سیندخت

27,000تومان

علی محمد افغانی

سیندخت، رمانی به سبک نگارش قرن نوزدهم اروپاست که در آن «علی محمد افغانی»، تصویری از جامعه ای رو به مدرن شدن، زندگی طبقات مختلف اجتماعی و از همه پررنگ تر، جایگاه اجتماعی زنان را با حوصله و دقت و جزئیات فراوان، ارایه می کند. نوعی رئالیسم اجتماعی ایرانی. زنانی از هر دست از ظالم ترین و مظلوم ترین، همه اسیر یک دنیای مردانه و قوانین ساخته ی مردان هستند. اتفاقا جهان «بالزاک» هم همین است؛ زنان؛ خوب یا بد، همه اسیرند، اسیر مردانی نامرتبط و دنیایی مردانه.

توضیحات

گزیده ای از کتاب سیندخت

آقاى سورن که این قضیه را قبلا شنیده بود و از جزئیات و طرز وقوعش تقریبآ به دقت آگاهى داشت، راحت نشسته بود و با خوشحالى باطنى که در آن محیط دوستانه نمایانگر شخصیت ذاتى‌اش بود به گفته سخنران گوش مى‌داد. آقاى بهروز به علت تکرارى بودن موضوع، کمى حواسش از جمع گریخته به موضوعات دیگر گرویده بود

در آغاز کتاب سیندخت می خوانیم

کتاب سیندخت اثر على‌محمد افغانى از سال  1364 براى انتشار در اختیار مؤسسه انتشارات نگاه بوده است، این کتاب پیش از آن توسط انتشارات امیرکبیر به همت عبدالرحیم جعفرى منتشر مى‌شد، بدین وسیله ضمن سپاس، از ناشر پیشین آن قدردانى مى‌شود.

از تو با مصلحت خویش نمى‌پردازم         همچو پروانه که مى‌سوزم و در پروازم

گر توانى که بجوئى دلم امروز بجوى         ورنه بسیار بجوئى و نیابى بازم

            سعدى


 

            بخش اول

 

 

شب خنک بود و گرماسنج اتاق هتل، وقتى که آقاى بهمن فرزاد مدیر فنى کارخانه روغن موتور اهواز در را گشود و به قصد خوابیدن لباس‌هایش را بیرون آورد و در گنجه جارختى آویخت، از بیست درجه تجاوز نمى‌کرد. با این وصف او کلافه بود. از گرماى خیالى که گمان مى‌کرد آن سال از بداقبالى وى شاید یک ماه زودتر به سراغ خوزستان آمده بود، کلافه بود. مشروب نخورده بود، ولى چنان‌که گفتى دوش آب گرم گرفته است در سر و صورت، گردن و شانه‌هایش احساس خلجان و گرما مى‌کرد؛ یک گرماى جفنگ و دل‌آزارى که ظاهرآ ناشى از کوفتگى اعصابش بود و مثل مورچه زیر پوستش راه مى‌رفت. به‌خصوص وقتى که فکر مى‌کرد ممکن است تمام شب را همان‌طور بى‌خواب بماند و صبح فردا نتواند با نشاط و سرزندگى سر کارش حاضر شود، بیشتر کلافه مى‌شد.

از جیرجیر تختخواب وقتى که از دنده‌اى به دنده‌اى مى‌غلتید، از سفتى بالش یا نرمى تشک و چسبندگى ملافه که هر کدام براى بى‌خوابى او بهانه‌اى بود، از صداى خفیف اتومبیلى که در آن ساعت نیم شب از جاده اسفالته جلوى هتل مى‌گذشت و نور چراغ‌هایش پنجره اتاق را روشن مى‌کرد، از گفتگوها و مذاکراتى که آن شب ضمن خوردن شام و همچنین پس از شام، طى چهار ساعت طولانى با اعضاء هیئت مدیره شرکت داشت و همه آن اینک مثل بانگى که زیر طاق یک گنبد بکنند در مغزش منعکس مى‌شد و تارهاى حساس شده اعصابش را غلغک مى‌داد، از خودش که خودش را به یک

زندگى مجردى یکنواخت و اقامت در هتل‌ها و پانسیون‌ها محکوم کرده بود، کلافه بود.

بازوانش را شل مى‌کرد و پاهایش را کش مى‌داد و از زیر ملافه، خنکى‌هاى این گوشه و آن گوشه تشک را لمس مى‌کرد. ولى در پس پرده سبک شده روحش مى‌دید که توى سالن سبز رنگ هتل با چلچراغ روى سرش، کنار اعضاء هیئت مدیره که همه مردان سالمند و صاحب جاهى بودند، دور میز نشسته مشغول شام خوردن و در عین حال مذاکره پیرامون مسائل و موضوعات کارخانه یا به عبارت دیگر، شرکت، بود. آقاى اشمیت، کارشناس ماشین‌آلات که براى نصب و راه‌اندازى دستگاه‌هاى جدید از آلمان به ایران گسیل شده بود و اینک یک ماه مى‌شد که در اهواز بود، طرف راست او نشسته بود. با آن هیکل لاغر و سیب گلوى برآمده‌اش که روى یقه پیراهن لق لق مى‌خورد و مثل ماسوره از زیر پوست بالا و پائین مى‌رفت، پیوسته دست دراز مى‌کرد، از غذائى برمى‌داشت و توى بشقابش مى‌گذاشت. اعضاء هیئت مدیره نگاه‌هائى با هم رد و بدل مى‌کردند؛ نگاه‌هائى حاکى از خوشدلى و رضایت، که او چقدر از شکم خودش پذیرائى مى‌کند. آیا در کشور خودش این غذاها گیرش نمى‌آمد؟ آقاى سورن، سهامدار عمده شرکت و رئیس هیئت‌مدیره که روبروى وى در طرف دیگر میز نشسته بود، دستش را روى شکم برآمده‌اش تکیه داده بود و نگاهش به آقاى اشمیت بود. گوئى براى او به عنوان فردى آلمانى حتى در شیوه غذا خوردنش تحسینى قائل بود، یا این‌که مى‌خواست نکته تازه‌اى از آن کشف بکند. گفت :

ــ او که از حرفهاى ما دور این میز چیزى سرش نمى‌شود، دست کم بگذار به شکم خودش خدمتى بکند. آلمانى‌ها خوب مى‌خورند، خوب مى‌خوابند، و خوب هم کار مى‌کنند. اما در مورد این آقا نمى‌دانم، به نظرم مى‌آید که شخص جدى و پرکارى باشد.

مدیر فنى کارخانه، یعنى آقاى فرزاد، خود ایشان، به چهره بیضى شکل سیاه‌چرده و کمى زمخت رئیس هیئت مدیره که چشمان ریز و لبهاى درشت

برگشته داشت، نظر دوخت. دوست داشت این شخص را که با نفوذترین فرد هیئت مدیره بود بهتر بشناسد و در عین حال در همین فرصت تا آن‌جا که دست مى‌دهد خود را به او بشناساند. پاسخ داد :

ــ آلمانى‌ها غذا خوردن را هم نوعى کار مى‌دانند. به همین علت موقع خوردن برخلاف سایر ملت‌ها دوست ندارند زیاد حرف بزنند. و اما درباره این آقا، لابد پرکار بوده است که او را انتخاب کرده و فرستاده‌اند. ولى چه پرکار چه کم‌کار، او باید دو ماهه کارش را تحویل بدهد. او خیال دارد یک هفته یا ده روز به مرخصى برود و سرى به خانواده‌اش بزند. گویا دلش تنگ شده است. شاید هم نقشه کشیده است که زنش را همراه بیاورد. با این‌که من و او در آلمان ــ البته منظورم دو سال آخرى اقامت من در آن‌جا است ــ با هم دوست بودیم و دو به دو خیلى جاها به گردش مى‌رفتیم، طى مدتى که این‌جا آمده است تا شامش را مى‌خورد به اتاقش مى‌رود و مى‌خوابد. من مى‌روم لب کارون یا توى خیابان‌هاى شهر و ساعتى قدم مى‌زنم، اما او هرگز مایل نیست دست کم به‌خاطر همراهى و هم‌صحبتى من هم که شده از هتل بیرون بیاید.

آقاى بهروز، مهندس شیمى، یکى دیگر از سهامداران شرکت، سرش را پائین انداخته بود. به‌خاطر نزاکت نمى‌خواست به شخصى که موضوع این گفتگو بود نگاه بکند. زیر لب گفت :

ــ او آدم مظلوم و کم‌حرفى است، با این‌که مى‌داند راجع‌به که و چه حرف مى‌زنیم سرش را بلند نمى‌کند نگاه بکند. انگارى اصلا به ما اعتنا ندارد. خوب، مرخصى او را در دستور جلسه بگذارید، روى آن تصمیم مى‌گیریم.

آقاى شیروانلو، یکى دیگر از اعضاء که زمزمه‌اش بود سهامش را به دیگر شرکا واگذارد و از شرکت بیرون برود ــ به نظر مى‌آمد که از چیزى ناراحت است. او مردى صریح و راست ولى تند و کم حوصله بود. دستمال سفره خود را تا کرد روى میز گذارد. با همان بى‌حوصلگى دوباره آن را برداشت و در دست مچاله کرد، گفت :

ــ بعضى مسائل که شما در دستور این جلسه «فوق‌العاده» گنجانیده‌اید و هیئت مدیره را از مقرها و مأواهاى خود، تهران، به اهواز فرا خوانده‌اید، آن هم با این شتابزدگى، به نظر من موضوعاتى چندان فورى یا اضطرارى نبوده‌اند که با یک مکالمه تلفنى قابل حل نباشد.

گوینده این کلمات نگاه کاونده‌اش را به چهره یک یک اعضاء هیئت مدیره دوخت و ادامه داد :

ــ «تغییر نام شرکت از تولید روغن اهواز به تولید فرآورده‌هاى روغن صنعتى ایران»، «تثبیت مدیر فنى کارخانه به عنوان مدیرعامل»، و «تصویب پاره‌اى تغییرات یا تعمیرات در کارگاه‌هاى کارخانه».

آقاى بهروز، مهندس شیمى، خیلى ملایم و از روى کمال احتیاط، به اعتراض آقاى شیروانلو پاسخ داد و افزود :

ــ «افزایش سرمایه شرکت به مناسبت توسعه‌هاى جدید»، و «وام به آقاى فرزاد، مدیر کارخانه، جهت خرید منزل براى سکونت شخصى».

هنگام بیان مطالب فوق، به‌خصوص قسمت اخیر آن، سایر اعضاء هیئت مدیره به نشانه تأئید سر تکان دادند. آقاى بهروز ادامه داد :

ــ از این گذشته، آقایان، چه مانعى دارد که ما هر چند وقت یکبار این‌جا همدیگر را ملاقات کنیم و با هم شام یا ناهارى بخوریم؟ این کار به نظر من لازم است.

آقاى فرزاد فیلسوفانه خاموش بود. یخهاى آب شده توى لیوانش را که از ته مانده پپسى رنگین مى‌نمود، زیر لب چشید. به چهره مرد بغل دستى خود یعنى آقاى نصرت، پیرترین عضو هیئت مدیره، ملاک سابق یزدى و همشهرى خودش، نظر انداخت. او چنان ریش و سبیل خود را دو تیغه کرده بود که پوست صورتش با ته رنگ زرد دانه دانه‌اى که داشت، قهوه‌اى شده بود. پیرمرد چنین مى‌نمود که قصد صحبت کردن داشت، اما ظاهرآ نمى‌دانست از کجاى مطلب باید شروع کند. آرنج‌هایش را روى میز تکیه مى‌داد. با کارد و چنگال و بشقاب جلویش که تمیز مانده بود بى‌هدف ور
مى‌رفت و دوباره پس مى‌کشید و به پشتى چرمى صندلى‌اش تکیه مى‌داد. دست روى لب خود مى‌کشید و مثل کسى که سبیل داشته و آن را تراشیده است جایش را لمس مى‌کرد. این مرد شصت و پنج ساله خوش‌مشرب و صمیمى و با حرارت، در میان شرکاء از همان ابتدا بیشتر از همه دل به این سرمایه‌گذارى بسته بود. برخلاف آقاى شیروانلو از اشکالات نمى‌هراسید و تخم نومیدى و تردید در دل اعضاء نمى‌پاشید. با آن‌که به قول خودش که همیشه آن را تکرار مى‌کرد، «این کاره» نبود و روى رفاقت با آقاى بهروز و هم به تشویق وى قدم در این رشته نهاده بود، تا این ساعت از همه پابرجاتر بود. همین آقاى نصرت بود که چون وى را مى‌شناخت و از وضع کار و تحصیلش در آلمان خبر داشت، در سفرى که شش ماه پیش از آن به منظور معالجه برایش به این کشور دست داده بود، او را واداشت که به ایران بیاید و مدیریت کارخانه را قبول کند.

آقاى فرزاد وضع راحتى به خود گرفت و در پاسخ آقاى شیروانلو گفت :

ــ خوب، آقایان، این وظیفه من بود که طبق مواد اساسنامه رفتار کرده باشم. وگرنه براى من هیچ اشکالى نداشت عوض آن‌که پنج نفر را از راه دور به این‌جا بکشانم خودم که یک نفر بودم به تهران بیایم. اما اساسنامه پیش‌بینى کرده است که جلسات هیئت مدیره در اهواز باشد. من به خوبى مى‌دانم که همه آقایان کار دارند و گرفتارند. آقاى سورن مدیرعامل یکى از بزرگترین بانک‌هاى بخش خصوصى و آقاى بهروز رئیس کارخانه سودبخش دولتى هستند. بدیهى است که گرفتارند و به همین دلیل امروز عصر با هواپیما وارد شده‌اند و یک امشبى هم بیشتر در اهواز نخواهند ماند. امروزه هر کسى را که نگاه کنى گرفتار است. به جز خدا که کارش را کرده و با فراغت کامل کنار نشسته مشغول تماشاى همین نوع گرفتارى‌هاى بندگان خود است. آقایان، من با این‌که بیشتر از چهار ماه نیست آمده‌ام و هنوز تابستان داغ این دیار و شرجى‌ها و طوفان‌هاى شن آن را ندیده‌ام، حدس مى‌زنم که گرما توى کارخانه کولاک خواهد کرد. سقف‌هاى بلند به سبک سوله نه براى زمستان
مناسب‌اند نه براى تابستان. مگر آن‌که به شکل خاص و اطمینان‌بخشى عایق‌بندى شده باشند. این کار به نفع ما است که هر چه زودتر یعنى همین حالا که آغاز فروردین است انجام شود. من صورت ریز خرج‌هائى را که در این مورد لازم است بشود، تهیه کرده‌ام که در جلسه امشب به عرض خواهم رساند. خوب، مثل این‌که دوست ما آقاى اشمیت که شامش را خورده است قصد دارد زودتر خودش را خلاص کند و برود بخوابد. آقاى اشمیت (این تیکه را خطاب به آقاى اشمیت به زبان آلمانى گفتند) اگر شما امشب زود نروید بخوابید فرمایش آقاى سورن که آلمانى‌ها خوب مى‌خورند و خوب مى‌خوابند و خوب کار مى‌کنند درست درنخواهد آمد (دوباره به فارسى ادامه دادند). عجالتآ این دو تیکه را که آلمانى‌ها خوب مى‌خورند و خوب مى‌خوابند به آقایان ثابت کردى. تیکه سوم، یعنى خوب کار کردن شما را فقط دو ماه دیگر است که ما مى‌توانیم به چشم ببینیم و تصدیق کنیم. آقایان، یک موضوع دیگر که براى کارخانه فوریت دارد سفارش دستگاه قوطى‌سازى و چاپ نوشته‌هاى آن است در یک یا دو رنگ. من حرفى ندارم که ما کارتن‌هاى مورد نیاز خود را همیشه از بیرون بخریم. این، به نظر من کاملا به صرفه است. اما در خصوص قوطى‌هاى حلبى وضع کاملا فرق مى‌کند. این قوطى‌ها را که یک کیلوئى و چهار کیلوئى هستند ما اینک آماده مى‌خریم. آنها را پر مى‌کنیم، و با دستگاه نیمه خودکار که درست هم کار نمى‌کند درشان را پرس مى‌کنیم، برچسب مى‌زنیم و روانه بازار مى‌کنیم. این، علاوه بر آن‌که نیروى فراوانى مى‌برد، کلى سرمایه را معطل مى‌کند. حمل و نقل قوطى‌هاى خالى از تهران به این‌جا کار آسانى نیست. از آن دشوارتر انبار کردنش است که غالبآ بر اثر جابجائى و ضربه قُر یا سوراخ مى‌شوند و زحمت ما را چند برابر مى‌کنند. من دقیقآ نمى‌دانم دستگاه قوطى‌سازى و چاپ براى کارخانه چقدر خرج برمى‌دارد. شاید صد یا شاید دویست هزار مارک. ولى مى‌دانم که خرید آن براى ما از هر چیز لازم‌تر است و خرجى است که دور ریخته نخواهد شد. خوب، آقاى اشمیت به امان خدا تا فردا صبح. اگر هیئت مدیره با مرخصى
شما به مدت یک هفته یا ده روز موافقت کرد خبرش را سر صبحانه قبل از رفتن به کارخانه به تو خواهم گفت.

فقط موقع برخاستن مرد آلمانى بود که معلوم مى‌شد چه قامت بلند و لندوکى داشت. آقاى فرزاد او را که از جمع دور میز خداحافظى کرده بود و مى‌رفت تا از در سالن خارج شود، دوباره صدا زد و گفت :

ــ اگر یک وقت ویرت گرفت که بیرون بروى ماشین من هست. توى حیاط هتل، کلید هم روى آن است. من امشب لازمش ندارم.

او دست تکان داد و گفت :

ــ نه، نه. چند جلد مجله برایم رسیده است. مى‌روم به اتاق مطالعه کنم. خیلى ممنون.

جمله آخر را به زبان فارسى لهجه‌دار و در حالى بیان کرد که نگاهش غیر از آقاى فرزاد به دیگران هم بود و وقتى از در سالن بیرون مى‌رفت دستش را با اداى مخصوصى که با قد بلندش هماهنگى داشت بلند کرد. با آن‌که پشت سرش را نگاه نمى‌کرد این حرکتش به معنى شب‌به‌خیرى بود که به جمع مى‌گفت :

آقاى صمدى، فروشنده و واردکننده قطعات یدکى و ابزار ماشین، عضو دیگر یا دقیق‌تر بگوئیم بازرس هیئت مدیره که در حقیقت مؤسس اصلى کارخانه به‌شمار مى‌آمد، آغاز به سخن کرد :

ــ در این میان من یکى هستم که در اهواز پیوندى دارم و سه چهار روز این‌جا ماندنى خواهم بود. دخترم ساکن این شهر است. دامادم در دانشگاه جندى شاپور درس مى‌دهد.

آقاى صمدى مرد سوخته و برشته‌اى بود اصلا اهل بوشهر. وضع کاسب‌کارانه‌اى که داشت در میان جمع مشخصش کرده بود. آدمى نرم و بسیار منطقى به نظر مى‌آمد. ولى برخلاف آقاى سورن و آقاى بهروز آن‌قدر که به مسائل عاطفى و دوستانه عقیده داشت به انضباط‌هاى دستورى و نظم جلسه پاى‌بند نبود و از این حیث با آقاى نصرت در یک ردیف قرار مى‌گرفت. روى

به این یکى کرد و با حالتى که از فرط شتابزدگى کمى بچگانه مى‌نمود از او پرسید :

ــ شما چطور خان، آیا شما هم فردا عازم تهران هستید؟

آقاى نصرت در این موقع دست بر روى دست نهاده و به پشتى صندلى‌اش تکیه داده بود. گردن چین و چروک‌دارش را که بى‌شباهت به گردن لاک‌پشت نبود توى سینه فرو کرده بود. جواب داد :

ــ بله، من هم فردا مى‌روم. ولى توجه داشته باشید که من یک هفته است در اهوازم. با آن‌که ناراحتى کلیه دارم و شب و روز باید زیر نظر دکتر باشم و رنگ رخسار پلاسیده‌ام که مثل توت خشکه زرد و دانه دانه شده است گواه بر سر ضمیرم است، این یک هفته قید همه چیز را زدم. شما هیچ‌کدام فرصت نکرده‌اید و نخواهید کرد سرى به کارخانه خودتان بزنید و ببینید این اسکناس‌هاى پانصدى و هزارى چگونه از زیر دستگاه‌ها بیرون مى‌آید. اما من در این یک هفته روزى نبوده که آن‌جا نرفته و چند ساعتى توى سالن‌ها یا محوطه باغ پرسه نزده باشم.

آقاى صمدى به دقت مشغول پوست کندن یک سیب بود. همان‌طور که سرش پائین بود لبخندى چهره آفتاب خورده‌اش را روشن مى‌کرد که از نظر سایرین پوشیده نبود. همه فکر مى‌کردند او به لطیفه پیرمرد یعنى اسکناس‌هاى پانصدى و هزارى مى‌اندیشید که بهرحال هر چه نبود زنجیر یا ریسمانى بود که این جمع کوچک را با هم وابسته و مربوط کرده بود. اما واقعیت این بود که آقاى صمدى در آن موقع به چیز دیگرى فکر مى‌کرد. سرانجام گفت :

ــ شنیده‌ام یک دختر هم از چند ماه پیش آمده در کارخانه استخدام شده و براى خودش مشغول به کار است.

آقاى نصرت کاملا غافل از آن‌که به او کنایه‌اى زده شده بود، هیکل خود را راست کرد و صندلى‌اش را جلوتر کشید. گفت :

ــ بله، و آن هم چه دختر مهربان و با تربیتى! من در این چند روزه دو سه بار توى اتاقش رفته و با او هم‌صحبت شده‌ام. چقدر موضوعات را خوب
مى‌فهمد و در گفتگوى با آدم متین و مؤدب است. او از زیبائى هم چیزى کم ندارد.

آقاى سورن، رئیس هیئت مدیره، گیلاس مشروبش را روى شکم برجسته‌اش گرفته بود. اگر آن را رها مى‌کرد نمى‌افتاد. شاید چون در غذا خوردن افراط کرده بود در سخن گفتن امساک مى‌نمود. لبخند زد :

ــ اگر او زیبا است همه چیز هست. همین یکى را بگو و باقى همه را ولش. شاید هم به خاطر او بوده که این هفته را هر روز به کارخانه رفته‌اید؟

حاضران دور میز ناگهان شلیک خنده را سر دادند. آقاى نصرت دستى به پیشانى هموار خود که با شیب تند از زیر موهاى دانه‌شمار ولى مرتب جلوى سرش شروع مى‌شد و پائین مى‌آمد کشید و با نوعى شتابزدگى که خود دلیلى بر تأئید گفتارش بود بیان داشت :

ــ شاید، شاید. آدم خیلى کارها مى‌کند که دلیل باطنى‌اش را به درستى نمى‌داند. اما آقایان، در یک کارخانه که طرف حسابش همه کارگران زمخت مرد است، آیا لازم است که ما یک زن یا دختر بیست ودو ساله ترگل و ورگل استخدام کرده باشیم؟ و این باعث اختلالاتى در روحیه کارگران نخواهد شد؟ آیا براى خود او، دست کم از این نظر که همدمى ندارد و کاملا تنها است، ناراحتى‌هائى نخواهد داشت؟

آقاى فرزاد، در مقام دفاع، به این گفته پاسخ داد :

ــ قربان، خیر. دست کم در مورد این خانم باید بگویم خیر. او نه بیست و دو بلکه خیلى کمتر، یعنى نوزده سال دارد. اما این مسائل امروزه دیگر حل شده است.

آقاى سورن صورتش در اثر مشروب گل انداخته بود. با همه مشغولیت‌هاى ذهنى فراوانى که داشت از شام لذت برده بود و بدش نمى‌آمد تنقلات بعد از شام را در میان بذله‌گوئى و تفریح دوستان به پایان برساند. با لحن سست و کشدارى گفت :

ــ آقاى نصرت با آن‌که در خصوص سن این خانم اشتباه کردند و آن را عوض این‌که کمتر بگویند بیشتر گفتند، من تردید ندارم که بیشتر از همه ماها
در علم زن‌شناسى استادند. منظورم زن‌شناسى از نظر زیبائى است. خوب، ایشان سه تا زن گرفته‌اند که همه آنها را دارند. براى ما مختصرى از شکل و شمایل او تعریف کنید ببینیم ارزش این را داشته است که یک هفته هر روز بیست کیلومتر راه را از شهر تا کارخانه بروید و دوباره برگردید.

آقاى صمدى با همان لحن کشدار و پر طمطراق افزود :

ــ آیا از دخترانى که در بانک کار مى‌کنند، از منشى مخصوص آقاى سورن، زیباتر است؟ من که گمان نمى‌کنم. محال است در دنیا کسى از او زیباتر باشد (چشمک مى‌زند. یعنى که این گفته نیشى بیشتر نیست).

آقاى بهروز، میان صحبت او دوید :

ــ آقاى صمدى، شاید شما این را از روى تعصب یا علاقه مخصوصى مى‌گوئید. زیرا شما هم به نوبه خود کم به بانک جناب سورن رفت‌وآمد ندارید.

آقاى صمدى شرم‌زده خندید و از خنده خون به صورتش دوید. با آرنج به پهلوى آقاى شیروانلو که طرف راستش نشسته و صندلى‌اش را به او چسبانده بود زد. صدایش از اثر مشروب نیم‌گرفته بود. گوئى رازى را فاش مى‌ساخت.

گفت :

ــ اگر این دخترى که مى‌گوئید نبود، من براى گشودن یک حساب اعتبارى به بانک نمى‌رفتم. با جناب سورن آشنا یا بهتر بگویم، دوست نمى‌شدم. پیشنهاد تأسیس کارخانه تولیدى روغن موتور را با او در میان نمى‌گذاشتم. و حالا ایشان به عنوان شریک و سهامدار عمده این‌جا پهلوى ما ننشسته بودند ــ ببینید تصادف چه کارها که نمى‌کند.

آقاى سورن ضمن شنیدن گفته‌هاى فوق پیوسته با شوخ‌طبعى به دوستان چشمک مى‌زد. آقاى شیروانلو که تا این لحظه خاموش مانده بود تمام‌رخ به طرف آقاى بهروز برگشت و با لبخندى که تمسخر و دیرباورى به یکسان در آن موج مى‌زد گفت :

ــ باز هم منکر نقش زن در تاریخ بشوید. قطعآ این خانم و زیبائى خیره‌کننده‌اش نقشى در کارخانه ما ایفا خواهد کرد.

از شنیدن این نکته لطیفه‌آمیز که معنى‌هاى بسیارى مى‌توانست داشته باشد، صورت‌ها همه به سوى آقاى فرزاد، مدیر کارخانه، چرخید، مهندس بهروز نیز مانند دوست بانکدارش آقاى سورن، ظاهرآ مایل بود دقایق بعد از شام را به حرفهائى بگذراند که گفت و شنودش باعث هضم بهتر غذا مى‌شد. یک دستش را جلوى دهان گرفته و با دست دیگر دندان‌هایش را خلال مى‌کرد. همرنگ جماعت شد و گفت :

ــ زیبائى او هنوز براى ما امرى نامسلم است ــ آقاى نصرت گوش ما به شما است.

آقاى نصرت گوئى مایل بود شانه خالى کند. ولى پیشنهاد دوستان آب در دهانش انداخته بود. پاسخ داد :

ــ آقایان، ما این‌جا نیامده‌ایم که در خصوص زیبائى منشى آقاى سورن یا دلربائى و دلبرى فلان جنس لطیف صحبت بکنیم. لعنت بر شیطان!

او علیرغم وضع سنى‌اش که از همه پیرتر و در این نوع مسائل پرتجربه‌تر بود به خلجان غریبى دچار شده بود. بر اعمال و رفتار خود به‌خصوص حرکت دست‌هایش تسلط نداشت. یک لحظه سکوت کرد و چون دید چشم‌ها و گوش‌ها همه در سکوت مطلق متوجه او است، ادامه داد :

ــ خوب، اگر یک جمله براى شما کافى است، مى‌گویم این دختر زیبا است. اما اگر کنجکاو شده‌اید و مى‌خواهید بدانید نظر کسى که (از روى تمسخر باد به گلویش انداخت) سه تا عقدى در خانه دارد و نسبت به شما متعلق به یک نسل پیش است، درباره زن چیست و در فرهنگ زن‌شناسى‌اش چه لغات قلنبه سلنبه‌اى هست که شنیدنش باعث مزاح و مسخره امروزى‌ها مى‌شود، من حرفى ندارم. اما اگر من تصویر کامل این خانم ــ به قول آقاى فرزاد ــ نوزده ساله را جلوى روى شما بگذارم به طورى که تصدیق کنید که او خوشگل‌ترین زنى است که تاکنون دیده‌اید، آن وقت به من حق مى‌دهید که براى اخراجش مصرتر باشم؟ مقدمتآ عرض مى‌کنم: این درست است که شهرهاى بزرگ همان‌طور که سرمایه‌هاى بزرگ، هنرمندان و سیاستمداران و
دانشمندان بزرگ را جلب و جذب مى‌کنند، با کششى صد بار بزرگتر، زیبارویان را از اطراف و اکناف بر مى‌گزینند و مغناطیس‌وار به سوى خویش مى‌کشانند. اما ماهپاره‌هاى تهرانى در مقایسه با این خانم که اگر زن هم هست من دوست دارم دختر صدایش بزنم، فقط منظره‌هاى رنگ و روغن زده‌اى هستند که از دور به دیدن مى‌ارزند.

آقاى نصرت سینه‌اش را صاف کرد و ادامه داد :

ــ شما از منشى آقاى سورن صحبت کردید. امیدوارم این یک مسئله خصوصى نباشد. من هم این خانم مسیحى را که اصلا اهل رضائیه است و یک بچه هم دارد و خانه‌اش در یکى از آپارتمان‌هاى کوى بهجت‌آباد است و بچه‌اش را روزها پانسیون مى‌گذارد، دیده‌ام و چندین بار در همان بانک با استفاده از مزیت پیرى با او طرف صحبت شده‌ام. آقایان، مى‌خواهم یک چیزى بگویم: نگوئید فلانى اهل ذوق نیست. گلهاى مناطق گرمسیرى و نیمه خشک به شرط آن‌که زیر آفتاب دوام آورده و نسوخته باشد، نسبت به گلهاى مناطق معتدل و مرطوب، همیشه عطر دلپذیرترى دارند. این یک مسئله کلى است. همچنان‌که شما بهترین گلاب را از قمصر کاشان مى‌گیرید نه از سارى مازندران. درست است آقاى بهروز؟

آقاى بهروز که اهل سارى و مازندران بود، با شوخ‌طبعى و به قوت تمام گفته او را تأئید کرد :

ــ بله همین‌طور است که مى‌فرمائید.

آقاى نصرت ادامه داد :

ــ آقایان، خدا به قول تورات طبیعت را آفرید. نور را بر آن دماند و گفت که زیبا است. آن وقت سالها یا نمى‌دانم میلیاردها سال به این مخلوق زیباى خود نگاه کرد ولى ناگهان دید جاى یک چیز در جهان او خالى است. پس آدم را خلق کرد و او را سرگل زیبائى‌ها نامید. باز دید که خلقتش کامل نیست. زن را از دنده او بیرون کشید. پس مى‌بینیم که زن گل سرسبد همه زیبائى‌هاى طبیعت است، زیرا آخر همه خلق شده است.

پیرمرد سر را به زیر انداخت و مکث کرد. ظاهرآ رشته را از دست داده بود. آقاى صمدى به کمک او آمد: مثل این‌که مى‌خواستید مقایسه‌اى بکنید: گلاب قمصر و عطر مازندران.

ــ آه، بله، بله. عطرهاى دلپذیرى وجود دارد که وقتى یک بار شما آن را حس کردید، از طریق حافظه چنان اثرى در روحتان مى‌گذارد که تا پایان عمر همیشه به یاد شما خواهد ماند. این را مى‌گویند دوام. خوب، حالا برویم سراغ آن چیزى که مى‌خواستم بگویم. شما دوستان، دو دستمال کتان سفید را بشوئید و بگذارید تا خشک بشوند. منتهى یکى را در سایه و دیگرى را در آفتاب. رنگى که پوست آن خانم دارد کتانى است که در سایه خشک شده است و این یکى آن‌که جلوى آفتاب نهاده‌اید هر دو سفیدند، ولى یکى سفید شیرى که آدم بیمناک مى‌شود نکند زیر پوست خونى جریان ندارد. و دیگرى سفید مرمرگون یا مهتابى که حالت و حرارت و زندگى و روح و جوانى را مثل بعدهاى مافوق تصور و ملکوتى به بیننده سرایت مى‌دهد و او را با حیرت و بهت کامل، یعنى همان حیرت و بهتى که جلوى یک شاهکار عظیم هنرى به آدم دست مى‌دهد، به تحسین و تعجب وامى‌دارد. و آن وقت، و آن وقت، شما که این پوست را لمس مى‌کنید ــ آقایان، من این موضوع را تجربه نکرده‌ام، به حدس دریافته‌ام ــ صافى و لطافت دلپذیر گوشت را حس مى‌کنید که زیر انگشتانتان مى‌لغزد نه خود پوست را. این دو با هم از زمین تا آسمان فرق مى‌کند. حتى اگر از روى پیراهن دست روى ران او بگذارید، نرمى و گرماى این گوشت و پوست را با دلنشین‌ترین لذت‌هاى روح حس مى‌کنید.

ــ دوستان، شما در چین و شکن صورت و پیشانى پیرمرد نود ساله‌اى که مثلا زمانى سردارى بزرگ بوده و در جنگ‌هاى میهنى سخت ضمن دشوارى‌هاى فراوان، سرانجام بر دشمنى متجاوز و سرسخت پیروز شده و براى هموطنانش افتخارات درخشان آفریده است، چه مى‌بینید؟ عظمت و افتخار. حتى یک پیرمرد معمولى کهنسال که بى‌سخن و پژمرده کنار دیوارى آرمیده است و نفسى مى‌کشد، مى‌تواند براى شما همانند کوهى که در

دامنه‌اش ایستاده‌اید منظره‌اى جالب باشد. زیرا شما در چین و شکن سیماى او پیروزى زندگى را مى‌بینید و به نوبه خود به وجد مى‌آئید و از سنگلاخ‌هاى این راه پر پیچ و خم و دشوار که خواه ناخواه ناگزیر به طى آن هستید نمى‌هراسید. اما چهره یک زن یا دختر جوان که از زیبائى و سلامت کامل بهره دارد، به ما از چه سخن مى‌گوید؟ آقایان، از سادگى، از جوانى و زیبائى که آن روى دیگر سکه پیرى است. ولى اجازه دهید بگویم که غریزه در همان اولین نگاه خیلى نکته‌ها را از خطوط یک چهره ساده برمى‌چیند و درمى‌یابد که از چهره ساده دیگر نمى‌چیند و درنمى‌یابد. یک پیشانى کوتاه که از بن موها شروع و با گودى شیار مانندى به برآمدگى ابروها ختم مى‌شود براى شما از چه چیز خبر مى‌دهد؟ از یک آدم خردبین که اگرچه ممکن است در محدوده‌اى از فکر خویش سخت‌گیر و متعصب و یک‌دنده باشد، لیکن سردار مبتکرى نیست که اگر شما جناح راست را حفظ مى‌کنید او جناح چپ را از آسیب دشمن در امان نگاه دارد. صاحب یک چنین پیشانى کوتاه فرمان‌بر خوبى است ولى هرگز بیش از این از وى انتظارى نداشته باشید.

آقاى بهروز از شوقى درونى به وجد آمده بود. آقاى شیروانلو که ابتدا گوئى اصلا در جمع نبود به آقاى سورن نظر انداخت. چنان‌که بگوید: به راستى هم پیشانى خانم میناک منشى شما کمى کوتاه‌تر از حد معمول است. ناطق ادامه داد :

ــ دوستان، البته هر چیز، کمى نیز بستگى به سلیقه یا پیشداورى و تجربه اولیه ما دارد. کسى که مانند من یا آقاى فرزاد، زاده و پرورده دشت‌هاى مرکزى فلات ایران است و روى سر خود همیشه آفتاب نافذ، آسمان صاف و بدون ابر و مه را مشاهده کرده است، از یک نقاشى روى پرده که آسمان پرستاره را تصویر مى‌کند بدش نمى‌آید. زیرا خاطرات کودکى او را زنده مى‌کند. ولى ابرهاى باران‌زا و پر سروصدا سخت او را به هیجان مى‌آورد. و هنگامى که در مقابل چنین منظره دلکشى واقع مى‌شود شگفت‌زده سر جایش میخکوب مى‌ماند. مگر این نیست همشهرى عزیز؟

آقاى فرزاد از جواب مستقیم طفره رفت و این‌طور خوشمزگى کرد :

ــ در یزد مردم عادت ندارند به آسمان نگاه کنند.

آقاى بهروز، اهل سارى، با خنده به این گفته افزود :

ــ چون‌که اگر به آسمان نگاه کنند زیر پاى خود را نمى‌بینند و توى چاه مى‌افتند. در یزد قدم به قدم چاه است و قنات، و این هم دلیلى است که آنها از آسمان برگشته و به زمین چشم دوخته‌اند.

آقاى نصرت گفت :

ــ آرى چاه، اما فراموش نکنید که براى مرد، زن در حکم چاه است توى بیابان؛ یک چاه اصلى یا به قول یزدى‌ها، مادر چاه، که اولین حلقه از یک رشته قنات به حساب مى‌آید. شما وقتى به این چاه مى‌رسید به هر وسیله که شده مى‌خواهید بدانید عمقش چیست. و این را نیز خوب مى‌دانید که چاه هر چه عمیق‌تر باشد آب پاک‌تر و گواراترى را به شما نوید مى‌دهد و ضمنآ از خطر خشکسالى هم در امان است. آن‌چه در یک زن عمق روح را مجسم مى‌کند و شما مثل آئینه آن را از چشمانش مى‌خوانید، اندیشه وفادارى است. غرور و اعتماد به نفسى است که با کبر و خودپسندى فرسنگ‌ها فاصله دارد. من براى شما از زن یا دخترى که صاحب یک پیشانى تنگ است گفتگو کردم ــ حال اگر مى‌خواهید معنى شکوه و ابهت را دریابید به آبشار نگاه کنید که چطور نرم قوس مى‌زند و به ملایمت فرود مى‌آید. در زیر یک پیشانى که دست سازنده طبیعت چنین طرح بدیعى به آن داده است، شما اندیشه‌اى مى‌بینید که مانند همان طبیعت از سخاوتمندى بى‌کران بهره دارد. وقتى که با یک چنین وجودى لب به صحبت مى‌گشائید و او فورآ سایه چشمان را به زیر مى‌اندازد، از پیشانى پر ابهتش عشق و پاکدلى و نجابت را مى‌خوانید که کمال یک موجود زیبا است. شما را هرگز یاراى این نیست که در چشمان او بنگرید. مگر آن‌که مانند من آن‌قدر سال از سرتان گذشته باشد که پدربزرگ او به حساب آئید و مانند یک فرزند او را از خون خود بدانید. آقایان، با آن پلک‌هاى صاف و تمیز و مژه‌هاى پرقوت و بلندى که مى‌شود دانه دانه آنها را شمرد، چشم‌هائى به شما مى‌نگرد که گویاى رازى خدائى است؛ رازى که شما
مى‌خواهید بدانید چیست ولى نمى‌دانید و هرگز نیز نخواهید دانست که چیست. او وجود زنانه خود را فراموش نکرده است. لیکن مثل یک ماهى طلائى که در عمق کم آب شنا مى‌کند و پرتوهاى بازیگر آسمان را بازمى‌تابد، در برکه یا حوضچه‌اى که جولانگاه او است شاد و بى‌خیال از کنارى به کنارى غوطه مى‌زند و در میان ماهیان کوچکتر وجود مشخصى است. برخلاف آن خانم تهران‌نشین ــ منظورم منشى آقاى سورن نیست بلکه به‌طور کلى مى‌گویم ــ افاده‌اى ندارد. کاهل نیست و احترام و ادب انسانى را بالاترین سرمایه مى‌داند. هاله مقدس کار و وظیفه دور سیماى جذابش تتق مى‌زند و بى آن‌که خودش بداند ــ یا شاید هم مى‌داند ــ این یکى را من تضمین نمى‌کنم ــ این هاله را هر جا مى‌رود با خودش مى‌کشاند و مى‌برد. اما مثل آن گاو دریائى افسانه‌اى که شب هنگام در ساعت و وقت معینى از آب به جزیره مى‌آمد و گوهر شب چراغش را از پره بینى به زمین مى‌انداخت و دورش مى‌گشت، او این هاله را اگر هم از وجودش باخبر باشد هرگز از خود جدا نمى‌کند. در پرتو این هاله است که پیش پاى خودش را مى‌بیند و دام و دانه را از هم باز مى‌شناسد. نه تنها در این کارخانه، او هر جا که باشد، من اطمینان دارم، که هرگز به سادگى در دام کسى نخواهد افتاد. البته مگر آن کسى که خودش مایل باشد.

از این گوشه و آن گوشه صداها و ناله‌هاى هماهنگى شنیده شد :

ــ مگر آن کسى که خودش مایل باشد.

ــ مگر آن کسى که خودش انتخاب کند و مایل باشد.

آقاى سورن گفت :

ــ در این صورت این او است، همیشه او است که دانه مى‌چیند و دام مى‌اندازد. شاید هم در همین مرحله‌اى که هست حالا دامش را انداخته باشد. ما از کجا مى‌دانیم.

آقاى صمدى با نوعى کم‌حوصلگى یا خشم ناگهانى به جنبش درآمد :

ــ آقایان، این بحث را تمامش کنید.

آقاى شیروانلو، جوان‌ترین عضو هیئت مدیره که در مسائل اخلاقى هم سخت‌گیرى بیشترى داشت به کنایه گفت :

ــ ما مى‌باید پانزده یا بیست سال دیگر این سئوال را از آقاى نصرت مى‌کردیم که دیدار این خانم جزو خاطرات دور او مى‌شد و با طبع شاعرانه‌اى که ایشان دارند، صورت قوى‌ترى مى‌یافت.

آقاى فرزاد با صدائى نیم گرفته که مختصرى بوى رنجش از آن مى‌آمد، افزود :

ــ اگر مایل باشید که موضوع اخراج یا ابقاى این خانم را هم در دستور مذاکرات قرار دهید و روى آن تصمیم بگیرید، من حرفى ندارم. شاید به قول آقاى نصرت وجود ایشان باعث اختلالاتى در روحیه کارگران باشد. شاید، شاید. خوب، این هم براى خودش مسئله‌اى است، یعنى ممکن است یک وقت مسئله‌اى بشود. ولى یک نکته را لازم است به اطلاع آقایان برسانم: او چنان‌که میان کارگران شهرت پیدا کرده است و قراین نیز تقریبآ این‌طور مى‌گوید، فقط و فقط براى دریافت حقوق نیست که کار توى این کارخانه را قبول کرده است. قبل از رجوع به کارخانه، در مردادماه سال پیش، ابتدا کوشیده بود در بیمارستان ریوى، به عنوان پرستار یا کمک پرستار کار بگیرد. حاضر شده بود حتى بى حقوق کار کند. این را یکى از کارگران قسمت رنگ ما که گویا همان روز به علت ناراحتى سینه به بیمارستان رجوع کرده بود، براى سایرین گفته بود. بیمارستان به عذر این‌که او دوره مخصوص پرستارى ندیده است، از پذیرفتنش خوددارى کرده بود. آقایان، او در کارخانه به درد ما مى‌خورد.

آقاى نصرت در این موقع سرش را روى میز به دستش تکیه داده بود و چشم‌هایش روى هم بود. ولى خواب نبود. لابد با خودش فکر مى‌کرد چرا با طرح این موضوع مى‌باید باعث ناراحتى مدیر کارخانه شده باشد. نگاه سایر اعضاء هیئت مدیره با نوعى کینه‌توزى دوستانه به پیرمرد دوخته شده بود. گوئى آنها نیز همگى همان فکر را داشتند. آقاى سورن گفت :

ــ این موضوع، به نظر من، کاملا مربوط به مدیریت کارخانه و در حوزه اختیارات او است که کارگر یا کارمندى را نگاه دارد یا اخراج کند. حال، این کارگر و کارمند هر کس مى‌خواهد باشد.

او این اظهار نظر را خیلى شمرده شمرده و به تأنى بیان کرد تا شوخى تلقى نشود. با لحن پیرانه‌ترى ادامه داد :

ــ آقاى نصرت هم، به گمان من چون مى‌خواستند خوشمزگى کرده باشند حرف این خانم را پیش کشیدند. شاید اگر موضوع زن نبود ما داخل سیاست مى‌شدیم که البته به مزاجمان نمى‌ساخت. یا این‌که توى کوک اشخاص مى‌رفتیم و گوشت مرده را مى‌جویدیم.

آقاى فرزاد مى‌خواست یک موضوع سیاسى را پیش بکشد که به تازگى برایش اتفاق افتاده بود و هنوز هم به عنوان یک مشگل کم و بیش بزرگ پیش روى او بود. به علل و جهاتى از این فکر منصرف شد. مقامات امنیتى شهر از او خواسته بودند در اولین فرصت به محل آنها برود و وضع تحصیل و کار خود را، در آن چند ساله اقامت در آلمان براى آنها روشن کند. این البته یک گرفتارى شخصى بود که ربطى به کارخانه یا سهامداران و اعضاء هیئت مدیره آن نداشت. بالاخره به نحوى خودش حلش مى‌کرد. آقاى نصرت سرش را از روى میز بلند کرد و گفت :

ــ خوب، از وضع کارخانه حرف بزنیم. شما جناب فرزاد امروز کارگرى را اخراج کردید. من همین عصرى بعد از تعطیل کارخانه بالا آمدم. روى تابلو دیدم اعلان اخراج یک نفر زده شده بود. حمزه، یا نمى‌دانم خمره کاکاوند.

آقاى فرزاد گفت :

ــ بله، حمزه کاکاوند. اتفاقآ اگر اسمش خمره بود بهتر به او مى‌آمد. یک کارگر خپله و زورمند که در قسمت تصفیه کار مى‌کرد. او سیگار کشیده بود. در محوطه‌اى که تمام فضاى اطرافش پر است از گازهاى شیمیائى نفت و بنزین و اسیدهاى قابل اشتعال، کبریت کشیده و سیگار روشن کرده بود. تعجب این‌جا است که خودش هم انکار نمى‌کرد و صراحتآ مى‌گفت که این کار را کرده است.

آقاى بهروز افزود :

ــ حتى در مدرسه در زمان‌هاى پیشتر که انضباط معنى و مفهومى داشت، هر محصل که سیگار مى‌کشید بى‌درنگ اخراج بود.

آقاى فرزاد توضیح داد :

ــ این موضوع آن‌قدر براى من مهم بود که اگر تمام اعضاء هیئت‌مدیره را تلگرافى از پشت میزهاى کار و یا کنج استراحت منزل‌هاى خود در تهران به این‌جا صدا مى‌زدم تا به آنها خبر دهم که یک کارگر توى کارخانه و هنگام کار سیگار کشیده است کار بى‌ربطى نکرده بودم. حقیقت این است که من نمى‌خواهم واقعه آتش‌سوزى سال پیش در زمان مدیریت آقاى زروان دوباره براى این کارخانه اتفاق بیفتد. آن واقعه از این‌جا شروع شد که یک تانکر جاى روغن سوراخ شده بود و نشت مى‌کرد. کارگران، با، یا بدون دستور مدیر کارخانه ــ به این موضوع کارى نداریم ــ دستگاه جوشکارى را برده و شروع کرده بودند به جوش دادن محل نشت، آن هم در همان وضعى که از آن روغن بیرون مى‌ریخته، که ناگهان انفجار و به دنبالش آتش‌سوزى پیش مى‌آید. البته درست است که در قضیه دیروز بحمدالله اتفاقى براى ما پیش نیامد، ولى گاهى وقت‌ها بمب هم روى یک شهر یا تأسیساتى مى‌افتد و چاشنى‌اش کار نمى‌کند. من از این بمب‌هاى منفجر نشده در آلمان پس از جنگ زیاد دیده‌ام. یا گلوله‌اى به سینه کسى شلیک مى‌شود و توى لوله گیر مى‌کند. این واقعه، آقایان چون توى سالن و زیر سقف بود که براى من پیش آمد ــ البته اگر خداى ناکرده به جاى باریک مى‌کشید ــ براى ما صد بار خطرش بیشتر از آتش‌سوزى سال گذشته بود.

آقاى صمدى با همان خوشحالى و شتابزدگى صمیمانه که ذاتى‌اش بود، گفت :

ــ شما که نام آقاى زروان را بردید بد نبود از قضیه ربوده شدن دیگ چدنى که داستان شنیدنى خنده‌دارى است نیز ذکرى مى‌کردید.

گوینده با قیافه شگفت‌زده ولى خندان مرد بزرگسالى که از روى ساده‌دلى در معامله با یک کودک کلاه گشادى سرش رفته است از راست به چپ و از
چپ به راست سرش را گرداند و به چهره یک یک اعضاء هیئت مدیره نگاه کرد. در میان آنها بودند کسانى که هنوز از جزئیات این حادثه و علت وقوع آن آگاهى درستى نداشتند. با آب و تاب بیشترى ادامه داد :

ــ من که از پانزده سالگى در همین حول و حوش توى این کارها پلکیده‌ام باید اعتراف کنم که تاکنون عجیب‌تر از این قضیه چیزى ندیده‌ام و نشنیده‌ام. فکرش را بکنید، یک دیگ که چهل تن وزن دارد و قطر دهانه‌اش چهار متر است و از چهار طرف به در و دیوار و سقف و کف سالن کلاف شده است، ناگهان مثل قطره‌اى بخار شود و به هوا برود. آقایان، بعد از پنج ماه، هنوز که هنوز است ما نتوانسته‌ایم این دیگ را پیدا بکنیم.

آقاى سورن که این قضیه را قبلا شنیده بود و از جزئیات و طرز وقوعش تقریبآ به دقت آگاهى داشت، راحت نشسته بود و با خوشحالى باطنى که در آن محیط دوستانه نمایانگر شخصیت ذاتى‌اش بود به گفته سخنران گوش مى‌داد. آقاى بهروز به علت تکرارى بودن موضوع، کمى حواسش از جمع گریخته به موضوعات دیگر گرویده بود. به آقاى شیروانلو نگاه مى‌کرد که دست‌هایش با حالتى حاکى از بى‌قرارى روى میز بازى مى‌کرد و آستین پیراهنش به قدر یک وجب از کت بیرون آمده بود. با خود مى‌اندیشید که اگر این شخص از شرکت کنار مى‌کشید او مى‌توانست تمام یا قسمتى از سهامش را به اسم خود یا بچه‌هاى خود خریدارى کند. درست بود که این کارخانه در سالى که گذشته بود دو میلیون ضرر داده بود، ولى همین مبلغ را نیز روى ماشین‌آلات جدید خرج کرده بود که به سرمایه اصلى افزوده شده بود. اگر آقاى فرزاد که مدیرى آزموده و لایق بود و وجودش از هر حیث به درد کارخانه مى‌خورد، پس‌اندازى داشت که مى‌توانست با خرید سهام آقاى شیروانلو وارد هیئت مدیره شود البته این کار کلى به نفع شرکاء بود.

آقاى شیروانلو دنبال صحبت آقاى صمدى توضیح داد :

ــ در آن موقع من برحسب تصادف پى کارى به اهواز آمده بودم و تفصیل قضیه را از آقاى زروان شنیدم: دربان کارخانه ساعت چهار صبح تلفن منزل
زروان را مى‌گیرد و مى‌گوید: «آقا خودتان را برسانید. دیگ بخار را برده‌اند. دیگ بخار نیست!»

ــ فکرش را بکنید، دیگى که چهل تن وزن دارد و در حالت عادى با هیچ جرثقیلى نمى‌شود جابه‌جایش کرد ــ بیچاره زروان خیال مى‌کند منظور دربان پرس یا باسکول توى قسمت بسته‌بندى است. اما وقتى که به کارخانه مى‌آید با کمال تعجب مى‌بیند قسمتى از سقف سالن کنده شده و آسمان سفید پیدا است و دیگ بزرگ هم سر جایش نیست. مى‌گفت، براى یک لحظه فکر کردم که موجوداتى از فضا آمده و آن را با نیروئى اسرارآمیز و به کمک وسائل مخصوص با خود به آسمان برده‌اند.

آقاى بهروز با دهان باز و چشمان خندان به حاضران نگاه کرد :

ــ خوب، از کجا معلوم که چنین نباشد؟ وقتى که پنج ماه است مى‌گردیم و هنوز پیدایش نکرده‌ایم.

آقاى فرزاد با هیجانى که در آن لحظه حکایت از شتابزدگى و یا تعصب مخصوصش مى‌کرد دستها را روى میز حرکت داد و گفت :

ــ آقایان، اگر کسى دنبال آن گشته است در این چهار ماهه‌اى نبوده است که من آمده‌ام. من هم نگشته‌ام، زیرا وقتش را نداشته‌ام. به علاوه، من به دیگى که از اسقاط‌فروش‌ها خریده شده باشد و لاجرم به درد همان اسقاط‌فروش‌ها مى‌خورد، نیازى ندارم. آن دیگ بدون هیچ گفتگو به کارون افتاده است. ته آن از محل اتصال لوله شش اینچى دهان واز کرده یا ورآمده و مثل موشک در حالى‌که با شدت و فوران مهیب بخار از عقبش بیرون مى‌زده و آن را با قدرت هزار اسب، جلو مى‌رانده به هوا رفته است. اگر زاویه پرتاب، به اصطلاح توپچى‌ها یا موشک‌اندازان، یک دهم درجه به سمت راست متمایل مى‌شد، این توده آهن مثل سنگى آسمانى توى شهر مى‌افتاد و کمترین خرابى‌اش در هم کوبیدن یک خانه و عزادار کردن خانواده‌اى بود. چون من مطمئنم که دیگ در کارون افتاده و در عمق شش هفت مترى آب مدفون شده است، تا فرا رسیدن تابستان و فروکش کردن سطح آب دنبال آن نخواهم رفت. شاید بعد
از آنکه رسوب‌هاى سیلابى نشست بکنند جاى آن را بتوان پیدا کرد. البته اگر بخت ما زودتر یارى کرد و ماهیگیرى آن را به تور انداخت و آورد تا به خود ما بفروشد، امرى جداگانه است. در آن صورت من آن را تیکه‌تیکه خواهم کرد و به هر کس که دندان ماهى‌خورى‌اش را نکشیده است، به نسبت پولش، مقدارى خواهم فروخت. براى هر کدام از آقایان هم سهمى به تهران خواهم فرستاد. هرچند، آقایان ماهى شمال را به ماهى جنوب ترجیح مى‌دهند. خوب، خوشوقتم که در کارون کشتى‌هاى بزرگ رفت‌وآمد ندارند که دیگ براى آنها خطرى داشته باشد.

آقاى صمدى غیر ارادى با شست دستش روى میز رنگ گرفته بود و پیوسته زیر لب مى‌گفت: «آقاى زروان، آقاى زروان». ــ ناطق ادامه داد :

ــ بله، آقاى زروان ــ این هم از ندانم‌کارى‌هاى آقاى زروان بود. او بود که این دیگ را خرید و نصب کرد. یک دیگ وازده شرکت نفت که به دست اسقاط‌خرها افتاده بود. آن هم بدون هیچ مطالعه و محاسبه فنى یا آزمایش قبلى ــ بعد از نصب، فقط یک هفته کار کرد و این غائله را به بار آورد. خوب، برگردیم به موضوع سیگار کشیدن آن کارگر ــ براى من علت این بى‌توجهى یا بى‌انضباطى خطرناک خیلى بیشتر از خود آن اهمیت داشت. این بود که قبل از هر تصمیم اول به طور کامل از او بازجوئى کردم ببینم این عملش از روى چه انگیزه‌اى بوده است. اگر او عادت به دود داشت چطور بود که تا آن زمان مرتکب بى‌انضباطى نشده بود. به طورى که سابقه‌اش نشان مى‌داد، تا این زمان کارگر مرتب وظیفه‌شناس و روى هم رفته خوبى بود. از خصوصیاتش این بود که با هیچ فرد به‌خصوصى از کارگران دوست نبود. موهاى سرش را هیچ‌وقت نمى‌گذاشت بلند شود و موقع زمستان شال گردنش را به شکل کراوات مى‌بست. در تاریخ 1/6/1352 به استخدام کارخانه درآمده بود. ابتدا توى تعمیرگاه کار مى‌کرد. بشکه‌هاى دویست لیترى قر و نیمه اقساط را تعمیر و براى استفاده مجدد آماده مى‌کرد. چنان‌که مى‌دانید، این کار به وسیله فشار فراوان آب از درون به بدنه بشکه انجام مى‌شود که اگر سوراخى هم در

بشکه باشد معلوم مى‌شود. او در جوشکارى هم ورزیدگى مخصوص داشت. بعد به دلیلى که در پرونده منعکس نیست به قسمت رنگ منتقل شده بود که همان بشکه‌هاى تعمیر شده را با پیستوله رنگ مى‌زد. زمانى که من آمدم، او چون از زدن ماسک مخصوص تنفس خوشش نمى‌آمد، و از طرفى این کار طبق دستور من اجبارى شده بود، به تقاضاى خودش توى سالن آمد و در قسمت تصفیه مشغول شد. و شما مى‌دانید که قسمت تصفیه به علت مراقبت دایمى و سختى که از کارگر مى‌طلبد و فرصت سر خاراندن به او نمى‌دهد، بدترین جاى کارخانه است. آن هم با بوى تند و دل‌آزارى که از اسید پراکنده مى‌شود و آدم را از خودش بیزار مى‌کند. هر کارگرى به سادگى حاضر نیست در این قسمت کار کند، مگر آن‌که مبلغ قابل توجهى اضافه حقوق بگیرد. البته قسمت رنگ هم به‌ویژه وقتى که با پیستوله کار مى‌کنند، براى کارگر جاى چندان خوب و دل‌بخواهى نیست. به علت وجود سرب در ترکیب رنگ، ادامه کار در این قسمت اگر طولانى بشود، نوعى مسمومیت ایجاد مى‌کند که منجر به مرگ مى‌شود. هنگام رنگ با پیستوله اگر ماسک مخصوص جلوى بینى و دهان نبندند، ذرات رنگ که مثل غبارى در هوا پراکنده مى‌شود، دستگاه‌هاى تنفسى را دچار اختلالاتى مى‌کند که عاقبت آن مطلوب نیست. من براى شما به کارگرى اشاره کردم که به بیمارستان ریوى رفته و آنجا خانم فلاحى را دیده بود. (لابد آقاى نصرت مى‌دانند که نام آن خانم همین است که گفتم) مى‌خواست به عنوان پرستار استخدام شود و جواب رد شنیده بود. این کارگر نیز در قسمت رنگ کار مى‌کرد. ما به کارگران دو قسمت تصفیه و رنگ به علت همین شرایط ویژه کار، صبح به صبح هر نفر یک شیشه شیر مى‌دهیم.

آقاى بهروز که به دقت گوش مى‌داد، با نوعى شکاکیت و یا تعجب که در عین حال نشانه علاقمندى مخصوصش به سر تا پاى داستان بود، پرسید :

ــ و او، این کارگر، در تمام مدت همان‌جا کار مى‌کرد؟

ــ بله، بدون مطالبه هیچ اضافه حقوقى. مراقبت و هوشیارى او قابل تحسین بود. آن‌جا دیگ قیف مانندى است که توى آن به وسیله مداخله اسید،

جرم روغن گرفته مى‌شود. جرم که چیزى لجن مانند و بدبو است هر چند دقیقه به چند دقیقه باید به وسیله باز کردن شیر بزرگى که در مخرج قیف است میان واگنى که زیر آن مى‌آید خالى شود. غفلت در بستن به موقع شیر سبب مى‌شود که روغن با فشار بیاید و کارگر هر چه هم زورمند باشد دیگر نتواند از عهده بستن آن برآید. ساچمه‌اى بزرگ بالاى دیگ گذاشته‌اند که اگر احیانآ شیر بسته نشد آن را توى دیگ بیندازند که برود و دریچه مخرج را بگیرد و مانع جریان روغن در شیر بشود. با آنکه در زمان آقاى زروان بارها پیش آمده بود که کارگر متصدى در اثر اهمال نتواند به موقع شیر را ببندد و در نتیجه نهرى از روغن توى سالن و زیر دستگاه‌ها جریان پیدا کند، اما در این چهار ماهه حتى قطره‌اى هم به زمین نریخته بود. من از این کارگر و کار او راضى بودم. او شهرى بود. حرکات و سکناتش گواهى مى‌داد، اما نه از آن شهرى‌هاى بچه‌ننه که به علت یک اختلاف خانوادگى یا بهانه‌جوئى در خانه، دنبال کار آمده‌اند تا دل نازک پدر و مادر خود را بسوزانند. آمادگى فنى او هم نسبت به سایر کارگران در وضعى عالى بود.

آقاى فرزاد لازم نمى‌دانست هر واقعه کوچکى را که در کارخانه اتفاق مى‌افتاد به هیئت مدیره گزارش کند. یکى از این وقایع همان هفته پیش براى او رخ داده بود. یکى از کارگران ناگهان به سرش مى‌زند که در کارخانه اعتصاب راه بیندازد. چند روزى از هر فرصتى که دستش مى‌آید استفاده مى‌کند و این‌جا و آن‌جا زیر پاى کارگران مى‌نشیند که تا کى باید با آن مزد اندک و شرایط کار دشوار بسازند و دم بر نیاورند. بعد هم یک روز موقع ناهار در سالن غذاخورى نطقى مى‌کند و به سهامداران کارخانه و آقاى فرزاد و متخصص آلمانى فحش مى‌دهد. همین حمزه کاکاوند مى‌آید و خبرش را به او مى‌دهد. او، یعنى کاکاوند مى‌گوید :

ــ اگر این شخص واقعآ از روى همبستگى کارگرى بود که چنین حرفهائى مى‌زد من هرگز به خودم جرأت نمى‌دادم که بیایم و خبرش را به شما بدهم. من از جاسوسى آن هم علیه همکاران خودم نفرت دارم. ولى این شخص را
همه مى‌شناسند که مأمور سازمان امنیت است و این کار را براى آن مى‌کند که ببیند چه کسانى آمادگى کارهاى دسته‌جمعى را دارند تا برود گزارش کند.

ــ هم‌زمان با این اتفاق، همان مقامات امنیتى آقاى فرزاد را خواسته بودند. به او گفته بودند اگر وضع نامطلوبى در کارخانه‌اش مشاهده مى‌کند بى‌درنگ به آنها گزارش کند تا به موقع جلویش را بگیرند. او جواب داده بود که تاکنون با چنین وضع نامطلوبى روبرو نشده است و اگر هم بشود بهتر مى‌داند که خودش با فکر و تدبیر خودش آن را حل بکند تا این‌که پاى سازمان‌هاى دیگرى را به میان بکشد.

آقاى فرزاد ادامه داد :

ــ بله، آمادگى فنى او هم قابل توجه بود. من شنیدم که او در زمان آقاى زروان وقت خاموش کردن تانکر آتش گرفته رشادت زیادى از خود نشان داده و برابر یک ماه حقوق پاداش گرفته بود. وقتى که من از شرکت ملى نفت تقاضا کردم که کسانى را این‌جا بفرستند تا یک دوره آموزش آتش‌نشانى به کارگران ما بدهند، این آقا اولین داوطلب بود که براى کارآموزى قدم پیش گذاشت. انگار هنوز جلوى چشمم مجسم است ــ با پمپى که به پشتش بسته بود از طناب‌هائى که از روى تانکر یا سر ساختمان به زیر انداخته بودند با قدرت و سرعت بالا مى‌رفت و پائین مى‌آمد. مثل این‌که بازوها و عضلاتش از آهن بود. و از آن محکم‌تر و آبدیده‌تر روحیاتش. او کارگر نمونه و خوبى بود. بله، کتمان نمى‌کنم، ولى وقتى که دلش از این کار زده شده بود چه کارش مى‌توانستم بکنم.

آقاى بهروز شاید هنوز قانع نشده بود. ولى گفت :

ــ این اقدام شما به نظر من خیلى لازم و به موقع بوده است. اگر شما بتوانید با نشان دادن فیلم یا ایراد سخنرانى هر چندى به چندى مضار دود و خطر آتش‌سوزى را براى آنان روشن کنید بى‌نتیجه نخواهد بود. بعد هم آن‌که مى‌توانید در ساعات کار، یک یا دو بار، چند دقیقه‌اى استراحت بدهید تا هر کس سیگارى است بتواند بیرون از سالن در یک جاى امنى این کار را بکند.

آقاى فرزاد گفت :

ــ اگر ما به آنان براى سیگار کشیدن استراحت بدهیم طولى نخواهد کشید که همه سیگارى خواهند شد. بعد هم اینکه انسان را توجه دادن به یک چیز خاص اگر از حدى بگذرد همیشه نتیجه معکوس به‌بار مى‌آورد.

آقاى بهروز دوباره گفت :

ــ مسائل کارگرى امروزه اساسى‌ترین مشکل کار تولید است. شناختن فرد وقتى که در گروهى کار مى‌کند روان‌شناسى مخصوص مى‌خواهد که خوشبختانه آقاى فرزاد خوب به آن واردند. زیرا در آلمان کار کرده‌اند. من در حیرتم که یک کارگر با آن محسنات که براى ما تعریف کردید چرا باید مثل گاو نه من شیرى باشد که وقتى بادیه‌اش پر شد آن را با لگد برمى‌گرداند. چرا باید یک مرتبه روحیاتش عوض بشود و دست به عملى بزند که…

آقاى شیروانلو این صحبت را قطع کرد و با خنده‌اى که در عین حال نشان مى‌داد خودش به گفته خودش چندان معتقد نبود ولى از نظر طرح قضیه بود که صحبت مى‌کرد، افزود :

ــ شاید او عمدآ مى‌خواسته است کارخانه را به آتش بکشد تا دوباره رشادتى از خودش نشان بدهد.

فکر همه اعضاء هیئت مدیره آنآ به این نکته گرویده شد که مى‌باید بین عمل کارگر اخراجى و وجود آن خانم جوان و زیبا در کارخانه رابطه‌اى موجود باشد. آقاى فرزاد که در تیزبینى و موقع‌سنجى کم از هیچ‌یک آنان نبود بلافاصله گفت :

ــ آقایان، مى‌دانید چه کسى بود که از دود توى سالن متوجه شد که یک نفر مشغول کشیدن سیگار است و فورآ دوید آن را از دستش گرفت و خاموش کرد و بعد هم یک‌راست آمد و موضوع را به من گزارش داد؟ همین کارمند خانم ما، فلاحى، که آقاى نصرت مى‌خواهند اخراجش کنند.

آقاى نصرت که چرتش پاره شده بود با حالتى دستپاچه از سر جایش تکان خورد. با صداى گرفته‌اى که نتیجه سکوت چند دقیقه اخیرش بود گفت :

ــ نه قربان، من حرفم را پس گرفتم. آقایان همه شاهدند که من حرفم را پس گرفتم.

آقاى سورن خنده زیر لبى کرد و آقاى فرزاد با آنکه گرم سخن بود از توجه به او غافل نماند. ولى نتوانست دریابد که دلیل این خنده چه بود. ادامه داد :

ــ بنابراین مى‌بینید که این خانم در کارخانه چقدر به درد من مى‌خورد. او چشم من است. همچنان‌که چشم کارخانه و همه کارگران است. (پیش خودش فکر کرد چه لازم بود این چند جمله اخیر را اظهار بکند. آیا اعضاء هیئت مدیره حالا هر کدام استنباط و نتیجه‌گیرى مخصوصى از این گفته‌ها نمى‌کردند؟) آقایان، تا دو ماه دیگر که کار آقاى اشمیت تمام مى‌شود و وقت بهره‌بردارى از دستگاه‌هاى جدید فرا مى‌رسد و یک نوبت شبانه به کار کارخانه افزوده مى‌شود، ما ناگزیریم کارگران دیگرى استخدام کنیم. اگر از دستگاه قوطى‌سازى و چاپ روى آن که تکلیفش هنوز قطعى نشده حرفى نزنیم، دست کم سى نفر دیگر لازم داریم. من تصمیم ندارم کارگر یا کارمند زن استخدام کنم، ولى او را نگاه خواهم داشت. تا هر وقت که خودم هستم او هم هست. خوب، این موضوع در نظر آقایان که هر کدام بحمدالله مرحله‌هاى عمر و تجربه را پشت سر نهاده‌اید مرا کوچک نمى‌کند که بگویم اخلاق و رفتار خوب این دختر مرا تحت تأثیر قرار داده است. شاید اگر در زمان تصدى اینجانب بود که او براى کار رجوع مى‌کرد، با همه آن مقبولیت دلپذیرى که دوست عزیز ما آقاى نصرت، با بیانى موشکاف در خصوص زیبائى‌هاى برورویش اینجا سنگ تمام گذاشت و چیزى نه زیاد و نه کم از حقیقت بود، من قبولش نمى‌کرد. خوب، از کجا مى‌دانستم که او این‌طور مفید و ــ بله، مفید و کار راه‌انداز از آب در خواهد آمد. به‌خصوص من که چندان معتقد نیستم زنان ایرانى ــ یا حتى اروپائى و آمریکائى و ژاپنى‌اش ــ در کار بیرون از خانه جدى باشند. من هم همان فکرى را مى‌کردم که بعضى شما آقایان مى‌کنید. این دختر را من استخدام نکردم. آن طور که شنیدم در زمان تصدى آقاى زروان یعنى همان جنابى که دیگ اسقاطى را خرید و بدون
آزمایش نصب کرد و با ندانم‌کارى خود آن حادثه مضحک را به بار آورد، در زمان حضرت ایشان کارخانه مى‌خواهد یک کارمند دفترى، براى امور متفرقه استخدام کند. این خانم رجوع مى‌کند. این زمان مقارن وقتى است که او به بیمارستان ریوى رفته و جواب رد شنیده است. آقاى زروان مى‌گوید ما کارمند مرد مى‌خواهیم. او مى‌گوید شما از یک مرد چه وظیفه‌اى مى‌طلبید که من از عهده‌اش برنمى‌آیم. اصرار مى‌ورزد و سرانجام موفق مى‌شود. اگر آقاى زروان در خرید و نصب دیگ اسقاطى یا خیلى کارهاى دیگر اشتباه کرد بدون شک در استخدام این خانم اشتباه نکرد و من دست کم از این حیث ممنونش هستم. آقاى نصرت براى شما از زیبائى‌اش حرف زد، من از کارش مى‌گویم، تا اگر هنوز شکى در دل دارید تبدیل به یقین شود که او چقدر به درد ما مى‌خورد. من مشروب نخورده‌ام و حواسم کاملا سر جا است. باور کنید بى‌غرض مى‌گویم و علاقه مخصوصى هم به او، بله به او ندارم. آقاى سورن، شما از لاى چشم‌هاى نیم بسته به من نگاه مى‌کنید و مثل یک بازپرس که متهمى را روى گردونه حرف انداخته است، منتظرید تا در خصوص این خانم هر چه در دل دارم به زبان بیاورم. خوب، من هم از گفتن حقیقت باکى ندارم. شاید این موضوع به نام من تمام شده باشد، ولى او بود که نان کارگران را اصلاح کرد. زنى روستائى را از کوت عبدالله پیدا کرد و به کارخانه آورد و براى او تنورى دایر کرد که صبح‌ها همان‌جا خمیر مى‌کند و نان مى‌پزد. به‌طورى که کارگران هنگام ظهر مى‌توانند برخلاف گذشته نان تازه یا حتى داغ بخورند و شکایتى نداشته باشند. او براى برنامه‌هاى غذائى و وضع آشپزخانه نیز پیشنهادات جالبى داده است که من به همه آنها توجه خواهم کرد. صحبت از آشپزخانه که شد بى‌مورد نمى‌دانم بگویم که او بى آن‌که در این خصوص مسئولیت و یا نقش مستقیمى داشته باشد خودبه‌خود در بهبود اوضاع مؤثر واقع شده است. پیشخدمت‌هاى آشپزخانه به خاطر او در نظافت سالن، شستشو و خشک کردن ظروف و کارد و چنگال و چیدن میزها دقت بیشترى مى‌کنند و شوق و ذوق چشمگیرترى از خود نشان مى‌دهند. حتى
کارگران که در محیط چرب و کثیفى کار مى‌کنند و قاعدتآ مقدارى به این وضع خو گرفته‌اند، وقت آمدن به سالن غذاخورى دست‌ها را مى‌شویند و سعى دارند خود را پاى‌بند به اصول بهداشت و نزاکت‌هاى لازم زندگى دسته‌جمعى نشان بدهند. شما یک روز صبح با اتوبوس سرویس بیائید و ببینید که چطور کارگران، کارگرانى که در وضع عادى وقتى به هم مى‌رسند معمولا خشن و بى‌نزاکت هستند، این زمان نسبت به هم حالت احترام‌آمیزى دارند و از این‌که دخترى چنین آراسته را در میان خود مى‌بینند خوشحالند و این خوشحالى آشکارا در سیماى آنها منعکس است. دخترى آراسته و معقول که در یک ایستگاه بالا مى‌آید، در ردیف اول روى صندلى مى‌نشیند و بغل دستش حتى اگر اتوبوس جا کم داشته باشد به خاطر رعایت ادب و احترام تا به آخر خالى مى‌ماند. آقایان، یک چیزى به شما بگویم، در کشورهاى نوخاسته‌اى مثل کشور ما که تکنیک هنوز نفوذ وسیع و ریشه‌دارى نکرده است، قشرهاى غیرماهر فراوانند. کارگران هنوز روح خود را به ماشین نفروخته‌اند. یلخى هستند و درست دل به کار نمى‌سپرند. روى یک حساب سرانگشتى پنجاه درصد این قبیل کارگران یک سال، سى درصد آنها شش ماه و ده درصدشان فقط سه ماه سر یک کار تازه دوام مى‌آورند. تنها ده درصد است که ممکن است از مرز یک سال بگذرند و به دو سال برسند. این پدیده نامطلوب در کشورهاى صنعتى نیز به کیفیت محدودترى وجود دارد که البته آنها در هر کارگاه عوامل ویژه یا عمومى آن را به دقت بررسى کرده‌اند و با نقشه‌هاى حساب شده‌اى در سطح همه جامعه، به مقابله با آن برخاسته‌اند. اما بیائید لیست حقوق کارگران ما را نگاه کنید. اگر از کارگر اخراجى امروز حرفى نزنیم، در چهار ماه گذشته فقط دو نفر از این کارخانه رفته‌اند. این نه به خاطر گل وجود من، بلکه به خاطر این خانم است که آنها این‌طور دلبسته پر کردن کیسه‌هاى گشاد آقایان هستند. این امر به نظر مى‌رسد که با خفته‌ترین احساسات بشرى سروکار دارد. و انسان، زن یا مرد، از هر جنس که هست، آن دستگاه حساس موسیقى است که در قرب جنس مخالف مى‌تواند به وجه
دلپذیرترى کوک بشود و کنسرت مطلوبى به گوش برساند. شنیده‌اید که حتى زنبورهاى کارگر در کندوى عسل اگر حضور ملکه را درک و حس نکنند قادر به هیچ نوع کارى نیستند. غرایز آنها آشفته و سردرگم مى‌شود و سرانجام مى‌میرند.

آقایان، من که ده سال از بهترین دوران عمرم را در بزرگترین کشور صنعتى اروپا گذرانیده‌ام، از نزدیک شاهد کار زنان و دختران فراوانى در کارخانه‌هاى مختلف بوده‌ام. ولى اولین بار است که با زن یا دخترى چنین جدى و علاقمند به کار روبرو مى‌شوم. از ابتداى ورود به اتاق دفتر و پوشیدن روپوش آبى تا آن لحظه که سوت پایان کار کشیده مى‌شود لحظه‌اى بیکار نیست. او این روپوش آبى را خودش براى خودش درست کرده و پوشیده است. هرگز نمى‌فهمد وقت چطور شروع شده و چگونه به پایان رسیده است. براى او چاى مى‌آورند روى میزش مى‌گذارند، غالبآ همان‌طور دست نخورده مى‌ماند تا نزدیک ظهر یا این‌که عصر. زیرا او فرصت این را که یک لحظه بنشیند ندارد. مگر این‌که من کارى به او داده باشم که مى‌باید ضرورتآ به حالت نشسته و پشت میزش آن را انجام بدهد. در غیر اینصورت او با نشستن میانه‌اى ندارد. به قول یکى از کارگران، گوئى مادرش او را ایستاده یا در حال راه رفتن و کار کردن زائیده است. او کار خودش را خودش ایجاد مى‌کند و منتظر دستور از جانب کسى نمى‌ماند. خسته نمى‌شود و شور و شوقش هرگز فروکش نمى‌کند. اگر هر کدام شما به سالن تصفیه بروید از بوى تند و جان‌آزارى که آن‌جا پراکنده است دماغ خود را مى‌گیرید و در حالى‌که سینه و چشم‌هایتان مى‌سوزد فورآ بیرون مى‌آئید. اما دلم مى‌خواهد بیائید و او را هنگامى که رفته است براى من نمونه روغن تصفیه شده بیاورد ببینید. آقایان، او مثقالى هفت صنار، با این نوع خانم‌هاى رنگ و روغن زده که در ادارات ما میزى گرفته‌اند و مشغول تلف کردن وقت خود و صاحبکار خوداند، خانم‌هائى که هنگام کار براى آن‌که خودشان را درز بگیرند، از سوراخ ته سوزن رد مى‌شوند ولى هنگام حرف این در براى آنها تنگ است که تو بیایند،
فرق دارد. او یا توى سالن تصفیه است یا موتورخانه و تعمیرگاه. بسته‌هاى پرس شده را بررسى مى‌کند و علامت مى‌زند. کارتن‌هاى خروجى را نمره مى‌کند و سیاهه برمى‌دارد. کارت حضور و غیاب کارگران را در دفتر ماهانه وارد مى‌کند. به برنامه‌هاى غذائى رسیدگى مى‌کند و این وظیفه آخر را تازه سه روز است که من به او محول کرده‌ام. کمک‌هاى اولیه، پانسمان کردن زخم‌هاى کوچک و این نوع مراقبت‌ها. آخر، ما هنوز یک دستگاه گسترده با تشکیلات وسیع نیستیم و از افزودن کارمند که در این شرایط کار مدیریت را مشکل مى‌کند امتناع داریم. او، همه این کارها را مى‌کند و هیچ‌کس هم نمى‌تواند بگوید که در حقیقت کار اصلى‌اش کدام است. گوئى کار براى او آرایشى است که بر زیبائى‌اش مى‌افزاید. با این اوصاف، چنان‌که به خوبى مى‌توان دریافت، نیاز او به کار به خاطر حقوقى نیست که ماه به ماه یا هر دو هفته یکبار مى‌گیرد و لیست را امضاء مى‌کند. شاید این حقوق در وضع او بى‌تأثیر نباشد، من درست نمى‌دانم. ولى یک نکته را خوب مى‌دانم که این حقوق فقط پول یک قلم اجرتى مى‌شود که براى تمیز کردن لباس‌هایش همه هفته به خشکشوئى مى‌دهد. زیرا او در چنان احوالى که شانه از زیر هیچ کارى خالى نمى‌کند روزى نیست که با همان لباس روز پیشین به سر کار حاضر شود. براى او هنگام عصر که روپوش کار را از تن بیرون مى‌آورد و کنار مى‌گذارد، این موضوع مهم نیست که اتوى شلوارش شکسته یا آستین بلوزش در اثر مالیدن به دستگاه‌هاى روغنى و گرد گرفته چرب و سیاه شده است. روز بعد که به کارخانه وارد مى‌شود همه مى‌بینند که لباس تمیز و اتوزده و مرتب به تن دارد و چهره‌اش از پاکى و صفا و ایمان به همکارى که والاترین خصیصه طبع انسانى است مى‌درخشد. با این اوصاف او فروتن‌ترین دخترى است که من تاکنون به چشم دیده‌ام. در چهره‌اش حالت اضطرابى هست که گوئى مى‌ترسد کارى را به شایسته‌ترین وجه ممکنه‌اش انجام ندهد و احیانآ مورد سرزنش واقع شود. آقایان، براى شما پیش آمده است که در گرماى جانکاه نیمه تابستان، در بیابانى خشک و بى‌آب و علف از
دهى به دهى مى‌رفته‌اید، و با کمال تعجب ناگهان بر دامنه یک تپه یا همان حاشیه راه در پاى یک کلوخ، لاله داغدارى را دیده‌اید که بى‌خیال از رنج گرما و غم تنهائى عشوه‌اى مى‌کند و به روى شما لبخند مى‌زند. همچنان‌که چهره شما گشوده شده است قلب‌تان نیز به تپش مى‌آید و آرزو مى‌کنید کاش قمقمه آبى همراه داشتید و چند جرعه‌اى به پاى آن مى‌ریختند که بتواند روزى یا چند ساعتى دیگر زیر تازیانه آفتاب دوام بیاورد. اما او به آب شما نیاز ندارد. او از شما مى‌خواهد که لبخندش را با لبخندى پاسخ دهید و به راه خود بروید. این دختر در کارخانه، همان لاله داغدار توى بیابان است. لاله داغدار، لاله داغدار ــ اما باید بگویم که علاقه این لاله داغدار به کار، و حس وظیفه‌شناسى‌اش که مثل یک پرستار نسبت به همه چیز دلسوزى مادرانه دارد، مى‌باید از سرچشمه یا پایگاه والاترى آب بخورد که درک و فهمش در حال حاضر براى این بنده معما است. او با این حس وظیفه‌شناسى آمیخته به عشق و مهربانى، مثل برخى درختان جنگلى که فرسنگ‌ها زیر زمین ریشه مى‌دوانند، بین کارگران نوعى پیوند عاطفى مشترک ایجاد نموده است که اگر تنها از جنبه سودجویانه آن نیز بررسى شود براى من به عنوان نماینده کارفرما کم داراى اهمیت نیست. دوستان، حتى ساده‌ترین کارگران براى خود اداهائى دارند و حرکت‌هائى، که گاه واقعآ آدم تعجب مى‌کند. به‌خصوص وقتى که توى ناهارخورى مى‌آیند ــ یکى، با آنکه روده‌هایش مثل موش‌هاى گرسنه به جان هم افتاده‌اند، کودکانه خود را پس مى‌کشد و شروع مى‌کند نان خالى را سق زدن. موضوع چیست؟ آقا یا آقازاده کشمش پلو دوست ندارد. خوب، چنان‌که آقاى بهروز اشاره کردند، انسان فرد با انسان جمع فرق‌هائى دارد، چه در جهت منفى چه در جهت مثبت. ولى آدم پخته، آدمى که غرایز خود را زیر فرمان دارد و نتیجتآ کمتر دستخوش تمایلات افزون‌خواهانه مى‌شود، خیلى زود خواهش‌هایش را با خواست‌هاى جمع همآهنگ مى‌سازد. این دختر وقتى بر سر نحوه اجراى یک کار با عقیده یا برداشت متفاوت یا حتى مخالفى روبرو مى‌شود، هرگز لجاج نمى‌ورزد و راه عناد نمى‌پوید. بلکه با چنان روى

خوش، با چنان سهولت و نرمشى فکر خود را بیان مى‌کند که شما حقیقت را در دو قدمى خود مى‌بینید و سرانجام به درستى شیوه او تسلیم مى‌شوید. مثل چوب خیزران، یا نى بامبو خم مى‌شود ولى نمى‌شکند. چنین است اندیشه نرم و سیالى که در عمل هادى رفتار او است و دانا و نادان، پیر و جوان را به یکسان تحت تأثیر قرار مى‌دهد. وقتى که مى‌خندد یا شادى و هیجانى به او دست مى‌دهد، چشم‌هایش گرد مى‌شود، سالک روى گونه‌اش چال مى‌افتد و حالت تعجب معصومانه‌اى پیدا مى‌کند که گرفته‌ترین و کسل‌ترین آدم از دیدنش خودبه‌خود شاد مى‌شود و خون زنده در رگ‌هایش به حرکت درمى‌آید. حالا براى شما مختصرى از نجابت رفتارش که من با اجازه نام اراده بر آن مى‌نهم سخن بگویم. اراده‌اى که خودخواهانه نیست و بر پایه اعتماد متقابل استوار است. پریروز، بله همین پریروز گذشته که شب جمعه بود و ما بعدازظهرش را استراحت داشتیم ــ ساعت دوازده که کارخانه را ترک مى‌گفت از او دعوت کردم که هنگام عصر با من به قایق‌سوارى و گردش روى کارون بیاید. بله، یک دعوت ساده، گردش با قایق روى کارون. سرخ شد، سالک روى گونه‌اش چال افتاد، فکرى کرد و فورآ گفت :

ــ مى‌آیم، ولى براى اولین و آخرین بار.

آقاى نصرت که به شدت مشغول چرت زدن بود به نظر نمى‌آمد که توجهى به این گفتار داشت. در همان حال که سرش روى سینه‌اش افتاده بود گفت :

ــ و او هم به قول خود وفا کرد و آمد؟

ــ بله، او آمد، ولى چون شاید فهمیده بود که من کودکان را دوست دارم خواهر و برادر کوچکش را هم آورده بود.

آقاى فرزاد دوباره با خود اندیشید، چه لزومى داشت که موضوع گردش روى کارون را با دختر که یک امر خصوصى مربوط به خود وى بود براى اعضاء هیئت مدیره بازگو کند. اما نه این‌که در حالتى بین خواب و بیدارى بود
که این افکار از نظرش مى‌گذشت؟ پس به فوریت شادمانى روحى خود را بازیافت و کبوتر بوالهوس خیال را که تازه از لانه بیرون پریده و در حاشیه بام قوقو مى‌کرد و دور خودش مى‌چرخید کیش داد تا بر پهنه بى‌کران آسمان اوج بگیرد و صداى بهم خوردن بال‌هایش شنیده شود. در همان حال که چشم‌هایش روى هم بود سر را چپ و راست روى بالش گرداند و مزه دهانش را چشید. اگر کسى روى سرش ایستاده بود از لبخندى که دور دهانش بازى مى‌کرد، و نفس‌هاى کوتاه و بلندى که به شکل کلماتى نامفهوم لب‌هایش را مى‌لرزاند، و به‌طور کلى از حرکات سیمایش این طور فکر مى‌کرد که او خواب مى‌دید. در حقیقت نیز آقاى فرزاد اگرچه هنوز به خواب نرفته بود آن‌چه از نظرش مى‌گذشت جز یک رؤیا یا حالتى از یک رؤیا نبود. کلمات خود را مى‌شنید که خطاب به خانم فلاحى کارمند کارخانه به شیرین‌ترین زمزمه‌هاى روح زیر لبان تکرار مى‌کرد :

ــ خانم فلاحى، اى کاش آن‌جا مى‌بودى و مى‌دیدى که در جلسه هیئت مدیره چه دفاع جانانه‌اى از تو کردم. آن‌قدر تعریفت را کردم و از اخلاق و رفتارت داد سخن دادم که اگر همه اعضاء فردا بلیت‌هاى هواپیماهاى خود را لغو کنند و دسته‌جمعى به کارخانه براى دیدن تو بیایند تعجبى نخواهد بود. خوب، این چیزها را چه لازم است که تو بدانى. نه، ابدآ. تا زمانى که من در این کارخانه هستم و تو را جلوى روى خودم مى‌بینم، با آن‌که اگر یک ساعت نبینمت چیزى گم کرده‌ام، با همه سوز و گدازى که همیشه در دلم حس مى‌کنم، هرگز تصمیم ندارم کلامى بر زبان آورم که آشکارا دلیل عشق من به تو باشد. آرى، تو، اى محبوب شیرین من ــ اگر تو مرا شایسته وصل خودت بدانى، دیر یا زود روزى خواهد رسید که دست بر تارهاى قلب شوریده‌ام بگذارى و آن‌گاه دریابى که چگونه مانند چنگ اولین ناله‌اى که خواهد کرد نام شکوهمند تو خواهد بود. تو، اى پرنده رؤیاهاى من ــ اگر تو در این کارخانه نبودى من همان روز اول که به اهواز آمدم و با وضع آشفته‌اى که نتیجه کار
یک مدیریت در هم گسیخته بود روبرو شدم، درنگ نمى‌کردم و از همان راهى که آمده بودم مستقیم به تهران و از آن‌جا به آلمان بازمى‌گشتم. آقاى شیروانلو این‌جا بد نفهمیده بود که واقعآ زنان در تاریخ نقشى دارند. من در این کارخانه براى تو ماندنى شدم نه براى عباس زنوزى که مأمور ساواک است و در این مورد هیچ تردیدى نیست، و به دستور آنها براى این‌که مرا رام کنند و کم‌کم زیر اخیه همکارى با خودشان بکشند ایجاد تحریک مى‌کند. از من در گفتگوى تلفنى مى‌خواهند «براى خوردن یک چاى و آشنائى با بعضى دوستان خود(!)» ساعتى به اداره ساواک بروم. من هم مى‌روم. تا مى‌روم مى‌بینم این آقاى دوست خوب ورقه س ج جلویم مى‌گذارد. ــ پنج نفر از منسوبین درجه اول خود را معرفى کنید ــ اطرافم را نگاه مى‌کنم. نمى‌توانم دروغ بگویم. حتى یازده یا دوازده سال پیش که از ایران رفتم از قوم و خویش معنا، پدرى یا مادرى، هیچ‌کس را نداشتم که اگر یک وقت یادم بکنند در غربت گوشم صدا بکند ــ پنج نفر از دوستان نزدیک خود را معرفى بکنید. ــ مى‌نویسم: آقاى سورن ــ صمدى، نصرت، بهروز و شیروانلو ــ اعضاء هیئت مدیره کارخانه. چه کنم، غیر از آنها با کسى نه دوستى دارم نه تماس. اما این آنها را راضى نمى‌کند. گویا رشته سر دراز دارد. معلوم نیست این «دوستان خوب» از من چه مى‌خواهند و چه خوابى برایم دیده‌اند، که این بازى‌ها و گربه رقصانى‌ها را برایم درآورده‌اند. ولى من باکیم نیست. در همان حال که دیدم مثل جانى‌ها مرا توى یک اتاق تاریک برده‌اند فورآ به یاد تو افتادم. گوئى پشت پرده ایستاده بودى و به گفته‌هاى من کلمه کلمه گوش مى‌دادى و حرکاتم را یک به یک زیر چشم داشتى. تو قوت قلب من بودى. مانند آن مهره معجزه‌آسائى که در یک قصه افسانه‌اى جوانى عاشق زیر زبان گذاشت و توى دیگ جوشان رفت ــ معشوقه از او خواسته بود که اگر وصلش را مى‌خواهد باید هفت کار مشکل یا محال را بکند. و این آخرى‌اش بود ــ تو مانند آن مهره قوت قلب من بودى. آقاى فرزاد، همچنان‌که روى تختخواب هتل دراز
کشیده بود و با بى‌خوابى و افکار تب‌آلود زائیده از آن کلنجار مى‌رفت، خود را دید که در سالن کارخانه، توى اتاق دفتر پشت میز کارش نشسته و مشغول رسیدگى به کارها است. اما پیوسته سرک مى‌کشید و از شیشه به اتاق بغل دستى که محل کار خانم فلاحى بود نظر مى‌انداخت. او آن‌جا نبود. با خود گفت: یعنى چه، مگر او امروز نیامده است؟ چطور شده که نیامده است؟ او هیچ‌وقت غیبت نمى‌کرد. چون هرگز جلوى دختر وانمود نمى‌کرد که به او توجه دارد، بهتر دید خونسرد سر جایش بماند. اما طاقت نیاورد. آقاى فرزاد از این حرکت او تعجبى نکرد. این تمایلات ذهن خفته او بود که سر بلند کرده بود. دوباره خود را دید که با او توى قایق نشسته بود. از خواهر و برادر کوچک او خبرى نبود. و برخلاف روز پنج‌شبنه که بلوز با شلوار جین آبى به تن داشت. آن دو هر کدام در یک طرف قایق، روبروى هم نشسته بودند.

ــ مگر مى‌خواهى تعادل قایق بهم بخورد و چپه شود؟ آه نیلوفر، نیلوفر آبى! مى‌بینى، آن‌جا در قسمت راکد حاشیه رودخانه، چه گل‌هاى قشنگى شکفته و سر از زیر آب بیرون کرده است!

آقاى فرزاد با دست به بدنه قایق چسبیده و تا کمر روى آب خم شده بود. مى‌خندید، جیغ مى‌کشید و گل‌هاى نیلوفر مى‌چید ــ گل‌هائى که برگ‌هاى پهن آن روى آب افتاده بود و ساقه‌هایش مثل نخ‌هاى باطله فتیله فتیله بود. از این نخ‌هاى باطله که ضایعات کارخانه‌هاى پنبه‌ریسى و نخ‌تابى بود، آنها در کارخانه براى پاک کردن روغن و کثافات دستگاه‌ها استفاده مى‌کردند. آقاى فرزاد این بار خود را در سالن شماره 2، محل نصب دستگاه‌هاى جدید، پهلوى آقاى اشمیت مشاهده کرد. به خانم فلاحى که مثل پرستارها لباس گشاد پوشیده بود و با یک بغل نخ باطله به این سالن مى‌آمد گفت :

ــ آه، من از شما خواستم که برایم نخ باطله بفرستید. نگفتم که خود شما این کار را بکنید. چند بار بگویم که شما توى کارخانه از این نوع کارها معاف هستید. خوب، حالا گذشته است. بعد از آن‌که آقاى اشمیت کارش تمام شد

توجه داشته باش که این نخ‌ها باید فورآ جمع شوند. این نخ‌ها و پارچه‌هاى به روغن آغشته خیلى اشتعال‌پذیرند. با یک آتش سیگار فورآ مشتعل مى‌شوند و در ده دقیقه هر چه هست و نیست را طعمه خود مى‌کنند. در یک چنین کارخانه‌اى که وسائل ایمنى کافى در آن پیش‌بینى نشده است باید خیلى مراقب بود.

ــ بله، آقاى مهندس.

ــ تو گمان مى‌کنى جدى نمى‌گویم؟

ــ نه، به چه جهت باید چنین گمانى کرده باشم. من گفتم، بله آقاى مهندس، انتظار داشتى بگویم، نه. آقاى مهندس؟

ــ انتظار دارم که به من نگوئى مهندس، قبلا هم یک بار این موضوع را به شما گفته بودم، ولى برایت توضیح مى‌دهم که چرا مهندس نیستم و از این عنوان هم خوشم نمى‌آید. درست است که من براى ادامه تحصیل به آلمان رفتم. ولى از همان ابتدا راهم از تحصیل جدا شد. زیرا مجبور بودم براى معاشم کار کنم. من حتى یک روز هم به دانشگاه یا هیچ مؤسسه آموزش عالى نرفتم. تمام این مدت ده سال را کار کردم. کار در کارخانه؛ آن هم در کیفیتى که ابتدا یک کلمه زبان نمى‌دانستم و براى درک ساده‌ترین موضوعات دچار بزرگ‌ترین اشکالات و ناراحتى‌ها مى‌شدم. آقاى نصرت براى معالجه بیمارى‌اش به آلمان آمد و در ملاقاتى که در شهر انگل‌اشتاد با من کرد پیشنهاد مدیریت کارخانه را جلوى رویم نهاد. من وضع خود را به او گفتم که صاحب هیچ نوع مدرک تحصیلى جز همان دیپلمى که از ایران گرفته بودم نبودم. خوب، شما این را هم بد نیست بدانید که من در ایران بعد از گرفتن دیپلم چند سالى در کارگاه‌هاى مختلف کارگر بودم ــ بهرحال، آقاى نصرت به من گفت که ما مؤسسه دولتى نیستیم و میزان و ماخذ حقوق‌هائى را که مى‌دهیم روى مدرک تحصیلى تنظیم نمى‌کنیم. ما در مؤسسه تولیدى خود هیچ‌کس را روى
مدرک تحصیلى استخدام نکرده‌ایم و به این کار نیازى نداریم. ما یک مدیر متخصص مى‌خواهیم که در این رشته کار کرده و تجربه کافى اندوخته باشد. در آسمان دنبال چنین کسى مى‌گشته‌ایم ولى حالا روى زمین او را یافته‌ایم او به این ترتیب زبان مرا بست. ولى ضمنآ گفت: درست است که ما به مدرک تحصیلى نیاز نداریم، ولى چه لازم است که شما هر جا بنشینید بگوئید که مهندس نیستید. مقام شما براى ما از هر مهندس مدرک‌دارى بالاتر است. البته این را هم اضافه کنم که من در وضع فعلى مناسب‌ترین فرد براى این کارخانه و این هیئت مدیره هستم. زیرا کسى نیستم که به خاطر داشتن مدرک مهندسى، حالا چه قلابى و توخالى و چه درست و حقیقى، چشمم به مؤسسات دولتى یا نیمه‌دولتى باشد و براى استفاده از مزایاى استخدامى این‌گونه مؤسسات همیشه استعفایم توى بغلم باشد. من که تا دیروز عنوان غیررسمى مدیریت فنى کارخانه را داشتم از امشب توسط هیئت مدیره به عنوان مدیرعامل کارخانه انتصاب شدم. ولى با همه احوال نباید فکر کرد که موقعیتم مثل صخره‌هاى لب دریا همیشه محکم و پابرجا است و در مقابل امواج خم به ابرو نخواهم آورد. من که خودم زاده و پرورده کویر هستم آن‌قدر نازک‌نارنجى نیستم که از کوچک‌ترین ناراحتى یا نگرانى سر بخورم. نه، من بیدى نیستم که به این بادها بلرزم. اما براى خودم حساسیت‌هائى دارم و بعضى مسائل هست که به آن عادت نکرده‌ام و شاید هم مایل نباشم بکنم. این هیئت مدیره‌اى که من مى‌بینم، مثل کوفته‌اى است که قبل از پخته شدن وا مى‌رود. اگر من نیامده بودم الان متلاشى شده بود. همچنان‌که کارخانه نیز به علت پاره‌اى نقیصه‌هاى جزئى فنى به کلى خوابیده و در حال از بین رفتن بود. درست مثل آسیابى که وقتى آبش مى‌افتد و مى‌خوابد موش‌ها از هر طرف هجوم مى‌آورند و بنیانش را سوراخ سوراخ مى‌کنند. این آقایان کم و بیش همه گرفتار کارهاى سودبخش‌ترى هستند با دردسرهاى کمتر. کار تولیدى
تخصص مى‌خواهد و حوصله که این دو هیچ‌کدام در آنها نیست. براى آنها البته تولید مهم است، ولى لاف و گزاف خیلى مهمتر از تولید است. شما لاف بزن که در یک سال تولید را چهار برابر خواهید کرد. همه چهره‌ها باز خواهد شد و هیچ‌کس از شما نخواهد پرسید: چطور و با چه برنامه‌اى؟ بعد، زمانى خواهد رسید که شما به این هدف نرسیده‌اید، سهل است، از سال پیش هم به میزان زیادى پائین‌تر رفته‌اید ــ دروغى مى‌گوئید و بهانه‌اى مى‌تراشید. آن وقت همه شما را خواهند بخشید و به شما اجازه خواهند داد که با همان لاف و گزاف‌ها به ریش خود و آنها بخندید و به این طرز زندگى که پایه‌اش بر خودفریبى است باز هم ادامه دهید. اما بگذار اظهار نظرى را که مدیر کارخانه توى پرونده من در آلمان کرده بود براى شما بگویم :

«او رنج‌هائى دارد که بر روانش اثر گذاشته است. حساس و در کار بى‌نهایت کوشا است. همیشه دوست دارد کارش را بى‌نقص تحویل بدهد».

و یک چیز دیگر را هم بگویم، این‌جا هیچ‌کس شما را براى کارى که مى‌بایست بکنى ولى نکرده‌اى توبیخ نخواهد کرد. همه کس تقوى را دوست دارد ولى به رذالت تسلیم مى‌شود ــ خیلى به سادگى و بدون کمترین مقاومت. گوئى مرز بین این دو در یک لحظه از میان مى‌رود. قدرت این‌جا همیشه با رذالت است و آن لیاقتى که با پشت هم‌اندازى توأم نیست کامیاب نخواهد شد. بله، خانم فلاحى، بله، بله. ولى این‌ها هیچ‌کدام به من اجازه نمى‌دهد که اداره کارخانه و امور کارگران را سرسرى بگیرم و وظیفه‌ام را از یاد ببرم. منى که ده سال در کشور بیگانه کارگرى بوده‌ام، اگرچه مزایائى داشتم و احترامم کمتر از هیچ مهندسى نبود، اکنون که در کشور خودم مدیر کارخانه هستم چرا باید ناراضى باشم. من آن‌جا چون غریب بودم قانع بودم. به عبارت دیگر چون حس مى‌کردم که زیر بار دینى هستم که از تنفس هواى آن محیط برایم ناشى مى‌شد وقتى که مسئله حق و حقوق مطرح مى‌شد خودم را
کوچکتر از آن مى‌دانستم که ادعائى داشته باشم. شاید احترامى هم که داشتم بیشتر به دلیل همین خوى درویشى‌ام بود که به کم و زیاد زندگى فکر نمى‌کردم و همیشه با خودم یا به دوستانم مى‌گفتم، شکم چه بیش و چه کم. آن‌جا در کشور بیگانه، بوته‌اى بودم توى گلدان که نمى‌بایست بیش از حدى ریشه بدوانم و شاخه بگسترانم. اگر هم خودم مى‌خواستم نمى‌توانستم. زیرا به آینده‌ام اطمینان نداشتم. روح بیش از حد حساس و نازک‌بینم به من اجازه نمى‌داد وجودهائى را پاى‌بند خودم بکنم که مجبور باشم براى زندگى آنها آزادى و وارستگى‌ام را در آن چهارچوبى که به آن عادت کرده بودم از دست بدهم. اما اکنون ــ اکنون که به کشورم بازگشته‌ام و هواى وطنم را فرو مى‌دهم ــ اکنون که بوى وطن را دور و برم حس مى‌کنم، گوئى شبحى دائم پشت سرم راه مى‌رود و بغل گوشم زمزمه مى‌کند: آخر که چه؟ هدف آخرى‌ات از این کار و فعالیت چیست؟ دیگر چند سال از جوانى تو باقى است؟ و آیا هر بار که نگاه آزمند من در نگاه چشمان مهربخش تو چنگ زده است، روح سرگشته و پریشانى را ندیده‌اى که از فرط درماندگى حتى قدرت کمک طلبیدن از او سلب شده است،؟ شنیده بودم که عشق هستى مى‌بخشد ولى نمى‌دانستم که اول مى‌کشد، اول آدم را از هزاران دهلیز شکنجه و عذاب که گویا لازمه ثبوت عشق است مى‌گذراند و بعد از آنکه گواهى‌نامه قبولى از آزمایش را به دستش داد به او مى‌گوید: منتظر باش، خبرت خواهم کرد! او گویا این نکته را خوب دریافته است که عشق چیزى جز همان انتظار نیست.

آقاى فرزاد با آن‌که گمان مى‌کرد که روز است و در کارخانه مشغول گفتگو با خانم فلاحى است خود را دید که پس از ختم جلسه هیئت‌مدیره و خداحافظى با آنان، سالن هتل را ترک گفته و در حالتى تسلیم به بى‌قیدى که یقه پیراهنش را کاملا گشوده و کراواتش را شل کرده بود، خسته و قدم‌کشان دهلیز طولانى هتل را که با فرش‌هاى سرخ‌رنگ نقش‌دار پوشیده شده بود،
طى مى‌کرد و به طرف اتاق خود پیش مى‌رفت. در را گشود و به درون رفت. کیف اسناد و کاغذهایش را روى میز گذاشت. لباس‌هایش را بیرون آورد. تنبلانه در گنجه جارختى آویخت. پتو را کنار زد و خودش را سست و لخت با تمام هیکل روى تشک انداخت. اما خواب مثل پرنده‌اى که از در گشوده مانده قفس بیرون پریده و کمى آن سوتر، روى هره بام نشسته است، قصد نداشت به سراغ او بیاید. با خود گفت :

ــ اگر از همان آغاز به آقاى نصرت میدان پرحرفى نمى‌دادم که معرفت زن‌شناسى خود را به رخ حاضران بکشد و خودم هم راجع‌به خصوصیات این دختر و برخى جزئیات امور کارخانه توضیحات آسمان و ریسمان نمى‌دادم، خیلى زودتر از این‌ها از سر میز شام برخاسته بودم. حتى پس از آن‌که از سر میز شام برخاستیم و به سالن کوچک که جاى دنج‌ترى بود براى آغاز مذاکرات رفتیم و دستور جلسه را مطرح کردیم باز هم آقایان فاصله به فاصله رسمیت جلسه را بهم مى‌زدند. مطلبى خارج از بحث پیش مى‌کشیدند و دقیقه‌هاى طولانى وقت محدود ما را با گفتارهاى بیهوده تلف مى‌کردند. این‌که بنده طى اقامت ده ساله‌ام در آلمان کجاها رفته، چه کارها کرده و چه تفریحاتى داشته‌ام؟ چرا زن نگرفته‌ام و به عبارت دیگر چگونه بوده که به تور زنى نیفتاده‌ام؟ شاید قابلیت یا زرنگى مخصوصى داشته‌ام که به تور زنى نیفتاده‌ام و شاید از یک دل آگاهى یا چیز خاصى که مى‌توان آن را در کلمه مآل‌اندیشى خلاصه کرد، چون فکر مى‌کردم که خواه ناخواه عاقبت مى‌باید به کشورم برگردم سر خود را بالاى آب نگه داشته‌ام و توانسته‌ام از غرق شدن نجات پیدا کنم. یا وقتى که بعد از سال‌ها دورى از ایران با آقاى نصرت روبرو شدم و پیشنهاد مدیریت کارخانه را از دهان او شنیدم، چه حالتى پیدا کردم و براى بازگشت به میهن دستخوش چه احساسى شدم و چه عکس‌العملى نشان دادم. اگر من جلسه را در مجراى خودش خوب اداره کرده بودم و مانع این
پرحرفى‌ها و روده‌درازى‌هاى خارج از موضوع مى‌شدم، کار ما عوض ساعت یک بعد از نیمه شب، در ساعت یازده تمام شده بود و من اینک در بستر مجردى خود مانند شب‌ها و شب‌هاى دیگر، خواب هفت پادشاه را دیده بودم. بله، همه این‌ها تقصیر خودم بود. منى که مشروب نخورده بودم از آنها مست‌تر بودم. اما اى کاش کمى مشروب خورده بودم تا دست کم به این بى‌خوابى نحس و مزاحم گرفتار نمى‌شدم. این تقصیر خود من بود که اصلا قرار جلسه را در چنین وقت نامناسبى معین کردم.

او ساق برهنه پایش را از روى تختخواب به پائین رها کرد و بازوها را زیر بالش نرم و سبک دواند و با این حرکت آرامش بیشترى در اعصاب خود حس کرد. اما هیهات، خواب همچنان از او دور بود که بود. فکر کرد که هواى محبوس اتاق است که او را در هم مى‌فشرد و خفه مى‌کند. برخاست پنجره را گشود. ساعت مچى‌اش را که تیک‌تیک مى‌کرد و مانع خوابش مى‌شد باز کرد و روى میز نهاد. برگى از تقویم را که مربوط به آن روز بود به عادت هر شبه که آن شب فراموشش شده بود، ورق زد و به روز بعد برگرداند. قبل از به بستر رفتن چون به علت بى‌وقت بودن تنبلى کرده بود دوش بگیرد، به دستشوئى رفت و توى وان حمام پاهایش را زیر شیر آب سرد گرفت. جوراب‌هایش را شست و روى دسته چرمى صندلى انداخت و دوباره به رختخوابش خزید. اما همه این کارها را در عالم خیال بود که انجام داد. همچنان‌که غالب اندیشه‌هایش نیز خیال و رؤیائى بیش نبود و با آن‌چه واقعآ و عینآ سر میز شام یا هنگام رسمیت یافتن جلسه با اعضا هیئت مدیره گفته بود تفاوت فاحش داشت. دوباره در همان عالم خیال برخاست، لباسش را پوشید، به حیاط هتل رفت، اتومبیلش را که اپل چهار در آلبالوئى رنگ ساخت 1972 بود روشن کرد، از پارک بیرون آورد و راه کارخانه را که در بیست کیلومترى بیرون شهر بود در پیش گرفت. این کار نیز عادت هر شبه او بود که معمولا بین ساعت یک
و دو بعد از نیمه شب به آن مى‌پرداخت و به منظور سرکشى به نگهبانان یا گشتى‌هاى شب بود که احتمال داشت یک وقت به خواب بروند و با غفلت خود، کارخانه را با سانحه‌اى از نوع ترکیدن دیگ بخار (با آن‌که کارخانه شب‌ها مى‌خوابید ولى دیگ بخار را که گرم کردن دوباره‌اش مشکل بود، وقتى که گرم بود هیچ‌وقت خاموش نمى‌کردند) یا آتش‌سوزى روبرو سازند.

آقاى فرزاد، همچنان‌که با سرعتى ملایم به سوى کارخانه مى‌راند، شیشه اتومبیل را نیز پائین کشیده بود و از منظره‌هاى سایه خورده اطراف لذت مى‌برد. حتى نوازش باد را روى موهاى ساعدش حس مى‌کرد. از نگهبان دم در کارخانه، على آقا، که براى او در را مى‌گشود، پرسید: خانم فلاحى نیامده است؟ او مرد میانسال قوى هیکلى بود که صورتش در میان ریشى انبوه و سیاه که از دو طرف به موهاى کم‌پشت سرش وصل مى‌شد گم بود. مثل این‌که خجالت کشید توى روى او نگاه کند، سرش را به طرف دیگر کرد و جواب داد: هنوز نه. ــ از این نوع جوابش مشکوک شد. به خودش مشکوک شد. او نمى‌بایست این سئوال را از نگهبان مى‌کرد و بدگمانى وى را برمى‌انگیخت. شب آرام بود و درخت‌هاى توى محوطه تکان مى‌خوردند. همه چیز خواب‌آلود بود. تند به درون سالن و اتاق دفتر که با دیوارهاى کوتاه و پروفیل آهن و شیشه در یک گوشه سالن بزرگ برپا شده بود رفت. چراغ‌ها همه روشن بود که پروانه‌ها و پشه‌ها دور آن مى‌گشتند. خاموشى و سکوت چنان بود که اگر مگس در هوا پر مى‌زد صداى بالش شنیده مى‌شد. توى اتاق، کمدى آهنى بود که خانم فلاحى روپوش و وسایلش را در آن مى‌گذاشت. در کمد را گشود و روپوش را برداشت و پشت و رویش را به دقت وارسى کرد و دوباره سر جایش به قلاب آویخت. حرکات او شبیه جنایتکاران سریال‌هاى تلویزیونى بود. اطراف را به دقت پائید و چون مطمئن شد که در آن حول و حوش کسى نبود کاغذى را که قبلا نوشته بود بیرون آورد. یادداشت کوچکى

بود به قدر یک کاغذ سیگار. رویش نوشته بود: تو را مى‌پرستم و مى‌خواهم با هر ذره وجودم و با هر رگ جانم. بیشتر از این دیگر طاقت ندارم، حرفى هم ندارم.

این کلمات را که گفتى با شعله آتش، با جوش کاربیت روى صفحه آهن نوشته شده بود یک بار دیگر دزدانه مرور کرد. و بعد کاغذ را تا کرد در جیب روپوش گذارد. با خود گفت :

ــ فردا صبح وقتى که سر کارش مى‌آید باید از همان لحظه که روپوش را برمى‌دارد و مى‌پوشد زیر نظرش داشته باشم ببینم چه وقت متوجه یادداشت مى‌شود. و بعد که آن را بیرون آورد و خواند چه عکس‌العملى از خود نشان مى‌دهد. آرى، من سرانجام روزى به هر وسیله که شده با نوشتن نامه‌اى مفصل یا مختصر یا چند کلمه رو در رو، باید پرده از روى دلم بردارم و هر چه که مکنون آن است براى وى فاش سازم. چهار ماه است که روز او را مى‌بینم و با او تماس دارم؛ چهار ماه است که مثل هوائى وجودم وجودش را استنشاق مى‌کند و هنوز نمى‌داند که عشقش چه شررى در جانم افکنده است. او این چیزها را از من بعید مى‌داند. گوئى عشق و عاشقى چیزى است که به کسى مى‌آید و به کسى نمى‌آید. آن‌قدر مرا علاقمند به وظیفه و جدى دیده است که هرگز از ذهنش نمى‌گذرد که من هم از گوشت و پوست خلق شده‌ام و قلبى در سینه دارم که در آن خون گرم جریان دارد. چون رئیس مستقیم اویم از من حساب مى‌برد. و شاید وقتى که براى انجام دستورى پیش خود صدایش مى‌زنم از شدت جذبه دستپاچه مى‌شود و هر نوع احساس دلبرى از یادش مى‌رود. خوب، بهرحال من به عنوان یک مدیر نمى‌توانم غیر از این روشى داشته باشم. نمى‌توانم همه کارم را کنار بگذارم و هر لحظه با جهت و بى‌جهت توى اتاق او بروم یا او را توى اتاقم صدا بزنم، یا این‌جا و آن‌جا در گوشه و کنار کارخانه بایستم و زیر چشم‌هاى کنجکاو و ندیده بدید کارگران مسایلى را که بوى احساسات و علاقه‌هاى خصوصى از آنها مى‌آید با وى در

میان بگذارم. نمى‌خواهم کسى، حتى خود او، بو ببرد که عاشقش هستم که او را مى‌پرستم و مى‌خواهم ــ با هر ذره وجود و با هر رگ جانم. بگذار این راز براى همیشه، تا پایان عمر، در سینه خودم مدفون بماند و کسى از آن آگاه نشود. نمى‌خواهم اصلا به مغز احدى از آحاد و فردى از افراد این مؤسسه بیاید که من هم از نوع آدم‌هائى هستم که مى‌توانم عاشق بشوم و حالا شده‌ام. آنها عشق را ضعفى خواهند دانست و از آن به نفع خود بل خواهند گرفت. عاشق بودن با شخصیت یک مدیر سخت‌گیر و حسابرس که موى را از ماست مى‌کشد منافات دارد. آدم عاشق، درویش است؛ خاکسار است و همه شهوت‌ها به جز دوستى یار و سوداى یکى شدن با یار در وجودش کشته شده است. اما زهى خیال خام و اندیشه باطل. از کجا معلوم که من، منى که مثل کبک سرم را زیر برف کرده‌ام و گمان مى‌کنم هیچ‌کس از راز کار و سر ضمیرم آگاه نیست، حالا توى شهر انگشت‌نماى خاص و عام نشده باشم؟ باغبان کارخانه این پیرمرد خمیده‌قد و افتاده حالى که اگر یک ساعت حرف بزند یک کلمه‌اش را نمى‌شود فهمید که چه مى‌گوید، این مرد روستائى به ظاهر ساده‌اى که در گذشته آن‌طور که به نظر من آمده بود، خرف‌ترین فرد میان کارخانه بود ولى حالا مى‌بینم که درست برعکس، آب زیر کاه‌ترین آنها است، هر روز صبح دو دسته گل تهیه مى‌کند. یکى را روى میز من مى‌گذارد، یکى را روى میز او. گل‌هاى من همیشه سرخ است با آرایش باز و افشان. گل‌هاى او صورتى کم‌رنگ با آرایش گرد و خوشه‌اى. این مرد در فضاى کارخانه و در اطراف من و او رایحه عشق شنیده است که مى‌خواهد آن را با بوى گل‌ها بیامیزد و بر شدت آن بیفزاید. اولین بار دقیقآ یک ماه پیش بود که صبح هنگام ورود به سالن روى میزم توى گلدان بلورى شاخه‌هاى بلند یاس به رنگ زرد طلائى را دیدم که با بوى خوشى که به هوا مى‌پراکند به من سلام گفت. طرف اتاق او را نگاه کردم، روى میزش گل‌هاى بنفشه سفید به چشم مى‌خورد که کرپه‌اى و چترى شکل، توى گلدان پایه کوتاه سفالى چیده شده بود. بعدها تا مدتى همه روزه صبح این گل‌ها تازه مى‌شدند. گل‌هاى من همان یاس‌هاى
زرد بود با آرایش افشان. گل‌هاى او هر روز به رنگى، زرد، سفید، بنفش، همان‌گونه که هر روز لباسى به رنگى و طرحى دیگر مى‌پوشید. حس کردم که این گل‌ها مثل دو پرنده در دو قفس دور از هم، از این اتاق به آن اتاق با هم سخن مى‌گویند و کارگران نیز همه با منتهاى رازدارى از این گفتگوها آگاه‌اند. یک روز باغبان را صدا زدم، اخم کردم و به او گفتم: اگر گل‌هاى توى باغ روى شاخه‌هاى خود باشند زیباتر خواهند بود و عمر بیشترى هم خواهند کرد. از آن به بعد او دیگر این کار را فراموش کرد. فقط هنگام ظهر یک شاخه میخک سرخ یا صورتى توى لیوان در ناهارخورى روى میز من مى‌گذارد. فقط یک شاخه، که باز هم به نظرم نمى‌آید خالى از رمز یا اشاره‌اى باشد. ولى قصد ندارم پاپى‌اش بشوم.

آقاى فرزاد که بى‌خوابى‌اش به طول کشیده بود نمى‌دانست ساعت چند شب است ولى مى‌دانست که وقت به تندى مى‌گذشت. پرنده بوالهوس خیالش همچنان از شاخه‌اى به شاخه‌اى مى‌نشست. از هتل به کارخانه مى‌رفت. از کارخانه به هتل، به جلسه هیئت مدیره که هنوز ادامه داشت، برمى‌گشت. لب کارون به ماهیگیرى و قایق‌رانى، به سیاحت یا کندن گل‌هاى نیلوفر مى‌رفت. ولى ناگهان خود را مى‌دید که در شهر انگل‌اشتاد آلمان، توى کارخانه روغن موتورسازى، محل کار سابق خود، یا در پانسیون مادام لیختور بود. دوباره به خود مى‌آمد. این پهلو آن پهلو مى‌شد. مى‌کوشید به چیزى فکر نکند. ولى بدتر فکر و خیال راحتش نمى‌گذاشت. با خود مى‌گفت :

ــ آه، براستى امشب خیال دارم تا طلوع صبح بیدار بمانم. اکنون شاید چند گاهى بیش به سپیده نمانده است. قافله صبحدم مثل ترنى که در فاصله‌هاى دورتر راه مى‌سپارد و پیش مى‌تازد، از راه زمین و هوا ارتعاشاتش به گوش مى‌رسد. در بیرون آمد و رفت ماشین‌ها کم، خیلى کم شده است. الان شاید نیم ساعتى مى‌شود که اصلا صداى ماشینى نشنیده‌ام. هان، این است. ناله‌اى از دور، از خیلى دور، به گوشم مى‌رسد. یک کامیون بارى سنگین است که حتى
مى‌توانم حدس بزنم بارش چیست. چون جاده خلوت و صاف است صداهاى دور که تیز و برنده هستند واضح به گوش مى‌رسند، زمین زیر چرخ‌هاى سنگین ناله فلز مى‌کند. صدا نزدیک و نزدیک‌تر مى‌شود و در یک لحظه با شدتى هر چه تمامتر همه فضا را پر مى‌کند. ماشین با بار سنگینش از جلوى هتل گذشته است. هنوز طنین سنگین و فلزگونه چرخ‌هاى آن را مى‌شنوم که فاصله مى‌گیرد و دور مى‌شود. دلم مى‌خواهد به ساعتم نگاه بکنم اما مى‌ترسم. مى‌ترسم که صبحدم نزدیک شده و براى من دیگر فرصت خوابیدن نمانده باشد. ناله ترن بارى را مى‌شنوم که به پل سیاه نزدیک مى‌شود. از روى آن مى‌گذرد. حدس مى‌زنم که ساعت باید در حدود چهار صبح باشد. دیگر به سرحد جنون کلافه هستم. مطمئنم که از این پس محال است خواب هرگز به سراغم بیاید. تا چند دقیقه دیگر حرکت زنجیرى ماشین‌ها و تریلى‌ها از جاده جلوى هتل آغاز خواهد شد. لعنت بر این برنامه امشب! مرده‌شور هیئت مدیره و آن وراجى‌هاشان را ببرد! اگر دست کم مثل هر شب که بعد از شام ساعتى به گردش کنار کارون مى‌رفتم و وقت را با آن روده‌درازى‌ها و جفنگ‌پردازى‌هاى بى‌ثمر نمى‌گذراندم حالا این‌گونه بى‌خواب نمى‌شدم. اى کاش کمى مشروب خورده بودم. اگر مشروب خورده بودم از همان اول که به اتاق وارد شدم بدون آن‌که حوصله کنم لباسم را بیرون آورم یا پتو را کنار بزنم، روى تختخواب مى‌افتادم و یک نفس تا صبح مى‌خوابیدم. این هم از فواید تقوى. اعضاء هیئت مدیره، حتى آقاى نصرت که بیمارى کلیه دارد و با این وصف پرهیز نمى‌کند، همه کم و بیش اهل مشروب‌اند. آقاى صمدى مى‌گفت من مشروب نمى‌خورم. و ما بعد دیدیم که مشروب او را خورد. هیچ‌کدام باور نمى‌کردند که من نه اهل دود هستم نه مشروبات الکلى. مى‌پرسیدند پس در آلمان چه مى‌کرده‌اى؟ لابد حتى به آبجو لب نمى‌زده‌اى؟ وقتى که به آنها از روى سادگى خودم اقرار کردم که حتى از زنان پرهیز مى‌کردم و هیچ‌یک از آن بى‌بند و بارى‌هائى را که معمولا جوانان مجرد در یک کشور اروپائى دارند نداشته‌ام، مثل این بود که چیز نشنیده‌اى مى‌شنیدند.
بله، خانم فلاحى، شاید شما هم کمتر از اعضاء هیئت مدیره کنجکاو به دانستن این موضوع نباشید که من در آلمان چطور زندگى مى‌کردم و علاقه‌هاى خاص و سرگرمى‌هایم چه بود؟ در آلمان پس از جنگ که نود درصد مردانش از جبهه برنگشته بودند، شماره زنان بیوه و دختران بى‌شوهر مانده در هر شهر آن‌قدر زیاد بود که یک جوان مجرد، به ویژه اگر قیافه‌اى داشت، نیازى نمى‌دید به خود زحمت بدهد تا با دختر یا زنى دوست بشود. من در پانسیونى زندگى مى‌کردم متعلق به یک بیوه پیر به نام مادام لیختور که شوهرش در جنگ مفقودالاثر شده بود. یک پسرش روى صندلى چرخدار بود و سه دختر ترشیده داشت که کوچکترین‌شان همسال خود من، یعنى در آن موقع بیست و شش ساله بود و به این حساب بحرانى‌ترین ایام قبل از ازدواج را مى‌گذرانید. من در تمام مدت اقامت در شهر انگل‌اشتاد، یعنى اگر دقیقتر صحبت کنم، مدت هشت سال در این پانسیون گذراندم. هیچ‌کس تا آن زمان مثل من در این پانسیون دوام نکرده بود. تقریبآ عضو خانواده آنها شده بودم. انگل‌اشتاد یک شهر صنعتى کارگرى فقیرنشین است. دختران یا زنان بى‌شوهر دیگرى هم بودند که روزها در کارخانه‌ها و مؤسسات مختلف کار مى‌کردند و شب‌ها به عنوان یک سرپناه به این پانسیون مى‌آمدند. در میان اینان اگرچه دختران عاقل و محتاط کم نبودند ولى غالب آنان کسانى بودند که در مقابل وسوسه‌هاى محیط بى‌بند و بار سقوط کرده از خود ضعف نشان داده و به نحوى فریب مردى را خورده و مثل انارى فشرده شده از پنجره به بیرون پرتاب شده بودند. در میان آنها کسانى بودند که پدران خود را هم ندیده بودند. به نوبه خود کودکانى داشتند که معنا و مفهوم پدر را نمى‌دانستند و از هر نظر که نگاه مى‌کردى عصاره بدبختى و دربدرى بودند. پانسیون، براى من در حکم یک قلعه، و پیردختران محافظان این قلعه بودند. تقریبآ به هیچ کارى که خرجى برمى‌داشت و یا وقتى مى‌گرفت روى نمى‌آوردم. آن‌قدر از مسائل و موضوعات مربوط به تفریح و وقت‌گذرانى غافل بودم که در تمام مدت اقامتم در آلمان یک دوربین نخریدم که چند عکس یادگارى از منظره و محیط
بردارم. همیشه به خودم مى‌گفتم: زندگى را فراموش کن، همان‌طور که زندگى تو را فراموش خواهد کرد. این وجودهاى کوچکى را که نتیجه یک دم لذت بى‌هدف و گناه بودند دور و برم مى‌دیدم و با خود مى‌گفتم: مگر تو با آنها چه تفاوت دارى؟ همه ما بازیچه دست طبیعت هستیم که معلوم نیست با خلقت ما چه هدفى را دنبال مى‌کرده. خسیس بودن نسبت به خودم و بخشنده بودن نسبت به دیگران، این بود هدف من و مرام من در آن روزگار بى‌هدفى. یک آدم مجرد و یک لحاف بى‌رویه و آستر. خوب، غیر از این چه توقعى داشتید که باشم. در پانسیون مادام لیختور به محض برگشتن از سر کار بزرگترین تفریحم این بود که بچه‌هاى کوچک را توى سالن یا حیاط، دور خودم جمع بکنم و براى آنها اسباب‌بازى درست بکنم. اسباب‌بازى از نى بامبو که براى من از ساحل رودخانه مى‌آوردند. بله، خانم فلاحى، دنیاى کودکان و شگفتى‌هاى آن همیشه براى من گیرائى مخصوصى داشته است. گوئى روح خود من هم در همان وضع کودکى‌اش مانده و ابدآ رشدى نکرده است. گریز از عالم بزرگسالان و حشر و نشر نکردن با آنان، پیش از آن‌که بتواند حاصل یک نوع سرخوردگى باشد از انزواجوئى خودم ناشى مى‌شد و ترسى که از خطر داشتم. گاه که میان همکارانم صحبت از زن مى‌شد و آنها به داشتن رفیقه‌هاى جور به جور، سیاه چشم و سیاه مو، یا مو طلائى و چشم آبى، تفاخر مى‌کردند، من با صمیمیتى ظاهرى و مصلحتى لبخند مى‌زدم. چنان‌که بگویم: بله دیگه، هر کس از این رفیقه‌ها فراوان دارد و چرا نباید داشته باشد. اما آنها که سابقه بیشترى به احوال من داشتند و روحیاتم را مى‌شناختند مى‌دانستند که براى من با آن طبع حساس و بى‌عیب پسندى که دارم همه چیز مى‌باید به شکل رؤیائى کامل باشد. یا هیچ یا همه چیز ــ براى من بین این دو حد میانه‌اى نبود و من که در زمینه آن روحیات منزه‌طلبانه در آن سرزمین، بیگانه‌اى بیش نبودم چون نمى‌توانستم به همه چیز دست یابم خواه ناخواه با هیچ ساخته بودم. سه دختران مادام لیختور چون از موقع شوهر کردنشان گذشته بود و مى‌گفتند که قصد نداشتند شوهر بکنند، به سه
خواهران تارک دنیائى معروف شده بودند. آنها نیز مرا تشویق مى‌کردند که نیت زن گرفتن را، دست کم تا آن زمان که در آلمان بودم، از سر به در کنم و من هم همین کار را کرده بودم. من با کشورم ایران جز از راه خاطره‌هائى دور که مربوط به دوران کودکى‌ام مى‌شد، رابطه‌اى نداشتم، اما در عین حال نمى‌خواستم اندیشه ناتوان خود را با آن کفش‌هاى چوبینى که به پا داشت در باتلاق رؤیاهاى بى‌حاصل گذشته خسته کنم. گذشته‌اى که براى من دردناک بود و یادآورى‌اش دست بر رگ‌هاى حساس شده جانم مى‌نهاد ــ به آینده هم نمى‌اندیشیدم. زیرا آینده برایم بى‌مفهوم بود. پس در این کیفیت مى‌باید به چیزى خودم را سرگرم سازم. ابتدا به موسیقى روى آوردم. ویولن خریدم و تمرین آغاز کردم. اما اتاق‌هاى پانسیون به هم نزدیک بود و سر و صداى ویولن براى همسایگان دل‌آزار، آن را رها کردم. در حیاط پانسیون و گوشه باغ آن، گلخانه بزرگى بود که براى کار من جاى بدى نبود. کارگاهى درست کردم و به ساختن وسائل خانگى از قبیل چراغ‌ها و آباژورهاى ویلائى یا حتى مبل و صندلى از نى بامبو مشغول شدم. نه براى فروش به بیرون بلکه براى خود پانسیون، براى مادام لیختور که آنها را به قیمت پول همان نى‌ها از من مى‌خرید. ضمنآ از خورد و ریز این نى‌ها براى بچه‌ها هم اسباب‌بازى درست مى‌کردم. هنوز وسائل کارم آن‌جا سر جاى خود باقى است. وقتى که آقاى نصرت به آلمان و به شهر انگل‌اشتاد آمد و در آن گوشه دورافتاده این انزواجوئى مرا دید بیش از هر کس که تصورش برود تعجب کرد. در حقیقت مى‌خواهم بگویم خنده‌اش گرفت. به من گفت تو بچه‌ها را دوست دارى تا آن زمانى که مال خودت نباشند و این جز ترس از زندگى و شلوغى‌هاى زندگى نامى ندارد. گفتم از زن بیزارم، گفت، این را تصور نمى‌کنم. در چشم‌هایم خیره شد و سرش را با نوع ملامت یا ناباورى برگرداند. در این لحظه به یاد سقراط افتادم و یکى از شاگردانش که لذت‌هاى دنیوى و خور و خواب و شهوت را بر خود حرام کرده و رفته بود تارک دنیا شده بود. این شاگرد نامش آنتیس‌تن بود. یک روز استاد او را در کنار کشکول گدائى‌اش مشاهده کرد و به
او گفت: آنتیس‌تن، من خودپسندى و نخوت تو را از لاى پارگى‌هاى لباست مى‌خوانم.! و این گفته بعدها مثل شد. یعنى آن‌چه که مى‌گوئى و مى‌کنى حقیقت دلت نیست، دکانت را جمع کن و برو پى کارى دیگر. ولى به نظر من آن‌چه نشانه شخصیت انسان است، نه دل، بلکه اراده و خواست اوست. و خواست یعنى آن‌چه که او در محیط زندگى‌اش از خود بروز مى‌دهد، نه آن‌چه در دل مخفى نگاه داشته است. دل مثل آئینه‌اى است که همه چیز این دنیا، خوب یا بد، زشت یا زیبا، در آن تصویر مى‌یابد. من به خوبى مى‌دانستم و نظایر آن را در میان دوستان دور و نزدیکم فراوان مشاهده کرده بودم که چگونه وقتى یک جوان مجرد به کشورى بیگانه تبعید مى‌شود، طولى نمى‌کشد که هویت انسانى خود را گم مى‌کند و نتیجتآ دستخوش پوچى و تباهى مى‌گردد. غالبآ حتى ازدواج و یافتن فرزندان نیز نمى‌تواند مانع این پوچى و تباهى گردد. درست مثل آبى راکد که از هجوم خزه‌ها و قارچ‌ها و باکترى‌هاى جور به جور مى‌گندد، روح این‌گونه کسان نیز به سرعت بیمار و فاسد مى‌گردد. هر چه حساس‌تر باشد بیشتر در معرض خطر است. و من درست به خاطر فرار از این پوچى و تباهى، از این بیمارى و فساد بود که دوست داشتم اوقات بیکارى‌ام را با بچه‌ها و در میان بچه‌ها بگذرانم. در پانسیون به بابانوئل بچه‌ها معروف شده بودم و باور نمى‌کنید اگر بگویم که من با تردید فراوان، خیلى فراوان، بود که از آلمان دل کندم و به ایران آمدم. این را یادم رفت به آن کسانى که مرا براى خوردن یک استکان چاى!، به اداره ساواک دعوت کرده بودند بگویم، ولى اگر بار دیگر گذارم آن‌جا افتاد مى‌گویم که من فقط به خاطر گل روى همشهرى‌ام آقاى نصرت و به دلیل اصرار فراوان او بود که به وطن برگشتم. حالا هم نه اینکه بگوئى از آمدنم پشیمان شده‌ام. پریروز در گردش روى کارون به شما گفتم که دو چیز مرا در اهواز نگه داشته است. اولى‌اش کارون است ــ منتظر ماندم بپرسى دومى‌اش چیست؟ ولى تو سکوت کردى. گوئى مى‌دانستى مى‌خواهم چه بگویم. گوئى مثل اتاق آزمایشگاه و شیشه‌هاى آزمایشگاهى که نمونه‌هاى روغن تصفیه
شده را آزمایش و کنترل مى‌کند و خود تو هر روز براى من مى‌آورى، از پشت استخوان پیشانى رژه افکار را در مغزم مى‌خواندى. تو با مهارت مخصوصى بلافاصله رشته صحبت را عوض کردى و نگذاشتى که بگویم: دومى‌اش تو، اى محبوبى که این‌قدر فکرم را به خودت مشغول کرده‌اى، دومى‌اش تو هستى.

بهرحال، من به ایران، به سرزمین محبوبى که هرگز فکر نمى‌کردم روزى به وجودم احتیاج داشته باشد برگشتم. بدون آن‌که هرگز بتوانم تصور کنم که با کسى چون تو روبرو خواهم شد. آن هم زیر دماغ خودم در همان کارخانه‌اى که مدیریتش را به من سپرده‌اند. وقتى که به کارخانه آمدم و تو را دیدم، یک لحظه این تصور برایم پدید شد که وجود یک دختر آن هم به این زیبائى و رعنائى در محیط کارگاه براى آن است که من پاى‌بند شوم و خیال مراجعت به آلمان را از سر به در کنم. درست مانند بره‌اى که نزدیک تله سر پوشیده به میخ مى‌بندند تا پلنگ به سوى آن بیاید و ناگهان گرفتار شود. از این تصور خودپسندانه مرا خواهى بخشید. آخر نه این بود که آن‌جا در آلمان زنان و دختران بى‌شمارى بودند که زیردست من کار مى‌کردند و آقاى نصرت هم یک‌یک آنها را دیده بود؟ باید اعتراف کنم که در همان ابتداى ورودم به کارخانه از دیدن تو یکه خوردم و هر روز که گذشت بیشتر مجذوب حالات و رفتارت شدم. باید اقرار کنم که با همه قیافه‌هاى جدى یا خونسردانه‌اى که اغلب اوقات به خودم گرفته‌ام و بادهائى که به بروت انداخته‌ام، گاهى چنان مقهور لطف و زیبائى زنانه تو شده‌ام و چنان از یک میل مفرط روحى بر خود پیچیده‌ام که ناچار دست به برخى کارهاى کودکانه زده‌ام. یادت هست آن روز که براى لوله‌هاى سردکننده ــ لوله‌هائى که بعد از سرویس معلوم شد که نشتى دارند و ما قسمتى از آنها را فورآ عوض کردیم ــ براى عایق‌بندى این لوله‌ها، من نخ پرک خواستم. تو یک سر رشته را گرفتى و من شروع کردم به تابیدن. ما شتاب داشتیم، زیرا گچى که براى مالیدن روى عایق درست شده بود در حال مردن بود. اگرچه این کار را یک کارگر یا خود تو تنها مى‌توانستى انجام دهى،
ولى من به کشش همان میل مفرط روحى خودم، به کمک تو آمدم. مى‌خواستم با تو کارى مشترکآ انجام داده باشم. آرى، مشترکآ، این کلمه چند وقتى است در قلب من طنینى با انعکاس مخصوص پیدا کرده است. چندین بار وقتى که تاب نخ به اندازه کافى زیاد مى‌شد، من که سستى خیال‌انگیزى در تمام رگ‌هاى بدنم رسوخ کرده بود، سر نخ از دستم در مى‌رفت، یا شاید عمدآ آن را رها مى‌کرد. به طرف تو جمع مى‌شد و زحمت ما را دوباره مى‌کرد. آن‌گاه باز به کمک هم سعى مى‌کردیم آن را بگشائیم و از نو به همان کار ادامه دهیم. آن روز گوئى همه سعادت‌هاى شناخته و ناشناخته جهان به من روى آورده بود، که تو را آن‌قدر به خودم نزدیک مى‌دیدم. تو چند بار در خاموشى و سکوت معصومانه‌ات خندیدى و چهره ملوس و گلگون از شرمت را در زیر حجاب گیسوان پوشاندى. آرى شرم، که آن همه در تو زیبا است و این چنین مرا از خود بى‌خود کرده است. باید اقرار کنم که روزها با بودن تو در کارخانه به من زود مى‌گذرد. دلم مى‌خواهد کش پیدا کند و هرگز شب نشود. دلم مى‌خواهد خورشید وسط آسمان بایستد و زمان متوقف شود، و هرگز سوت پایان کار که زمان رفتن تو است کشیده نشود. و در این میان واى به روز آخر هفته و آن لحظه‌اى که دم در اتاق من مى‌آئى و مى‌گوئى: خداحافظ! من سرم پائین است و تظاهر مى‌کنم که به کارم مشغولم و توجه چندانى به تو ندارم. جوابت را هم که مى‌دهم هنوز سرم پائین است. ولى خدا مى‌داند که در دلم چه مى‌گذرد. خدا مى‌داند که تا سرت را برگرداندى و گیسوانت موج خورد و به راه افتادى دل من نیز از قفس سینه‌ام پرواز مى‌کند و مثل گوشتى که به قناره قصاب آویخته‌اند، مثل همان نگاهى که تا قدرت و رسائى دارد پشت سرت هست، در جعد این گیسوان به همراه تو مى‌آید. قبل از آن، یعنى سال‌هائى که در آلمان بودم آرامش داشتم بدون شادى، این زمان مى‌دیدم و مى‌بینم که شادى دارم بدون آرامش. روزهاى وسط هفته روزهاى جشن و سرور من است، و روز جمعه روز دیوانگى‌ام. روزهاى اول هفته تو طبق یک عادتى که هیچ چیز خوب بودنش را نفى نمى‌کند، همیشه شلوار مى‌پوشى، و روزهاى
آخر هفته دامن. و در این میان سه‌شنبه که روز دامن پوشیدن تو است در ذهن من یا شاید نیز در ذهن یک یک اهل کارخانه جاى مخصوصى دارد. همیشه دلم مى‌خواهد و دنبال این فرصت مى‌گردم که موضوعى پیش بیاید تا بتوانم تو را صدا کنم و باهات حرف بزنم. تو را صدا کنم و بهت دستورى بدهم. آرى، چه بس دستورها که به تو داده‌ام و از آن طرف با دستورى دیگر آن را نقض یا لغو کرده‌ام. دلم مى‌خواهد از زندگى‌ات، از خانواده‌ات، از افکار و سلیقه‌هایت، و بالاخره از احساسات قلبى و باطنى‌ات آگاهى جزء به جزء دقیقى داشته باشم. با این وصف، هر روز که مى‌گذرد معماى اخلاق و احساسات تو برایم پیچیده‌تر مى‌شود. سکوت تو که پاسخ هر چیز را با کوتاهترین جمله آرى یا نه و یا لبخندى که گواه بر یک نوع خوش‌فکرى یا به قول آقاى نصرت درک کامل است برگزار مى‌کنى و آن‌گاه با حرکت دل‌انگیزى که به سر زیبا و موهاى فروهشته‌ات مى‌دهى و از زیر نگاه مزاحم مخاطب مى‌گریزى، هرگز این مجال را به من نداده است و نمى‌دهد که به عمق افکار و روحیاتت پى ببرم. هیچ‌وقت معتقد نبوده و نیستم که زن معما است. معماى زن مانند هر پرنده زیباى ماده در وجود انفعالى او است که مى‌باید از طریق خاموش و ظاهرآ غیرفعال خود راه در دل جنس مخالف بگشاید. این غریزه روى سایر اعمال و افکار او نیز سایه مى‌اندازد. ولى در رابطه با تو کشف معما پیچیدگى‌هاى دیگرى دارد. مثل تصویرهاى رنگى بریده بریده که بچه‌ها کنار هم مى‌چینند و تصویر یکپارچه اصلى بیرون مى‌آید، اگر روزى من بتوانم تیکه پاره‌هائى از آن‌چه این‌جا و آن‌جا پیش من یا دیگران در همان جمله‌هاى سربسته و کوتاه به زبان آورده‌اى، کنار هم بگذارم، شاید موفق مى‌شدم بفهمم که در قلب زنانه‌ات چه مى‌گذرد و آرزوهایت چیست. این اصطرلاب که گویا براى انداختن آن مى‌باید منتظر ساعت و روز مخصوص بود، به من یارى مى‌داد تا که بدانم بعد از آن دقیقآ رفتارم باید با تو چگونه و بر چه پایه‌اى باشد. یک روز که از توى سالن اسید با آن بوهاى نفرت‌آورش بیرون مى‌آمدى، براى آن‌که بذله‌اى گفته باشم تا کمى از محیط کار و کارخانه به در آمده باشى از
تو پرسیدم: آیا بهتر نبود اگر این کارخانه یک دستگاه عطرسازى و تهیه لوازم آرایش بود؟ مثلا صابون عروس تولید مى‌کرد یا کرم نیوآ، براى پوست‌هاى لطیف. گفتم، آن‌چه ما مى‌سازیم براى نرم کردن حرکت چرخ و دنده‌هاى آهنى است که بى‌صدا برهم بلغزند و فرسوده نشوند. مى‌باید چیزى ساخت که به جاى آهن قلب‌ها را نرم بکند ــ تو به لطیفه من لبخند زدى و گفتى: فرق نمى‌کند، گاهى آهن نرم‌تر است از بعضى قلب‌ها ــ باید بگویم که این اولین جمله درست و کاملى بود که تا آن مدت از زبان تو شنیده بودم. جمله‌اى که معنى دقیق آن را هنوز درک نکرده‌ام. آیا موقع اداى این جمله، اشاره تو به قلب خود تو نبود که مثل صندوقچه دربسته‌اى براى من جایگاه راز است؟ پرسیدم آیا همان قلب را نمى‌شود نرم کرد. گفتى محال است. گفتى، اگر عواطف کودکى نباشد قلب مثل یک چوب گره‌دار مى‌شود که اگر بخواهند خمش بکنند از جاى گره مى‌شکند. این‌گونه قلب‌ها مثل همان چوب گره‌دار به درد هیچ کارى جز سوزاندن نمى‌خورد ــ خداوندا، این باور کردنى نبود که تو هم از عواطف کودکى سخن مى‌گفتى. تو هم مانند خود من بین کودکى و بزرگسالى‌ات دره یا پرتگاهى عمیق به چشم مى‌دیدى. ــ من چون به یقین مى‌دانستم که بیشتر از آن کلامى نخواهى گفت که رازى را بگشاید و پاسخى به هزاران معماى دل من بدهد خودم به سخن درآمدم. نامه‌اى را که یک کودک آلمانى برایم نوشته و پست کرده بود برایت خواندم. تو سراپا گوش مقابلم ایستاده بودى. شاید فکر مى‌کردى این هم یک دستور است که مى‌باید از آن اطاعت کنى. ولى من با خواندن آن نامه، درست برعکس مى‌خواستم به تو بگویم که خلاف آن‌چه که ممکن است پنداشته باشى آن‌قدرها هم آدم عصا قورت داده‌اى نیستم که فقط به انضباط کارخانه و کارهاى دستورى بیندیشم. ولى بتى را که تو مى‌پرستیدى نتوانستم بشکنم. باز هم همان دختر جدى و وظیفه‌شناس و غیرقابل نفوذى شدى که اول بودى. مثل نى بامبو یا خیزران که وقتى یک سرش گیر است و سر دیگرش را مى‌کشند و رها مى‌کنند توى پیشانى و سر و صورت آدم مى‌خورد و حسابى حالش را جا مى‌آورد. با خودم
گفتم اگر بخواهم روزى به عنوان اظهارنظر چیزى در پرونده‌اش بنویسم، مانند همان اظهارنظرى که رئیس کارخانه در آلمان براى خود من کرده بود، لابد باید این‌طور بنویسم: او مانند پرستارى که قبلا تارک دنیا بوده جز به وظیفه‌اش به هیچ چیز توجه ندارد. ــ نام پرونده که به میان آمد، باید اقرار کنم که تقریبآ روزى نیست که پرونده یک صفحه‌اى استخدام تو را از قفسه بایگانى بیرون نکشم و به آن نظر نیندازم. نامت سیندخت ــ نام خانوادگى‌ات فلاحى ــ شماره شناسنامه‌ات 1024 ــ صادر شده از بخش سه اهواز ــ نام پدرت احمد ــ زادروزت 1334 خورشیدى ــ تحصیلاتت حدود سیکل ــ وضعیت تأهل مجرد ــ نشانى خانه‌ات، خیابان خاقانى، کوچه زمرد، شماره 25 ــ در این میان توجه به تاریخ تولدت از همه چیز براى من مهمتر است. بنابراین اینک تو نوزده سال دارى و من سى و چهار سال، یعنى پانزده سال بزرگتر از تو. یعنى وقتى که تو دنیا آمدى من مثل یک نخل خرما که در این شهر توى هر خانه‌اى هست به سن بلوغ خود رسیده و آماده میوه دادن بودم. به گفته دیگر، اگر همان‌وقت بنا به حکم آن‌چه که در عرف معمولى سرنوشتش مى‌نامیم، دستم در دست دخترى قرار گرفته بود، اولین فرزندى که از او پیدا مى‌کردم حالا کم و بیش به سن تو یعنى نوزده ساله بود. از نخل خرما صحبت کردم که پایش باید در آب و سرش در آتش باشد ــ آیا این درست وضع خود من نیست که دلى در آتش بریان دارم و رودى از اشک در کنارم جارى است؟ با این وصف چقدر خوش خیالم من که در آرزوى وصل کسى هستم که جاى دخترم را دارد. چندین بار که تو از کارى فارغ شده‌اى و در اندیشه کار یا دستورى تازه، آمده‌اى پشت میزت نشسته‌اى و دست‌ها را روى میز توى دست گرفته‌اى، اراده کرده‌ام پیش بیایم و دست روى دستت بگذارم؛ پیش بیایم و جلوى پایت زانو بزنم و بگویم که دوستت دارم. بگویم که از همان لحظه نخست حجله‌نشین این قلب شوریده‌ام شده‌اى و اینک شبى نه بلکه ساعتى نیست که به فکر تو نباشم. اما از خودم شرم کرده‌ام. از سنم، از موقعیت شغلى‌ام که ناسلامتى مدیر مؤسسه و رئیس مستقیم تو هستم، از
تبناکى و داغى این افکار که به هیچ روى در خور یک مرد پخته و تجربه دیده نیست، شرم کرده‌ام. من مى‌دانم که تو نشان کرده یا به اصطلاح نامزد کسى نیستى ــ اگر بودى در این چهار ماهه معلوم مى‌شد. اگر بودى حلقه به انگشت داشتى. اگر نامزد کسى بودى همراه من به گردش روى کارون نمى‌آمدى و دعوتم را با ساده‌ترین جواب «معذرت مى‌خواهم» رد مى‌کردى. تو نامزد ندارى، من این را با همان یقینى که شب شب است و روز روز مى‌توانم بگویم. با این وصف، نمى‌دانم این همه متانت در رفتار و کردارت به چه معنى است. چقدر تو با دختران آسان‌یاب آلمانى که با یک سوت دنبال آدم مى‌آیند تفاوت دارى. همین است که فرزاد عاقل را دیوانه کرده است. در طلب یک دم همنشینى و همسخنى‌ات له‌له مى‌زند و با این وصف مثل سرابى همیشه فرسنگ‌ها با مقصود فاصله دارد. در تمام مدتى که روى کارون مى‌گشتیم، تو همچنان مهر سکوت بر لب داشتى و هر بار این من بودم که موضوعى پیش مى‌کشیدم و حرفى به میان مى‌آوردم. اما تو با پاسخ‌هاى یک کلمه‌اى کوتاه گفته‌هاى مرا گواهى مى‌کردى و مثل فاخته‌اى به هنگام غروب که میان شاخ و برگ‌هاى خنک یک درخت بید درصدد یافتن جائى است که شب را بیارامد، خاموش مى‌ماندى. دو کودک همراه تو نیز دست کمى از تو نداشتند. شادى آنها شادى کودکانه نبود. نگاه‌هایشان، بله نگاه‌هایشان به من یکى از آن نگاه‌هاى صاف و نوازش‌خواه و در عین حال رمیده و گریزان کودکان بى‌پدرى بود که در پانسیون مادام لیختور فراوان دیده بودم. آیا برحسب تربیت و غریزه یا به مقتضاى حال کودکى غریبى مى‌کردند؟ و از من که اولین بار بود مى‌دیدند واهمه داشتند؟ یا این‌که اصولا از آب و رودخانه و سوارى با قایق مى‌ترسیدند؟ «مى‌آیم، ولى براى اولین و آخرین بار» ــ این کلمات که نعوذبالله حرمت و اعتبارش نزد من کمتر از یک آیه قرآن نیست و به همان اندازه نیز بر روحم نافذ آمده است، اى کاش این کلمات را نمى‌گفتى که تا من هر بار که لب کارون مى‌روم و مرغ و ماهى و بیدهائى که بر آب شاخه گسترانیده‌اند حالت را و حالم را جویا مى‌شوند، چهره امیدوارم مى‌توانست

توضیحات تکمیلی

وزن 545 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94281

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-573-7

قطع

تعداد صفحه

384

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

560

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سیندخت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This