ساندویچ ژامبون – چشم و چراغ 40

امتیاز 5.00 از 5 امتیاز 1 مشتری
(دیدگاه کاربر 1)

32,000تومان

 چارلز بوکوفسکي

علي امير رياحي

چشم و چراغ 40

بوکوفسکی شاعر و داستان نویس بزرگی است،در ایران نیز بسیار مورد اقبال خوانندگان جدی کتاب،ساندویچ ژامبون داستان بلند و جذابی است سرشار از طنز و مطایبه اما در پس طنز آثار بوکوفسکی به دغدغه ها و دردهای جوامع صنعتی و مدرنی می پردازد که به مرور ایام از روابط انسانی،عشق وعاطفه،مهروزی و انسانیت تهی میشوند و روابط مکانیکی،سودجویی و بالا رفتن از مراتب اجتماعی به هر قیمتی جایگزین روابط انسانی میشود،در واقع طنز نویسنده طنزی سیاه و تلخ است که در پس ظاهر خنده دار هود میتواند اشک به چشم خواننده بیاورد

من خانه مادربزرگ را دوست داشتم. خانهي کوچکي زير انبوه شاخههاي آويزان درختان فلفل. اميلي همه قناريهايش را در قفسهاي جداگانهاي نگه ميداشت. يک‌بار را به خوبي يادم است. حوالي عصر ميخواست روسري سفيدي را روي قفسها بيندازد تا پرندهها بتوانند بخوابند. بقيه هم نشستند روي صندلي و شروع کردند به صحبت. آنجا يک پيانو بود. من نشستم پشتش و کليدها را فشار دادم و به صداهاشان گوش کردم. آن کليدهاي انتهايي پيانو را بيشتر دوست داشتم، جايي که انگار ديگر به سختي صدايشان درميآيد – صدايي مانند افتادن تکههاي يخ روي يکديگر..

توضیحات

گزیده ای از کتاب ساندویچ ژامبون

اولین چیزی که از حرفهای مادربزگ یادم میآید این بود: «همتونو تو گور می‌کنم»! این را اولین بار وقتی گفت که ما میخواستیم شروع کنیم به غذا خوردن، و بعدها بارها و بارها قبل از شروع غذا همین را تکرار کرد. خوردن به نظر خیلی مهم بود. ما پوره سیبزمینی و آب گوشت میخوردیم، مخصوصا روزهای یکشنبه. ما همچنین گوشت کباب شده، سوسیس آلمانی،کلم آب‌پز، نخودفرنگی، ریواس، هویج، اسفناج، لوبیا سبز، مرغ، کوفته،  اسپاگتی با مخلوط نشاسته و گوشت، و همچنین پیاز آب‌پز، مارچوبه، و هر یکشنبه کلوچه توتفرنگی و بستنی وانیلی میخوردیم. برای صبحانه ما نان تست و سوسیس، کیک تازه یا وافل با بیکن و نیمرو داشتیم. !»

در آغاز کتاب ساندویچ ژامبون می خوانیم

اولین چیزی که یادم می آید، مخفی بودن زیر چیزیست. زیر یک میز. من پایهی میز را میدیدم، پای آدمها را، و بخشی از رومیزی را که آویزان بود. آن زیر تاریک بود و من آن زیر بودن را دوست داشتم. به گمانم در آلمان بودیم، و من یک یا دو سال بیشتر نداشتم. سال 1922. من زیر میز حس خوبی داشتم و ظاهراً هیچکس از بودن من در آنجا خبر نداشت. نور روز تابیده بود بر روی فرش و پای آدمها. من نور روز را دوست داشتم. پای آدمها چندان جالب نبود، نه چنانکه رومیزلی آویزان، نه چنانکه پایه میز، نه چنانکه نور روز.

بعد، دیگر هیچ چیز نبود… و بعد یک درخت کریسمس. شمعها. پرندگان تزئینی: پرندههایی با شاخههای کوچک توت بر منقارشان. یک ستاره. دو نفر آدم درشت که دعوا میکنند و فریاد میکشند. آدمهایی که میخورند. آدم‌هایی که همیشه در حال خوردناند. من هم. قاشق من خراب بود و من برای غذا خوردن مجبور بودم قاشق را با دست راست بردارم. اگر با دست چپ برمی‌داشتم قاشق از راه دهانم منحرف میشد. من دوست داشتم قاشق را با دست چپم بردارم.

دو نفر بودند: یکی درشت‌تر با موهایی فر، دماغی بزرگ، دهانی بزرگ و یک عالمه ابرو. آنکه درشت‌ترر بود همیشه به نظر عصبانی میآمد، اغلب هم داد میزد. آن یکی ریزه‌تر بود، ساکت، با صورتی گرد، رنگ پریده، و چشمانی درشت. من از هردوشان میترسیدم. گاهی شخص سومی هم آنجا بود، زنی چاق که لباسی میپوشید با بندهایی در گلوگاه. او سنجاق سینهی بزرگی میزد، و روی صورتش خال‌های گوشتیای داشت که ازشان موهای کوچکی بیرون زده بود. همه او را «امیلی» صدا میزدند. آنها آدمهای خوشبختی به نظر نمیرسیدند. امیلی مادربزرگ بود، مادر پدرم. اسم پدرم «هنری» بود، اسم مادرم «کاترین». من هیچوقت به اسم صدایشان نکردم. من «هنری جونیور» بودم. این آدمها اغلب آلمانی صحبت میکردند، و اوایل من هم.

اولین چیزی که از حرفهای مادربزگ یادم میآید این بود: «همتونو تو گور می‌کنم»! این را اولین بار وقتی گفت که ما میخواستیم شروع کنیم به غذا خوردن، و بعدها بارها و بارها قبل از شروع غذا همین را تکرار کرد. خوردن به‌نظر خیلی مهم بود. ما پوره سیبزمینی و آب گوشت میخوردیم، مخصوصاً روزهای یکشنبه. ما همچنین گوشت کباب شده، سوسیس آلمانی، کلم آبپز، نخودفرنگی، ریواس، هویج، اسفناج، لوبیا سبز، مرغ، کوفته، اسپاگتی با مخلوط نشاسته و گوشت، و همچنین پیاز آبپز، مارچوبه، و هر یکشنبه کلوچه توتفرنگی و بستنی وانیلی میخوردیم. برای صبحانه ما نان تست و سوسیس، کیک تازه یا وافل با بیکن و نیمرو داشتیم. و همیشه آن میان قهوه بود. اما بهترین چیزی که من یادم میآید پورهی سیبزمینیست و آب گوشت و مادربزرگ که میگفت «هموتونو تو گور میکنم!»

بعد از آنکه ما به آمریکا رفتیم، مادربزرگ اغلب به دیدنمان میآمد، از پاسادنا[1] تا لسانجلس با چرخ دستی قرمزش. ما اما به ندرت با فورد مدل تی[2]مان به دیدنش می‌رفتیم.

من خانه مادربزرگ را دوست داشتم. خانهی کوچکی زیر انبوه شاخههای آویزان درختان فلفل. امیلی همه قناری‌هایش را در قفسهای جداگانهای نگه میداشت. یکبارش را به خوبی یادم است. حوالی عصر میخواست روسری سفیدی را روی قفسها بیندازد تا پرندهها بتوانند بخوابند. بقیه هم نشستند روی صندلی و شروع کردند به صحبت. آنجا یک پیانو بود. من نشستم پشت‌اش و کلیدها را فشار دادم و به صداهاشان گوش کردم. آن کلیدهای انتهایی پیانو را بیشتر دوست داشتم، جایی که انگار دیگر به سختی صدای‌شان درمیآید ـ صدایی مانند افتادن تکههای یخ روی یکدیگر.

پدر با صدای بلند گفت: «بس کن دیگه!»

مادربزرگ گفت: «ولش کن بچه رو! بذار بازیش رو بکنه.»

مادرم لبخند زد.

مادربزرگ ادامه داد:« این پسره، وقتی خواستم از گهواره بلندش کنم ببوسمش خودش رو کشید بالا و یه مشت خوابوند تو دماغم.»

آنها شروع کردند به صحبت کردن و من رفتم سراغ پیانو.

پدر پرسید: «چرا نمیدی اونو کوکش کنن؟»

بعد به من گفتند که میرویم به دیدن پدربزرگ. پدربزرگ و مادربزرگ با هم زندگی نمیکردند. به من گفته بودند که پدربزرگ مرد بدی است و دهانش بوی گند میدهد.

«چرا دهنش بو گند میده؟»

کسی جواب نداد.

«چرا دهنش بو گند میده؟»

«مشروب میخوره»

ما سوار فورد مدل تی شدیم و رفتیم برای دیدن پدربزرگ «لئونارد». وقتی ما رسیدیم او ایستاده بود روی ایوان جلو خانهاش. پیر بود اما کاملاً صاف ایستاده بود. او قبلاً افسر ارتش آلمان بود و وقتی شنیده که سنگفرش خیابانها از طلاست به آمریکا آمده بود. خیابانها آن‌طور که فکر میکرد نبودند بنابر این سرکارگر یک شرکت ساختمانی شد.

کسی از ماشین پیاده نشد. پدربزرگ با انگشت‌اش به من اشاره کرد. یک نفر در را باز کرد. من پیاده شدم و به سمت او راه افتادم. موهایش یک دست سفید بودند، و بلند، و ریشش یک دست سفید بود، و بلند، و وقتی نزدیکتر شدم چشمهایش را دیدم که میدرخشیدند، انگار آبی روشن، و به من نگاه میکردند. من با کمی فاصله از او ایستادم.

گفت: «هنری! تو و من، ما همدیگه رو میشناسیم، بیا تو خونه.»

دستهاش را باز کرد وقتی نزدیک شدم بوی گند نفس‌اش رو شنفتم. بوی اذیت کنندهای بود، ولی او زیباترین مردی بود که من در زندگی دیده بودم، برای همین ازش نترسیدم.

با او رفتم داخل خانهاش. مرا به سمت صندلیای راهنمایی کرد.

«بشین، لطفاً، خیلی خوشحالم که میبینمت.»

رفت به اتاقی دیگر. بعد با جعبه فلزی کوچکی برگشت.

«مال توئه. بازش کن»

من نتوانستم درپوش جعبه را باز کنم.

«بیا، بذار ببینم.»

او درپوش ظرف را شلتر کرد و باز برگرداند به من. من درپوش را برداشتم و آن زیر یک نشان صلیب شکل بود. یک نشان آلمانی با یک روبان.

گفتم: «نه! پیش خودتون باشه»

گفت: «مال توئه، این فقط یه نشان چسبوندنیه»

«مرسی»

«بهتره که بری، ممکنه نگرانت بشن»

«باشه، خدافظ.»

«خداحافظ هنری، نه، صبر کن…»

من ایستادم. او دو انگشتش را کرد توی جیب جلویی شلوارش و به سختی یک زنجیر بلند طلا کشید بیرون. بعد ساعت جیبی و زنجیر طلا را سمت من گرفت.

«مرسی پدربزرگ…»

آنها بیرون منتظر من ایستاده بودند، من داخل فورد مدل تی شدم و ما آنجا را ترک کردیم. در طول راه آنها درباره چیزهای مختلفی حرف زدند. آنها همیشه حرف میزدند، و آنها همه راه را تا خانه مادربزرگ حرف زدند. آنها درباره موضوعات مختلفی حرف زدند اما حتی یک‌بار هم از پدربزرگ چیزی نگفتند.

2

من فورد مدل تی را خوب به یاد دارم. صندلیهایی که بلند بودند، رکابی که زیاد بلند نبود، و پدر که مجبور بود صبحها، روزهای سرد، و اغلب وقتها، دستهی هندل را در جلوی موتور بارها و بارها بچرخاند تا ماشین روشن شود.

«آدم دستش میشکنه با این. بدمصب مث اسب لگد می‌زنه.»

یکشنبههایی که مادربزرگ به دیدن‌مان نمیآمد، ما با فورد مدل تی سواری میکردیم. پدر و مادرم عاشق درخت‌زارهای پرتقال بودند. عاشق کیلومترها درخت پر از شکوفه یا پرتقال که ردیف شده‌اند. پدر و مادرم یک سبد پیکنیک و یک یخدان فلزی داشتند. در یخدان فلزی قوطیهای کمپوت و یخ‌خشک بود، و در سبد سوسیس بود و گوش‌خوک و ساندویج کالباس، چیپس سیبزمینی، موز، و نوشابه. ظرف نوشابه مدام بین سبد پیکنیک و یخدان فلزی در رفت و آمد بود، زود یخ میبست، و بعد باید میگذاشتی آب شود.

پدر سیگار کَمِل میکشید. او کلی بازی و تردستی با پاکت سیگار بلد بود که گاهی بهمان نشان میداد. مثلاً می‌گفت روی پاکت چند تا هرم هست؟ ما میشمردیم، و او هرمهای بیشتری نشانمان میداد. همچنین ترفندهایی درباره کوهان شترها و کلمات نوشته شده روی پاکت. سیگار کمل سیگار جادویی بود.

یکشنبهی بخصوصی هست که به یاد میآورم. سبد پیکنیک خالی بود. ما همچنان در مسیر درختان پرتقال می‌راندیم، و همین‌طور از خانه دورتر و دورتر میشدیم.

مادر گفت: «دَدی! بنزینمون تموم نشه!؟»

«نه! یه عالمه بنزین کوفتی دادم به خوردش.»

«کجا داریم میریم؟»

«میخوام خودم رو به یه‌کم پرتقال کوفتی برسونم.»

در طول راه، مادر آرام نشسته بود. پدر کشید کنار جاده، و نزدیک سیمهای حصار پارک کرد، ما هم همان‌طور منتظر نشستیم. بعد پدر در را با لگد باز کرد و پیاده شد.

« سبد رو بیار.»

ما از سیمهای حصار بالا رفتیم.

پدر گفت «بیاین دنبالم.»

بعد بین دو ردیف درختان پرتقال بودیم با سایهبانی از شاخهها و برگها. پدر ایستاد و شروع کرد به کندن پرتقالها از شاخههای پایینیِ نزدیکترین درخت. طوری پرتقالها را میکند که انگار عصبانی بود، و شاخهها طوری تکان میخوردند که انگار آنها هم عصبانی بودند. پدر پرتقالها را داخل سبدی که مادر نگهداشته بود پرت میکرد. گاهی یکی به بیرون میافتاد و من آن را بر میداشتم و داخل سبد میانداختم. پدر درخت به درخت میرفت و از شاخههای پایینی پرتقالها را میکند و داخل سبد میانداخت.

مادر گفت «ددی! فکر کنم دیگه بسهمونه.»

«عمراً.»

و به کندن ادامه داد.

بعد یک مرد از روبرو پیداش شد؛ یک مرد بسیار قد بلند، با دولول شکاریای در دست‌اش.

«خب، رفیق، بگو بینم داری چیکار میکنی؟»

«اینجا یه عالمه پرتقال هست، منم دارم پرتقال میچینم.»

«اینا پرتقالای منه، گوش کن، همین الان به زنت میگی اونا رو بندازه زمین.»

«اینجا یه عالمه پرتقال کوفتی هست خب! با چن تا پرتقال کوفتی که چیزی ازت کم نمیشه.»

«من نمیخوام هیچی از پرتقالام کم بشه. به زنت بگو بندازتشون زمین.»

مرد تفنگش را به سمت پدر گرفت.

پدر به مادر گفت: «بندازشون.»

پرتقالها روی زمین قل خوردند.

مرد گفت « خب، حال از باغ من بزنین به چاک.»

«تو همهی اینا رو که لازم نداری!»

«من خودم میدونم چقد لازم دارم. بزن به چاک.»

«آدمایی مث تورو باس دار زد!»

«اینجا قانون منم، یالا!»

مرد باز دولول شکاری‌اش را بالا آورد. پدر چرخید و رفت سمت خروجی باغ. ما پشت سرش راه افتادیم و مرد هم پشت سر ما. بعد رفتیم داخل ماشین اما این بار از آن دفعاتی بود که ماشین روشن نمیشد. پدر پیاده شد تا هندل بزند. دوبار هندل زد اما روشن نشد. پدر داشت عرق میکرد. مرد کنار جاده ایستاده بود.

گفت: «یالا هندل لعنتی رو بچرخون دیگه!»

پدر داشت آماده میشد که باز هندل را بچرخاند. «ما تو ملکِ تو که واینستادیم! تا هر وقت کوفتی‌ای که عشقمون بکشه میتونیم همینجا بمونیم!»

«به درک که واینستادی! اون لعنتی رو از اینجا میبری، زود!»

پدر دوباره هندل را داخل تومور چرخاند. موتور تکانی خورد و باز ایستاد. مادر با سبد خالی پیک‌نیک روی زانوهایش داخل ماشین نشسته بود. من میترسیدم به مرد نگاه کنم. پدر باز هندل را چرخاند و این‌بار موتور روشن شد. سریع پرید داخل ماشین و دنده را جا انداخت.

مرد گفت: «دیگه هم برنمیگردی، وگرنه دفعهی بعد به این راحتیها ولت نمیکنم.»

پدر فورد مدل تی را به راه انداخت. مرد همچنان کنار جاده ایستاده بود. پدر داشت به سرعت میراند. بعد پدر ماشین را آرام کرد و دور زد. او به سمت جایی که مرد ایستاده بود راند. مرد رفته بود. ما به سرعت مسیر بازگشت‌مان از باغ پرتقال را طی کردیم.

پدر گفت «یه روز برمیگردم حساب این حرومزاده رو میرسم.»

مادر پرسید «ددی، امشب میخوام یه شام خوب درست کنم. چی دوست داری؟»

پدر جواب داد «گوشت خوک تیکه شده.»

هرگز ندیده بودم پدر با چنان سرعتی رانندگی کند.

3

پدرم دو برادر داشت. کوچک‌تره نامش بن بود و بزرگ‌تره جان. هر دو الکلی و بیمسئولیت. پدر و مادرم اغلب دربارهشان حرف میزدند.

پدر گفت «هیچ‌کدوم‌شون هیچ پخی نمیشن.»

مادر گفت «خب ددی! شماها تو یه خانوادهی ناجور بزرگ شدین.»

«برادر تو هم هیچ گهی نمیشه!»

برادر مادرم در آلمان زندگی میکرد. پدر اغلب دربارهی او بد میگفت.

داییای داشتم به اسم جک که با خواهر پدرم الینور[3] ازدواج کرده بود. من هیچوقت دایی جک و عمه الینور را ندیده بودم، چرا که روابط آنها و پدر شکر آب بود.

پدر میگفت «این جای زخمُ میبینی رو دسم؟ اینو وقتی جوون بودیم الینور با یه مداد نوک تیز کاشت اینجا. این همه وقت جاش نرفته.»

پدر من از مردم خوش‌اش نمیآمد. او از من هم خوش‌اش نمیآمد. همیشه به من میگفت «بچه باس دیده بشه اما صداش نیاد.»

بعد از ظهر یکشنبه روزی بود و مادربزرگ امیلی نیامده بود.

مادر گفت «باید بریم دیدن بن. داره میمیره.»

« اون همه‌ی پولای امیلی رو ازش قرض گرفته و با قمار و الواطی و آبکی، ریده بهشون.»

«میدونم ددی.»

«حالا امیلی که بیوفته بمیره هیچ پولی ازش باقی نمیمونه.»

«به هرحال ما باید بریم بن رو ببینیم. میگن دوهفته بیشتر زنده نیست.»

«خیلی خب، خیلی خب، میریم!»

این شد که ما رفتیم سوار فورد مدل تی شدیم و راه افتادیم. راه طولانیای بود و مادر میان راه برای خرید گل پیاده شد. تا کوهستان راه درازی بود. به پای تپهها که رسیدیم افتادیم توی راه مارپیچی که میچرخید و بالا می‌رفت. عمو بن، آن بالا، در آسایشگاهی در انتهای جادهی مارپیچ، از بیماری سل رو به مرگ بود.

پدر گفت «اینجا نگه داشتن بن لابد کلی واسه امیلی آب خورده.»

«خب شاید لئونارد هم کمک میکنه.»

«لئونارد هیچی نداره، همه پولش رو ریخته تو استکان و سرکشیده.»

گفتم «من بابابزرگ لئونارد رو دوست دارم.»

پدر گفت «بچه باس دیده بشه اما صداش نیاد.» بعد ادامه داد «هه لئونارد. اون فقط وقتی با ما خوب بود که مست بود، باهامون شوخی میکرد و بهمون پول میداد. اما فرداش که مستیش میپرید گهترین آدم دنیا بود.»

مدل تی، به‌خوبی داشت مسیر کوهستان را بالا میآمد و آسمان آفتابی بود.

پدر گفت «اینم از این.» و ماشین را به سمت پارکینگ آسایشگاه راند و ما پیاده شدیم. من به دنبال پدر و مادرم وارد ساختمان شدم. ما که وارد اتاق شدیم، عمو بن نشسته بود روی تخت و داشت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. سرش را چرخاند و نگاه‌مان کرد. او مرد خوشگلی  بود؛ لاغر، با موهایی سیاه، و چشمانی براق با تلالویی خیره‌کننده.

مادر گفت «سلام بن.»

«سلام کتی.» بعد به من نگاه کرد. «این هِنریه؟»

«آره.»

«بشینین.»

من و پدر نشستیم.

مادر همانجا سرپا بود. «اینوَرا گلدونی چیزی نیست این گلا رو بذارم؟»

«گلای قشنگیان، مرسی کتی. ولی نه، گلدون ندارم.»

مادر گفت «میرم ببینم یه گلدون میشه پیدا کرد اینجا.»

با گل‌های در دست‌اش اتاق را ترک کرد.

پدر پرسید «دوستدخترات کجان بن؟»

«همین دور و برا.»

«آره جون عمهت.»

«گفتم که همین دور و بران.»

«ما اومدیم چون کاترین میخواس ببینتد.»

«میدونم.»

«منم میخواستم ببینمتون عمو بن. من فکر میکنم شما خیلی خوشگلین.»

پدر گفت «هه، آره ارواح عمه‌ی من.»

مادر با گلدانی از گل وارد اتاق شد.

«خیلی خب، میذارم‌شون رو این میز کنار پنجره.»

«گلای خوشگلیان کتی.»

مادر نشست.

پدر گفت «ما نمیتونیم زیاد بشینیم. باس بریم.»

عمو بن دست کرد زیر پتو و وقتی بیرون آورد پاکتی سیگار در دستش بود. یکی از پاکت درآورد، کبریتی روشن کرد و سیگار را گیراند، پک عمیقی زد و دودش را فوت کرد در هوا.

پدر گفت «میدونی که حق نداری اینجا سیگار بکشی. میدونم اونا رو چطور گیر آوردی، ریفیقه‌هات برات آوردن. من به دکترت میگم راجع به اینا و میگم دیگه اون خرابا رو راه ندن.»

عمو گفت «تو هیچ گه زیادیای نمیخوری.»

پدر گفت «من یه فکر خوب دارم که چطوری اون سیگارا رو از دهن‌ت بکشم بیرون.»

عمو گفت «تو هیچوقت فکر خوبی نداشتی.»

مادر گفت «بن! تو نباید سیگار بکشی. سیگار میتونه بکشدت.»

عمو گفت «من به حد کافی زندگی خوبی داشتم.»

پدر گفت «تو زندگی خوبی نداشتی! کل‌ش بوده خوابیدن، مست کردن، قرض گرفتن، الواطی. تو یه روز هم تو زندگی‌ت کار نکردی! حالا هم تو بیست و چهارسالگی نفله شدی!»

عمو گفت «خیلی هم خوب بوده.» بعد پک عمیق دیگری به سیگار کملاش زد، و فوت کرد.

پدر گفت «خیلی خب بیاین گورمونُ گم کنیم، این مردک دیوانه‌س.»

پدر بلند شد، بعد مادر بلند شد، بعد من بلند شدم.

عمو گفت «خدافظ کتی، و خدافظ هنری.» و به من نگاه کرد تا مشخص کند کدام هنری.

و ما پشت پدر روانه شدیم تا راهروی آسایشگاه، تا بیرون از ساختمان، تا پارکینگ، تا فورد مدل تی. سوار شدیم، ماشین استارت خورد، و ما شروع کردیم به پایین رفتن از مارپیچهای کوهستان.

مادر گفت «ما باید بیشتر میموندیم پیش‌ش.»

پدر گفت «مگه تو نمیدونی سل واگیرداره؟»

من گفتم «من فکر میکنم عمو مرد خوشگلیه.»

پدر گفت «به خاطر اون مرضه. باعث میشه اینطوری به نظر بیاد. تازه غیر از سل چنتا مرض کوفتی دیگه هم گرفته.»

پرسیدم «چجور مرضای دیگه؟»

«نمیتونم بهت بگم.» و مدل تی را از میان تپهها و دامنهی کوهها میگذراند و من در شگفتی مرضهای دیگر بودم.

  1. Pasadena 2. Model-T Ford

  1. Elinore

توضیحات تکمیلی

وزن 450 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

95012

نوبت چاپ

شابک

۹۷۸۶٠٠۳۷۶٠۸٠۶

قطع

تعداد صفحه

400

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

450

1 دیدگاه برای ساندویچ ژامبون – چشم و چراغ 40

  1. نمره 5 از 5

    خیلی خوبه بهتون پینهاد می کنم که بگیریدش

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This