت سرمباشر را جلب کرده باشد، با یکى از روستاییان مزدور وارد گفتگو شد که از روز بعد برود زمین‌هاى او را شخم بزند.

این نکته را باید توضیح داد که کدخدایى در املاک بدیع‌الملک تنها اسمى بیش نبود. نیرم‌خان به معنى حقیقى و قانونى کلمه براى خود کدخدا انتخاب نمى‌کرد. از این ترجیع‌بند
«دانانه و نانانه» خوشش نمى‌آمد. شوراى ده براى او اداى حرف مفت بود. بوچان نیز که اسم کدخدا بر خود داشت مانند سارابیگ یا ضابطین و مباشرین و دشتبانان دیگر آدم خان بود؛ منتهى اختیارات آنان را نیز نداشت. چون مخارجش زیاد بود بیش از هر رعیت دیگر مجبور به تلاش بود و غالبآ نیز مانند آنها به ارباب بدهکار بود. تنها امتیازى که بر سایرین داشت این بود که چون مى‌باید به کارهاى عمومى فراوانى برسد، زمین هایش دور و پرت‌افتاده نبود. یک تیکه زمین هم نیرم در داخل ده به او داده بود تا براى خود صیفى‌کارى کند. از آن جهت که رابط بین رعایا و مالک بود اهالى احترامش را داشتند. دخترش مانند سایر دختران و زنان روستا وطبق نوبت، یک روزدر حول وحوش ده دنبال جمع کردن سوخت حیوانى بود، یک روز نزدیک خانه‌هاى زمستانى مشغول آب گرفتن و چونه کردن آن؛ که پس از خشک شدن مانند برجى روى هم مى‌چیدند و براى ذخیره زمستان رویش را گل‌اندود مى‌کردند. کدخداى سیاهگل به این مناسبت که همیشه مزدوران فراوانى دور سفره‌اش بودند نانش هرگز گندم خالص نبود. هنگام چهره کردن[6]  گوسفندان که در سال دو بار پیش مى‌آمد نیرم‌خان و

برادرش از وجود او که مرد مطلعى بود استفاده مى‌کردند. بوچان، در زمین رسى هموار و پاخورده جلوى قلعه پشم‌ها را پس از شستن آفتاب مى‌داد و به کمک دختران و کودکان ده در چند روز جور مى‌کرد و آنگاه در بسته‌هاى بیست منى به کاروانسراى بازار در شهر که حجره جلایر بود مى‌فرستاد. در ازاء این خدمت رسم چنان شده بود که جلایر سالى بیست من پشم و دستى از لباس‌هاى نیمدار خود را به او خلعت مى‌داد. و گاه منباب دلگرمى بیشتر او دست روى پشتش مى‌زد و مثلا چنین مى‌گفت :

ــ اگر خود من هم به حج نرفته‌ام یک سال سرانجام باید ترا بفرستم کدخدا.

بیست من پشم را دختر و زن او در خانه ریسیده و به‌تدریج روى دار حور مى‌بافتند و بافته آن را به خان‌ها یا سایر رعایا مى‌فروختند.

بارى، زن وفرى چون مى‌دید دیوانخان شلوغ است شرمش آمد رجوع کند. چند دقیقه پشت آلاچیق‌ها پابپا کرد و آنگاه به چادر خود رفت. بعد هم آن شب برخلاف آنچه در گمان بهرام بود که فکر مى‌کرد برخواهد گشت اصلا در آن حوالى پیدایش نشد. شاید احتیاج خود را از جایى دیگر تأمین کرده بود. روز دیگر استادباشى قبل از تیغ آفتاب، پس از صرف صبحانه، که همیشه عبارت بود از ظرفى ماست با نان ساجى داغ، بدون چاى، براى کارهاى تکمیلى سد دوباره به لب رودخانه رفت. بهرام بعد از آن‌که در دیوانخان سرکشى دقیقى از
اجناس خویش به‌عمل آورد و هر چیز را به‌جاى خود مرتب کرد، پشت چادرها روى یک بلندى به بانگ رسا و به لحنى خوش و آوازمانند، اهل ده را براى دیدن و خریدن کالاهاى تازه‌اى که از شهر آورده بود دعوت کرد. چند دقیقه‌اى طول نکشید که مشتریان به او هجوم آوردند. لیکن عده آنان زیاد نبود. به‌علاوه بیشتر مى‌خواستند از او به نسیه خرید کنند. از آغاز بهار به این‌سوى هرچه روزگار فراتر مى‌رفت بر اینگونه مشتریان او افزوده مى‌شد: معامله به وعده که غایت آمال فروشنده‌اى مانند یارعلى‌بیگ بود از آن‌جهت که رعایا به‌ضرورت احتیاج، جنس را به هر قیمتى حاضر بودند بخرند، هرچند براى او نیز فایده بیشترى را نوید مى‌داد اما این نیز بود که امکان داشت بدهکاران سر خرمن از عهده پرداخت بدهى‌هاى خود برنیایند و طلب سوخته بشود. کسى که همیشه، منتهى نه به‌طور آشکار بلکه پوشیده و اشاره مانند و به هرحال از روى دلسوزى، این هشدار را به او داده بود و باز هم مى‌داد کدخدا بوچان بود. مع‌الوصف همین آدم غالبآ مى‌آمد ضامن رعایا مى‌شد و ریش خود را گرو مى‌گذاشت تا پسر جوان به آنان اعتبار بدهد. این مرد از اخلاق نرم و حقیقتآ کدخدامنشانه‌اى که داشت هرگز نمى‌خواست و در ذاتش نبود که سبب ناراحتى یا رنجش کسان گردد. زبانش به بدى مى‌گشت دستش نمى‌گشت. اگر ریایى داشت در همین ضعف اخلاقى او بود. در هر کار که مى‌دید شخص قصد و اراده آغاز به آن رادارد با لفت و لعاب خاص مردمان عشیره‌نشین زبان به تشویق و ترغیبش مى‌گشود. اما در اولین قدمى که طرف با مانع روبرومى شد، خوش‌قلبانه همه مقدمه‌چینى هاى قبلى خود را از یاد مى‌برد، با وضع شومى سر تکان مى‌داد و مى‌گفت: عرض نکردم، همان روز اول عرض کردم که اینطور خواهد شد.

بارى، بهرام پس از آن‌که مشتریان خود را راه انداخت چون دید آن روز دیگر در سیاهگل کارى ندارد و ماندنش در چیق‌ها بى‌معنى است، مقدارى چیت آب‌نکشیده را که از شهر براى یکى از رعایاى ساکن سیاهنوش آورده بود برداشت تا به این ده، که نیم فرسخ با آن محل فاصله داشت و در پشت تپه واقع شده بود ببرد.

گرماى روز اینک رفته‌رفته آغاز مى‌شد. پرندگان از جنب‌وجوش و سروصدا مى‌افتادند. دختران و کودکان از چیلى جمع کردن دست کشیده بودند. صداى گرما از فاصله دور و عمق صحرا به گوش مى‌رسید. پسر جوان بعد از آن‌که نیمى از راه را طى کرد مشاهده درخت نارونى که سایه پهنش فرش مطبوعى بر زمین افکنده بود در قدم برداشتن دودلش کرد. درخت نارون و سایه زیر آن، روزها جاى همیشگى او بود. مثل این‌که آنجا او براى خود انس شاعرانه‌اى به‌هم زده بود. یا چیزى گم کرده بود یا چیزى پیدا. پارچه چیت را که در اثر
دستمالى چرک و چروک شده بود از روى سهل‌انگارى زیر درخت روى بته‌اى انداخت و چند دقیقه‌اى به قصد مطالعه طبیعت مواج و کران تا کران که افکار هجران‌زده را شکوه مى‌بخشید بر زمین نشست. لاله‌اى که در کنار یک سنگ بر اولین خاکریز مقابل درخت روییده بود هنوز سر جاى خود بود؛ با وزش نسیم به‌طور تنها و غم‌انگیزى که گویى لابه مى‌نمود به ملایمت تکان مى‌خورد و همدردى را به‌سوى خویش جلب مى‌کرد. این گل وحشى در آن دشت پهناور و زیبا، مانند روح و دل اوبى همدم و هجران‌زده بود. بهرام از این‌که ظرفى همراه نداشت تا برخیزد از کنار جوى کمى آب بیاورد و پاى آن بریزد افسوس خورد. آنجا در مسافت دورتر، در حاشیه باغ، که پوشیده از درخت‌هاى بید و چنار و علف‌هاى بلند خودرو بود قال وقیل زاغچه‌ها که گفتى همه باغ را ارث پدرى خود مى‌دانستند هنوز بریده نشده بود. گاه نیز قمرى یا سبزه‌قبایى از روى هوا مى‌گذشت و ناله‌اى سر مى‌داد. لیکن هیچ چیز بیشتر از هدهد، این پرنده مالیخولیایى تنها، نمى‌توانست عمق ملال صحرا را مجسم سازد. اکنون که روزها به بلندى مى‌رفت، کسالت دقیقه‌هاى تنهایى مثل لشگرى جرّار جوان نوزده ساله را که بارآمده محیط روستا نبود و آنجا مشغولیت معینى نداشت از پاى درمى‌آورد. چون دمخور روستاییان نبود و آنها نیز جمله سر در گریبان تلاش دائمى خویش بودند، مى‌کوشید از گل و گیاه یا سنگ و درخت براى خود همدم بجوید. و اصلا چنان مى‌نمود که این موجودات بهتر پاسخگوى روح او بودند. روزها، وقت و بى‌وقت، حتى هنگام ظهر که آفتاب آغاز تابستان زمین را شیار شیار مى‌کرد و پرنده و چرنده از جنبش و حرکت بازمى‌ایستاد، اگر به رودخانه براى خنک کردن تن و شنا نمى‌رفت بى‌شک جایش زیر درخت نارون بود. ساعات اول صبح که در ده همیشه خیلى دیرگذر است و سنگینى روز همه بر آن مى‌باشد براى او شکنجه‌آور بود. با این وصف مرگ حقیقى‌اش موقعى آغاز مى‌شد که لحظات استراحت پس از نیمروز فرا مى‌رسید. در دیوانخان مى‌کوشید دمى به خواب برود، هواى باز و آزاد دشت، نور درخشان آسمان و خش‌خش نسیم در برگ‌هاى خشک سقف کولاها، تفکرات سرگشته‌اى را به جانش کیش مى‌داد و قرار و آرامش را مى‌گرفت. اگر پدرش اجازه مى‌داد که او نیز مانند روستاییان دیگر به کمک وى روى سد کار کند، شاید پسر جوان سرش گرم مى‌شد و هیچیک از این دردها را حس نمى‌کرد. لیکن آیا نه این بود که او مى‌باید همیشه نزدیک وسایل و کالاهاى دکان خود باشد و از ده یا حوالى آن دور نشود؟ از این گذشته، استادباشى چه احتیاجى به کار او داشت؟ بهرام غیر از یک دفتر اشعار گلچین از دیوان شعرا و غزلسرایان بزرگ که همیشه و همه جا همراهش بود، در
سیاهگل براى خود دوستى یافته بود که هر زمان در صحرا چشم مى‌گرداند مى‌توانست او یا گوسفندهاى او را ببیند و اگر میلش باشد پهلویش برود. او، پسرک چوپانى بود به‌نام پیرویس که تصادفآ در همین موقع دنبال گله‌اش، یک دسته دویست‌تایى از قوچ‌هاى سارابیگ، در همان حوالى پرسه مى‌زد. پسرک، قدى کوتاه و ریز و قیافه‌اى نارس شبیه گورزاها داشت. روى پیراهنش به شکل کمربند ریسمانى بسته بود که در عین حال فلاخنش بود. بر پشت لب‌ها و گونه‌هایش از زیر شقیقه موهایى رسته بود شبیه کرک، و با آن‌که کمتر از پانزده سال نداشت و تازه صدایش بر اثر بلوغ دورگه شده بود، فقط از شش ماه پیش‌تر از آن‌که براى اولین بار در عمرش شلوار به‌پا کرده و برگه خروج از دنیاى کودکى فراچنگ آورده بود به اهمیت وجودى خود پى مى‌برد. پیرویس اینک در حالى که گوسفندهایش در دامنه یک تپه به چرا مشغول بودند چوبى در دست، به او نزدیک مى‌شد. با لبخندى که صورت کوچکش را چین مى‌داد و چشم‌هاى شاد و هوشمندش را ناپدید مى‌کرد، چنان‌که پنداشتى خبر تازه‌اى در آن میان هست که به دوستش بدهد یا از وى بگیرد. بهرام که همدم همیشگى خود را یافته بود بى‌مقدمه آغاز به سخن کرد :

ــ از امروز دیگر مجبور نیستم براى شناى توى رودخانه تا زیرِ باغ راهى طولانى را گز بکنیم و میان آفتاب سوزان عرق بریزیم. این سد یک استخر درست و حسابى است. کان‌هاى سنگى خطرناک یا ریشه‌هاى زیر آبى هم ندارد که شناگر را هنگام غوطه خوردن به دام اندازد. آیا تو مى‌دانى استخر چیست؟

پسرک چنان‌که عادت وى در صحبت بود ابتدا فقط لبخند زد و بهرام برایش توضیح داد :

ــ هان، استخر همان جایى است که این مخلص تابستان‌ها تا در شهر است اگر یک روز عصر نرود نمازش باطل است. یعنى نه استخر بلکه چال حوض حمام که در حقیقت نوعى استخر سرپوشیده است. خوب، بگو ببینم پیرویس، ارباب‌زاده‌ها وقتى به ده مى‌آیند هیچ در رودخانه شنا هم مى‌کنند؟

پسرک از اینکه سؤالى از وى مى‌کردند که جوابش را مى‌دانست پیشانیش گشاده‌تر شد. لیکن با همان لبخند به سکوت خود ادامه داد؛ سکوت و لبخندى که اگرچه نشانه ساده‌دلى کودکانه وى بود با آن مى‌خواست بگوید که خیلى چیزهاى دیگر نیز مى‌دانست. پیرویس همه چیز را خود آموخته بود. در هیچ چیز مدیون کسى نبود. همه چیز در نزدش طبیعى بود. و چون طبیعت در خاموشى هر چیز را به او آموخته بود. پس او نیز در هر کار همیشه خاموش بود. هر زمان که دوستش درباره خانواده بدیعى‌ها مطلبى از او مى‌پرسید عادت داشت از روى
حیله سؤال را دور بزند تا انتظار وى را به حداکثر برساند. اینک نیز امساک او در پاسخ دادن فورى به بهرام به همان انگیزه بود که مى‌خواست بداند دوستش تا چه حد علاقمند به طرح موضوع است. گفت :

ــ آنها وقتى که به ده مى‌آیند همه کارى مى‌کنند. ماهى مى‌گیرند. اسب سوار مى‌شوند. توپ به هوا مى‌اندازند. تاب سوار مى‌شوند. اما همیشه خودشان با هم. هیچ‌وقت کارى به کار رعیت‌ها ندارند. آیا تو هربار که به شهر مى‌روى آنها را نمى‌بینى؟

[1] . کات، به لفظ کُردى صندوق بزرگ چوبى را گویند.

[2] . ترم، بر وزن شرم برانکار را گویند.

[3] . Hezar hezar Gesht Baiyn Va Diar-Abe Siahgel Namakay Gharar -Choumani Ha La Pay Sad Fouje Suwer.

[4] . سن، آفت گندم را گویند.

[5] . حور، جوال بافته شده از پشم یا پنبه براى حمل غلات و بنشن.

[6] . چهره، بر وزن بهره، چیدن پشم گوسفند و بز را گویند.

توضیحات تکمیلی

وزن 1300 g
ابعاد 24 x 17 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94272

نوبت چاپ

تعداد صفحه

800

قطع

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

1500

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “شادکامان دره قره سو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This