جوان خام

35,000تومان

فئودور داستايوسكى

ترجمه عبدالحسين شريفيان

در رمان جوان خام روحی معصوم در نظرم بود که احتمال وحشتناک تباه شدن را حس کرده بود و به « تصادفی بودن » و بی اهمیت بودن خود نفرت می ورزید . نفرتش از روح هنوز پاکی بر می خاست که آگاهانه شرارت را در اندیشه هایش نگه می داشت و در قلبش می پروراند و در رویاهای نا آرام و پنهانی اما گستاخانه اش عذاب می کشید . بالطبع همه چیز را به قدرتش و منطقش و حتی مهمتر به خداوند مربوط می کرد. اینها همه از « نارسی » و « خامی» جامعه بر میخیزند.

داستایفسکی، در تمام آثار مهم ادبی خود چالشی را فرا راه خواننده می نهد. آدمی چگونه موجودی است؟ فرشته خو یا دیوصفت یا ترکیبی از این دو. اکثر کاراکترهای خلق شده توسط او بیشتر از هر چیز درگیر خود هستند و این درگیری موجب خلق روایت های فرد با افراد و محیط می شود. زندگی خاص و پر از پیچیدگی نویسنده، بیماری صرع که بسیاری آن را منشا نبوغ وی می دانند، جامعه اشرافی روسیه در دوران زندگی او که از یک سو متاثر از رشد بورژوازی در اروپا و از دیگر سو متکی بر فئودالیسم روسی است در تک تک آثارش ردپای خود را بر جای نهاده و انسان گرفتار پوچ انگاری در جامعه ای با ظاهر پرزرق و برق و پرفریب را با استادی تصویر کرده است. جوان خام نیز یکی دیگر از آثار ماندگار این نویسنده بی بدیل است.

 

توضیحات

گزیده ای از کتاب جوان خام

این رمان شرح احوال جوان ۱۹ سالهٔ روشنفکری با نام «آرکادی دولگوروکی»، فرزند نامشروع ملاکی زنباره به نام «ورسیلوف» است. داستان بر تضاد ایدئولوژیک مستمر پدر و پسر تمرکز دارد که نمایانگر تقابل تفکر سنتی نسل ۱۸۴۰ با نظراتپوچ‌گرایانهٔ نسل ۱۸۶۰ روسیه است.

در آغاز کتاب جوان خام می خوانیم

پیشگفتار

 1

فیودور میخائیلوویچ داستایوسکى (1881-1821) در هجده سالگى به مدرسه مهندسى ارتش در شهر سن‌پترزبورگ فرستاده شد. وى که از خانواده متوسط متزلزلى برخاسته بود، فاقد آن تربیت و فرهنگى بود که تورگینف و تولستوى در سال‌هاى نوجوانى از آن برخوردار بودند. در واقع محیط آموزشى و تربیتى داستایوسکى بر علایق فکرى و ادبى او تأثیرى فوق‌العاده نهاده است و نیز بر موضوعاتى که وى براى داستان‌هایش برگزیده، که با داستان‌هاى دو رقیب بزرگ دیگرش بسیار متفاوت‌اند.

در مدرسه مهندسى، وى با مطالعه گسترده توانست کاستى‌هاى دوران مدرسه ابتدایى را برطرف سازد. در آن‌جا بود که به تا نیمه شب بیدار نشستن و کتاب خواندن و یادداشت برداشتن در زیر نور شمع، که تا پایان زندگى فرصت ترک آن را نیافت، معتاد شد. وى گذشته از آثار ادبى کلاسیک روسیه و اروپاى غربى، همزمان، داستان‌هاى تخیلى و ترسناک آن رادکلیف[1] ، لوئیس «راهب»[2] هوفمان[3]  و اوژن سو[4]  را هم خواند. این مطالعات دوران جوانى وى را به ملودرام[5]  علاقه‌مند ساخت و بى‌تردید الهام‌بخش طرح‌هاى ماجرا و جنایت توأم با شخصیت‌هاى بسیار ابتکارى و گفت و شنودهاى فلسفى آنان در نوشته‌هاى وى گشت.

هنگامى که داستایوسکى از مدرسه مهندسى فارغ‌التحصیل شد دیگر تصمیم گرفته بود زندگى ادبى را پیشه سازد. این کار اقدامى بى‌باکانه بود، زیرا نمى‌توانست روى کمک ناچیز خانواده‌اش حساب کند. وى نخستین داستان خود «مردم فقیر» را در سال 1845 به پایان رسانید، و رویداد شادى‌برانگیزى که موجب انتشار این اثر گشت یکى از مشهورترین صفحات تاریخ ادبیات روس به‌شمار مى‌آید. نویسنده دستنویس داستان را به دو تن از دوستان ادب‌دوستش داده بود که تا سحرگاه سرگرم خواندن آن شده بودند، این دو دوست ساعت  4 صبح سراسیمه به اتاق داستایوسکى رفتند تا به وى بگویند داستانش براى آنان «لذت‌بخش‌تر و والاتر از خوابیدن» بوده است. روز بعد نسخه دستنویس را به نزد منتقد نامدار، ویساریون بلینسکى[6]  بردند که آن را خواند و نویسنده را به نزد خود احضار کرد و داستایوسکى حیرت‌زده ولى به وجد آمده را به‌مثابه نویسنده‌اى اعلام کرد که به حقیقت در هنر ارج نهاده است: «حقیقت، بر تو به‌عنوان یک هنرمند مکشوف و اعلام شده است. این موهبتى است، به این موهبت ارج گذار و به آن وفادار باش. تو نویسنده بزرگى خواهى شد.»

براى کتاب‌خوان دوران ما دشوار است که در علاقه بلینسکى به داستان محبت یک منشى به شیرزنى زجردیده سهیم باشد. لیکن بلینسکى در یک مورد ذیحق بود: هر چند در داستان «مردم فقیر» رد پایى از تأثیر دیگران، به‌ویژه گوگول، را مى‌توان دید ولى این داستان خون تازه‌اى را در رگ داستان‌نویسى روسیه جارى ساخت. این نویسنده از خودراضى و جسور براى برادرش نوشت : «ایشان (بلینسکى و دیگران) روحیه‌اى نوین و مبتکرانه در من یافته‌اند چرا که من با تجزیه و تحلیل و نه با شیوه ترکیب پیش مى‌روم، بدین معنى که من به ژرفا مى‌نگرم و در حالى‌که هر ذرّه را تجزیه و تحلیل مى‌کنم، کلّ را هم در نظر دارم، گوگول راهى مستقیم مى‌رود و از این‌رو مانند من ژرف‌نگر نیست خود آن را  بخوان و به داورى بنشین. برادر، من آینده‌اى بسیار درخشان در پیش رو دارم!» داستایوسکى درست مى‌گفت. او به تحلیل احساس‌هاى دوگانه فروتنى، و امید و غرور قهرمان که گه‌گاه نفس منکوب شده‌اش را بیش از اندازه بزرگ مى‌کنند، مى‌پرداخت. این شیوه تحلیل روانشناختى و شیوه استغراق در دنیاى درونى مردان و زنان، شیوه خاص داستایوسکى بود که در آثار بعدى‌اش به حد کمال رسید. او قالب شخصیت قهرمان داستان، نخستین گروه از «دوگانه‌ها» و دوشخصیتى‌ها را مطرح ساخت. از 1846 تا 1849 یعنى زمانى که زندان فعالیت‌هاى هنرى وى را چند سالى متوقف ساخت، داستایوسکى دوازده اثر دیگر آفرید. یکى از آن آثار «The Double» (دوپهلو، دوگانه)، تحقیقى استادانه است درباره دوگانگى شخصیت که در آن کشمکش عواطف و احساسات قهرمان داستان به نهایت بیمارگونه‌اى مى‌رسد. «یک قلب ضعیف» نیز داستان منشى بى‌نوا و نگون‌بختى است که نه تنها در برابر شرایط زندگى‌اش دست به اعتراض نمى‌زند بلکه در واقع فناى خود را به‌مثابه چیزى که سزاوار اوست جست‌وجو مى‌کند. وى نخستین گروه از کاراکترهایى است که غالبآ به‌عنوان «تحقیرشده» معروف شده‌اند. نیروى اخلاقى حقارت و بردبارى عامل اصلى نظریه‌پردازى داستایوسکى به‌شمار مى‌رود و اهمیت آن در داستان‌ها و نوول‌هاى بعدى‌اش، در شخصیت‌ها یا قهرمانانى مثل سونیامارملادوف[7] ، شاهزاده میشکین[8]  و آلیوشا کارامازوف[9] بازتاب یافته است. منشیان بینوا و دانشجویان فقیر نخستین داستان‌هایش، یک بررسى مقدماتى از کاراکترهاى بزرگ‌اند. از میان آن‌ها دو گونه کاراکترهاى دوگانه و تحقیر شده بسیار خوب مشخص شده‌اند. هر چند که نفوذهاى ادبى و مشاهدات داستایوسکى از زندگى به آفریدن این افراد و آدم‌هاى رویایى، غیرواقعى و دردمند یارى داده‌اند ولى هیچ تردیدى نیست که پاره‌یى از دوگانگى عاطفى و روحى خود وى نیز در قالب این آفریده‌هاى خیالى‌اش به کار گرفته و مطرح شده‌اند.

داستان‌هاى نخستین، شیوه روایى ویژه داستایوسکى را، که در آثار بعدى‌اش به کمال و روشنى رسیده است، از پیش خبر داده‌اند. این شیوه اصولا غم‌انگیز و دراماتیک است. دوست دارد با جنبش و هیجان آغاز کند، از پرداخت دراز و دقیق پرهیز مى‌کند. به پى‌آمدهاى وقایع‌نگارانه یا منطقى چندان توجهى نشان نمى‌دهد. وقایع پیش از شرایطى که بر آن‌ها حاکم است به توصیف درمى‌آیند، از روابط و مناسبات موجود بین آدم‌ها نیز پیش از معرفى شدن خود شخصیت‌ها یا قهرمانان سخن به میان مى‌آید. عمل به نرمى و اغلب در محیطى مرموز جلو مى‌رود. بازداشت داستایوسکى در 1849 و محکومیت وى به چهار سال کار اجبارى در سیبرى به خاطر شرکتش در فعالیت‌هاى انجمن پتراشوفسکى[10] ، که گروهى لیبرال (آزادیخواه) بود و در بحث‌هاى سیاسى، اجتماعى و مسایل ادبى شرکت مى‌جست، از شمار رویدادهاى زندگى وى بود که بر خاطرات و بر صفحات داستان‌هایش ماندگار شد.

وى مدت محکومیتش را در زندان اومسک[11]  در کنار دزدان و آدمکشان عادى سپرى کرد. تجربیاتى که وى در آن‌جا به‌دست آورد نقش مهمى در تکامل آینده‌اش بازى کردند. تعالیم مسیح و روحانیت کلیساى اورتودوکس روسى در نظرش مفهومى بسیار ژرف یافتند. و در نظریه رستگارى از طریق تحمل رنج، وى یاد گرفت که شوربختى‌هایش را صورتى منطقى و معقول بخشد. لیبرالیزم خام و جوانش جایش را به احترام به نظام مستقر اشیاء داد و به ایمانى نوین به رسالت مسیحیایى توده‌هاى روسى. زندگى درون زندان، به نحوى خلاق، مواد و مصالح لازم براى مطالعه افراد آبروباخته و رنجدیده را براى وى فراهم نمود. افراد رنجدیده‌اى که در آغاز زندگى نویسندگى‌اش توجه او را به سوى خود جلب کرده بودند.

ده سال پس از روزى که داستایوسکى زنجیر به پا روانه سیبرى شده بود اجازه یافت به سن پترزبورگ برگردد، زیرا پس از پایان مدت زندان ناگزیر شده بود در ارتش خدمت کند، در شهر پادگانى سمیپالاتینسک[12] . در آن‌جا (به سال 1857) از بخت بد، با بیوه‌زنى مسلول ازدواج کرد. اکنون مى‌کوشید که یکبار دیگر قلم در دست گیرد، زیرا اینک که به داستان‌هایى که در زندان درباره‌شان اندیشیده بود فکر مى‌کرد، طرح‌هاى گوناگونى در سر مى‌پروراند. نیازهاى مالى که با قبول مسئولیت‌هاى خانوادگى جدیدش رخ گشوده بودند ناگزیرش مى‌ساختند چیز بنویسد و منتشر کند.

برنامه به کندى و آهستگى پیش مى‌رفت، زیرا داستایوسکى با چندین موضوع شایان توجه در کشمکش بود که وى با نوشتن و انتشار آن‌ها مى‌توانست مقام شامخى که پیش از دستگیرى‌اش در عالم نویسندگى به‌دست آورده بود دوباره از آنِ خود کند. تقریبآ عجیب است که نخستین اثرى را که وى پس از سال‌ها خاموشى اجبارى منتشر کرد داستان خنده‌آورى بود به نام «رویاى عمویم» (1859)، که از نظر موضوع و سبک هیچ مناسبتى با اثر نخستین‌اش نداشت. در پى این کتاب «روستاى ستپانچیکووا»[13]  آمد، (که آن هم در  1859 منتشر شد)، و این داستان کوتاهى بود که وى امیدى زیاد به آن بسته بود، ولى منتقدان به سردى آن را پذیرفتند. در آن داستان یکبار دیگر رشته حکایت‌هاى جوانى‌اش را از سر گرفت و دیگر آن را هرگز رها نکرد. زیرا داستایوسکى در قالب ویژگى اخلاقى معمولى اوپیسکین[14]  تصویر دیگرى را به گالرى تصویرهاى شخصیت‌هاى خرد شده و تحقیر شده افزود. با وجود این، این تصویر زیرکانه‌تر و دقیقتر است، رنگ‌ها نیرومندتر و تصویر یا نگاره بسیار روح‌دارتر و زنده‌تر از تصاویر پیشین همین گروه است.

اوپیسکین نخستین دلیل محکم بلوغ مهارت هنرى داستایوسکى و نیز تکمیل نیروى روانشناختى وى پس از رهایى از زندان است.

«خانه مردگان» مى‌توانست اثرى ایده‌آل براى معرفى دوباره داستایوسکى به مردم باشد. ظاهرآ خود نیز از این حقیقت آگاه بود، زیرا پس از رهایى از زندان این نخستین کارى بود که قرار بود منتشر کند و روشن است که خود نیز به امکانات ادبى برجسته آن اعتقاد راسخ داشت. به دلایلى نامعلوم آن را تا سال 1859 کنار گذاشت.

بر اثر سانسور و دشوارى‌هاى دیگر، این اثر تا سال 1862 به صورت کامل منتشر نشد، تا این‌که در مجله خودش به نام «زمان» آن را به چاپ سپرد. وى این مجله را یک سال پیش از این تاریخ با موفقیت تأسیس کرده بود، تا سکوى خطابه‌اى باشد براى آشتى دادن نظریات متخاصم غرب‌گرایان و اسلاوخواهان، یعنى دو اردوى ایدئولوژیکى متضاد در زندگى فکرى و فرهنگى روسیه. هر چند که کتاب «خانه مردگان» به‌طور عمده شرح تجربیات دوران زندان خود داستایوسکى است، لیکن وى این اثر را به صورت یادداشت‌هاى مردى درآورده است که به خاطر کشتن همسرش به ده سال زندان با اعمال شاقه محکوم شده است. این تدبیر به روایتى عینى و غیرشخصى یارى داده است، و روى همین اصل است که داستایوسکى بندرت دست به موعظه یا پند و اندرز اخلاقى مى‌زند. وى به مبارزه پى‌گیر براى اصلاح زندان، یا به کسب ترحم و دلسوزى به خاطر ده سال در زنجیر بودن و گذران زندگى توأم با اعمال شاقه خودش در میان کثافت‌ها، شپش‌ها و نفرت‌هاى کوته‌فکرانه همقطاران محکومش، هیچ علاقه‌اى نشان نمى‌دهد. وى این اثر را بازآفرینى هنرمندانه یک تجربه موحش دانسته است که شرف انسانى آدم را در همان حال که از نظر روحى و روانى وى را از نو مى‌سازد، خرد مى‌کند. با وجود این، منتقدان اغلب موفق نمى‌شوند در خانه مردگان چیزى از آن داستایوسکى هنرمند را، یعنى آن آفریننده شخصیت‌هاى سحرکننده داستان‌هاى بزرگ را، ببینند. بیشتر مى‌کوشند آن را به‌عنوان گزارشى ارزشمند و نه چیزى از این بیشتر، بستایند. از سوى دیگر، تولستوى این اثر را به‌عنوان بهترین آثار داستایوسکى ارج نهاده است. شاید به این سبب که وى توانسته است آن واقع‌گرایى، وحدت هدف و گزینش رها از خطاى جزییات و تفاصیل واقع‌گرایانه که از ادبیاتى بزرگ انتظار داشت در آن ببیند. استعداد یک هنرمند به کمال رسیده، و نه مهارت گزارشگرى محض، در صحنه‌هاى استادانه تصویر شده حضور محکومان در حمام عمومى و نمایشى تئاترگونه به حد کمال توصیف شده، به خوبى آشکار و مدلّل شده است، و داستایوسکى با حفظ این اعتقاد در سراسر کتاب که بسیارى از این محکومان «شاید نیرومندترین، و، به نحوى از انحاء با ذوق‌ترین و با استعدادترین اشخاص» بوده‌اند، به یک یکتایى هنرمندانه دست یافته است.

لیکن، این هم زنجیرهاى اویند و نه صحنه‌ها و موقعیت‌ها که چشمان هنرمند را جلب کرده‌اند. هر چند که این دزدان و آدم‌کشان داستایوسکى را به‌عنوان یک آدم تحصیل‌کرده از خود مى‌راندند و کارى مى‌کردند که وى نیز خود را مطرودى در میان مطرودان دیگر احساس کند، اما کارى نمى‌کردند که وى ایمان خوشبینانه‌اش را به آنان به‌عنوان انسان و آدمى‌زاده از دست بدهد. و کسانى را که وى براى برداشت خاصى برمى‌گزیند هنرمندانه درکشان مى‌کند و آن‌ها را روانشناسانه مورد تجزیه و تحلیل قرار مى‌دهد تا بدان پایه که به‌صورت شخصیت‌هاى به یاد ماندنى به‌نظر مى‌آیند. این امر به‌ویژه درباره محکوم اورلوف[15]  و پتروف[16]  صدق مى‌کند.

داستایوسکى در داستان‌هاى نخستین‌اش علاقه‌اى بدیع به تیپ‌هاى جنایت‌کار نشان داده بود. تجربه‌هاى دوران زندان‌اش این علاقه را ژرفى بیشتر مى‌بخشید، که در کتاب «خانه مردگان» انعکاس یافته و در آثار بعدى‌اش نتایج مهمى به‌بار آورده است. داستایوسکى مى‌نویسد، اورلوف «نمونه درخشان پیروزى روح بر ماده» است. این مرد که در برابر محکومین ضعیفتر روشى تحقیرکننده و غرورآمیز در پیش مى‌گیرد، از آنچنان نیروى اراده سرکشى برخوردار است که مى‌تواند او را به آدم‌کشى خونسردانه برانگیزد. پتروف نیز شبیه اوست. او هم ماوراى قدرت عقل است، اعمال وى را نیروى اراده دیکته مى‌کند. در حالت عادى مردى خاموش و آرام است، ولى به دلایلى غیرقابل درک بى‌درنگ آدم مى‌کشد.

این گونه جنایت‌کار که روى انگیزه یعنى بیشتر با اراده محض عمل مى‌کند تا عقل، از لحاظ روانشناختى داستایوسکى را جلب کرده بود. در تجزیه و تحلیل‌هایش روى دیگر محکومان «خانه مردگان» درست روى همین ویژگى‌هاى اخلاقى تأکید نموده است. ظاهرآ این تیپ او را به دیدن یک رابطه بین جنایت‌کارى در ذات و طبیعت انسانى رهنمون شده است. وى به درون روان‌هاى این محکومان نظر مى‌کشد و مى‌کوشد دریابد چه مى‌اندیشند، چرا
دست به جنایت آلوده‌اند، و در برابر مکافات و جزایشان چه عکس‌العملى نشان مى‌دهند. بعضى از شخصیت‌هاى بزرگ داستان‌ها، به‌ویژه گونه «خودرأى» آن، از آن ترکیب خارق‌العاده مطرودان انسانى الهام گرفته‌اند که در «خانه مردگان» مى‌زیسته‌اند.

 2

چهار سال بعدى (1862-1866) در میان پردردسرترین و در عین حال عاطفى‌ترین و پربارترین دوران زندگى داستایوسکى به‌شمار مى‌آید. وى در 1862 از چند کشور اروپاى غربى دیدن کرد. گزارش انتشار یافته این مسافرت، یعنى کتاب «یادداشت‌هاى زمستانى از خاطرات تابستان» از احساسات اسلاوخواهى و از کینه‌ورزى وى به آن‌چه که آن را نفوذ ویرانگر اروپایى در روسیه مى‌دانسته است پرده برمى‌دارد.

مجله «زمان» در سال 1863 در پى انتشار یک مقاله بدفرجام درباره اغتشاش لهستان توقیف شد. داستایوسکى با وجود دشوارى‌هاى مالى پول قرض کرد تا یکبار دیگر به اروپاى غربى سفر کند. دلیل ظاهرى براى این کار این بود که مى‌خواست بیمارى صرع‌اش را درمان کند، ولى در واقع درصدد بود اقبالش را بر سر میزهاى قمار ویسبادِن[17]  بیازماید و به ملاقات پولیناسوسلووا[18] ، از هواخواهان جوان خود برود. این زنى روسى بود که در شهر سن‌پترزبورگ با وى آشنا شده بود. بخت وى در هر دو مورد بدفرجام بود. اما داستایوسکى همنشینى با این زن را ادامه داد و آن ترکیب احساسات عاشقانه و نفرت آن زن نسبت به وى سهمى در درک وى از زنان دوشخصیتى، یا به اصطلاح «زن جهنمى» داستان‌هایش، داشت.

وقتى به روسیه بازگشت، ارثیه اندکى که در 1864 به داستایوسکى رسیده بود، به وى امکان داد یک مجله دیگر را منتشر کند، به نام «دوران». در همان سال همسر مسلولش مرد و حدود چهار سال بعد برادر عزیز و دلبندش، میخائیل. اندکى پس از آن، آخرین ضربه به وقوع پیوست، کار مجله‌اش نگرفت. وى خود را مسئول نگهدارى و نان‌آورى پسر زنش و بچه‌هاى بیوه برادرش و چند تا قوم و خویش مسلول آن زن مى‌دانست. در این شرایط وانفساى زندگى تنها وسیله نان‌آورى‌اش قلمش بود، و در این دوره دو داستان بلند نوشت و یک حکایت افسانه‌اى کوچک استثنائآ عالى و شایان توجه، و مقدار قابل توجهى مقالات براى روزنامه‌ها و مجلات.

کتاب «تحقیر شده و آزرده» (در ایران به نام آزردگان ترجمه شده است.) یعنى نخستین داستان بلند و کامل داستایوسکى، که به صورت سریال در مجله «زمان» (1861-1862) منتشر شد، مورد لطف چندان زیاد منتقدان قرار نگرفت، اما آن محیط معتبر داستان‌هاى بزرگ را مى‌توان در آن یافت. قهرمان زن داستان، ناتاشا، که آن دوگانگى عاطفى‌اش وى را به شکنجه دادن خود و معشوقش برمى‌انگیخت بیانگر نظریه مشهور داستایوسکى است که براى نخستین بار در داستانش ارائه مى‌شود: «ما ناگزیریم خوشبختى آینده‌مان را به هر نحو با تحمل رنج تأمین کنیم، بهاى آن را هم با بدبختى‌هاى تازه بدهیم. همه چیز با درد و رنج تزکیه مى‌یابد.»

در 1864 مجله «دوران» اثر قابل توجهى را در حدود یکصد صفحه منتشر کرد تحت عنوان «یادداشت‌هایى از زیرزمین» (در ایران به نام یادداشت‌هاى زیرزمینى ترجمه شده است.) که مقدمه یا طلیعه‌اى بود پیشاپیش پنج داستان بزرگ دیگر و نمونه‌اى والا از نیروى خارق‌العاده‌اش در تجزیه و تحلیل‌هاى عوارض روانى.

این اثر نشانگر دگرگونى‌هایى است که در شیوه شخصیت‌پردازى وى پدیدار شده است، زیرا قهرمان گمنام، که از شخصیت از شکل و ریخت افتاده و بیمار شده‌اش آگاهى دارد، خود تحلیل‌گر ژرف‌اندیش عواطف خود و عواطف و احساسات دیگران است. هر چند که سرانجام درمى‌یابد که تضاد یا تقابل بنیانى طبیعتش تضادى است بین اراده و خرد، ولى نمى‌تواند این تضاد یا تناقض را دریابد و از همین روى در لاک خود فرو مى‌رود و نفرت و کینه همگان را به دل مى‌گیرد. اعتقاد وى به خرد گریزى آدمى و نفى دارو و درمان‌هاى معقول
سوسیالیست‌ها براى بیمارى‌هاى جامعه دیگر موضع‌گیرى خود داستایوسکى شده بود. کتاب «یادداشت‌هایى از زیرزمین» به‌عنوان اثرى «خودافشاگرانه» یکى از نیرومندترین آثار ادبى به‌شمار مى‌رود و قهرمانش نیز در همان قالبى ریخته و پرداخته مى‌شود که دیرى نمى‌گذرد، شخصیت‌هاى آزرده‌فکر، با عواطف و احساسات متناقض و خودبرانگیخته، از قبیل راسکولینکوف[19]  و ایوان کارامازوف[20]  مى‌آفریند. با اینهمه، کتاب «جنایت و مکافات» شاهکار آن دوران است که در خلال سال 1866 به صورت مسلسل منتشر شد. این اثر به توفیقى آنى دست یافت و در خارج از روسیه از مشهورترین آثار داستایوسکى به‌شمار مى‌آید.

در این کتاب گستردگى بنیان تجربه را، که مى‌کوشید در داستان منعکس سازد، به چشم مى‌توان دید، زیرا رویدادهاى گرد آمده در خلال بیست سال زندگى گذشته‌اش مسئله کانونى افکار آدمى را ــ یعنى رابطه انسان با جهان ــ بر او آشکار ساخته بود. علاوه بر این، آن توجه ویژه‌اى که این مرد به نوشتن نشان مى‌دهد نادرست و غیر واقع بودن این تصور را مى‌رساند که وى نویسنده‌اى لاابالى و ولنگار است. یادداشت‌هاى وى، که حاوى پیش‌نویس‌هاى فصول کتاب‌هایش است، طرح‌هایى درباره شخصیت‌هاى کتاب، یادداشت‌هایى در طرح داستان، کوشش‌هایى آزمایشى در شیوه روایى و خیلى چیزهاى دیگر درباره کتاب «جنایات و مکافات» به حدود دویست صفحه مى‌رسد و این خود گواه گویایى است بر علاقه وى به حفظ انضباط در هنر بزرگ.

داستایوسکى در مراحل مقدماتى و طراحى داستان به ناشر آینده‌اش نوشت و به وى توضیح داد که این کتاب شرح روان‌کاوانه یک جنایت ویژه است : دانشجویى ندار، و از دانشگاه اخراج شده‌اى که سرش از «اندیشه‌هاى عجیب و ناکامل» انباشته شده است، تصمیم مى‌گیرد پیرزنى رباخوار را بکشد و اموالش را بدزدد و با پول وى به مادر و خواهرش کمک کند، تحصیلات خودش را به پایان برساند و باقى عمر را با بازپرداخت بدهى‌هاى خود به جامعه سپرى کند، و به این ترتیب «کفاره جنایتش را هم بدهد». داستایوسکى در پایان آن نامه مى‌افزاید که «مکافات قانونى مترتب بر یک جنایت، جنایتکار را بسیار کمتر از آن‌که قانون‌گذاران مى‌پندارند مى‌ترساند، تا حدى به این سبب که از نظر اخلاقى خود وى آن را مى‌طلبد…

«من دوست دارم این موضوع را در مورد یک فرد کاملا به حد کمال رسیده نسل جدید نشان دهم تا این نظریه روشنتر و محسوستر و قابل لمس‌تر درک شود.»

ولى، در سرآغاز داستان، راسکولینکوف در لحظه تولد یک پندار ویرانگر که میوه عصیان فکرى وى بر ضد جامعه است معرفى مى‌شود. در مقاله‌اى نوع بشر را به توده تسلیم‌گرا، مردم عادى و چندتایى ناپلئون خارق‌العاده تقسیم مى‌کند که در صورت نیاز در دریاهاى خون شلنگ‌اندازى مى‌کنند تا به مقصود و اهدافشان برسند. راسکولینکوف نقشه مى‌ریزد تا با آدم‌کشى جایى در میان رهبران بیابد. پس از ارتکاب جنایت مى‌کوشد عملش را توجیه کند، و آن نوسان بى‌پایان بین غرور خودبینانه و تصمیم‌گرایى خاشعانه ماهیت دوگانه‌اش سبب مى‌شود ایمانش را به خودش از دست بدهد و درصدد برمى‌آید که براى این جرمى که بر ضد جامعه انجام داده است کفاره بدهد. شرح تهذیب‌یافتگى وى، در پایان کتاب که تحت تأثیر فروتنى مسیحیت و عشق و علاقه‌اش به سونیا تحقق مى‌یابد، نه از نظر هنرى قابل پذیرش است و نه از نظر روانشناختى صحیح. در آن یادداشت، داستایوسکى به پایان متفاوت دیگرى اندیشیده بود ــ خودکشى راسکولینکوف.

به نظر داستایوسکى، راسکولینکوف تحت تأثیر نیست‌گرایى یا نیهیلیزم خودگرایانه انقلابى‌اندیش نسل جوان قرار گرفته بوده است. این پندار اصلى و کانونى داستان است. راسکولینکوف عقل را جایگزین زندگى نموده است، و فقط با زیستن و پذیرش دردها و رنج‌هاى آن است که وى به رهایى و رستگارى دست مى‌یابد و کفاره جنایتش را هم پس مى‌دهد.

شخصیت‌هاى درجه دوم، بر خلاف شخصیت‌هاى داستان نخستین داستایوسکى نقش‌هاى بس مهمى بازى مى‌کنند و تقریبآ در تمام مورد به نحو
شایسته و شایان توجهى به تصویر کشیده شده‌اند، سونیا، یکى از بهترین نمونه‌هاى گونه یا سنخ «فروتن»، در مقام یک سمبول جهانى و زنده انسانى خرد شده و درد کشیده معرفى شده است، مارملادوف دائم‌الخمرى که به طرزى زیبا و شگفت‌انگیز تصویر شده است، در مبارزه‌اى نابرابر براى حفظ شرف انسانى‌اش هرگونه احساس حقارتى را تجربه مى‌کند؛ و آن سویدریگایلوف[21] مرموز، جالب توجه و خودرأى، که اعمال غریزى‌اش نمایانگر یک نیروى جنایتکارانه علیه اجتماع است، با تنها وسیله ممکن، یعنى با کشتن خودش، راه رسیدن به کمال خود را مى‌پیماید. اگر داستایوسکى در این داستان شخصیتى را به دم تازیانه سرزنش مى‌گیرد، آن شخص لوژین[22] ، خواستگار دوینا[23] ، خواهر راسکولینکوف است. زیرا لوژین عارى از آن شور و هیجان شدید جوانمردى و تحرکى است که داستایوسکى در مردان و زنان واقعى و نیز در مخلوقات تخیّلى‌اش نظیر رازومهین[24]  بزرگوار و دونیاى دوست‌داشتنى، عاقل، ولى آهنین اراده، مى‌ستود. بسیارى از خویشتن خود داستایوسکى را در تجزیه و تحلیل روانى زیرکانه و هوشمندانه بازرس پلیس، پروفیرى[25] ، و به‌ویژه در عقیده آن مرد درباره جنایت راسکولینکوف و نیاز اخلاقى‌اش به‌منظور کفاره پس دادن آن مى‌توان یافت.

تمامى بلوغ هنرى داستایوسکى در لابلاى سطور و صفحات «جنایت و مکافات» به چشم مى‌خورد: هیجان عصبى دیالوگ‌ها و شیوه منحصر به فردى که در آن، در راه هنر تفرّدبخشى به‌کار گرفته است، آن تحرّک یا نیروى زندگى شدیدى که در شخصیت‌هایش القاء مى‌کند، همان‌گونه که در تمامى داستان‌هایش درباره عقاید و پندارها مى‌کند که به این وسیله عقاید بیش از رشد یا کمال منطقى و فلسفى‌شان «احساس مى‌شوند»: آفرینش صحنه‌هاى واقع‌گرایانه با نیروى درام خارق‌العاده، از قبیل صحنه کشتن پیرزن شرخر به دست راسکولینکوف، یا صحنه‌هایى که از سمبولیزم رویایى آبستن است، مثل تازیانه خوردن وحشتناک اسب و رؤیاهاى هول‌برانگیز سویدریگایلوف. سرانجام، آن تابش روانى ویژه است که در خلال تمامى تحرکات درون داستان مى‌درخشد و تاریکترین زوایاى ذهن این مردان و زنان رنج‌کشیده و دردمند را روشن مى‌کند.

[1] . Ann Radcliffe، داستان‌نویس انگلیسى (1822-1764م).

[2] . Lewis (monk)، هرادمیتو گریگورى لوئیس داستان‌نویس اواخر قرن 18 انگلستان کهچون داستانى به این عنوان نوشت وى را بدین نام خواندند. م.

[3] . Hoffman، نویسنده و آهنگساز اوایل قرن 19 آلمان. م.

[4] . Eugene Sue، اوژن سو داستان‌نویس قرن 19 فرانسه. م.

[5] . ملودرام، داستان و نمایشنامه مهیج و عاطفى‌اى که پایان خوشى دارد.

[6] منتقد ادبى و فیلسوف نامدار روسى.. Vissarion Belinsky

[7] . Sonia Marmeledov

[8] . Myshkin

[9] . Alyoshka Karamazov

[10] . Petrashevsky

[11] . Omsk

[12] . Semipalatinsk

[13] . Stepanchikova

[14] . Opiskin

[15] . Orlov

[16] . Petrov

[17] . Wiesbaden

[18] . Polinasuslova

[19] . Raskolnikov

[20] . Ivan Karamazov

[21] . Svidrigailov

[22] . Luzhin

[23] . Dounia

[24] . Razumihin

[25] . Profiry

توضیحات تکمیلی

وزن 1500 g
ابعاد 21 x 14 cm
وزن

1500

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94403

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-580-5

قطع

تعداد صفحه

760

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “جوان خام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This