No products in the cart.

دیوان شهریار

77,000تومان

محمد حسین شهریار

دیوان شهریار
سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ – درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. وی در تبریز به‌دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. شهريار، شاعر پرآوازه پارسى گوى آذرى زبان وطنمان در قلمرو ادب و فرهنگ ايران، از چنان اعتبار و خلاقيت شگفت انگيز هنرى و مرتبه والاى سخنسرايى برخوردار است، كه ناشران مجلّدات حاضر نيازى به معرفى آثار وى نمى بينند.
امروزه در پهن دشت سرزمين ايران كمتر جايى را مى توان يافت كه نام و نشانى از سروده هاى شهريار در آن نباشد، و شمار اندكى از مردم باسواد را مىتوان ديد كه بيتى، قطعه اى و غزلى از شهريار را بر لوح خاطر نسپرده باشند، و اين نشانه اى است از نفوذ معنوى كلام شاعر بر سراچه دل آشنا و بيگانه.
۲۷ شهریور را «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری کرده‌اند.
نمونه ای از غزل:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟

گزیده ای از دیوان شهریار:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

ششهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟

در آغاز دیوان شهریار می خوانیم:

سخن ناشران

شهریار، شاعر پرآوازه پارسىگوى آذرى زبان وطنمان در قلمرو ادب و فرهنگ ایران، از چنان اعتبار و خلاقیت شگفتانگیز هنرى و مرتبه والاى سخنسرایى برخوردار است، که ناشران مجلّدات حاضر نیازى به معرفى آثار وى نمىبینند.
امروزه در پهن دشت سرزمین ایران کمتر جایى را مىتوان یافت که نام و نشانى از سرودههاى شهریار در آن نباشد، و شمار اندکى از مردم باسواد را مىتوان دید که بیتى، قطعهاى و غزلى از شهریار را بر لوح خاطر نسپرده باشند، و این نشانهاى است از نفوذ معنوى کلام شاعر بر سراچه دل آشنا و بیگانه.
لیکن آنچه در این میانه گفتنى است، شهریار نیز به مانند هر انسان اندیشهورز در راستاى آفرینشهاى هنرى خود با «افت و خیزهایى» روبرو بوده و در گذرگاه حیات خویش فراز و نشیبهاى بسیارى را دیده و از پیچ و خمهاى دور و درازى گذشته، تا راه خود را در مسیر تکامل و خلق آثار و سرودههاى جاودانه و مانا یافته است.
چنانکه شاعر در مقدمهاى که براى چاپ دوم دیوانش نگاشته (کلیشه خطى آن نیز در مجلّد حاضر آورده شده) به همین نکته با صراحت اشاره کرده، مىنویسد :
«… انسان سیر تکاملش تدریجى است، مولا على فرماید: واى به حال کسى که دو روز عمرش با هم مساوى باشد. یعنى هر روز آدمى باید نسبت به دیروزش پیشرفتهتر

باشد، در غیر این صورت شعور آدمى در حال وقفه است».
شهریار در همین نوشته خود برخى از کارهاى گذشته خود را به وفق دلخواه نمىیابد، و باید هم چنین باشد.
شهریار که از روستاى «خشگناب» در بخش «قرهچمن» آذربایجان برخاسته، و در آغاز نوجوانى سرنوشت، وى را براى ادامه تحصیل به تهران پایتخت ایران کشانیده، و با فرهنگ شهرنشینى آشنا ساخته بود، فریفته اقداماتى شد، که با صوابدید مصالح نو استعمارى براى تغییر ساختار اجتماعى صورت مىگرفت، و به اقتضاى طبیعت جوانى و جاذبه تبلیغى ظاهر فریبانهاى که دستاندرکاران سیاستهاى استعمارى راه انداخته بودند، به سرودههایى پرداخت که گرچه در باطن انگیزهاى جز شور و شوق اصلاحطلبى نداشت، لیکن خود سالها بعد بسان هر آدم منصفى بر منقصت چنین سرودههایى انگشت ایراد نهاد.
او در اندیشه، وجدان و احساس خویش صداقت و سادگى یک انسان برخاسته از روستا را داشت، و از این پایگاه بىپیرایه جهان پیرامون خود را مىنگریست، ولى گذشت روزگار و فروپاشى نظام دیکتاتورى در شهریور ۱۳۲۰، آزمایشهاى فردى و تجربههاى تلخ زندگى، روزن آگاهى و شناخت را نیز پیش روى او گشود و از تنگناى محدودیتهاى مادى و معنوى که وجود خاکى او را فرا گرفته بود، رهانید. او چه زود دریافت، که خزف را صدف، و خرمهره را گوهر مىپنداشته است.
شهریار درک راستین خود را در این بیت چه نیک و زیبا به تصویر کشیده است :
ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه که این شیوه شبانى نیست.
***
شهریار در سالهاى آخر دوران تحصیل در رشته پزشکى به دام عشق نافرجامى گرفتار آمد و این ناکامى موهبتى بود الهى، که آتش درون و سوز و التهاب شاعر را شعلهور ساخت و تحولات درونى او را به اوج معنوى ویژهاى کشانید تا جایى که از بند علایق رست و در سلک صاحبدلان درآمد و سرودههایش رنگ و بوى دیگرى یافت و شاعر در آغازین دوران جوانى

به وجهى نیکو از عهده این آزمون «درد و رنج» برآمد و پایه هنرىاش به سرحد کمال معنوى رسید.
شهریار از این دگرگونى و عوالم روحى خود با این تعبیر یاد مىکند :
«بتشکنىهایى که به تائب شدن وى انجامیده، براى بسیارى ناآشناست».

زاهدى، دوست استاد شهریار در مقدمهاى که سال ۱۳۳۶ براى چاپ چهارم دیوان نوشته، از این حالات روحى شاعر چنین یاد کرده است :
«… شهریار پس از درک این فیض عظیم، بهکلى تغییر حالت مىدهد، دیگر از آن موقع به بعد پى بردن به افکار و حالات شهریار براى خویشان و دوستان و آشنایانش حتى من، مشکل شده بود. حرفهایى مىزد که درک آنها بهطور عادى مقدور نبود».
شهریار، در قطعه مومیایى، با زبان سمبولیک نشانههاى کمرنگى از این حالات روحى و سیر و سلوک معنوى خود را در نظر خواننده قرار داده، و از نظر درک مفاهیم عرفانى این سروده رمزى، خود نیز مقدمهاى بر آن نگاشته، که شاید سالکان حریم عشق و معرفت را چون کلید کشف رمزى به کار آید.
به هر تقدیر، شهریار شاعرى است یکهتاز در میدان توحید و وادى عرفان و خود با اشاره به سروده حافظ مىگوید :
هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم

و در اشعارى چون صداى خدا، قیام محمد، مناجات، مولاعلى و شریح قاضى، کاروان کربلا، هدیه عید غدیر، اسلام و خدمت اجتماع، جهاد و عقیدت و غیره عمق اعتقادات شهریار را، بر آنچه که خود، به حق گفته، مىتوان دریافت.
لطف سخن شهریار، چیرگى بىنظیر او در سرودن شعر به دو زبان «دریـآذرى» شهرت ویژهاى به این پیر آستان عرفان بخشیده و صیت شهرتش از فراسوى مرزهاى جغرافیایى

ایران به سرزمینهاى دیگر ره گشوده و سخنان دلنشینش روشنىبخش دل شیفتگان معرفت
الهى گشته است و همین نکته است که شهریار را در میان اقران و شاعران معاصر ایران ممتاز و بىنظیر نموده است.
***
شهریار، پس از پیروزى انقلاب اسلامى با اشعارى چون «تشرف قبول» و «مقام رهبرى» با جان و دل همنوایى با انقلاب را آغاز کرد، چنانکه باز خود گوید :
«در سالهاى اخیر هیچگاه از ــ جهاد قلمى ــ باز نایستاده است».
و این همعنانى را نیز باید در همان ایمان و اعتقاد وى به معارف اسلام و عرفان دانست.
استاد شهریار سرانجام پس از هشتادوسه سال زندگى شاعرانه پربار و افتخار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ به ملکوت اعلى پیوست و پیکرش در مقبرهالشعراى تبریز که مدفن بسیارى از شعرا و هنرمندان آن دیار است به خاک سپرده شد.
در پایان از زحمات استاد بزرگوار جناب آقاى دکتر حمید محمدزاده که در تنظیم کلیات زندهیاد استاد شهریار به سبک جدید کوشش فراوانى مبذول داشتهاند، صمیمانه سپاسگزارى مىنماییم.

این بیوگرافى در دىماه سال ۱۳۳۶ براى جلد چهارم دیوان نوشته شده است جز قسمتى که به نام (شرح یکى از غزلهاى شهریار) در سال ۱۳۳۷ تنظیم وا ینک بهدرخواست جناب آقاى زاهدى ضمیمه بیوگرافى مىگردد.

بیوگرافى استاد شهریار
(به قلم جناب آقاى زاهدى دوست استاد)

در موقع چاپ و انتشار دیوان شهریار به نگارنده تکلیف مىشد که بهعنوان مقدمه، شرح
حال و بیوگرافى استاد شهریار را بنویسم و حق هم همین است. اگر قرار باشد بیوگرافى از شهریار نوشته شود، یا باید خود استاد بنویسد و یا من، که بیش از سى سال است با او مأنوس و مألوف هستم به این کار اقدام نمایم. ولى چون در آن دیوان، کلیه آثار شهریار چاپ و منتشر نمىشد، براى این کار همیشه وقت بود و ممکن بود پیش از انتشار کلیه آثار او تعریف و توصیف من حمل بر رفیقبازى و رفیقدارى بشود به علاوه افسانههایى که از شرح حال شهریار در افواه مردم منتشر و مشهور است و حقیقت هم همانها است، به قدرى زیبا و به (هذیان دل) خود شهریار شبیه و قرین است که حیفم مىآمد در این مورد چیزى بنویسم و با تطبیق آن لطایف خیالى نامحدود با حقایق تلخ محدود زندگانى، ذوق شهریار پسندان را ضایع کنم…
در حدود سال ۱۳۰۱ شمسى بود که شهریار با برادرم آقاى پرفسور اسداللّه زاهدى در مدرسه دارالفنون همکلاس بود، در آن زمان نگارنده کم و بیش ذوق شعر و شاعرى داشتم. برادرم چون شهریار را شاعر مقتدرى یافت، مرا به او معرفى کرد و در همان ملاقات اول هر دو درک کردیم که فیمابین اندیشه و روحیه ما قرابتى دقیق و عمیق موجود است و همان یکرنگى خاطر موجب شد که انسى و الفتى ناگسستنى بین ما ایجاد شود و چون من

احساسات و ذوق و خواستههاى خود را در اشعار شهریار مشاهده کردم و از طرفى او را در
حفظ آثارش لاابالى یافتم صلاح در آن دیدم به جاى تصنیف شعر در حفظ آثار و اشعار شهریار همت کنم و این کار را به نحوى که مقدورم بود انجام دادم.
سابقآ شهریار زیاد شعر مىگفت. هر کجا که مىرفت و یا مهمان بود شعرى وصف حال مىگفت و همانجا مىگذاشت و بیشتر اوقات آن اشعار از بین مىرفت و در خانهاش هم که اغلب براى خاطر دل خودش شعر مىگفت اشعار را در روى قوطى سیگار یا یادداشتى باطله مىنوشت و آن نوشتهها جزو خاک و خاشاک جلوى جاروب مىرفت و من مجبور بودم که آثار و اشعار شهریار را از این گونه نقاط جمعآورى کرده، در کتابچه بنویسم و براى آنکه در اثر مفقود شدن کتابچه که مکرر هم اتفاق افتاد اشعار از بین نرود ناچار بودم در چند جزوه علیحده نوشته و نگاهدارى نمایم.
شهریار معترف است که اگر مجاهدت من نبود خودش رغبتى به حفظ آثار و اشعارش نداشت، بنابراین اگر از مطالعه این آثار حظّى و فرحى دست دهد مرا هم باید به خیر یاد کنند.
زندگى و سرگذشت شهریار همیشه توأم با علاقه و عشق بوده است. اگر غیر از این بود این اشعار هم نمىبود. شهریار چون قلبى بىاندازه حساس دارد، به یک محبت کوچک یا جزیى خوبى و زیبایى چنان فریفته مىشود و حقشناسى مىکند، که حد و اندازه ندارد و به همان نسبت هم از کوچکترین بىمهرى و ناشایستگى دلتنگ مىشود. روى همین اصل عشقهاى تند او، که گاهى تا میزان جنون او را مىکشاند، زیاد نمىپایید و به حرمان و هجران مبدل شده خاطره اندوهناکى براى او باقى مىگذارد.
شهریار «در هذیان دل» که در جلد سوم چاپ شده شرح حال خودش را در این بند شعر خلاصه کرده است :

افسانه عمرم آورد خواب عمرى که نبود، خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق و جوانىام چه پرسى من دسته گلى بر آب دیدم
دل بدرقه با نگاه حسرت

اصولا شرح حال و خاطرات زندگى شهریار در خلال اشعارش خوانده مىشود و هر نوع تفسیر و تعبیرى که در آن اشعار بشود به افسانه زندگى او نزدیک است و حقیقتآ حیف است که آن خاطرات از پرده رؤیا و افسانه خارج شود.
گو این که اگر شأن نزول و علت پیدایش هر یک از اشعار شهریار نوشته شود در نظر خیلى از مردم ارزش هر قطعه شاید ده برابر بالا برود، ولى با وجود این دلالت شعر را نباید محدود کرد.
شهریار یک عشق اولى آتشین دارد که خود آن را عشق مجاز نامیده. در این کوره است که شهریار گداخته و تصفیه مىشود. غالب غزلهاى سوزناک او، که به ذایقه عموم خوشآیند است، یادگار این دوره است. این عشق مجاز است که در قصیده (زفاف شاعر) که شب عروسى معشوقه هم هست، با یک قوس صعودى اوج گرفته، به عشق عرفانى و الهى تبدیل مىشود. ولى به قول خودش مدتى این عشق مجاز به حال سکرات بوده و حسن طبیعت هم مدتها به همان صورت اولى براى او تجلى کرده و شهریار هم با زبان اولى با او صحبت کرده است.
بعد از عشق اولى، شهریار با همان دل سوخته و دم آتشین به تمام مظاهر طبیعت عشق مىورزیده و مىتوان گفت که در این مراحل مثل مولانا، که شمس تبریزى و صلاحالدین و حسامالدین را مظهر حسن ازل قرار داده، با دوستان با ذوق و هنرمند خود نرد عشق مىبازد. بیشتر همین دوستان هستند که مخاطب شعر و انگیزه احساسات او واقع مىشوند. از دوستان شهریار مىتوان مرحوم شهیار، مرحوم استاد صبا، استاد نیما، فیروزکوهى، تفضلى، سایه و نگارنده و چند نفر دیگر را اسم برد.
شرح عشق طولانى و آتشین شهریار در غزلهاى ماه سفر کرده، توشه سفر، پروانه در آتش، غوغاى غروب و بوى پیراهن مشروح است و زمان سختى آن عشق در قصیده پرتو پاینده بیان شده است و غزلهاى یار قدیم، خمار شباب، ناله ناکامى، شاهد پندارى، شکرین پسته خاموش، تو بمان و دگران و ناله نومیدى و غروب نیشابور حالات شاعر را در جریان مختلف آن عشق حکایت مىکند و غزلها یا اشعار دیگرى، که شهریار در دیوان خود از خاطرات
آن عشق دارد از قبیل حالا چرا، دستم به دامانت و غیره که مطالعه آنها به خوانندگان عزیز نشاط مىدهد.
عشقهاى عارفانه شهریار را مىتوان در خلال غزلهاى انتظار، جمع و تفریق، وحشى شکار، یوسف گمگشته، مسافر همدان، حراج عشق، ساز صبا، و ناى شبان و اشک مریم، دو مرغ بهشتى و غزلهاى ملال محبت، نسخه جادو، شاعر افسانه و خیلى آثار دیگر مشاهده کرد.
براى آنکه سینماى عشقى شهریار را تماشا کنید، کافى است که فیلمهاى عشقى او را که از دل پاک او تراوش کرده در صفحات دیوان بیابید و جلوى نور دقیق چشم و روشنى دل بگذارید هرچه ملاحظه کردید همان است که شهریار مىخواسته است. زبان شعر شهریار خیلى ساده است.
محرومیت و ناکامىهاى شهریار در غزلهاى گوهرفروش، ناکامىها، جرس کاروان، ناله روح، مثنوى شعر و حکمت، زفاف شاعر و سرنوشت عشق به زبان شهریار بیان شده است و محتاج به بیان من نیست.
خیلى از خاطرات تلخ و شیرین شهریار از کودکى تا امروز در هذیان دل، حیدربابا، مومیایى و افسانه شب به نظر مىرسد و با مطالعه آنها خاطرات مزبور مشاهده مىشود.
شهریار روشنبین است و از اول زندگى بهوسیله رؤیا هدایت مىشده است. دو خواب او که در بچگى و اوایل جوانى دیده، معروف است و دیگران هم نوشتهاند.
اولى خوابى است که در سیزده سالگى موقعى که با قافله از تبریز به سوى تهران حرکت کرده بود در اولین منزل بین راه (قریه باسمنج) دیده است و شرح آن این است که شهریار در خواب مىبیند که بر روى قلل کوهها طبل بزرگى را مىکوبد و صداى آن طبل در اطراف و جوانب مىپیچد و به قدرى صداى آن رعدآساست که خودش نیز وحشت مىکند. این خواب شهریار را مىتوان به شهرتى که پیدا کرده و بعدها هم بیشتر خواهد شد تعبیر کرد.
خواب دوم را شهریار در ۱۹ سالگى مىبیند و آن زمانى است که عشق اولى شهریار دوران آخرى خود را طى مىکند و شرح خواب مجملا آن است که شهریار مشاهده مىکند در استخر بهجتآباد (قریهاى واقع در شمال تهران که سابقآ آباد و با صفا و محل گردش اهالى

تهران بود و حالیه جزو شهر شده است) با معشوقه خود مشغول شنا است و غفلتآ معشوقه را مىبیند که به زیر آب مىرود و شهریار هم به دنبال او به زیر آب رفته هرچه جستجو مىکند اثرى از معشوقه نمىیابد و در قعر استخر، سنگى به دست شهریار مىافتد که چون روى آب مىآید ملاحظه مىکند که آن سنگ، گوهر درخشانى است که دنیا را چون آفتاب روشن مىکند و مىشنود که از اطراف مىگویند گوهر شبچراغ را یافته است. این خواب شهریار هم بدین گونه تعبیر شد که معشوقه در مدت نزدیکى از کف شهریار رفت و در منظومه (زفاف شاعر) شرح آن به زبان شهریار به شعر گفته شده است و در همان بهجتآباد تحول عارفانهاى براى شهریار دست مىدهد که گوهر عشق و عرفان معنوى را در نتیجه آن تحول مىیابد.
شعر خواندن شهریار طرز مخصوصى دارد ــ در موقع خواندن اشعار قافیه و ژست و آهنگ صدا همراه موضوعات تغییر مىکند و در مواقع حساس شعرى بغض گلوى او را گرفته و چشمانش پر از اشک مىشود و شنونده را کاملا منقلب مىکند.
شهریار رقت قلب عجیبى دارد. نسبت به دوستان معاشرش به مختصر لغزشى متأثر و عصبانى مىشود ولى از بزرگترین خطاها چشمپوشى و گذشت مىکند. حتى اشخاصى را که دشمن خود بداند، از انحراف آنها متأثر است و براى آنها طلب هدایت مىکند. در قلب شهریار نسبت به هیچکس کینه پیدا نمىشود. چه، اشخاصى که نسبت به شهریار حسادت مىکردند و او آنها را به حد اعلا دوست مىداشت.
شهریار بسیار کریم و بخشنده است و اغلب چیزهاى لازم خود را به دیگران مىبخشد.
شهریار مدتى است معاشرتهاى خود را محدود کرده است و تنها با اشخاصى معاشرت مىکند که جنبه هنر و علم و معنویت و ایمان آنها براى او مشخص شده باشد.
شهریار بعضى اوقات چنان در افکار خود غرق مىشود که حتى خوردن ناهار و شام هم یادش مىرود. اغلب شده که سینى ناهار او را که دم در اتاق گذاردهاند تا ساعتها از شب گذشته مانده و به مصرف شام شهریار رسیده است.
قابلمه ناهار یا شام شهریار هم برکت دارد بهطورى که گاهى اوقات شهریار با همان قابلمه

که براى یک نفر تهیه شده است چند نفر را مهمان و سیر مىکند.
شهریار در موقعى که شعر مىگوید به قدرى در تخیّل و اندیشه آن حالت فرو مىرود که از موقعیت و جا و حال خود بىخبر مىشود.
شرح زیر نمونه یکى از آن حالات است که نگارنده مشاهده کرده است :
هنگامى که شهریار با هیچکس معاشرت نمىکرد و در را به روى آشنا و بیگانه بسته و در اتاقش تنها به تخیلات شاعرانه خود سرگرم بود، روزى سرزده بر او وارد شدم، دیدم چشمها را بسته و دستها را روى سر گذارده و با حالى آشفته مرتبآ به حضرت على علیهالسلام متوسل مىشود. او را تکانى دادم و پرسیدم این چه حال است که دارى؟ شهریار نفسى عمیق کشیده با اظهار قدردانى گفت مرا از غرق شدن و خفگى نجات دادى. گفتم مگر دیوانه شدهاى؟ انسان که در توى اتاق خشک و بىآب غرق و خفه نمىشود. شهریار کاغذى را از جلوى خود برداشته به دست من داد. دیدم اشعارى سروده است که جزو افسانه شب به نام سنفونى دریا ملاحظه مىکنید.
آرى شهریار اینگونه در موقع سرودن اشعارش تحت تأثیر خیال خود واقع مىشود که همان حالت را بدون کم و کاست به رأىالعین مشاهده مىکند. دریا را آنگونه در خیالش مجسم مىکند که خود را در گرداب و غرقاب آن دچار مىبیند و براى نجات از غرق به مقدسات مذهبى متوسل مىشود.
شهریار جز به الهام شعر نمىگوید. اغلب اتفاق مىافتد که مدتها مىگذرد هرچه سعى مىکند حتى یک بیت شعر هم نمىتواند بگوید. ولى اتفاق افتاده که در یک شب که موهبت الهى به او روى آورده اثر زیبا و مفصلى ساخته است.
همین شاهکار تختجمشید که یکى از بزرگترین آثار شهریار است و با اینکه در حدود چهارصد بیت شعر است در دو سه جلسه ساخته و پرداخته شده است.
شهریار داراى توکلى غیرقابل وصف است و این حالت را من در او از بدو آشنایى دیدهام. در آن موقع که به علت بحرانهاى عشق از درس و مدرسه (کلاس آخر طب) هم صرفنظر کرده و خرج تحصیلى او به علت نارضایتى، از طرف پدرش قطع شده بود، گاه مىشد که
شهریار خیلى سخت در مضیقه قرار مىگرفت. به من مىگفت که امروز باید خرج ما برسد و راهى را قبلا تعیین مىکرد. در آن راه که مىرفتیم به انتهاى آن نرسیده وجه خرج چند روز شاعر با مراجعه یک یا دو ارباب رجوع مىرسید. با آنکه سالها است از آن ایام مىگذرد هنوز من در حیرت آن پیشآمدها هستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براى کارهاى مختلف به شهریار مراجعه مىکردند که گاهى به هنر و حرفه او هیچ ارتباطى نداشت ــ شخصى مراجعه مىکرد و براى سنگ قبر پدرش شعرى مىخواست یا دیگرى مراجعه مىکرد و براى امر طبى و عیادت مریض از شهریار استمداد مىجست، از اینها مهمتر مراجعه اشخاص براى گرفتن دعا بود.
خداشناسى و معرفت شهریار به خدا و دین در غزلهاى جلوه جانانه، مناجات، درس محبت، ابدیت، بال همت و عشق، در کوى حیرت، قصیده توحید، راز و نیاز و شب و على مندرج است.
شهریار این ایام اغلب در تهجد و طاعت است. به شب خیلى علاقمند است و میزان این علاقه در مثنوى مفصل افسانه شب او مشخص مىباشد. شبها اغلب بیدار است و به راز و نیاز با خداوند و قرائت قرآن و اداى نماز مشغول است.
علاقه به آب و خاک و وطن را شهریار در غزل عید خون و قصاید مهمان شهریور، آذربایجان، شیون شهریور و بالاخره مثنوى تختجمشید به زبان شعر بیان کرده است. البته با مطالعه این آثار به میزان وطنپرستى و ایمان عمیقى که شهریار به آب و خاک ایران و آرزوى ترقى و تعالى آن دارد پى برده مىشود.
شهریار چندین بار از مرگ حتمى نجات یافته است. یک بار مربوط به زمانى است که قرار بوده است سلسله قاجار منقرض شود؛ شهریار در آن وقت جوانى ۱۷ ساله و معمم بوده است و آن وضع را به صلاح مملکت تشخیص داده با عدهاى در بازار مشغول میتینگ دادن و سخنرانى مىشود غافل از اینکه بازارىها در آن موقع با این تغییر مخالف بودند و عدهاى را اجیر کرده برعلیه میتینگدهندگان وارد معرکه مىکنند اتفاقآ عده طرفدار بازارىها زیاد بود و

به قصد کشت، شهریار و یارانش را مىزنند در همان حال شهریار مىبیند که کسى او را از میان
جمعیت مثل گنجشکى برداشته و در امامزاده زید رها کرده و مىگوید سید این کارها به تو چه مربوط است برو دنبال کار خودت. شهریار که خود را از جنجال خلاص مىیابد به پشتبام بازار مىرود و از حلقههاى طاق بازار مشاهده مىکند که رفقاى هممسلک و همکاران میتینگدهندهاش در زیر چوب و چماق و چاقوى مخالفین در شرف از بین رفتن هستند. به طورى که بعدها براى شهریار معلوم شد تنها از آن جمع او بوده که جان به سلامت در برده است. شهریار در مراحل و دفعات دیگر هم از مخاطرات و مرگها نجات یافته که بیان آن موجب تطویل کلام مىشود.
شهریار در مقابل محبتها و نیکىها بىاندازه حقشناس است. اشعارى را که شهریار به یاد نگارنده سروده است بیشتر به منظور بیان همین احساسات است. غزلهاى لطفالله و لطف اله و لطفامیر، عروسى لطفالله و قطعه سه برادر و زکوه زندگى این حالت و صفت را با لطف و ظرافت مخصوص نشان داده است.
تلخترین خاطرهاى که از شهریار دارم مرگ مادرش است که در روز ۳۱ تیرماه ۱۳۳۱ اتفاق افتاد ــ همان روز در اداره به این جانب مراجعه کرد و با تأثر فوقالعاده خبر شوم را اطلاع داد ــ به اتفاق به بیمارستان هزار تختخوابى مراجعه کرده نعش مادرش را تحویل گرفته به قم برده به خاک سپردیم.
حالتى که از آن مرگ به شهریار دست داده در منظومه اى واى مادرم نشان داده مىشود. تا آنجا که مىگوید :
مىآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب مىکنند
پیچیده صحنههاى زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه مىگریختند
مىگشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
یک ناله ضعیف هم از پى دوان دوان

مىآمد و به گوش من آهسته مىخلید :
تنها شدى پسر!
شیرینترین خاطره براى شهریار این روزها دست مىدهد و آن وقتى است که با دختر سه سالهاش شهرزاد مشغول و سرگرم است.
شهریار در مقابل بچه کوچک مخصوصآ که زیبا و خوشبیان باشد بىاندازه حساس است خوشبختانه شهرزادش این روزها همان حالت را دارد و براى شهریار ۵۱ ساله نعمت غیرمترقبهاى است موقعى که شهرزاد با لهجه آذربایجانى شعر و تصنیف فارسى مىخواند شهریار نمىتواند کثرت خوشحالى و شادى خود را مخفى بدارد.
شهریار نامش سیدمحمدحسین بهجت تبریزى است. در اوایل شاعرى (بهجت) تخلص مىکرد و بعدآ دو بار با فال حافظ تخلص خواست که دو بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد و خواجه تخلص او را (شهریار) تعیین کرد :
«که چرخ سکه دولت به نام شهریاران زد»
«روم به شهر خود و شهریار خود باشم»
و شاعر ما بهجت را به شهریار تبدیل کرد و به همان نام هم معروف شد ــ تاریخ تولدش ۱۲۸۵ شمسى و نام پدرش حاجى میرآقا خشگنابى است که از سادات خشگناب (قریه نزدیک قرهچمن) و از وکلاى مبرز دادگسترى تبریز و مردى فاضل و خوش محاوره و از خوشنویسان دوره خود و با ایمان و کریمالطبع بوده است و در سال ۱۳۱۳ مرحوم و در قم مدفون شد.
شهریار تحصیلات خود را در مدرسه متحده و فیوضات و متوسطه تبریز و دارالفنون تهران خوانده و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصیل کرده است و در چند مریضخانه هم مدارج اکسترنى و انترنى را گذرانده است ولى در سال آخر به علل عشقى و ناراحتى خیال و پیشآمدهاى دیگر از ادامه تحصیل محروم شده است و با وجود مجاهدتهایى که بعدآ توسط دوستانش به منظور تعقیب و تکمیل این یک سال تحصیل شد معهذا شهریار رغبتى نشان

نداد و ناچار شد که وارد خدمت دولتى بشود چند سالى در اداره ثبت اسناد نیشابور و مشهد
خدمت کرد و در سال ۱۳۱۵ به بانک کشاورزى تهران داخل شد و تاکنون هم در آن دستگاه خدمت مىکند. چند سال که با تصویب و دستور نخستوزیرى از کار و خدمت معاف بود و حقوق او را مىپرداختند ولى اخیرآ به میل خود حاضر مىشود براى ترمیم کسر خدمت مشغول کار هم باشد و چون خطى بىاندازه زیبا دارد دفتر روزنامه شعبه بانک کشاورزى تبریز که اغلب به خط او نوشته مىشود از یادگارىهاى گرانبهایى خواهد بود به شرطى که قدر آن را بدانند و حفظش کنند. در اینجا بىتناسب نیست گفته شود که ۲۰ سال پیش شهریار در مثنوى شعر و حکمت از شغل خود اظهار دلتنگى کرده و گفته است :
خدمت من اداره رفتن نیست مهملى گفتن و شنفتن نیست
من به کار حساب مرد نیم بلکه با این حساب مُردنیم
معهذا هنوز قسمتش این است که به منظور گردش چرخ زندگى خود و عائلهاش به کار حسابدارى مشغول و به اطاعت و تمکین اربابان دستور ناچار باشد.
شهریار داراى قدى متوسط ــ چهارشانه ــ درشت استخوان ــ کله و صورت بزرگتر از عادى ــ رنگ چشم و ابرو و موى سر بین مشکى و میشى ــ چشمها نجیب و خیلى نافذ ــ پلک بالا کمى باد کرده ــ ابروها پرپشت ولى نازک و کاملا قوسى و بین دو ابرو فاصله ــ پیشانى متوسط ــ دماغ کمى بزرگتر ــ وسط دماغ کمى برجسته ولى کشیده و متناسب. گوشها پهن و خوابیده ــ دهن متوسط ــ لب پایین کمى کوتاهتر و قرمزى لب بالا ناپیدا ــ چانه داراى سیب ذقن کامل ــ صورت گرد ــ گردن موزون ــ قیافه سنگین و نجیب و سر به پایین است.
در تنهایى همیشه گرفته و متفکر اما در برخورد با اشخاص فورآ شکفته مىشود و سعى مىکند مخاطب خود را به هر ترتیبى هست خوش بدارد ــ لهجه کاملا تهرانى حتى وقتى که ترکى حرف مىزند لهجه فارسى است، روحیه بیشتر تبریزى و بیش از معمول پابند عظمت و اخلاق و مذهب است. قیافه و صدا و طرز بیان خیلى گیرنده، حرف زدن با تأنى و روشن و شمرده و گاهى در محاورات خیلى صاف و ساده و تقریبآ بىملاحظه است.
سیماى شهریار نسبت به افکار و تخیلاتش دایمآ در تغییر است ــ با سیماهاى مختلف و گاهى متضاد مىشود او را دید ــ از قبیل سیماى یک کودک معصوم ــ یک مرد جهاندیده یا یک
رند قلندر به تمام معنى، یک روحانى عالى، یک درویش افتاده حال، یک شهسوار یا یک قهرمان، ولى اغلب سیماى یک پدر بلکه یک مادر دلسوز و فداکار را دارد.
مثل اینکه در شعرش نیز روحیههاى مختلف و خصایص اساتید گذشته جمع است. آرى در سخن او بلندى طبع و روح حماسه فردوسى، مجلسآرایى و تابلوسازى نظامى، حکمت سنایى، عرفان مولوى، نازکى و نفوذ بیان سعدى، چکیدگى و استحکام و صداقت و در عین حال مرموزى غزلهاى حافظ، سوز وحشى بافقى حتى سلاست و سادگى ایرج را کاملا مىشود تشخیص داد.
ممکن است بر اثر انتقال شهریار از تهران به تبریز، بعضى تبریزىها تصور کنند که تهرانى کمتر از تبریزى ارزش براى شهریار قایل است یا مثلا موضوع حسادت و تبعیض در میان باشد در صورتىکه قضیه به عکس است. زبان شعر شهریار، فارسى مخصوصآ لهجه تهرانى است بنابراین لطایف و نکات هنرى شعر شهریار را فارسىزبانان مخصوصآ تهرانىها بیشتر درک مىکنند و ارزش بیشترى هم براى آن قایلند. من خود شاهد و ناظرم که تأثیر آثار شهریار در تهران بیش از همه جاست. البته هر هنرمندى بلکه هر کسى ممکن است یک عده حسود هم داشته باشد ولى این موضوع علىالعموم و در همه جا و براى همه کس هست. باز اگر بخواهیم مقایسه کنیم شهریار از همه کس بیشتر مورد قبول عامه است زیرا هنر واقعى مورد پسند همه افراد است.
شهرت شهریار تقریبآ بىسابقه است تمام کشورهاى فارسىزبان و ترکى زبان بلکه هر جا که ترجمه یک قطعه او رفته باشد، هنر او را مىستایند. منظومه (حیدربابا) نه تنها تا کورهدههاى آذربایجان بلکه به ترکیه و قفقاز هم رفته و در ترکیه (و در جمهورى آذربایجان ــ م ح) چندین بار چاپ شده است، بدون استثناء ممکن نیست ترک زبانى منظومه حیدربابا را بشنود و منقلب نشود.
در اقصى نقاط ایران در یک کلاس درس ادبى وقتى که معلم براى نوشتن انشاء شرح حال شاعرى را موضوع قرار مىدهد اغلب از شاگردان شرح حال شهریار را مىنویسند ــ حتى در دانشکدههاى ادبى که تا سالهاى پیش مجاز بودند تز خاتمه تحصیل خود را روى شعراى
معاصر هم بنویسند اغلب شهریار را انتخاب مىکردند.
آخرین و تازهترین شعر شهریار مثنوى (مولانا در خانقاه شمس) است که اخیرآ براى جشن (روز مولانا) در تبریز سروده و خود شاعر در جشن خوانده است و این قطعه در روز جشن مورد استقبال بىنظیرى قرار گرفت.
شهریار از محل وامى که بانک کشاورزى به اعضاى خود مىدهد منزل کوچک قابل سکنایى در یکى از کوچههاى منشعبه از خیابان پهلوى تبریز به قیمت بیست و چهار هزار تومان خریده است که هیجده هزار تومان آن را مقروض است و ماهیانه اقساط آن را به بانک کشاورزى از محل حقوقش مىپردازد.
شهریار در تبریز با یکى از بستگانش ازدواج کرده که ثمره این وصلت دخترى سه ساله به نام شهرزاد و دخترى پنج ماهه به نام مریم است.
شهریار علاوه بر زن و دو فرزند متکفل مخارج و مجبور به کمک عده دیگرى نیز مىباشد و حقوقى که دریافت مىدارد با توجه به عائله سنگینى که دارد ناچیز است و تنها روح درویشى و استغناى طبع و توکل اوست که چرخ زندگى او را مىچرخاند ــ در این مورد چیزى که قابل ملاحظه است مراتب شکرگزارى بىحد و حساب شهریار است که هیچوقت از آن غفلت نمىکند.
شهریار غیر از این شرح حال ظاهرى که نوشته شد شرح حال مرموز و اسرارآمیزى هم دارد که نویسنده بیوگرافى را در امر مشکلى قرار مىدهد زیرا از طرفى نویسنده ناچار است شخص مورد بیان را دقیقآ موشکافى کرده و خوانندگان را آنقدر آشنا کند که نقطه ابهامى از حالات او براى آنها باقى نماند و از طرفى بعضى احوال هست که جزو اسرار و رموز آن شخص است و براى نویسنده اگر آن رموز هم کشف شده باشد باز جنبه اسرارى خود را از دست نداده است. چه ممکن است افشاى آن ایجاد ناراحتى براى شخص مورد بیان بکند و یا براى نویسنده که مجبور به اختصار و ایجاز است موقعیت و فرصت مناسبى مقدور نگردد. این است که نگارنده در این مورد ناچارم به طور خلاصه و سربسته نکاتى از آن احوال را شرح دهم تا اگر صلاح و مقدور شد بعدها مفصل بیان شود :

شهریار در سالهاى ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹ در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکتر ثقفى تشکیل مىشد شرکت مىکرد. شرح آن مجالس سابقآ در جراید و مجلات چاپ شده است. شهریار در آن مجالس کشفیات زیادى کرده است و آن کشفیات، او را به سیر و سلوکاتى مىکشاند. در سال ۱۳۱۰ که به خراسان مىرود تا سال ۱۳۱۴ که در آن صفحات بوده دنباله این افکار را داشته است و در سال ۱۳۱۴ که به تهران مراجعت مىکند تا سال ۱۳۱۹ این افکار و اعمال را به شدت بیشترى تعقیب مىکند تا اینکه در سال ۱۳۱۹ داخل جرگه فقر و درویشى مىشود و سیر و سلوک این مرحله را به سرعت طى مىکند و در این طریق به قدرى پیش مىرود که بر حسب دستور پیر مرشد قرار مىشود که خرقه بگیرد و جانشین پیر بشود ــ تکلیف این عمل، شهریار را مدتى در فکر و اندیشه عمیق قرار مىدهد و چندین ماه در حال تردید و حیرت سیر مىکند تا اینکه متوجه مىشود که پیر شدن و احتمالا وزر و وبال جمع کثیرى را به گردن گرفتن براى شهریار که منظورش معرفت الهى و کشف حقایق است عملى دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اینجاست که شهریار با توسل به ذات احدیت و راز و نیازهاى شبانه به کشفیاتى علوى و معنوى مىرسد و بهطورى که خودش مىگوید پیشآمدى الهى، او را با روح یکى از اولیاء مرتبط مىکند و آن مقام مقدس کلیه مشکلاتى را که شهریار در راه حقیقت و عرفان داشته حل مىکند و موارد مبهم و مجهول براى او کشف مىشود.
شهریار در تمام این مراحل اشعارى فراخور حال و موقع سروده است که در دیوانهایش منتشر است و بیان آنها در اینجا موجب تطویل کلام مىباشد.
بارى شهریار پس از درک این فیض عظیم به کلى تغییر حالت مىدهد. دیگر از آن موقع به بعد پى بردن به افکار و حالات شهریار براى خویشان و دوستان و آشنایانش حتى من مشکل شده بود حرفهایى مىزد که درک آنها بهطور عادى مقدور نبود ــ اعمال و رفتار شهریار هم به موازات گفتارش غیرقابل درک و عجیب شده بود. مثلا شهریار تا آن موقع به موسیقى علاقه وافرى داشت و سهتار را استادانه مىنواخت چند فرد هم سهتار داشت که بىنظیر بود از جمله یکى از سهتارهاى مرحوم درویش بود که مرحوم صبا به او داده بود. شهریار از آن
تاریخ به بعد بهطورى از موسیقى اعراض کرد که تا به حال دیگر دست به آلات موسیقى نزده است و سهتارهاى خود را هم پرت و پلا کرد ــ شعر گفتن را که تمام دلخوشى شهریار به آن بود براى مدتى ترک کرد ــ شهریار تقریبآ سى سال اعتیاد سنگینى به نشأت مخدره داشت که در این موقع بهطور اعجازآمیزى از آن صرفنظر کرد ــ خلاصه شهریار هرچه را که به آن علاقه داشت کنار گذارد ــ دیگر فکر و ذکر شهریار فقط خواندن قرآن و عبادت و تهجد شد و از هر نوع معاشرت و ملاقات خوددارى مىکرد ــ این حالت چند سالى طول کشید و در تمام اوقات شهریار غمگین و متأثر و چشمهایش اشکآلود بود ــ کارهاى خودش را شخصآ انجام مىداد ــ و کمک هیچکس را قبول نمىکرد و اغلب مىگفت که مرد خدا و مؤمن حقیقى باید امتحان بدهد و امتحان من سخت است و مطالب دیگرى در همین زمینهها بیان مىکرد که فهم آنها بهطور عادى مشکل بود ــ شرح احوال و تقریر بیانات آن موقع شهریار به قدرى مفصل و پیچیده و مرموز است که محتاج به تدوین علیحده و مخصوصى است. بالاخره در حدود سال ۱۳۳۱ حال انقلابى شهریار تخفیف یافت و در آن موقع مىگفت که امتحان من تمام شده است و علم قرآن را یافتهام و بعد از آن تأویلات و تفسیراتى از قرآن مجید مىکرد و حالیه هم مىکند که براى اهلش شنیدن و دانستن آنها ارزش فراوان دارد ــ منتهى بیان آنها در این سطور بهطورى که عرض شد فعلا مقدور نیست و به فرصت بهترى محول مىشود.
جزوهاى به عنوان (حیدربابا) به زبان ترکى در کتابخانه حقیقت تبریز چاپ شده است ــ و در سال ۱۳۰۹ دیوان کوچکى توسط کتابخانه خیام چاپ شده بود که مقدمههایى به قلم مرحوم استاد ملکالشعراى بهار و استاد سعید نفیسى و شاعر گرانمایه پژمان بختیارى نوشته شده بود. اشعار آن دیوان کوچک به قدرى در مرحوم استاد ملکالشعراى بهار تأثیر کرده بود که شهریار را که بیش از ۲۳ سال نداشت در مقدمه خود افتخار ایران بلکه دنیا معرفى کرده بود.
به علاوه جزواتى حاوى روح پروانه، صداى خدا و قهرمانان استالینگراد هم در سابق چاپ و منتشر شده است که فعلا تمام آنها نایاب است ولى اشعار مندرج در آن جزوات و دیوان کوچک در این چهار جلد جمعآورى و چاپ شده است.

در موقعى که جلد اول دیوان شهریار چاپ و منتشر شد بعضى از منقدین ایراد گرفتند که چرا اشعار شهریار را قبل از انتشار گلچین و زبده نکردهاند ــ این موضوع ما را ناچار کرد که در مقدمه جلد دوم علت و اشکال این کار را بیان کنیم ــ ولى معلوم مىشود که هنوز این نظریه براى خردهگیران باقى مانده است و بهطورى که در کتاب صدف که اخیرآ روى بعضى از شعراى معاصر ایران تدوین شده بود مطلب در شرح حال شهریار با ذکر مثال بیان شده است.
در اینجا ناچاریم که به استحضار این طبقه از خوانندگان موشکاف و دقیق برسانیم که ما بدون رعایت شدت و ضعف و یا به قول آنها خوب و بد هرچه از آثار شهریار که توانستیم جمعآورى کنیم چاپ و منتشر کردیم و اگر قسمتى از آثار شاعر در این چهار جلد چاپ نشده یا نسخه اصلى به دست نیامده است و یا چاپ آنها به عللى مصلحت نبوده است.
البته شهریار اشعار خود را در ادوار و حالات و سنین مختلف سروده است و شکى نیست که بعضى از اشعارش به پایه اشعار خوب و عالى او نمىرسد. ولى براى حفظ کلیات آثار ناچار به طبع تمام اشعار بودیم.
اما براى آنگونه اشخاص که چنین حرفه و هنرى دارند که اشعار شعرا را زبده و خلاصه مىکنند همیشه وقت و فرصت است که کلیات شهریار را هم مانند زبده شاهنامه و یا خلاصه شمس تبریزى و غیره تدوین و چاپ و منتشر کنند تا از این راه هم خدمتى معنوى و هم استفادهاى مادى بکنند در همین اوقات هم از آثار شهریار خلاصهها و زبدههایى بدون اجازه مصنف چاپ و منتشر مىشود که زبدهخوانان مىتوانند از آن جزوات استفاده کنند.
نگارنده که در تدوین این دیوان شهریار سهم مستقیم دارم فکر مىکنم که خوانندگان گمنام که مورد نظر و علاقه مصنف هم همانها هستند ارزش زحماتى را که در انجام این خدمت ادبى به رایگان متحمل شدهام مىدانند و محتاج به حقشناسى همان طبقه خوانندگان بىریا هستم.
شهریار در سالهاى اخیر اقامت در تهران خیلى میل داشت که به شیراز برود و در جوار آرامگاه استادش حافظ باشد و این خواست خود را در اشعار (اى شیراز و در بارگاه سعدى) منعکس کرده است ولى بعدها از این فکر منصرف شد و چون از اقامت در تهران هم خسته
شده بود مردد بود کجا برود تا اینکه یک روز به من گفت که: (ممکن است سفرى از خالق به خلق داشته باشم) و این هم از حرفهایى بود که از او شنیدم و عقلم قد نمىداد ــ تا اینکه یک روز بىخبر از همه کس حتى از خانوادهاش از تهران حرکت کرد و خبر او را از تبریز گرفتم.
رفتن شهریار از تهران براى دوستانش خاصه من یکى از بزرگترین ضایعات بود زیرا محضرش منبع فیض بود و با اینکه خودش این اواخر خیلى غمگین بود ولى در حضور او غم دنیا را فراموش مىکردیم.
خوانندگان عزیز تصدیق دارند که توصیف یک شاعر عارف اسرارآمیز کار بسیار مشکلى است و براى این بنده، که بضاعتى ندارم، فعلا بهتر از این مقدور نبود، معهذا تصور مىکنم که از محمد گلندام همنشین و مصاحب حافظ گوى سبقت را ربوده باشم، زیرا لااقل توانستهام قسمتهایى از حالات شهریار را براى خوانندگان و آیندگان روشن کنم تا اگر عمرى و قسمتى باشد نکات مبهم و مرموز او نیز براى فرصت بهترى به جهت اهلش گفته آید.

Additional Information

وزن 500 g
ابعاد 24 x 17 cm
پدیدآورندگان

محمد حسین شهریار

SKU

94017

نوبت چاپ

چهل و پنج

شابک

978-964-407-081-5

قطع

وزیری

سال چاپ

1391

موضوع

شعر معاصر فارسی

تعداد مجلد

دو

وزن

1000

1 review for دیوان شهریار

  1. امتیاز 5 از 5

    با سلام تعداد صفحات هر جلد چقدر است ؟
    و اینکه با نسخه دیگر دیوان دو جلدی شهریار که توسط نشر نگاه چاپ شده چه تفاوتی دارد ؟

    • سلام
      مجموعا ۱۴۰۰ صفحه است که جلد اول ۶۶۰ صفحه می باشد. تفاوت با دیوان دیگر صرفا قاب است. با قاب و بدون قاب. از نظر محتوا تفاوتی ندارند.

دیدگاه خود را بنویسید

Pin It on Pinterest

Share This