تاریخ جهانگشای جوینی

25,000تومان

عطاملک جوینی

 مصحح: محمد قزوینی

تاريخ جهانگشاي جويني، تاليف «علاء‌الدين عطا ملک‌بن محمد»، از رجال و مورخان ايراني در قرن 7 هجري قمري است. عطاملک در 623 هجري متولد شد. از جواني، قبل از آن که به سن بيست سالگي برسد، وارد کارهاي ديواني شد و به خدمت امير ارغون خان (حکمران خراسان) پيوست و دوبار همراه وي به مغولستان سفر کرد. عطاملک در سال 654 هجري که هولاگر خان به خراسان آمد، به خدمت او درآمد و در جنگ‌هاي او با اسماعيليان الموت و خليفه عباسي در بغداد شرکت کرد. در سال 657 هجري به حکومت عراق عرب و خوزستان منصوب شد و بيش از 20 سال در آن سمت باقي ماند اما عاقبت در عهد اباقاخان خود و بردارش شمس‌الدين به سعايت مجدالملک يزدي دستگير و زنداني شدند. چون تگودار به سلطنت رسيد، عطاملک از زندان رهايي يافت (681 ه.ق)، ولي اندکي بعد در اران درگذشت و در تبريز به خاک سپرده شد. «تسليه‌الاخوان» (رساله‌اي به فارسي در شرح آن چه در ايام اباقاخان بر او گذشته بود) و «تاريخ جهانگشاي» از آثار اوست. تاريخ جهانگشاي، نثري منشيانه دارد و از مراجع معتبر تاريخ مغول است و مطالبي در آن آمده که در منابع ديگر به دست نمي‌آيد. مورخاني چون وصاف الحضره، خواجه رشيدالدين فضل‌الله، ابن‌العبري، ابن الطقطقي، شهاب‌الدين احمدبن يحيي کاتب دمشقي، حمدالله مستوفي و خواندمير و ميرخواند
مطالبي از او نقل و اقتباس کرده‌اند…
نسخه‌اى است كامل و واصحّ و اقدم نسخ جهانگشاى محفوظه در كتابخانه ملّى پاريس و نسخه اساس است يعنى بناى طبع كتاب بر اين نسخه است بالأصالة، اين نسخه به قطع نيم ورقىِ بزرگ و بخطّ نَسْح خواناى خوب و مشتمل است بر 174 ورق كه  348 صفحه باشد هر صفحه‌اى 27 سطر، تاريخ كتابت اين نسخه در چهارم ذى‌الحجّه سنه  689 است يعنى فقط هشت سال (هشت سال تمام بدون يك روز كم و زياد) بعد از وفات مصنّف كه در چهارم ذى‌الحجّه سنه 681 واقع شد

توضیحات

 گزیده ای از کتاب تاریخ جهانگشای جوینی

فرمان شد تا طایفه از امرا براى استیفاى آن بر عقب علاءالدّین روان شدند و در تکریت بوى رسیدند و فرمان اباقا را بوى شنوانیدند، علاءالدّین گوید  دانستم که کار جدّ است

 در آغاز تاریخ جهانگشای جوینی می خوانیم

جلد اول

 

در تاریخ چنگیزخان و اعقاب او تا کیوک خان

 

 

 

 

فهرست

 

 

 

در شرح احوال علامه قزوینى              7

مقدمه مصحح شامل شرح احوال صاحب دیوان علاءالدین عطاملک جُوینى، مصنف کتاب             17

دیباچه مصنف         113

فَصْل در چگونگى احوال مغول پیش از عهد دولت و خروج چنگزخان            125

ذکر قواعدى که چنگزخان بعد از خروج نهاد و یاساها که فرمود       127

ذکر خروج چنگزخان و ابتداى انتقال دولت و مملکت ملوک جهان بدو و…        134

ذکر ابناء چنگزخان              137

ذکر استخلاص بلاد ایغور و انقیاد ایدى‌قوت         140

ذکر تتمّه احوال ایشان           142

ذکر نسبِ ایدى‌قُوتْ و بلاد ایغور بر موجب زعم ایشان        146

ذکر احوال کوچلک و توق تغان            151

ذکر امام شهید علاءالدّین محمّد الختنى رحمه‌اللّه علیه           157

ذکر استخلاص نواحى المالیغ و قیالیغ و فولاد و احوال امراى آن        160

ذکر سبب قصد ممالک سلطان   162

ذکر توجّه خان جهانگشاى بممالک سلطان و استخلاص اترار             165

ذکر توجّه الش‌ایدى بجَنْد و استخلاص آن حدود   169

ذکر استخلاص فناکت و خجند و احوال تیمور ملک           172

ذکر استخلاص ماوراءالنهر بر سبیل اجمال            175

ذکر استخلاص بخارا             176

ذکر خروج تارابى     184

ذکر استخلاص سمرقند           189

ذکر واقعه خوارزم    193

ذکر حرکت چنگزخان بجانب نخشب و تُرمد        198

ذکر عبور چنگزخان بر معبر ترمد و استخلاص بلخ            199

ذکر توجّه چنگزخان بحرب سلطان        201

ذکر مراجعت چنگزخان         204

ذکر رفتن تُرباى تقشى بطلب سلطان جلال‌الدّین     206

ذکر یَمه و سُبتاى بر عقب سلطان محمّد   207

ذکر استخلاص تولى خراسان را بر سبیل اجمال     210

ذکر احوال مرو و کیفیّت واقعه آن         212

ذکر واقعه نیشابور     223

ذکر جلوس پادشاه جهان قاآن در مسند خانى و دست جهانبانى         230

ذکر حرکت پادشاه جهان قاآن بجانب ختاى و فتح آن        238

ذکر قوریلتاى دوّم    241

ذکر صادرات افعال قاآن        245

ذکر منازل و مراحل قاآن       273

ذکر توراکینا خاتون              276

ذکر فاطمه خاتون    279

ذکر جلوس کیوک‌خان در چهار بالش خانى          282

ذکر احوال اغول‌غایمش خاتون و پسران او          293

ذکر توشى و احوال او و جلوس باتو بموضع او      297

ذکر استخلاص بلغار و حدود آس و روس           299

ذکر خیل‌کلار و باشغرد          300

ذکر جغتاى            301

توضیحات: در بیان نسبت بعضى از ابیات مذکور در جهانگشاى بقائلین آن        3

در شرح احوال علامه قزوینى مترجم کتاب

 

 

مرحوم قزوینى فرزند ارشد مرحوم ملاعبدالوهاب قزوینى است و ملاعبدالوهاب که در ایام حیات خود بملاآقا معروف بوده پسر حاج عبدالعلى کدخداى قریه گلیزور از قراى بلوک بشاریات قزوین بوده است.ملاعبدالوهاب پدر مرحوم قزوینى که در محرم سال 1306 هجرى قمرى فوت کرده از مدرسین مدرسه دوستعلى خان معیرالممالک در طهران و از اجله علماى عصر خویش به‌شمار مى‌رفته، وى مخصوصآ در علوم ادبى و ترجمه علما و رجال اسلام تبحر داشت و به همین نظر بعد از آنکه در سال 1294 از طرف علیقلى میرزا اعتضادالسلطنه وزیر علوم وقت هیأتى براى نوشتن نامه دانشوران انتخاب شدند آن مرحوم هم بعضویت هیأت مزبور اختیار گردید و بیشتر ترجمه احوال علماى لغت و صرف و نحو و ادب و فقه در کتاب مزبور نوشته قلم مرحوم ملاعبدالوهاب گلیزورى قزوینى پدر مرحوم محمد قزوینى است و آن مرحوم خود مى‌فرمودند که پدرم در باب ترجمه رجال براى مجلدات بعدى نامه دانشوران که بنا بود متدرجآ منتشر شود بقدر یک اطاق یادداشت جمع کرده بود ولى پس از فوت آن مرحوم و مسافرت مرحوم قزوینى باروپا و بى‌مبالاتى دیگران آن یادداشتها از میان رفت.مرحوم قزوینى در پانزدهم ربیع‌الاول از سال 1294 هجرى قمرى در طهران در محله سنگلج قدیم متولد شده و تا سال 1306 که پدر ایشان در حیات بوده مقدمات صرف و نحو را در خدمت والد ماجد خود تحصیل کرده سپس در دوازده سالگى پس از فوت پدر تحت وصایت و سرپرستى مرحوم شمس‌العلما شیخ محمدمهدى عبدالرّب‌آبادى قزوینى[1]  از اجله ادباى عصر و نویسندگان کتاب نامه دانشوران بتکمیل تحصیل نزد اساتیدى مانند حاج سید مصطفى قنات‌آبادى و حاج شیخ صادق طهرانى و حاج شیخ فضل‌اللّه نورى مازندرانى و ملاعلى نورى حکمى و آخوند ملا محمد آملى و حاج میرزا حسن آشتیانى مشغول شده و بزودى در نتیجه استعداد فوق‌العاده و تمرین و ممارست دائمى سرمایه وافرى از کلیه علوم قدیمه به‌خصوص ادب و لغت و صرف و نحو و اشعار عرب به‌دست آورده و در عین جوانى عالمى دقیق و بصیر شده است. مرحوم قزوینى چون از همان اوان جوانى فوق‌العاده کنجکاو و تشنه کسب معلومات و رفع مجهولات بوده بدرس مدرسه و تعالیم استادان معدود خود قناعت نمى‌ورزیده بلکه در هر گوشه و کنار که از مردى فاضل و صاحب کمال و قابل استفاده اطلاعى مى‌یافته بمحضر او مى‌شتافته و از افادات ایشان بهره کامل برمى‌داشته است چنانکه غالبآ ملازم محافل پرفیض مرحوم حاج شیخ هادى نجم‌آبادى و مرحوم سید احمد رضوى پیشاورى و مرحوم میرزامحمد حسین ذکاءالملک فروغى بوده و از انفاس قدسیه ایشان کسب کمال و تعلیم تربیت و تهذیب نفس مى‌کرده تا آنجا که مى‌توان گفت که این محاضر بیش از مجالس درسهاى مدرسه‌اى در وجود آن نابغه بیمانند مؤثر شده و از هر چیز زیادتر در سرنوشت معنوى و طرز فکر آن مرحوم دخالت داشته است مخصوصآ پشت پا زدن آن مرحوم بموهومات و تعبدات و تعلق خاطر تمام او بحقیقت و آزادمنشى و بحث و انتقاد منصفانه مدیون افکار مرحوم حاج شیخ هادى نجم‌آبادى و دیدن طرز محاورات و مجالس آن مرد بزرگ و آشنا شدن مرحوم قزوینى باصول و روش کار اروپائیان نتیجه حشر و نشر با مرحوم میرزامحمد حسین فروغى و ملازمین مجلس او بوده است و این جمله یعنى حقیقت‌پژوهى و آزادمنشى و بحث و انتقاد و پیروى از روش علمى دانشمندان فرنگ خصائلى است که در تمام مدت عمر با مرحوم قزوینى همراه و در هر مرحله هادى و ضامن اعمال و اقوال او بوده. مرحوم قزوینى در ایام تحصیل در تهران با مختصر مستمرى که پدر ایشان از بابت عضویت دارالتألیف و دارالترجمه زمان ناصرى داشت معیشت مى‌کرد ضمنآ ببعضى از دوستان و آشنایان جوان خود درس عربى مى‌داد و بتشویق مرحوم فروغى بزرگ در کار ترجمه مقالات و کتب از زبان عربى بروزنامه تربیت یا کتابهائى که بتوسط آن مرحوم انتشار مى‌یافت کمک مى‌نمود.

برادر کوچکتر مرحوم قزوینى آقاى احمد عبدالوهابى قبل از سال 1322 قمرى از طرف شرکت عمومى مأمور لندن شده بود ایشان پس از مدتى اقامت در آنجا چون شوق برادر امجد خود را بنسخ عربى و فارسى مى‌دانستند و در لندن خزانه بزرگى از آنها دیده بودند برادر را براى دیدن و مطالعه آنها بلندن دعوت کردند و مرحوم قزوینى که در سنین بیست و شش از عمر بود بشوق تمام این دعوت را استقبال کرد بخیال آنکه ایامى چند در لندن بماند و پس از آنکه مطالعه خود را کامل نمود با برادر بایران برگردد. لکن این سفر موقتى سى و شش سال طول کشید، جاذبه آن همه کتب نفیس ذیقیمت و فراهم بودن آنها در یکجا و سهولت دسترسى بآن نسخه‌هاى عزیز و نادر و آشنائى با مرحوم پروفسور ادوارد براون که فریفته ایران و مطلعین بتاریخ و ادبیات آن بود قصد رحیل موقت مرحوم قزوینى را به‌تدریج باقامت مبدّل ساخت و تحقیق و مطالعه و تصحیح و مقابله در رشته‌هائى که مورد ذوق و شوق آن مرحوم بود با آن حال دقت و احتیاط و وسواس که جبلى معظم‌له محسوب مى‌شد یک‌باره چنان یار و یاور را از یاد ایشان برد که دیگر جز تعقیب همان منظور مجال خیالى دیگر در خاطر آن مرحوم نماند و پس از آشنا شدن بطرز کار مستشرقین بدعوت پروفسور ادوارد براون دست بکار تصحیح و انتشار تاریخ جهانگشاى جوینى زد و چون بهترین و مصحح‌ترین نسخ آن کتاب در کتابخانه ملى پاریس ذخیره بود در ماه ربیع‌الثانى از سال 1324 یعنى بعد از دو سال اقامت در لندن بپاریس منتقل گردید و از این تاریخ تا سنه 1333 که بعلت وجود جنگهاى بین‌المللى اول و ظهور عوایق چند که منجر بحرکت مرحوم قزوینى از پاریس ببرلین شد آن مرحوم همواره در پایتخت فرانسه مقیم بود و جز در ایام تابستان که غالبآ براى رفع خستگى بمملکت زیباى سوئیس مى‌رفت دیگر از آنجا خارج نگردید و در همین مدت بود که بانتشار جلد اول تاریخ جهانگشاى جوینى و حاضر کردن جلد دوم آن براى طبع توفیق یافت و ضمنآ چند مقاله و رساله در باب ادبیات و تاریخ ایران منتشر نمود و دو سه متن از متون قدیمه فارسى را تصحیح و احیا کرد. هنوز سالى بیش از مدت اقامت مرحوم قزوینى در پاریس نگذشته بود که مشروطیت جوان ایران بر اثر دشمنى روسیه تزارى و اقدامات بلا رویه محمدعلى میرزا به‌حال وقفه افتاد و آزادیخواهان و مشروطه‌طلبان یا مقتول شدند و یا باین طرف و آن طرف گریختند. از آن جمله عده‌اى نیز براى استیفاى حقوق از دست رفته و رساندن فریاد مظلومانه خود به گوش آزادیخواهان دنیا و برگرداندن مشروطه، بسوئیس و انگلستان و فرانسه پناه آوردند و در این کار مرحوم براون و یک عده دیگر از عدالت‌پرستان ممالک آزاد اروپا معین و معاضد ایشان شدند. مرحوم قزوینى نیز آنچه توانست در این راه کرد و در این مرحله غالبآ راهنما و دستیار آزادیخواهان تبعید شده ایران بود تا آنکه مجاهدین طهران را فتح کردند و بار دیگر اصول مشروطیت در ایران مستقر گردید. مرحوم قزوینى یک سال گذشته از شروع جنگهاى بین‌المللى اول بدعوت آقاى تقى‌زاده که در برلین سرپرست کمیته ایرانى آلمان بودند و روزنامه‌اى بنام کاوه بطرفدارى از اتحاد اسلام و آلمان و اطریش و بدشمنى با روس و انگلیس منتشر مى‌ساختند بهمراهى مرحوم حسینقلى خان نواب که به‌سمت سفارت ایران در آلمان انتخاب شده بود از پاریس به طرف آلمان حرکت کرد و از طریق سوئیس در 18 ذى‌الحجه 1333 (27 اکتبر 1915) به برلین رسید و تا پایان آن جنگها بلکه مدتى بعد از آن در آن شهر ماند و در تمام این مدت اوقات او بمطالعه نسخ خطى عربى و فارسى کتابخانه سلطنتى پایتخت آلمان و معاشرت با فضلاى مستشرقین آن مملکت و اعضاى کمیته ایرانى برلین و کمک بروزنامه کاوه و مصاحبت با آقاى تقى‌زاده مى‌گذشت و با اینکه آرزوئى جز خاتمه یافتن جنگ و ادامه تصحیح و انتشار بقیه تاریخ جهانگشاى جوینى نداشت مراجعت آن مرحوم بپاریس براى اتمام کار جهانگشا بعلل موانعى که بر اثر جنگ پیش آمده بود و عادى نشدن روابط بین ممالک متحاربه تا یک سال پس از خاتمه محاربات یعنى تا سال 1920 میلادى بتأخیر افتاد و تنها در این تاریخ اخیر بود که معظم‌له بدعوت دوست دیرینه خود مرحوم میرزامحمد علیخان فروغى و تسهیلاتى که از طرف او فراهم گردید توانست از برلین بپاریس برگردد و دنباله از دست رفته کار سابق خود را در تحقیق و تصحیح کتبى که نیمه کاره مانده بود بار دیگر به‌دست بگیرد. در طى این سفر دوم بپاریس مرحوم قزوینى با خانمى ایتالیائى ازدواج نمود و از او دخترى آورد و این خانم تنها عیال مرحوم قزوینى و آن دختر یگانه فرزنداوست.

نگارنده اگرچه از چندى قبل از آنکه موفق بمسافرت بفرنگستان شوم کتبآ با مرحوم قزوینى مرتبط شده بودم ولى اولین بارى که محضر ایشان را دریافتم در اوایل تابستان سال 1303 شمسى (1925 میلادى) در پاریس بود و از این تاریخ تا سه سال‌ونیم بعد که نگارنده از این سفر اول خود بفرنگستان بطهران برگشتم غالبآ با یکدیگر بودیم و روزبروز رشته الفت و انس بین اثنین استوارتر و مؤکدتر مى‌گردید و در این ایام مرحوم قزوینى باتمام کار جلد سوم جهانگشاى جوینى که یک مقدار بعلت عادى نبودن اوضاع اروپا و مقدارى هم بجهت احتیاط و وسواس آن مرحوم بکندى تمام پیش مى‌رفت مشغول بود.

در اواسط سال 1928 میلادى اندکى قبل از مراجعت اینجانب از پاریس بطهران مرحوم عبدالحسین خان تیمور تاش وزیر دربار ایران بپاریس آمد و براهنمائى جناب آقا حسین علاء که در آن وقت سفیر ایران در فرانسه بودند دیدنى از مرحوم قزوینى کرد. در این جلسه که روزى مقارن عصر در منزل مرحوم قزوینى با حضور آقاى علاء و مرحوم حاج حسین آقا امین‌الضرب رئیس اطاق تجارت طهران اتفاق افتاد نگارنده نیز حضور داشتم. در آنجا صحبت از این شد که اگر ممکن باشد کسى از طرف دولت ایران مأمور شود تا از بعضى از نسخ نادره فارسى و عربى موجود در کتابخانه‌هاى اروپا یعنى از آنها که در ایران نیست نسخه‌هائى بردارد. مرحوم قزوینى گفت که سهلترین و مطمئن‌ترین طرق براى این کار عکس‌بردارى از آنهاست چنانکه امروز در همه جاى عالم معمول و شایع است. این پیشنهاد مقبول افتاد و مرحوم تیمور تاش در دفترچه بغلى خود یادداشت کرد که به رسیدن بطهران اعتبارى کافى از دولت بگیرد و آن را براى اجراى منظور فوق در اختیار مرحوم قزوینى بگذارد.

چیزى طول نکشید که نگارنده بطهران آمدم، روزى مرحوم تیمور تاش مرا بدربار احضار کرد و در ضمن صحبت‌هاى دیگر گفت که: فلانى آن جلسه منزل آقاى قزوینى در پاریس بیادت هست؟ گفتم: بلى، گفت: آن روز که من در پاریس قول دادم که بمحض رسیدن بطهران اعتبارى براى نسخ خطى تحت اختیار ایشان بگذارم و مطلب را در
دفترچه بغلى خود یادداشت کردم در وجنات آقاى قزوینى چنان خواندم که ایشان پیش خود در باطن مى‌گویند که بسیارى از رجال ایران از این قبیل وعده‌ها داده و بهیچیک عمل نکرده‌اند و لابد این نیز از همان قبیلهاست، سپس مرحوم تیمور تاش حواله یک صد هزار فرانک فرانسه را که براى آن مقصود بنام مرحوم قزوینى گرفته بود بمن نشان داد و گفت که: دیدى که من بقول خود وفا کردم و وعده خود را فراموش ننمودم. قرار بود که ارسال پول براى منظور فوق هر سال مرتبآ صورت بگیرد ولى چون کمى بعد مرحوم تیمور تاش از کار افتاد دیگر کسى آن خیال را تعقیب نکرد و جز همان 000،100 فرانک پولى دیگر جهت اجراى نقشه‌اى که بسیار مفید و مؤثر بود براى مرحوم قزوینى فرستاده نشد.

صد هزار فرانک مذکور در فوق با مبلغ مختصر دیگرى که بعد از طرف وزارت معارف ایران بعنوان مرحوم قزوینى ارسال گردید صرف عکس‌بردارى از هجده نسخه از نسخ عربى و فارسى کتابخانه‌هاى معتبر لندن و پاریس و لیدن و لنین‌گراد و برلین و قاهره شد و از هر کدام از آن نسخ مرحوم قزوینى در مدتى قریب بده سال دو الى سه نسخه با مقدمه‌هاى مفصل یا مختصر که بابتداى هر کدام الحاق کرد بطهران فرستاد و از آن نسخه‌ها که بعدها مورد استفاده فضلا قرار گرفت و بعضى از آنها نیز بطبع رسید هنوز نمونه‌هائى در کتابخانه ملى طهران و کتابخانه دانشکده ادبیات باقیست.

مرحوم قزوینى تا اوایل پائیز سال 1318 شمسى در پاریس مقیم بود، در این تاریخ به علت حوادث جنگهاى بین‌المللى دوم و اشکالات فوق‌العاده‌اى که براى اقامت خارجیان در ممالک متحاربه وجود داشت و مخاطراتى که هر آن متوجه جان مردم بود فرانسه را ترک گفتند و بعد از سى‌وشش سال غربت در مهرماه همان سال با خانم و دختر خود بطهران برگشت و پس از خاتمه پذیرفتن جنگ بآوردن کتابخانه نفیس خود از پاریس بطهران نیز توفیق یافت و دیگر یکسره از اروپا قطع علاقه کرد و مصمم شد که بقیه عمر را در وطن عزیز خود بپایان برساند.

از 1318 تا دو ماه قبل که روح پرفتوح آن مرحوم ببهشت جاویدان خرامید اوقات آن فقید سعید مانند تمام ایام سابق باز بمطالعه و تحقیق و تصحیح متون قدیمه مى‌گذشت و بیشتر آن در قسمت اول بمعیت دوست یگانه عزیز جناب آقاى دکتر قاسم غنى بتصحیح و نشر دیوان حافظ و در قسمت ثانى بدستیارى نگارنده بتصحیح و انتشار کتاب شدالازار صرف شد.

از یک سال و نیم پیش اوضاع مزاجى آن مرحوم با وجود کمال احتیاطى که در امر غذا و حرکت و خواب رعایت مى‌کرد یکمرتبه دچار اختلال گردید و کار بمریضخانه و عمل جراحى کشید. اگرچه عمل با توفیق قرین شد لیکن ضعف مفرط مزاج و عدم حرکت چند ماهه به‌تدریج دست و پاى آن مرحوم را از کار انداخت تا آنکه در حدود ساعت ده بعدازظهر روز جمعه ششم خرداد ماه 1328 شمسى برابر با 28 رجب 1368 هجرى قمرى جان سپرد و جنازه آن مرحوم در جوار قبر ابوالفتوح رازى مجاور زاویه حضرت عبدالعظیم در رى بخاک سپرده شد. سن آن مرحوم بسال و ماه قمرى برابر با 74 سال و چهار ماه و سیزده روز مى‌شد و از او یک دختر بازمانده که یگانه فرزند اوست.

اما آثار و نوشته‌هاى مرحوم قزوینى غیر از مقدار کثیرى یادداشت و ملاحظات که در روى ورقه‌هاى جداگانه یا دفترچه‌ها و حواشى کتب باقیست و مرتب و منتشر نشده بیشتر به‌صورت مقالات رساله مانند و مقدمه‌ها یا حواشى است که آن مرحوم بر کتب مختلفه نوشته و بهمین جهت کمتر کتاب مستقلى در یک موضوع واحد از او باقیست اگرچه هر سلسله از آن یادداشتها که راجع‌به یک موضوع است اگر بهم پیوسته مى‌شد خود به‌صورت کتاب مستقل بدیعى درمى‌آمد ولى آن مرحوم هیچوقت حوصله این کار را نداشت و همیشه مقدار یادداشت‌هاى خود را در باب موضوعى کافى و کامل نمى‌دانست.

رسالاتى که بقلم مرحوم قزوینى نوشته شده و اصل یا ترجمه آن مستقلا بچاپ رسیده به قرار ذیل است.

1- لوایح جامى بفرانسه و ترجمه آن بانگلیسى بتوسط وین‌فیلد.

2- شرح حال مسعودبن سعدبن سلمان که فقط ترجمه انگلیسى آن بتوسط پروفسور ادوارد براون بانگلیسى منتشر شده.

3- مقاله‌اى انتقادى و تاریخى در باب کتاب نفثه‌المصدور تألیف محمد نسوى مؤلف سیره جلال‌الدین منکبرنى که آن را نگارنده در سال 1308 شمسى در طهران بطبع رسانده.

4- رساله‌اى در شرح حال ابو سلیمان منطقى که در پاریس در جزء سلسله انتشارات انجمن تتبعات ایرانى چاپ شده،

5- تصحیح مقدمه قدیم شاهنامه،

این دو مقاله را نگارنده در جلد دوم بیست مقاله از مقالات آن مرحوم در طهران بتاریخ 1313 شمسى بچاپ رسانده‌ام و از آن دو، رساله دوم با مختصر تغییراتى در کتاب هزاره فردوسى نیز بطبع رسیده است،

6- رساله‌اى در شرح حال ممدوحین سعدى که در ضمن مجموعه‌اى از مقالات از دیگران بنام سعدى‌نامه در 1316 شمسى از طرف وزارت فرهنگ باهتمام فاضل ارجمند آقاى حبیب یغمائى انتشار یافته،

7- رساله‌اى در شرح حال شیخ ابوالفتوح رازى مؤلف تفسیر معروف فارسى که در آخر جلد پنجم از آن کتاب در طهران بچاپ رسیده،

8- وفیات معاصرین شامل شرح حال مختصر و تاریخ وفات بزرگان عالم اسلام که با مرحوم قزوینى کم و بیش معاصر و آن مرحوم ایشان را دیده یا از نام و نشان آنان باخبر شده بوده است. این قسمت در مجله یادگار انتشار مى‌یافت و بر اثر مرگ آن مرحوم فقط تا اوایل حرف عین امتداد پیدا کرد و اگر بانتها مى‌رسید چون خیال داشتیم که بعدها آن را با تکمیلاتى به‌صورت کتابى علیحده منتشر کنیم شاید یکى از بهترین تألیفات مرحوم قزوینى و از مراجع همیشگى محققین تاریخ قرن اخیر ایران مى‌شد. ما هنوز هم امیدواریم که پس از مذاکره با ورثه آن مرحوم بقیه آن یادداشتها را تحصیل و پس از تربیت و تبویت آنها را ابتدا متدرجآ در مجله یادگار سپس به‌صورت کتابى مستقل بچاپ برسانیم.

اما کتبى که آن مرحوم آنها را یا بکمک دیگران تصحیح و منتشر یا براى چاپ حاضر کرده از این قرار است :

1- مرزبان‌نامه سعدالدین وراوینى که در سال 1236 قمرى در لیدن از بلاد هلند بچاپ رسیده.

2- المعجم فى معاییر اشعارالعجم تألیف شمس‌الدین محمدبن قیس رازى که مثل کتاب اول در جزء انتشارات اوقاف گیب در سال 1327 قمرى در بیروت بزیور طبع آراسته گردیده است.

3- چهار مقاله نظامى عروضى سمرقندى که ایضأ بتوسط اوقاف گیب با مقدمه و حواشى بسیار در سال 1327 قمرى در لیدن انتشار یافته.

4- تاریخ جهانگشاى جوینى تألیف عطا ملک جوینى در سه جلد که چاپ مجلدات سه‌گانه آن از سال 1912 میلادى تا 1937 بطول انجامیده است.

5- جلد اول از لباب‌الالباب عوفى با مقدمه و حواشى (جلد دوم را قبلا مرحوم براون به چاپ رسانده بود).

6- دیوان خواجه حافظ شیرازى بهمراهى آقاى دکتر قاسم غنى که مصحح‌ترین و دقیق‌ترین کلیات حافظ است و بدستور وزارت فرهنگ در سال 1320 شمسى از آن چاپى عکسى شده است.

7- شدالازار در مزارات شیراز تألیف معین‌الدین جنید شیرازى بدستیارى نگارنده این سطور با حواشى بسیار دقیق و مفصل که چاپ آن بانتها رسیده و عنقریب پس از تکمیل فهارس منتشر خواهد شد.

8 و 9 و 10- تصحیح کتابهاى هفت اقلیم امین احمد رازى و مجمل‌التواریخ فصیح خوافى و عتبه‌الکتبه اتابک منتجب‌الملک جوینى که هر سه با مشارکت نگارنده بوده و بعضى از آنها براى طبع حاضر شده ولى هیچیک هنوز بچاپ نرسیده است.

غیر از این جمله مرحوم قزوینى بر تذکره‌الاولیاى عطار چاپ مرحوم پروفسور نیکلسن و نقطه‌الکاف میرزا جانى کاشانى چاپ مرحوم پروفسور براون مقدمه‌هاى محققانه نوشته‌اند. مقدمه‌هائى که آن مرحوم بر نسخى که براى وزارت فرهنگ عکس برداشته‌اند همه را نگارنده در جلد دوم بیست مقاله منتشر کرده‌ام و مقالات دیگر آن مرحوم را که قبل از سال 1307 شمسى در جراید و مجلات انتشار یافته بوده دوست ارجمند فاضل ما آقاى پورداود بنام جلد اول بیست مقاله در سال 1307 شمسى در بمبئى منتشر نموده‌اند. یک عده از مقالات آن مرحوم هم از ابتداى تأسیس مجله یادگار (شهریور 1323 شمسى) در آن مجله مندرج است.

          عباس اقبال آشتیانى


 


 

 

بسمه تعالى

 

مقدمه مصحح 

مهمترین واقعه‌اى که بعد از اسلام تاکنون روى داده بل مهمّترین واقعه تاریخى على‌الأطلاق فتنه هولناک تاخت و تاز مغول است که در اوایل قرن هفتم هجرى از اقاصى مشرق طلوع نموده، در عرض مدّت سى چهل سال از سواحل دریاىو مصر را طولاً و از اقاصى دشت قبچاق و روسیه و پولونى و هُنْگرى الى خلیج‌فارس و بحر عمان را عرضآ در تحت تصرّف آورده. وسیعترین مملکتى را که تاکنون تاریخ سراغ مى‌دهد تشکیل دادند و بالآخره در سنه 656 خلافت قدیمه عربیّه اسلام را منقرض نمودند.

در میان آن کش‌مکشها و تلاطم امواج فتن، یکى از ممالکى که از همه بیشتر در معرض تاخت و تاز و قتل و نهب این وحشیان واقع گردید وطن بدبخت ما ایران بود که طوفان عالمگیر مغول طول و عرض آن بلاد را زیر و زبر نمود و شعله جهانسوز آن غایله هایله سرتاسر آن ممالک را پاک بسوخت؛ کرورها و کرورها نفوس بى‌گناه در آن واقعه تباه شد، شهرها و قرى و قصبات بکلّى قاعآ صفصفا و عالیها سافلها گردید، مراکز علم و ادب بأسرها خراب شد، مخازن صنعت و ثروت مأواى بوم و غراب گشت، علما و فضلا را همه جا جمیعآ مانند گوسفند ذبح کردند، کتابخانها و کتابخوانها را معآ نیست و نابود نمودند، و از اقلّ نتایج و اهون آثار استیلاى مغول بر ایران آن بود که علم و ادب در آن سرزمین در عهد ایشان بمنتهى درجه انحطاط و تنزّلى که ادبیّات یک ممکلت ممکن است بدان درجه رسد، رسید. و کسانى که اندکى بعلوم و ادبیّات اسلامیّه آشنا باشند تفاوت درجه فاحشى را که مابین کتب و تألیف قبل از استیلاى مغول و کتب و آثار بعد از آن نمایان است البتّه ملاحظه کرده‌اند.

معهذا کلّه غریب اینست که یک شعبه مخصوصى از ادبیّات یعنى فنّ تاریخ در عهد مغول رواجى تمام گرفت و ترقّى عظیم نمود و کتب نفیسه از بهترین کتب تاریخیّه که تاکنون بزبان پارسى نوشته شده است در آن تألیف شد از قبیل همین کتاب یعنى تاریخ جهانگشاى لعلاءالدّین عطامَلِک الجُویْنى که در حدود سنه 658 تألیف شده[2] ، و تاریخ

کبیر عدیم النّظیر موسوم بجامع‌التّواریخ لرشیدالدّین فضل‌اللّه وزیرِ غازان و اولجایتو که در حدود سنه 710 تألیف شده است[3] ، و کتاب تجزیه الأمصار و تزجیه الأعصار معروف

به تاریخ وصّاف لعبداللّه بن فضل‌اللّه الشّیرازى که در حدود سنه 728 تألیف شده[4] ، و

تاریخ گزیده لحمداللّه‌بن ابى‌بکربن احمدبن نصر المستوفى القزوینى که خلاصه و تقلید مانندى است از جامع‌التّواریخ و در سنه 730 تالیف شده[5] ، و تاریخ کبیر منظوم موسوم

بظفرنامه تألیفِ همو که عبارت است از 75000 بیت در بحر تقارب به‌طرز شاهنامه (25000 بیت در تاریخ عرب و 20000 بیت در تاریخ ایران و 30000 در تاریخ مغول) و در سنه 735 تألیف شده است[6] ، و کتاب روضه اولى الألباب فى تَواریخ الأکابر و الأنساب

معروف بتاریخ بناکتى لأبى‌سلیمان داودبن ابى الفضل محمّد البناکتى که در سنه  717 تألیف شده[7] ، و نظام‌التّواریخ که تاریخ مختصرى است در طبقات مختلفه سلاطین ایران

لقاضى القضاه ناصرالدّین ابى سعید عبداللّه‌بن عمربن علىّ البیضاوى صاحب تفسیر معروف (تفسیر بیضاوى) و در سنه 674 تألیف شده[8] ، و کتاب مجمع‌الأنساب محمّدبن

علىّبن محمّدبن حسین‌بن ابى‌بکر الشّبانکاره‌اى که در سلطنت ابوسعید در سنه  733 تألیف شده است[9]  و غیرها و غیرها.

شکّ نیست که مهمّترین این کتب على الأطلاق سه کتاب اوّل یعنى جهانگشاى و جامع‌التّواریخ و وصّاف است، و تاریخ جهانگشاى بر آن دوى دیگر زمانآ (و شاید رتبهً) سِمَت تقدّم دارد و براى اطّلاع از تاریخ مغول بخصوص شعبه از مغول که در ایران سلطنت نمودند از قلم مؤلّفین معاصر ایشان اجماعآ بهتر و معتبرتر از این سه کتاب تألیف نشده است. امّا جهانگشاى، مؤلّف آن علاءالدّین عطامَلِک جوینى به‌واسطه مقامى عالى و منصبى رفیع که در دولت مغول داشته است (قریب 15 سال دبیر مخصوص امیر ارغون‌آقا حاکم کلّ بلاد ایران و گرجستان و آسیاى صغیر و غیرها از جانب مغول بود و پس از ورود هولاکو بایران از خواصّ دبیران هولاکو گردید و پس از آن از جانب هولاکو و پسرانش اَبَقا و تکودار معروف باحمد قریب بیست و چهار سال حاکم بغداد و کلّیّه عراق عرب بود) خود بشخصه در غالب وقایع مندرجه در این کتاب حاضر و شاهد عینى بوده است. چنانکه تفصیل آن بیاید ان‌شاءاللّه. امّا جامع‌التّواریخ مؤلّف آن رشیدالدّین فضل‌اللّه‌بن ابى‌الخیربن عالى همدانى ابتدا طبیب اباقا و پس از آن قریب بیست سال وزیر غازان و برادرش اولجایتو بوده است و در این مدّت جمیع حلّ و عقد امور ممالک مغول در ید تصّرف او بود و جامع‌التّواریخ را بحکم غازان شروع در تألیف نمود و بفرمان اولجایتو باتمام رسانید و جمیع معلومات و اطّلاعاتى که در این کتاب نفیس درج کرده است یا از مُشاهَدات و محسوسات خود اوست که در مدّت طویل ملازمت پادشاهان مغول فراهم آورده یا مسموعات و منقولاتى است که از افواه علما و حکما و منجّمین و مورّخین و اهل ادیان و ملل از هر قوم و ملّت از مغول و اویغور و چینى و تبّتى و هندى و ترک و عرب و یهود و نصارى و غیرهم که در دربار پادشاهان مغول مجتمع بودند شفاهآ تلقّى مى‌نموده یا آنکه از کتب خود ایشان مستقیمآ بتوسّط علماى ایشان نقل و ترجمه کرده است و اهمّیّت این کتاب فوق آنست که بحدّ تصوّر آید یا در حوصله تحریر این دیباچه گنجد و جامع‌التّواریخ چنانکه لفظ آن حاکى است منحصر بتاریخ مغول فقط نیست بل جامعِ تواریخِ عموم ملل و دول عالم است از اقدم ازمنه تا عصر مصنّف تا اندازه‌اى که در آن عصر معرفتش براى مصنّف ممکن بوده است و آن کتابى است جلیل‌القدر عظیم‌الحجم باندازه پنج مقابل مجموع جهانگشاى تقریبآ، امّا تاریخ وصّاف مؤلّف آن شهاب‌الدّین عبداللّه‌بن
عزّالدّین فضل‌اللّه شیرازى معاصر رشیدالدّین فضل‌اللّه صاحب جامع‌التّواریخ و پسرش خواجه غیاث‌الدّین محمّد وزیر و از خواصّ بستگان ایشان بوده است و در دولت مغول در دیوان استیفا مستخدم بوده و وى نیز در غالب وقایع مهمّه که در کتاب نفیس خود مندرج ساخته یا خود بنفسه حاضر و مُشاهده بوده یا بلاواسطه از رجال و عظماى دولت مغول استماع نموده است. موضوع تاریخ وصّاف مانند جهانگشاى تاریخ مغول است بالأصاله. گرچه بالتّبع هر دو از تاریخ بعضى طبقات سلاطین معاصره یا متقاربه‌العصر با مغول سخن مى‌رانند، وقایع تاریخیّه جهانگشاى منتهى مى‌شود بسنه 655، و تاریخ وصّاف که بتصریح خود مصنّف در دیباچه آن ذیلِ تاریخ جهانگشاى و امتدادِ همان رشته است مشتمل است بر وقایع سنوات 656-728 یعنى از فتح بغداد به‌دست هولاکو تا اواسط سلطنت ابوسعید آخرین پادشاه مغول در ایران، و واضح است که اهمّیّت وقایع این مدّت هفتاد ساله از سلطنت مغول در ایران و در سایر ممالک آسیا که در این کتاب مضمَّن است از قلم یکى از فضلاى طراز اوّل از معاصرین و مستخدمین دولت مغول تا چه درجه است، هرچند بدبختانه فرط مصنوعیّت عبارت و شدّت تکلّف در انشاء کتاب و کثرت تقیّد مصنّف بمراعات جانب لفظ دائمآ و اهمال جانب معنى مستمرّآ تا درجه‌اى از اهمّیّت کتاب نسبت بآن دوى دیگر کاسته است.

از میان این کتب ثلاثه فقط کتابى که تاکنون بطبع رسیده و در محلّ دسترس عموم مى‌باشد تاریخ وصّاف است که در سنه 1269 در بمبئى طبع حجرى بسیار نفیسى از آن نموده‌اند، ولى جهانگشاى و جامع‌التّواریخ که زمانآ و رتبهً البتّه بر وصّاف سِمَت تقدّم دارند و از وصمت تکلف انشاء و ملال‌انگیزىِ عبارت عرى هستند همچنان بحالِ نسخه خطّى در زوایاى کتابخانها تا این اواخر باقى مانده و جز براى اشخاص معدودى که دسترس بدان کتابخانها دارند جمهور ناس را انتفاع از آنها ممکن نبود[10] ، خوش‌بختانه در

این سنوات اخیره اوقاف خیریّه گیب[11]  طبع و احیاى این دو کتاب مستطاب را بعهده همّت

خود گرفت و بر ادباى فارسى زبان و مستشرقین فرنگستان منّتى بى‌اندازه نهاد، طبع و تصحیح جامع‌التّواریخ را «یعنى مجلّد اوّل آن را که در تاریخ مغول است) بمسیو بلوشه یکى از کتابداران کتابخانه ملّى پاریس واگذار نمود و طبع جزء دوّم از این مجلّدِ اوّل (تاریخ اوکتاى‌قاآن الى تیمورقاآن) در شُرُف اتمام است،[12]  و شرف طبع و تصحیح تاریخ

جهانگشاى را امناى محترم اوقاف مزبور باقتراح جناب پرفسور ادوارد برون دام ظلّه العالى که رئیس امناى اوقاف مذکور است بعهده این ضعیف محوّل نمودند و اینک بیارى خداى تعالى و حسن توفیق او، جلد اوّل[13]  از کتاب تاریخ جهانگشاى از طبع خارج گردید

و این عروس زیبا که در پس پرده خفا چون پرى از ابصار مستور بود اینک آرایش نموده و هر هفت کرده بر منصّه انظار فضلا جلوه‌گر آمد و من‌اللّه اسأل التّأیید لأتمام المجلّدین الآخرین انّه ولىّالتّوفیق.

اکنون شمّه از ترجمه حال مصنّف و وصف کتاب جهانگشاى و نسخ آنکه این متن حاضر از روى آنها بطبع رسیده بازگوئیم و قبل از شروع در مطلب فریضه ذمّه این بنده است که اظهار کمال تشکّر و امتنان نمایم اوّلا از امناى محترم اوقاف گیب که مصارف گزاف طبع این کتاب را (مانند بسیارى دیگر از کتب علمیّه و ادبیّه زبان فارسى و عربى و ترکى که اسماء آنها در ورقه علیحده بزبان انگلیسى در آخر این کتاب ضبط است) بعهده خود گرفته‌اند و الى الأبد فضلاى السنه ثلثه مذکوره را رهین امتنان و متقلّد طوق احسان خود ساخته‌اند. وفّقهم‌اللّه لأمثال هذه الأعمال النّافعه دائمآ، ثانیاً از رئیس اوقاف مزبور جناب مستطاب مستشرق شهیر علّامه فاضل پرفسور ادوارد برون[14]  مدّ ظلّه العالى معلّم

السنه شرقیّه در دارالفنون کمبریج از بلاد انگلستان که زحمات نمایان و خدمات شایان ایشان بایران چه ادبیّآ و چه سیاسیّآ مشهورتر از آنست که این بنده و امثال این بنده را بتطویلى زیادت یا اطنابى من غیر حاجت در ذکر مناقب ایشان احتیاج افتد چه صیت فضایل حمیده و خصایل پسندیده ایشان بمسامع کافّه اهالى ایران رسیده و حکایت فداکاریهاى مخلصانه و زحمات فوق الطّاقه ایشان را در این سنوات اخیره در راه آزادى و حفظ استقلال ایران وضیع و شریف و عالم و جاهل شنیده. لاجرم کافّه انام از خواصّ و عوامّ بمحبّت او گرائیده‌اند و عموم طبقات مهر و اخلاص آن وجود محترم را در اعماق دل و جان پروریده. اطال اللّه عمره و اطاب فى‌الدّنیا نشره و ابقى على‌الدّهر ذکره، و بالآخره از جناب مسیو ادگار بلوشه[15]  یکى از کتابداران کتابخانه ملّى پاریس که در تسهیل وسایل

تعاطى نسخ محفوظه در کتابخانه مذکوره با راقم این سطور کمال همراهى و مساعدت نموده و مى‌نمایند و اوراق مطبوعه جامع‌التّواریخ را قبل از اتمام طبع اصل کتاب هر وقت براى مقایسه متن جهانگشاى با متن جامع‌التّواریخ یا براى غرض دیگر محلّ احتیاج این
ضعیف مى‌گردید بدون مضایقه باختیار اینجانب وامى‌گذاردند. وفّقه‌اللّه لما یحبّ و یرضى، اکنون بر سر مطلب رویم.

مقدّمه آتیه حاوى سه قسمت است :[16]

آ- ترجمه مصنّف کتاب.

ب- کتاب جهانگشاى.

ج- بعضى نصوص مورّخین عرب راجع‌به ترجمه حال مصنّف.

آ- ترجمه مصنّف کتاب

صاحب دیوان علاءالدّین عطامَلِک جُوَیْنى تغمده‌اللّه برحمته[17]

خانواده صاحب دیوانیان یکى از قدیمترین و مشهورترین خانواده‌هاى نجیب ایران و ابآ عن جدًّ در دولت سلجوقیّه و خوارزمشاهیّه و مغول همواره مصدر خدمات عمده و
مشاغل جلیله بوده‌اند و غالبآ وظیفه صاحب دیوانى (که عبارت بوده از اداره نمودن امور مالیّه و عایدات مملکت و تقریبآ معادل بوده با وظیفه مستوفى‌الممالک در ایران در این اواخر یا وزارت مالیّه حالیّه) محوّل بدیشان بوده است و بدین جهت است که غالب افراد این خانواده معروف‌اند بصاحب دیوان. هر چند شغل بعضى از ایشان فعلا منحصر بصاحب‌دیوانى نبوده است مانند شمس‌الدّین محمّد جوینى برادر مصنّف. مثلا که در عهد اباقا بن هولاکو وزیر اعظم مملکت و صاحب اختیار مطلق بود و کمترین اشغال او وظیفه صاحب دیوانى بوده است. ولى باز بلقب «صاحب دیوان» معروف بود، و همچنین علاءالدّین جوینى صاحب ترجمه که در عهد اباقا حاکم عامّ عراق عرب بود و بالطّبیعه وظیفه صاحب دیوانى آن ولایت نیز مشمول در وظیفه حکومت بوده است ولى باز معروف بود بلقب «صاحب دیوان».

نسبت این خانواده بفضل بن الّربیع معروف حاجب خلفاى بنى‌عبّاس مى‌رسد[18]  و امام

علّامه شمس‌الدّین محمّد بن احمد الذّهبى در تاریخ کبیر خود تاریخ‌الأسلام نسب مصنّف را تا فضل بن الرّبیع از قول امام ابوالفضل عبدالرّزّاق بن احمد الغوطى مورّخ مخصوص عطاملک بطریق ذیل نقل مى‌کند :[19]

هوالصّدر المعظّم صاحب الدّیوان علاءالدّین ابوالمظفّر عطامَلِک ابن بهاءالدّین محمّد بن شمس‌الدّین[20]  محمّدبن بهاءالدّین[21]  محمّد ابن علىّ بن محمّد بن محمّد بن محمّد بن

علىّبن محمّد بن احمد بن اسحق ابن ایّوب بن الفضل بن الرّبیع[22]  بن یونس بن محمّد بن

عبداللّه بن کیسان، جدّ اعلاى وى کیسان مکنّى بابى‌فَرْوَه مولى (یعنى آزاد کرده) خلیفه ثالث عثمان بن عفّان بود، و ربیع بن یونس و پسرش فضل بن الرّبیع از مشاهیر رجال تاریخ مى‌باشند و غالبآ منصب حجابت و وزارت خلفاى بنى‌عبّاس بدیشان مفوّض بود. ربیع ابتدا حاجب منصور سپس وزیر او و حاجب مهدىّ و وزیر هادى بود، پسرش فضل بن الرّبیع حاجب منصور و مهدىّ و هادى و رشید بود و بالآخره بوزارت رشید و امین رسید و کتب تواریخ و ادب مشحون است بذکر اعمال و اقوال ایشان در دربار خلفاء و اینجا حاجت بتکرار آن نیست، فقط چیزى که در این موضع از اشاره بدان ناگزیریم و مناسبت مستقیم با ما نحن فیه دارد اینست که نسب ربیع نزد علماى تاریخ مشکوک و مطعون فیه است، بعضى گویند ربیع لقیط بود و پدرش معلوم نه و حکایت کنند که روزى یکى از بنى‌هاشم نزد منصور بود و در اثناى صحبت دائمآ مى‌گفت پدرم رحمه‌اللّه چنین گفت و پدرم رحمه‌اللّه چنان کرد. ربیع ویرا گفت تا چند در حضور امیرالمؤمنین نام پدر خود تکرار کنى و بر او رحمت فرستى. هاشمى بر فور گفت تو معذورى اى ربیع چه تو قدر پدر و حلاوت نام آباء ندانى. ربیع بغایت شرمنده شد[23] ، و بعضى گویند ربیع پسر یونس بود

ولى بغیر طریق مشروع، صفىّالّدین محمّد بن علّى بن محمّد بن طباطبا العلوىّ المعروف بابن الطّقطقى صاحب کتاب منیه الفضلاء فى تواریخ الخلفاء و الوزراء المعروف بالفخرى[24]

به‌واسطه عداوتى که با علاءالدّین جوینى صاحب ترجمه داشته و شرح آن خواهد آمد در ترجمه ربیع حاجب از کتاب مذکور موقع را مغتنم شمرده قدح شدید در نسب ربیع زده و این فقره را شاخ و برگى فوق‌العاده داده و از انتساب علاءالدّین بدین چنین پدرى اظهار تعجّب نموده است، اینست بعضى از فقرات کتاب مذکور[25]  :

«و بلغنى انّ علاءالدّین عطاملک الجوینى صاحب الدّیوان کان ینتسب الى الفضل بن الرّبیع و لقد عجبت من‌الصّاحب علاءالدّین مع نبله و فضله و اطّلاعه على السِیَّر و التّواریخ کیف رضى ان ینتسب الى الفضل بن الّربیع فان کان قد انتحل هذا النّسب ففضیحه ظاهره و ان کان حقّآ فلقد کان العقل الصّحیح یقتضى ستره فانّه نسب لا یوجد ارذل منه و لا افضح و لا اسقط امّا اوّلاً فلأنّ الفضل بن الرّبیع لم یکن حرّآ فى نفسه و کان مرمیّآ بالفاحشه… و امّا ثانیآ فلأنّ الرّبیع و ان کان جلیلاً کافیآ الّا انّه کان مدخول النّسب فکان یقال انّه لقیط و تاره یقال انّه ولد زنآ و احسن احواله ان یکون صحیح الاتّصال الى ابى فَرْوه مولى عثمان بن عفّان و فى ذلک اتمّالعار فانّ ابافروه کان ساقطآ و کان عبدآ للحارث حفّارِ القبور بمکّه والحارث مولى عثمان بن عفّان فابو فروه عبد عبد عثمان و فى ذلک یقول الشّاعر :

وَ اِنَ وَلاَ کَیْسَانَ لِلْحارِثِ آلَّذِى         وَلَى[26]  زَمَنآ حَفْرَ آلْقُبُورِ بِیَثْرِبِ

و ابوفروه خرج على عثمان یوم الدّار و کفاه بذلک عارآ فانظر هل ترى نسبآ اسقط او ارذل من هذا و اَعْجَبُ من رأى الصّاحب علاءالدّین هذا خلوُّ حضرته ممّن یعرف هذا القدر فینبّهه علیه» – انتهى

برویم بر سر مطلب، در سنه ثمان و ثمانین و خمسمایه که سلطان تکش ابن ایل ارسلان بن اتسز خوارزمشاه بعزم محاربه با سلطان طغرل آخرین سلجوقیان بجانب رىّ حرکت مى‌نمود در وقت عبور از قصبه آزادوار واقعه در جُوَیْن، جدِّ پدرِ مصنّف (یعنى پدر چهارم او) بهاءالدّین محمّد ابن علىّ بخدمت وى رسید و بهاءالدّین محمّد بن المؤیّد الکاتب البغدادى منشى معروف سلطان تکش نیز در ملازمت سلطان بود در حضور سلطان مابین

هر دو بهاءالدّین مباحثات رفت و نظر سلطان بر ایشان افتاد. بحکم اشارت وزیر بهاءالدّین جدّ مصنّف این رباعى بدیهه بگفت :

لطفت شرف گوهر مکنون ببرد         جود کف تو رونق جیحون ببرد

حکم تو بیک لحظه اگر رأى کنى         سوداى محال از سر گردون ببرد

سلطان برین ترانه تا شبانه شراب نوشید و بهاءالدّین را بنواختِ بسیار و تشریفات مخصوص گردانید.[27]

خال این بهاءالدّین (یعنى بهاءالدّین محمّد بن علىّ پدر چهارم مصنّف) منتجب‌الدّین بدیع‌الکاتب الجُوَیْنى از مشاهیر کتّاب عصر خود و از دبیران مقرّب سلطان سنجر و رئیس دیوان انشاء او بوده است و ترجمه حال او در جلد اوّل از لباب الألبابِ عوفى[28]  مسطور

است و او را در فنّ انشاء و ترسّل تصانیف است چون رُقْیَه القلم[29]  و عَتَبه کَتَبه[30]  و مجموعه

نفیسى از رسائل او در پطرزبورغ در کتابخانه اداره السنه شرقیّه محفوظ است[31] ، و این

منتجب‌الدّین هموست که در نزد سلطان سنجر شفاعت از رشید وطواط نمود تا سلطان از سر خون او درگذشت بتفصیلى که در جلد دوّم این کتاب[32]  و در سایر کتب تاریخ و تذکره[33]

مسطور است و اجمال آن اینست که وقتى که سلطان سنجر در سنه اثنتین و اربعین و خمسمایه بقصد محاربه با اتسز خوارزمشاه بطرف خوارزم حرکت نمود قصبه هزاراسب را از محالّ خوارزم در محاصره گرفت. انورى که در لشکر سلطان سنجر بود این رباعى بر تیرى نوشته در هزاراسب انداخت :

اى شاه همه ملک زمین حسب تراست         وز دولت و اقبال جهان کسب تراست

امروز بیک حمله هزاراسب بگیر         فردا خوارزم و صد هزار اسب تراست

رشید وطواط در هزاراسب بود، این بیت در جواب بر تیرى نوشته در لشکر سنجر انداخت :

گر خصم تو اى شاه شود رستم گرد         یک خر ز هزاراسب تو نتواند برد

و سابقآ نیز رشید وطواط در موقع جلوس اتسز قصیده گفته بود که مطلعش اینست :

چون ملک اتسز بتخت ملک درآمد         دولت سلجوق و آل او بسر آمد

سلطان سنجر بدین اسباب از رشید وطواط بى‌نهایت در خشم بود و سوگند خورده بود که چون او را بازیابد هفت عضو او را از یکدیگر جدا کند، چون هزاراسب مفتوح شد رشید وطواط متوارى شد و از خوف جان بهر یک از ارکان دولت سنجرى التجا مى‌جست هیچکس بسبب مشاهده غضب سلطان وى را پناه نمى‌داد. بالآخره بمنتجب‌الدّین بدیع مذکور التجا برد. منتجب‌الدّین که علاوه بر منصب دیوان انشاء بشرف منادمت سلطان مخصوص بود در اثناء مفاوضات موقعى مناسب به‌دست آورده بعرض سلطان رسانید که وطواط مرغکى ضعیف باشد طاقت آن نداشته که او را بهفت پاره کنند اگر فرمان شود او را به دو پاره کنند سلطان بخندید و جان وطواط ببخشید.

جدّ مصنّف (یعنى پدر پدر او) شمس‌الدّین محمّد بن محمّد بن على از ملازمان سلطان محمّد خوارزمشاه و مستوفى دیوان وى بود[34]  و در وقت انهزام سلطان از مغول و فرار وى

از بلخ بطرف نیشابور در سنه 617 وى نیز در مصاحبت سلطان بوده است و پس از او در عهد پسرش سلطان جلال‌الدّین منکبرنى نیز بهمان شغل استیفاى دیوان اشتغال مى‌نمود.[35]

پدر مصنّف بهاءالدّین محمّد بن محمّد صاحب دیوان در ملازمت حکّام و شحنگان مغول که در فترت بین فتوحات چنگیزخان تا ورود هولاکو بایران (قریب سى و پنج سال) مستقیمآ از مغولستان بحکومت بلاد غربى تعیین مى‌شدند به‌سر مى‌برد، در حدود سنه 630 جِنْتِموُر که از جانب اوکتاى‌قاآن حاکم خراسان و مازندران بود یکى از امراى خود موسوم بکلبلات را با لشکرى بنیشابور فرستاد براى دفع قراجه و تغان سنقور[36]  که دو امیر

بودند از جانب سلطان جلال‌الدّین منکبرنى در نیشابور و همواره بآوازه سلطان جلال‌الدّین در آن نواحى تاختن مى‌کردند و حکّام و شحنگان مغول را مى‌کشتند. پدر مصنّف بهاءالدّین محمّد مذکور که در آنوقت در نیشابور بود با جمعى از معارف و اکابر نیشابور فرار نموده بطوس رفتند و التجا بتاج‌الدّین فریزنى که متصرّف قلعه طوس بود بردند، کلبلات بعد از شکست دادن قراجه بطوس آمد و احوال این جماعت شنیده بود ایلچى بنزدیک تاج‌الدّین فریزنى فرستاد و تسلیم ایشان را خواستار شد. فریزنى ایشان را به نزد کلبلات فرستاد. کلبلات، بهاءالدّین محمّد و سایر بزرگان نیشابور را باحترام تمام پذیرائى نمود و بانواع استمالت مستظهر گردانید و ایشان را بخدمت جنتمور برد جنتمور نیز مقدم ایشان را گرامى داشته پس از اندک مدّتى صاحب دیوانى خراسان و مازندران را بهاءالدّین مقرّر داشت و یک دو سال بعد در حدود سنه 633 بهاءالدّین و گرگوز[37]  را

برسالت بنزد اوکتاى‌قاآن فرستاد. اوکتاى‌قاآن نیز درباره ایشان کمال عنایت مبذول داشت و بهاءالدّین را بمزید عاطفت مخصوص گردانید و او را پایزه[38]  و یرلیغ بآلتمغا[39]  داد و

صاحب دیوانى ممالک بدو ارزانى داشت.[40]

در حدود سنه  637[41]  که گرگوز حاکم جدید خراسان و مازندران و سایر بلاد غربى

براى دفاع از خود باردوى اوکتاى‌قاآن مى‌رفت و در مدّت غیبت خود بهاءالدّین مذکور را به حکومت بلادى که در تصرّف خود داشت نامزد گردانید.[42]

در حدود سنه  643[43]  که امیر ارغون حاکم جدید بلاد غربى[44]  بعد از گرگوز از ایران

باردوى کیوک‌خان مى‌رفت بهاءالدّین را در ممالک اذربیجان و گرجستان و روم و آن اطراف بنیابت خود بگذاشت[45] ، و در سفر دوّم خود در حدود سنه 644 یا  645[46]  بهاءالدّین

را نیز در مصاحبت خود باردو برد، و در سفر سوّم خود باردو در سنه  647[47]  بهاءالدّین را

بمشارکت یک نفر دیگر امیرحسین نام در ممالک متصرّفى خود قایم‌مقام خود گذارد[48]  و

در سنه  651[49]  که امیر ارغون از سفر چهارم خود باردو مراجعت نمود پس از ورود

بخراسان بهاءالدّین را با مغولى دیگر نایمتاى[50]  نام بحکومت عراق و یزد تعیین نمود[51]  سنّ

بهاءالدّین در آنوقت بشصت رسیده بود و عزم کرده تا بقیّه العمر از ملابست اعمال دیوانى کناره جوید[52]  امّا بسبب آنکه امرا بانزواى او رضا نمى‌دادند بى‌اختیار عازم عراق گشت و

چون باصفهان رسید وفات نمود در سنه 651.[53]

بهاءالدّین محمّد مذکور از فضلاى عصر خود به‌شمار مى‌آمده و او را بفارسى و عربى اشعار خوب است. بعضى از این اشعار در تضاعیف جهانگشاى و تاریخ وصّاف مذکور است و برخى دیگر در کتاب شُرَف ایوان البیان فى شَرَف بیت صاحب الدّیوان للقاضى نظام‌الدّین الاصفهانى مسطور و شرح این کتاب خواهد آمد ان‌شاءاللّه.

علاءالدّین عَطَامَلِک جُوَیْنى مصنّف کتاب در سنه ششصد و بیست و سه هجرى متولّد گردید.[54]  و چنانکه خود در دیباچه گوید هم از اوایل جوانى قبل از آنکه سنّ او ببیست

رسد بکار تحریر و دیوان اشتغال نمود و در سلک خواصّ دبیران امیر ارغون منخرط گردید، امیر ارغون مذکور قریب پانزده سال از حدود سنه  641[55]  الى حدود سنه 654 که

هولاکو بایران آمد[56]  از جانب پادشاهان مغول حاکم عامّ جمیع ولایات واقعه در غربىِ

جیحون یعنى ممالک خراسان و مازندران و قسمتى از هندوستان و عراق و فارس و کرمان و لور و ارّان و اذربیجان و گرجستان و موصل و حلب[57]  بود و پس از رسیدن هولاکو بایران

ارغون‌آقا یکى از امرا و سرداران هولاکو گردید و بالآخره در 25 ذى‌الحجّه سنه ثلث و سبعین و ستّمایه در مرغزار رادکان طوس وفات یافت[58] ، و امیر نوروز معروف که اسلام

آوردن غازان‌خان بسعى و همّت او بود پسر همین امیر ارغون است.[59]

امیر ارغون در مدّت حکومت خود در ایران براى باز دادن محاسبات اموال یا دفع تهمتهاى اعادى پنج یا شش مرتبه باردو یعنى دربار پادشاهان مغول که غالبآ در قراقورم پاى‌تخت مغولستان بود سفر نمود و در غالب این سفرها علاءالدّین صاحب ترجمه را که دبیر مخصوص وى بود در مصاحبت خود مى‌برده است، و قریب مدّت ده سال مصنّف عمر خود را در این نقل و انتقال و حلّ و ترحال بسر برده است چنانکه خود در دیباچه کتاب گوید (ص 132): «از خداوندان فضل و افضال سزد که بر رکاکت و قصور الفاظ از راه کرم ذیل عفو و اقالت پوشانند چه مدّت ده سال مى‌شود که پاى در راه اغتراب نهاده و از
تحصیل اجتناب نموده و اوراق علوم نسج علیه العنکبوت شده الخ» و چون دیباچه کتاب جهانگشاى در حدود سنه 650 نوشته شده است چنانکه شرح آن خواهد آمد و تولّد مصنّف نیز چنانکه گفتیم در سنه 623 بوده است. پس معلوم مى‌شود مصنّف در سنّ هفده یا هجده سالگى داخل در خدمت امیر ارغون و مباشرت اعمال و مثابرت اسفار گردیده است.

ظاهرآ اوّل سفرى که مصنّف در مصاحبت امیر ارغون بمغولستان نمود در سفر دوّم ارغون[60]  بود در حدود سنه 644 یا  645[61]  و پدر مصنّف بهاءالدّین محمّد نیز در این سفر

را شنیدند و همانجا توقّف کرده پس از مدّتى از همان موضع بایران معاودت نمودند.[62]

و همچنین در سفر سوّمى که ارغون در سنه  647[63]  بقصد دفاع از خود باردو نمود

مصنّف نیز در مصاحبت وى بوده است. ارغون در این سفر مدّتى دراز در اردو بماند تا حقّیّت وى و بطلان دعاوى دشمنان در یارغو[64]  ثابت گشت پس از آن بایران مراجعت

نمود[65] ، و این سفر در فترت بین فوت کیوک‌خان و جلوس منکوقاآن (حدود سنه

645-649) بوده و چنانکه معلوم است حکومت ممالک مغول در این فترت با اغول‌غایمش خاتون زوجه کیوک‌خان بوده است، و مصنّف در این سفر در مراجعت از اردوى اوغول‌غایمش خاتون بخدمت ییسو بن جغتاى بن چنگیزخان پادشاه الوس جغتاى رسیده است در شهور سنه 649.[66]

در سفر چهارمى که ارغون در سنه  649[67]  بلافاصله بعد از سفر سابق براى حضور در

قوریلتاى[68]  جلوس منکوقاآن[69]  باردو نمود باز مصنّف در ملازمت وى بوده است، و در این

سفر وقتى ارغون بحضور منکوقاآن رسید که قوریلتاى تمام شده و جمعیّت به‌کلّى متفرّق گشته بود،[70]  ورود ارغون و همراهان وى بقراقورم در بیستم صفر سنه 650 بود[71]  و خروج

ایشان از قراقورم در رجب سنه  651[72] .

از این قرار مصنّف در این سفر قریب یکسال و پنج ماه در اردوى منکوقاآن در قراقورم توقّف نموده است و چنانکه خود در دیباچه گوید در همین مدّت توقّف وى در دربار منکوقاآن بود «که جمعى از یاران وفا و اخوان صفا که وعثاء سفر بحضور همایونشان سهولت حضر داشت اشارتى راندند که براى تخلید مآثر گزیده و تأبید مفاخر پسندیده پادشاه وقت تاریخى مى‌باید پرداخت و تقیید آثار و اخبار او را مجموعه ساخت که ناسخ آیات قیاصره و ماحى روایات اکاسره شود»، مصنّف یکى بملاحظه کساد بازار علم و هنر در آن عهد و دیگر ببهانه آنکه در خود آن سرمایه فضل و ادب نمى‌دید که از عهده چنین امرى خطیر برآید از قبول استدعاى ایشان تن باز مى‌زد ولى از طرف دیگر چون ملاحظه نمود که کمتر کسى را مانند او اسباب این کار آماده و لوازم تحصیل اطّلاع از تاریخ و سرگذشت اقوام مغول فراهم است چه اوّلا وى مدّت ده سال تمام در اقطار ممالک مغول دائمآ در سیر و حرکت بوده است و چندین کرّت بدیار ماوراءالنّهر و ترکستان و بلاد اویغور و مغولستان تا سرحدّ ماچین و اقصى چین سفر کرده و بسیارى از وقایع مهمّه را خود برأى‌العین مشاهده نموده، ثانیآ به‌واسطه علوّ مکانتى که در خدمت پادشاهان مغول داشته و دائمآ با عظما و اشراف آن قوم محشور بوده بالطّبیعه وسایل جمع‌آورى حکایات
و روایات اقوام مغول به‌واسطه سماع شفاهى از ثقات رجال آن طایفه وى را بنحو اکمل میسّر بوده است، بدین ملاحظات بالآخره علاءالدّین اشارت دوستان را امتثال نموده مُشاهدات و مسموعات خود را در قید کتابت درآورد و کتاب حاضر را از آن ترتیب داد، و چنانکه مذکور خواهد شد شروع وى بتألیف کتاب در حدود سنه 650 و انجام آن در حدود سنه 658 بوده است.

برویم بر سر مطلب ــ در عرض همین مدّت که عطاملک در قراقورم توقّف داشته آثار عتیقه و خرابهاى شهر اردوبالیغ را که از شهرهاى مملکت قدیم اویغورستان بوده است و قراقورم بفرمان اوکتاى‌قاآن بر روى اَنْقاض آن شهر بنا شده است با سنگهاى منقورى که در آن خرابها بوده مشاهده کرده است و وصف غریبى از آن مى‌کند.

عطاملک بعد از مراجعت از این سفر اخیر خود بقراقورم در سنه 651 همچنان بقرار سابق در سلک کتّاب امیر ارغون منخرط مى‌بود تا در اوایل سنه 654 که هولاکو بایران آمد و ارغون مجدّدآ باردوى منکوقاآن سفر نمود، قبل از حرکت در مرغزار شفورقان[73]  از

محالّ بلخ[74]  امیر ارغون پسر خود کراى ملک و امیر احمد بیتکچى[75]  و علاءالدّین عطاملک

مصنّف کتاب را جهت ترتیب مهمّات و تدبیر مصالح در خدمت هولاکو تعیین کرد و امور ممالک عراق و خراسان و مازندران را بدیشان حوالت نمود[76] ، از این تاریخ ببعد مصنّف از

خواصّ ملازمان و دبیران مقرَّب هولاکو گردید و یومآ فیومآ جاهش رفیعتر و پایگاهش منیعتر مى‌گردید تا در اواخر عمر که مبتلى بداهیه مجدالملک یزدى گشت و اخترش روى به تراجع نهاد چنانکه شرح آن بیاید ان‌شاءالله.

مقارن این احوال که هولاکو تازه بایران آمده بود یکى از دشمنان امیر ارغون موسوم بجمال‌الدّین خاصّ حاجب که سِمَت اِشْراف ممالک غربى بدو محوّل بود محضرى متضمّن اسماء تمام ملوک و امرا و رؤساى ایران که در تحت حکم ارغون بودند نوشته و بخراسان بنزد هولاکو آورد و گفت مرا با همه کس سخن است و براى فصل دعوى
بحضرت منکوقاآن مى‌باید رفت و در جزء آن اسامى اسم عطاملک را نیز نوشته بود. چون به نام او رسید هولاکو گفت که اگر با او سخنى هست در حضرت ما عرضه دارد تا هم اینجا استکشاف آن رود و مصلحت آن گفته شود. جمال‌الدّین از آن گفته پشیمان شد و عذرها خواست[77] ، و درجه توجّه مخصوص هولاکو را نسبت بعلاءالدّین از اینجا مى‌توان استنباط

نمود.

هولاکو در اثناء حرکت بعزم تسخیر قلاع اسمعیلیّه چون بقصبه خبوشان (قوچان) رسید و آن قصبه از ابتداى خروج مغول تا آن سال (سنه 654) خراب افتاده و تمام قنوات و کاریزهاى آن خشک شده و جز دیوار مسجد جامع آثارى از آن بر پاى نبود مصنّف «چون هوس و میل پادشاه را بعمارت خرابیها مشاهده نمود[78] » شرح حال خرابى آن قصبه

را بعرض رسانید، هولاکو فى الحال فرمان داد تا شهر را عمارت کنند و کاریزهاى آن را مرمّت نمایند و سکنه آن را که سالها بود تا جلاى وطن کرده بودند بدانجا بازخوانند و براى آنکه بر رعایا تحمیلى نیفتد تمام مصارف لازمه را نقدآ خود از خزانه خاصّ بپرداخت.[79]

از قرارى که صریحآ از جهانگشاى معلوم مى‌شود علاءالدّین عطاملک همه جا در واقعه قلع و قمع اسمعیلیّه در مصاحبت هولاکو بوده است و وقتى که هولاکو بمحاصره قلعه مَیْمُون دِزْ که محکمترین قلاع اَلَمُوت و مسکن شخصى پادشاهان اسمعیلیّه بود اشتغال داشت و بالآخره اهل قلعه مجبور بتسلیم شدند. عطاملک را از جانب هولاکو فرمان شد تا یرلیغى متضمّن شرایط صلح و تسلیم اهل قلعه بر وفق ملتمس خود ایشان نوشته باندرون قلعه بنزد رکن‌الدّین خورشاه آخرین اسمعیلیّه الموت فرستادند.[80]

بعد از فتح الموت و استیصال اسمعیلیّه در سنه  645[81]  عطاملک بملاحظه آنکه مبادا

کتابخانه اَلَموت که صیت آن در اقطار شایع بود عرضه تلف و غارت گردد و آن آثار نفیسه به کلّى از میان برود بمحضر هولاکو عرضه داشت که نفایس کتب الموت را تضییع نتوان کرد. هولاکو آن سخن را پسندیده[82] ، فرمان داد تا علاءالدّین بقلعه رفته مستودعات خزانه

و مستجمعات کتابخانه ایشان را که از عهد حسن صبّاح تا آن وقت قریب صد و هفتاد سال بود متدرّجآ فراهم آورده بودند در مطالعه آورد و آنچه لایق خاصّه پادشاه باشد جدا کند[83] ، مصنّف بمطالعه کتابخانه و خزانه ایشان رفته آنچه مصاحف و نفایس کتب و آلات

نجومىِ رصدخانه بود[84]  استخراج کرده باقى کتب را که متعلّق باصول یا فروع مذهب

ایشان بود باقرار خود تمامآ بسوخت[85] ، و از جمله کتبى که مصنّف از کتابخانه مذکوره

استخراج کرده و خوش‌بختانه آن را نسوخته است کتابى بوده مشتمل بر وقایع احوال حسن صبّاح موسوم بسرگذشت سیّدنا که خلاصه مختصرى از آن را خود مصنّف در جلد سوم جهانگشاى[86]  و یک خلاصه مفصّل‌ترى از آن را رشیدالدّین فضل‌اللّه در جلد دوم از

جامع‌التّواریخ در تاریخ اسمعیلیّه الموت[87]  نقل کرده‌اند، و این دو خلاصه در غایت اهمّیّت

و قیمت است و معلومات نفیسه که در آن مضمّن است در هیچ کتابى دیگر یافت نمى‌شود.

وقتى که هولاکو در سنه 655 پس از قراغت از اسمعیلیّه بعزم فتح بغداد و محاربه با المستعصم باللّه در حرکت آمد مصنّف نیز در مصاحبت وى بوده است چنانکه صریح جامع‌التّواریخ است: «و ]هولاکو[ در اوایل محرّم سنه خمس و خمسین و ستّمایه با
لشکرها در قلب که مغول قُول گویند ]به قصد تسخیر بغداد[ بر راه کرمانشاهان و حلوان روانه شد و امراء بزرگ کوکا ایلکا و ارقتو و ارغون‌آقا و از بیتکچیان قراتاى و سیف‌الدّین بیتکچى که مدبّر مملکت بود و خواجه نصیرالدّین طوسى و صاحب سعید علاءالدّین عطاملک با تمامت سلاطین و ملوک و کتّاب ایران زمین در بندگى بودند».[88]

یکسال بعد از فتح بغداد یعنى در سنه 657 بتصریح خود مصنّف در رساله تسلیه الأخوان[89]  هولاکو حکومت بغداد را بدو مفوّض نمود و عین عبارتش اینست: «حاکم

دارالملک تؤتى‌الملک من تشاء و تنزع‌الملک ممّن تشاء ممالک عراق ]و[ بغداد و خوزستان را چون از قبضه تصرّف و تملّک خلفاى بنى‌العبّاس انتزاع کرد و بپادشاه جهان هولاکو دست بدست تسلیم و ایداعْ در شهور سنه سبع و خمسین و ستّمایه که از میعاد واقعه بغداد یکسال بود تدبیر مصالح و مهمّات آن ملک بمحرّر این احوال تفویض گردانید و دست او در حلّ و عقد امور و رتق و فتق مصالح جمهور مطلق[90] »، بنابراین آنچه

رشیدالدّین در جامع‌التّواریخ و بعض مورّخین دیگر گفته‌اند که تفویض هولاکو حکومت بغداد را بعلاءالدّین عطاملک در سنه 661 بود یعنى در همان سال که هولاکو منصب وزارت ممالک خود را بعد از قتل امیر سیف‌الدّین بیتکچى[91]  ببرادر مصنّف شمس‌الدّین

محمّد جوینى داد[92]  ظاهرآ بى‌اساس است چه بدیهى است که عطاملک خود بهتر از دیگران

از وقایع شخصى خود مطّلع است.

عطاملک در تمام بقیّه مدّت هولاکو در حکومت بغداد برقرار بود و پس از وفات هولاکو در 19 ربیع‌الآخر سنه  663[93]  و جلوس پسرش اَبَقا در 3 رمضان از سنه مذکوره.[94]

اَبَقا منصب وزارت را همچنان بر قاعده سابق بشمس‌الدّین محمّد جوینى ارزانى داشت و ممالک بغداد و فارس را بسونجاق[95] آقا از امراى بزرگ مغول داد و علاءالدّین عطاملک را

در بغداد بنیابت امیر سونجاق آقا نصب فرمود[96]  و اصفهان و معظم ولایات عراق عجم را

ببهاءالدّین محمّد پسر شمس‌الدّین محمّد جوینى مفوّض داشت[97] ، و در تمام مدّت سلطنت

اَبَقا (سنه 663-680) که قریب هفده سال مى‌شود علاءالدّین عطاملک اسمآ از جانب امیر سونجاق آقا و معنىً خود بنفسه حاکم مستقلّ بغداد و کلّیّه عراق عرب بود و در مدّت حکومت خود علاءالدّین جمیع همّ خویش را صرف آبادى بلاد و آسایش عباد نمود، عوارض و مالیّاتهاى بسیار از دوش فلّاحین و دهاقین بینداخت[98]  و در انشاء قرى و مزارع

و مجارى میاه جدّ وافى نمود و نهرى از فرات جدا کرد که مبدأ آن از شهر انبار بود (بر ده فرسخى در مغرب بغداد) و منتهى‌الیه آن کوفه و نجف[99]  و او را در این عمل زیاده از صد

هزار دینار زر سرخ خرج رفت[100]  و صد و پنجاه قریه بر کنار این نهر تأسیس نمود[101]  و بدین

طریق اراضى واقعه بین انبار و نجف که همیشه وادى غیر ذى زرع بود مبدّل بمزارع سبز و خرّم و درختان سر در هم گردید، و رباطى[102]  بمشهد امیرالمؤمنین علىّ در نجف بساخت[103] ،

و طولى نکشید که بغداد و عراق عرب که از صدمه تاخت و تاز مغول بکلّى ویران شده بود به سرعت روى بآبادى گذارد و مردم بکشت و زرع اشتغال نمودند و دخل عراق مضاعف گردید و بلاد و قرى معمور شد[104] . بحدّى که گویند بغداد در زمان حکومت عطاملک

بمراتب آبادتر و معمورتر از ایّام خلفا گردید.[105]

وقتى جاثلیقِ[106]  نصاراى نسطوریّه در بغداد موسوم بدِنْهَا یکى از نصارى را که مدّتى بود

اسلام آورده بود توقیف نمود و خواست تا او را در دجله غرق نماید مردم بغداد بر علاءالدّین شوریدند علاءالدّین چندین مرتبه رؤساى بلد را بنزد جاثلیق فرستاد و خواهش نمود که آن شخص نو مسلمان را تسلیم ایشان نماید جاثلیق امتناع نمود اهالى بغداد اجماع نموده درهاى خانه جاثلیق را آتش زدند و از دیوارهاى خانه بالا رفته بقصد آنکه او را گرفته قطعه قطعه نمایند. علاءالدّین فى‌الفور جمعى از گماشتگان خود را فرستاد تا جاثلیق را از درى مخفى که مشرف بر دجله بود وارد قصر وى نمودند و بدین طریق او را از مرگ نجات داد.[107]

دو سه سال بعد از این واقعه روزى عطاملک سواره عبور مى‌نمود ناگاه چند تن از ملاحده بر وى حمله کرده او را چندین زخم خنجر زدند ولى زخمها مهلک نبود و بزودى معالجه شد و ملاحده را فى‌الفور توقیف کرده قطعه قطعه نمودند.[108]

روى هم رفته مدّت حکمرانى علاءالدّین عطاملک در بغداد قریب بیست و چهار سال بوده است قریب شش سال در عهد هولاکو از سنه 657-663 و قریب هفده سال در تمام مدّت سلطنت اباقا از سنه 663-680 و قریب یکسال از اوایل سلطنت تکودار معروف بسلطان احمد از سنه 680-681، و در ظرف این مدّت چندین بار دشمنان وى درصدد سعایت و برانداختن او برآمدند ولى به‌واسطه علوّ مرتبتى که این خانواده در دولت مغول دارا بودند مساعى سُعاه غالبآ بى‌ثمر ماند.

از جمله قرابوقا نامى که از جانب مغول شحنه بغداد بود با نایب خود اسحق ارمنى یکى از اعراب بدوى را فریفته بوى آموختند تا در همه جا بگوید که علاءالدّین عطاملک او را از بادیه طلب کرده تا دلیل راه وى باشد بشام و قصد آن دارد تا با اموال و اولاد و علایق خود بممالک شام مهاجرت نماید، و معلوم است که در آن عهد عداوت و همچشمى بین پادشاهان مغول و سلاطین مصر و شام معروف بممالیک تا چه درجه اسباب سوءظنّ طرفین بوده و بالاترین تهمتى در ایران عبارت بود از اتّهام بمکاتبه سلاطین مصر و شام و در مصر اتّهام بمکاتبه با مغول، بارى چون از اعرابى مطمئن شدند خانه عطاملک را محاصره کرده وى را گرفته با اعرابى باردوى اباقاخان بردند، اعرابى در زیر شکنجه و چوب اقرار کرد که سخنان وى تهمت صِرْف و محرّک وى در این عمل اسحق ارمنى بوده است فرمان شد تا اسحق ارمنى و اعرابى هر دو را بقتل رسانیدند.[109]

دیگر شریف نقیب النّقباء تاج‌الدّین علىّبن محمّدبن رمضان الحَسنّى العلوىّ المعروف بابن الطّقطقى (پدر صفىّالدّین محمّدبن الطّقطقى مؤلّف کتاب الفخرى) که از مشاهیر متموّلین عراق بود و قسمتى از املاک خالصه دیوانى را اجاره نموده و وى را از آن ثروتى عظیم حاصل شده بود و به‌تدریج کارش بالا گرفت و بجائى رسید که مکتوبى باباقاخان در خصوص عزل عطاملک از حکومت بغداد نوشت، شمس‌الدّین جوینى وزیر مملکت مکتوب ابن الطّقطقى را براى برادر خود عطاملک ببغداد فرستاد و مکتوبى نیز خود بوى نوشت و این دو بیت را در آن درج کرد :[110]

کَمْ لِى اُنَبِّهُ مِنْکَ مُقْلَهَ نَائِمٍ         یُبْدِى سُبَاتآ کُلَّمَا نَبَّهْتُهُ

فَکَأنَّکَ آلطِّفْلُ آلصَّغِیرُ بِمَهْدِهِ         یَزْدَادُ نَوْمآ کُلَّمَا حَرَّکْتُهُ

عطاملک مصمّم گردید که ابن الطّقطقى را از میان بردارد. جماعتى را بر آن داشت که شبانه بر وى حمله کرده او را بکشتند و خود بگریختند و بجائى که با صاحب دیوان
مواضعه نموده بودند پنهان شدند. عطاملک هم در ساعت بدان موضع رفته فرمان داد تا آن جماعت را گرفته بقتل رسانیدند و جمیع املاک و اموال و ذخایر شریف ابن الطّقطقى را در تصرّف آورد[111] ، و همین است منشأ عداوتى که مؤلّف کتاب الفخرى (پسر تاج‌الدّین مقتول)

نسبت بعطاملک جوینى داشته و آثار آن از وجنات بیان و فلتات لسان وى دائمآ ظاهر است و هر کجا نام علاءالدّین عطاملک را در تضاعیف کتاب خود مى‌برد مطلقآ براى ردّ و تکذیب وى است[112]  و حکایت طعن وى در نسب عطاملک در اوایل این فصل گذشت.

دیگر از سعاه قوى دست مجدالملک یزدى بود که تفصیل احوال وى در مبحث ذیل مسطور است.

حکایت سعایت مجدالملک یزدى و اختلال احوال مصنّف در اواخر عمر

در اواخر سلطنت ابقا این خانواده نجیب مبتلى ببلیّه سعایت مجدالملک یزدى گشتند و بزودى خانمان ایشان جمیعآ در سر آن کار تباه شد و اکثر ایشان عرضه تیغ مغول گردیدند و مجدالملک خود نیز در این کار سر بداد و شرح این واقعه اجمالا از قرار ذیل است :

مجدالملک شخصى بود از اهل یزد و پدرش را صفىّالملک گفتندى و وزارت اتابکان یزد کردى و وى خود ملازم خواجه بهاءالدّین محمّد پسر خواجه شمس‌الدّین جوینى بود در اصفهان و از آنجا خود را بخدمت خواجه شمس‌الدّین انداخت و خواجه او را تربیت کرده دو سه نوبت بکارهاى بزرگ موسوم گردانید.[113]  از جمله یک نوبت بشماره[114]

گرجستان فرستاد و چون در مخایل او اعتماد تفرّس نمى‌کرد در مراعات جانب او اهمال مى‌نمود. مجدالملک را بر آن حال وقوف افتاد و اجازت خواسته بیزد رفت و از آنجا دیگر باره بخدمت خواجه بهاءالدّین پیوست و به‌وسیله او خواجه شمس‌الدّین او را بعملى بروم فرستاد و چون مراجعت کرد ملازم خواجه شمس‌الدّین بود. روزى اتّفاقآ مجدالدّین‌بن الأثیر که نایب صاحب علاءالدّین عطاملک بود با او همراه شد و در اثناى صحبت حکایت شوکت و عظمت پادشاه و لشکر مصر و بسیارى ابهت و عدّت ایشان مى‌کرد. مجدالملک آن را دست‌آویز کرده بنزد ییسو بوقا گورگان رفت و تقریر کرد که نایبِ علاءالدّین برادر شمس‌الدّین صاحب دیوان بمواضعه هر دو برادر با مصریان یکى است و منتظرِ آنند تا از آنجا بدین دیار آیند و مملکت بغداد بدیشان تسلیم کنند، ییسو بوقا گورگان آن سخن را باباقاخان بگفت فرمان شد تا مجدالدّین‌بن الأثیر را بگرفتند و تعذیب کردند و بیشتر از پانصد چوب بر وى زدند ثابت نشد او را بخواجه شمس‌الدّین صاحب دیوان سپردند، خواجه چون از خبث فطرت مجدالملک آگاه شد خواست تا بهر وسیله که ممکن است دل وى را به‌دست آورد لهذا فرمان حکومت سیواس را بنام مجدالملک صادر نمود و چون بر قلّت منال او وقوف یافت یک بالش زر و لعلى ثمین و براتى بمبلغ ده هزار دینار بنام او بر صاحب روم نوشت و مجدالملک چون بر مثل آن حرکت اقدام نموده بود اندیشه‌مند مى‌بود از آن جهت ملازم ییسو بوقا گورگان شد و در قصد و ایذاء خواجه شمس‌الدّین و خواجه علاءالدّین باقصى الغایه مى‌کوشید و انتظار فرصتى مى‌کرد.[115]

در اوایل ذى‌القعده سنه ثمان و سبعین و ستّمایه[116]  ابقاخان از تبریز[117]  عزیمت خراسان

نمود چون بقزوین رسید شهزاده ارغون بن ابقا باستقبال آمده بود. مجدالملک به‌وسیله

اباجى[118]  نام که از مقرّبان ارغون بود بحضور وى رفت و عرض کرد که زیاده از یکسال است

تا بنده مى‌خواهد که سخنى چند عرضه دارد و چون ناچار بتوسّط امرا و مقرّبان بعرض مى‌توان رسانید بهر وقت آغاز کرده صاحب دیوان وقوف مى‌یابد و از اموال پادشاه خدمتى و رشوتى تمام بامرا مى‌دهد تا سخن پوشیده مى‌ماند. اندیشه کردم که چون امرا مصالح پادشاه بخدمت و رشوت مى‌فروشند شهزاده مصلحت خود را نخواهد فروخت. بدان سبب آمدم و عرضه مى‌دارم که معادل آنچه از تمامت ممالک بخزانه پادشاه مى‌رسد حاصل املاک صاحب دیوان است که از املاک پادشاه حاصل کرده و کفران او بجائى رسیده که با سلاطین مصر یکى است و پروانه[119]  بتحریک او با بُنْدُقْدَار[120]  ]که ممالک روم را

قتل و غارت کرد و لشکر مغول را در آنجا شکست فاحش داد در سنه  675[121] [ یکى بود و

توقو[122]  و تودان بهادر[123]  و ارقتو[124]  ]یعنى امراء لشکر مغول ساخلوى روم[ و آن لشکرها بخبث

او هلاک شدند و برادرش علاءالدّین مملکت بغداد بدست فرو گرفته و تاجى مرصّع جهت خود ساخته که پادشاهان را شاید و خزاین بى‌اندازه جمع کرده و ذخایر بى‌شمار نهاده. اگر
پادشاه بنده را سیورغامیشى[125]  فرماید بر صاحب دیوان درست کنم که چهارصد تومان

]یعنى 000/000/4 دینار- ظ[ املاک از مال پادشاه خریده است و دو هزار تومان دیگر ]یعنى 000/000/20 دینار[ از نقود و گله و رمه دارد، و اگر تمامت خزاین پادشاه مع آنچه از بغداد و قلاع ملاحده بیاورده‌اند مقدار یک هزار تومان ]یعنى 000/000/10 دینار[ باشد بنده در گناه باشد و بمیرد، و بدان سبب که بنده بر هر حال واقف است فرمان حکومت سیواس و یک بالش زر و براتى بمقدار ده هزار دینار حقّالسّکوت ببنده داده است و تمامت را بشهزاده ارغون ارائه داد، شهزاده این سخن در خلوت بعرض اباقاخان رسانید اباقا گفت که این سخن را با کسى مگوى تا بتأنّى تدارک آن کرده شود.[126]

اباقا چون بدارالملک تبریز رسید زمستان را بعزم قشلاق بارّان (قراباغ) و بهار آن سال ]یعنى سنه 678- ظ[ بشرویاز[127]  آمد و برباط مسلم در حمّام رفت و مجدالملک بمساعدت

امیر طغاجار و نایب او صدرالدّین زنجانى در مسلخ حمّام بخدمت اباقا رسید و آنچه شهزاده ارغون گفته بود وى مع‌الزّیاده بعرض رسانید اباقاخان از صاحب دیوان بخشم رفت و بتمامت ممالک ایلچیان فرستاد تا نُوّاب او را گرفته با دفاتر حاضر گردانند تا در حضور اباقاخان بتدقیق و تحقیق کشف آن حال رود. صاحب دیوان التجا و استعانت باولجاى خاتون[128]  برد و حجّتى نوشت که تمامت املاک و اسباب که درین مدّت خریده

است حقّ پادشاه است، اولجاى خاتون بر سر آن حجّت حال او عرضه داشت و تربیت کرد و اباقاخان را بر سر عنایت آورد و صاحب دیوان را از آن ورطه خلاص داد و یرلیغ روانه داشتند که ایلچیان بازگردند و نُوّاب صاحب را تعرّض نرسانند. مجدالملک نومید شد و اوتوکى[129]  نوشت که چون پادشاه صاحب دیوان را سیورغامشى فرمود او بنده را یک زمان

امان ندهد. امیدوار است که پادشاه بنده را بامیرى از امراء دولت سپارد تا دفع شر صاحب از وى مى‌کند یا فرمان شود که بنده از این ملک برود، اباقا در جواب فرمود که اگرچه صاحب دیوان را سیورغامیشى[130]  کردم مجدالملک را قاقمیشى[131]  نکرده‌ام ملازمت اردو

نماید و با طغاجار و اردوقیا مى‌گردد.[132]

مجدالملک بر وفق فرمان ملازمت اردو مى‌نمود و باتّفاق صدرالدّین زنجانى[133]  منتهز

فرصتى مى‌بود تا در بهار سنه تسع و سبعین و ستّمایه حکم یرلیغ اباقاخان بنفاذ پیوست که مجدالملک بر تمامت ممالک از کنار آب آمویه تا درِ مصر مُشْرِف باشد و با صاحب دیوان در حکم مُشارِک، و در روزى که اباقاخان با تمامت خواتین و شهزادگان و امرا و ارکان دولت در بُتْخانه مراغه بود فرمود تا آن یرلیغ برخواندند همگنان باتّفاق گفتند که هرگز پادشاهان مغول هیچ تازیکى را چنین یرلیغ نداده‌اند، و اباقاخان مجدالملک را گفت که در کار ملک و مال و خزینه و ایراخته[134]  هوشمند باشى و بر تمامت واقف و مطّلع و بر همه

کارها نُوّاب تو مُشْرِف باشند و خود را نیکو نگاه‌دار و از اردو بهیچ حال تخلّف منماى. اگر کسى قصد تو کند جواب آن بر من، چون تربیتى بدین مبالغه یافت تمامت او را اعتبار کردند و درگاه او ملجأ و ملاذ کبار و صغار شد و کار صاحب دیوان در تراجع افتاد و هر چند تجلّدى مى‌نمود امّا کار او را زیادت رونقى نماند[135] ، مجدالملک این رباعى را بصاحب

شمس‌الدّین جوینى فرستاد :

در بحر غم تو غوطه خواهم خوردن         یا غرقه شدن یا گهرى آوردن

قصدت خطر است و من‌بخواهم‌کردن         یا روى کنم سرخ بدان یا گردن

صاحب شمس‌الدّین در جواب او این رباعى فرستاد :

یرغو برِ شاه چون نشاید[136]  بردن         بس غصّه روزگار باید خوردن

این کار که پاى در میانش دارى         هم روى کنى سرخ بدان هم گردن

مجدالملک چون دید که مکاید او در صاحب اثر نخواهد کرد در برادرش علاءالدّین پیچید و از هر گونه قصد او آغاز کرد.[137]

مقارن این احوال در ربیع‌الأوّل سنه  680[138]  علاءالدّین از بغداد بدیار اباقا رسید ]در

تبریز- ظ[ با دو خزانه زر.[139]  عالمى را دید بجان یکدیگر افتاده و بازار وشایت و سعایت

رواجى تمام دارد. غالب خواصّ و برآوردگان علاءالدّین تا چه رسد بدشمنان او بتحریک و تطمیع مجدالملک و اعوان وى بر ضدّ علاءالدّین شدند و او را انواع تهمتها مى‌زدند[140] ،

مجدالدّین بن الأثیر که نایب علاءالدّین و از خواصّ وى بود برابر وى نشسته بمواجهه مى‌گفت که از فلان موضع چندین و از فلان شخص چند دارى. چون صاحب شمس‌الدّین نازکى قصّه را مشاهده کرده پیش برادر فرستاد که بهیچ‌وجه انکار مکن تا زحمتى نرسد چه گفته‌اند ع، لاَبارَکَآللّهُ بَعْدَ آلْعِرْضِ فِى آلْمَالِ.[141]

علاءالدّین در شرح این مصائب وارده بر خود در اواخر عمر دو رساله نفیس تألیف نموده است یکى موسوم بتسلیه‌الأخوان و نام دیگرى که متمّم آن است معلوم نیست و هر دو رساله از حسن اتّفاق در کتابخانه ملّى پاریس موجود است[142]  و چون بمقتضاى

اهلُالبیت اَدْرَى بما فى‌البیت این دو رساله طبعآ اصّح مآخذ ترجمه حال عطاملک است لهذا ما خلاصه آن دو را بحذف حشو و زواید و بدون نقصان و تحریف اصل مطلب در اینجا نقل مى‌کنیم :[143]

در تسلیه‌الأخوان گوید[144]  که دشمنان (یعنى مجدالملک و یاران وى) مى‌گفتند که هر

سال بیست تومان زر[145]  ]یعنى 000/200 دینار[ توفیر مال بغداد است و هیچ بخزانه

نمى‌رسد و در مدّت ده سال که اعمال در دست علاءالدّین بر سبیل ضمان است دویست تومان ]000/000/2 دینار[ بر ذمّه او باقى است[146] ، علاءالدّین گوید با وجود آنکه معلوم

همه بود که این تهمتها بى‌اساس و حصول توفیر مذکور کذب و زور است. محض براى آنکه خود و جمعى بسیار را از ننگ مقابله و مجادله با آن اراذل خلاص دهم اداء این مبلغ را قبول کردم و فاضلى را که از دیوان طلب داشتم و قریب بهمین مبلغ بود در وجه این باقى که تقریر اهل وشایت بود محسوب داشتم[147] ، آن جماعت چون دیدند که طلب خود را در

این باب محسوب خواهم نمود و از آن سبب آسیب و زحمتى بمن نخواهد رسید تدبیرى دیگر به‌کار زدند و بعرض اباقا رسانیدند که در شهور سنه 669 که تا امروز دوازده سال است جمعى از امرا براى رسیدگى حساب وى ببغداد رفته و قریب دویست و پنجاه تومان زر ]000/500/2 دینار[ در ذمّه وى باقى کشیده‌اند و تا غایت وقت از آن وجهى بخزانه نرسیده[148] ، علاءالدّین گوید همه کس مى‌دانست که آن وقت اعمال بدست من بر سبیل

امانت بود نه ضمان و نیز بقایائى که تقریر کرده بودند اکثر آن تهمت و افترا بود و آن مقدار نیز که باقى مانده بود بر جماعت رعایا و متصرّفان منکسر بود و امکان استیفاى آن متعذّر و در آن تاریخ (یعنى دوازه سال پیش) که امرا از بغداد بازگشتند و من نیز در مصاحبت ایشان ببندگى حضرت رسیدم، امراى بزرگ در باب آن بقایا یارغو کردند و بحث و استکشاف آن واجب داشتند و باتّفاق عرضه داشتند که بقایا بر جماعت ضُمّان و رعایاست و بخاصّه فلانى تعلّق ندارد و چون بر رأى اباقا مکشوف شد که بمن نسبتى ندارد و نیز اگر از رعایا بقهر استیفا رود ضرر آن بمراتب بیش از فائده آن باشد چه موجب خرابى ولایت و تفرقه رعیّت گردد بدان سبب در آن تاریخ مرا نواخت و سیورغامیشى
فرمود و بمعاودت بسرِ کار فرمان داد و از آن مدّت تاکنون از این مقوله هیچ سخنى نرفت. ولى اکنون آن جماعت در ضمیر اباقاخان چنان نشانده بودند که این توفیرات زرِ نقدى است که بخانه برده‌ام و در زیر زمین دفن کرده و این معنى در ذهن او سخت مستحکم شده بود[149] ، مقارن این حالات اباقا لشکرى گران در صحبت برادر خود منکوتیمور بشام فرستاد

و خود بنفس خویش بر سبیل تفرّج شکار بر عزم مَشْتَاهِ بغداد بجانب اربل و موصل روان شد و از آنجا بقصد مطالعه رَحْبَه شام جریده براند و بر کنار دیهى که آن را دیر اسیر[150]

خوانند نزول کرد و چند روز در آن مقام تفرّج و صید نمود و از آنجا بر عزم بغداد بازگشت و لشکرى گران را بر عقب لشکر پیشین بجانب شام روان گردانید و محرّر این حروف در مقدّمه بتدبیر مصالح منازل و ترتیب مایحتاج و آذوقه لشکر در غرّه رجب سنه 680 از آن موضع بجانب بغداد روان شد.[151]

در همان روزِ مراجعتِ علاءالدّین مجدالملک[152]  باز حکایت بقایاى کهن را نو کرد و بیاد

ایلخان آورد فرمان شد تا طایفه از امرا براى استیفاى آن بر عقب علاءالدّین روان شدند و در تکریت بوى رسیدند و فرمان اباقا را بوى شنوانیدند، علاءالدّین گوید[153]  دانستم که کار

جدّ است و تأثیر اقوال اصحاب اغراض در خاطر پادشاه بى‌حدّ و مطالبه بقایا بهانه حصول زر مقصود است و بزعم ایشان حوضهاى مالامال از آن در خانه من موجود، القصّه در صحبت آن جماعت از تکریت ببغداد آمدم و آنچه موجود بود در خزانه و اندرون خانه از خشک و تر و سیم و زر و مرصّعات و جوهر و جامه تا و دوخته و هر چیزى که موروث و اندوخته بود تا اوانى صفر و سفال تسلیم شد و املاک و سرایها و حمّامها و ممالیک و دوّاب و هر چه اسم ملکیّت بر آن اطلاق رفته بود و حتّى خاصّه و فرزندان خود را نیز[154]  باسرها و

اجمعها بسپرد[155]  و بعد از آن متقبّل[156]  شد و خطّ داد[157]  که اگر فیما بعد زرى بمقدار یک درم

مدفون یا مودوع[158]  بیرون آید معاقب و مؤاخذ باشد.[159]

برادرم که ملازم پادشاه بود از غایت شفقت و دلسوزى بر ملازمت تثبّت نتوانست نمود. از خدمت اباقا اجازت خواسته ببغداد آمد. چون ببغداد رسید جدّ و تحریض او بر تحصیل مطلوب بیشتر از دیگران بود. سعى بلیغ نمود و مى‌خواست که بحسن تدبیر وجوهى بزیادت حاصل آید تا در خدمت پادشاه بموقع افتد و آن عقده که بس محکم بود انحلال پذیرد، باوّل هر چه در خانه او و فرزندان او بود از اوانى زر و نقره و جواهر بیرون آورد و تمامت نُوّاب و معتمدان را حاضر کرد و بر سبیل استقراض هر چه بر آن قادر بود از ایشان بگرفت و تمامت این وجوهات اضافت وجوهات دیگر کرد، چون آنچه ممکن بود به تقدیم رسید و کوششى دیگر مجال نماند و مواکب ایلخانى بدُجَیْل رسیده بود آنچه لایق حمل و عرض بود از جواهر و جامها و اجناس و اوانى سیم و زر حمل کرد و در مصاحبت خود بخدمت اباقا برد، چون آن مقدار عُشْرِ آنچه در طبع و گوش ایلخان نشانده بودند برنمى‌آمد عرض حال و اجتهاد برادرم طال عمره بر وجهى رفت که بمراقبت و مجاملت موسوم شد و حال مساعدت او در این باب معلوم نگشت.[160]  بدان سبب فرمان شد تا تغاجار

یارغوچى ]و مجدالملک[161] [ با امرا محصّل ببغداد آمدند تا کنوز دفین و جواهر ثمین را

بزعم خود استخراج کنند. پس جماعت خُزّان بیرونى و اندرونى را حاضر کردند و هر چه امکان داشت از استکشاف و بحث تتبّع آن نمودند و مرا نیز هم در خانه مألوف مفرد از متعلّقان موقوف گردانیدند و بعد از آن جماعت ثقات و معتمدان را شکنجه آغاز نهادند و روزها تعذیب دادند و بعد از آن سلسلها با دو شاخ مبدّل شد و امرا دو سه نوبت برباط و مدرسه که در بغداد انشا رفته بود و مدفن جمعى از اطفال و عزیران بود رفتند و بسیار کشف و فتش کردند و مواضع آن را نَبْشْ. چون از دفینه موهوم فایده بیش باز نداد فرس و
طرح و اثاث و قماشى که بر سر تربت و مساجد و رباط بود تمامت را کسب کردند[162]  و بعد

از آن چون هیچ تفتیش نماند ملبوسات نو و کهنه و اثاث البیت تا مأکولات و مشروبات تمامت را بفروختند و مرا از وثاق معهود با وثاق قصر مسنّى تحویل کردند و قید حدید برداشتند و دو شاخ عوض آن بنهادند و هر چه در دقّت بشریّت گنجید از مبالغه در تفتیش به تقدیم رسید و از مُدَّخَرات قدیم و حدیث بجز آنچه در اوّل ساعت بر طبق عرض نهاد اندک و بسیار با فنون تعذیب و ترهیب چیزى بیرون نیامد.[163]

آخرالأمر چون حال برین جمله مشاهده کردند هر چه بود از جزو و کلّ برداشتند و ببندگى حضرت شتافتند و احوال عرضه داشتند در اثناى سخن پادشاه‌زادگان و خواتین برخاستند و چوک زدند[164]  و تربیتى را که سابقآ بکرّات در صباح و مساء فرموده بودند باز

تازه کردند بتخصیص از خواتین بولوغون خاتون[165]  و از شاه‌زادگان قونقوراتاى[166] ، پادشاه

اجابت فرمود و در روز پنج‌شنبه چهارم رمضان سنه ثمانین و ستّمایه[167] ، بنواختِ خروج از

مضایق قید و حبس مشمول و مخصوص شدم.

اینجا رساله تسلیه‌الأخوان ختم مى‌شود، و وقایع از اینجا ببعد ملخّص است از رساله دیگرى از تألیفات مصنّف که نام آن معلوم نیست و مندرجات آن متمّم تسلیه‌الأخوان و بلافاصله دنباله همان رشته است چنانکه سابق مذکور شد[168] ، و هى هذه :

چون جماعت اعدا[169]  هر تیر مکیدت که در جعبه تزویر داشتند بیفکندند و از مدفونات

و مودعات اموال موهوم ترشّحى پیدا نشد و آفریده از او[170]  شکایتى نگفت و گناهى بر او

ثابت نگشت از سیّئآت افعال و اکاذیب اقوال خود ترسان بودند و از کرده و گفته هراسان و بدین سبب باز مفسدان خلوت‌نشینى آغاز کردند و بعد از فکر طویل بر آن قرار نهادند تا بمکاتبت و مراسلت ملوک مصر و شام عِرْض ما را آلوده کنند و مزاج ایلخانى را ازین رهگذر متغیّر سازند[171] ، پس بجماعتى از یاران مقرّر و شهود مزوَّر محتاج شدند و از اهل

فساد تفتیش بسیار نمودند. بالآخره جمعى از مفسدان نصارى در آن تزویر با ایشان همدم شدند و دو سه تن از بى‌سر و پایان نیز بهوس اکتناز اموال وسوسه ابلیس قبول کردند، فى‌الجمله بر عقب مواکب ایلخانى تا خانقین برفتند و دستور کیدها که با خود تعبیه کرده بودند عرض دادند بامید آنکه هم محصّلانِ مال بحث این حال کنند تا چنانکه خواهند دروغها راست کنند و باطل را در لباس حقّ جلوه دهند[172] ، ایلخان چون بتفرّس شاهانه

بشناخت که سخنهاى ایشان کذب و افتراست از مقرّبان حضرت یکى را نامزد فرمود باستحضار من و آن جماعت که از زبان ایشان روایت کرده بودند تا هم بحث و استکشاف آن در اردو رود، چون جماعت اضداد در مصاحبت ایلچى ببغداد رسیدند اندیشه کردند که اگر من مطلق‌العنان باشم دیگرى بدانه فریب ایشان بدام نیاید بسیار جدّ نمودند و سعى‌ها ساختند و وعده حکومت بغداد در ذهن این ایلچى مقصور کردند تا با تزویرات ایشان یار شد و باز شیوه تشدید و توکیل بر دست گرفتند و در این نوبت خود قصد جانى بود و از مالى در دست چیزى نمانده بود که باتّفاقِ آن استدراک کارى در تصوّر آید[173] ، فى‌الجمله

مدّت یک ماه در بغداد بوعده امروز و فردا ایلچیان را نگاه مى‌داشتند و اوباش و عوامّالنّاس را از هر گوشه بیرون مى‌کشیدند باشد که احادیث زور را مسلسل کنند و شهود مفتریان مسجَّل، چون از این صنف مصنِّفى نیافتند دو سه عرب را که باتّفاق شحنگان و امراى مغول باسم پَیْکى بیکى از مشایخ عرب و امراى عرب بهر وقت فرستاده بودیم حاضر آوردند تا بتخویف و ترغیب این جماعت را مصدّق اکاذیب خود کنند، و حقیقت حال آن بود که در اوّل این سال ]سنه  680[ بموت بُنْدُق‌دار[174]  مخالفت میان امراى مصرى

ظاهر شده بود سُنْقُراشقر با جمعى دیگر از امراء اتراکِ بحرى بیک سو زده و عیسى بن مُهَنَّا امیر اعراب شام و بیروت با او متّفق گردیده و اَلْفِىّ[175]  که امروز بر آن دیار مسلّط است در

دمشق مستعدّ کارزار او شده، در اثناء این خبر رسید که یک فوج از اتراکِ بحرى که موج لشکر مصرى ایشان را بساحل فرات انداخته بود بقرب عانه و حدیثه رسیده‌اند. بر سبیل احتیاط و استکشاف از بواطن نیّات انسان که پیوسته بمکر و خدیعت بر امور بزرگ اقدام نموده بودند رسولى فرستاده بودیم و سُنْقُراشقر و امیر عیسى را بایلى و متابعت بندگى حضرت ترغیب نموده چون انهزام ایشان از پیش اَلْفى مقارنِ وصول رسول ما اتّفاق افتاده بود بغایت مبتهج و شاد شدند و امیر عیسى در صحبت رسولْ برادر خویش را ببغداد فرستاد او را باثقات و معتمدان ببندگى حضرت ایلخانى فرستادیم در حقّ سُنْقُراشقر و برادر عیسى نواختِ بسیار فرمود و خِلَع و زر حواله بر بغداد نمود و بدین سعى و اجتهاد این بنده دولت را نیز بتحسین و انعام مخصوص گردانید[176] ، مقصود آن است که جماعتى را

که بر سبیل رسالت باتّفاق شحنگان و امراء لشکر نزدیک آن جماعت فرستاده بودیم حتّى تلامذه و رکابداران ایشان را حاضر کردند و سعى‌ها کردند تا ایشان را با خود همداستان سازند قضیّت معکوس گردید و ایشان بر ضدّ این احوال شهادت دادند و اکثر ایشان بابتدا جماعت اعادى را فریفته و از ایشان بسیار درم و زر ستدند و بالآخره از میانه به‌در رفتند.[177]

فى‌الجمله چون هلال ذى‌الحجّه نمودار گشت[178]  بر عقب نُوّاب ایلخانى مصاحب

ایلچیان مذکور بحضرت عالیه[179]  روان گردیدیم تا چون روز چهارشنبه بیستم ذى‌الحجّه

سنه ثمانین و ستّمایه از عقبه اسدآباد درگذشتیم، جمعى از خواصّ حضرت رسیدند و تقریر کردند که دوشِینه شب حضرت ایلخان بعد از وقوف بر تزویر حسّاد بموجب عرض حال که خواصّ در هنگام خلوت گویند سیورغامیشى فرموده است و بخشایشْ و بستگان
قیود جفاى زمانه را گشایش[180] ، پیش از وصول بسورِ همدان ایلچیان را دیدیم. بتعجیل تمام

به هر جانب حرکت مى‌کردند و کسى را از باطن کار خبرى نه. تا بهمدان رسیدیم طامّه کبرى واقع شده بود[181]  و خلایق چون رمه گوسفند در بیابان ضایع مانده، جماعت امرا در

صحبت خواتین و پادشاه‌زادگان بعد از دو روز از واقعه ناگهان روان شدند تا بیک میعاد بمراغه مجتمع گردند، بعضى از امرا بتحریض جماعت وُشاه فکرى دیگر سگالیدند و گفتند تخلیه فلانى بعد از جلوس سلطانى خانى از احتیاط و حزم بعید است. بدین سبب از راه بهمدان بازگشتند و از توجّه در صحبت باردو منع کردند تا هم در آن مقام جفت وحدت گشتم و هم‌زانوى غربت.[182]

[1] . متوفى 20 جمادى‌الثانیه از سال 1320 قمرى در طهران.

[2] . شرح این فقره خواهد آمد ان‌شاءاللّه.

[3] . رجوع کنید بفهرست نسخ فارسیّه موزه بریطانیّه تألیف ریو، ص 74.

[4] . ایضآ ص 161-163.

[5] . ایضآ ص 81.

[6] . رجوع کنید بذیل فهرست نسخ فارسى موزه بریطانیّه تألیف ریو، ص 172-174، یک نسخه بسیار ممتازنفیسى از این کتاب در موزه بریطانیّه موجود است.

[7] . فهرست نسخ فارسیّه موزه بریطانیّه تألیف ریو، ص 80.

[8] . ایضآ ص 824.

[9] . ایضآ ص 83-84، مصنّف این کتاب را بتفصیلى که در دیباچه آن مسطور است دو مرتبه تحریر نموده است وتاریخ متن تاریخ تحریر اوّل آن است.

[10] . آنچه در نظر است فقط قسمت مهمّى که از جهانگشاى تا بحال بطبع رسیده است فصلى است مستخرج از جلداوّل جهانگشاى که مأسوف علیه شِفِر (Ch. Schefer) از مستشرقین فرانسه در جلد دوّم از «قطعات منتخبهفارسى» (Chrestomathie Persane) مندرج نموده است و این فصل شامل است قریب 63 صفحه از کتاب مزبوررا (ص 106-169) و مطابق است با ص 191 و ص 279 از جهانگشاى مطبوع حاضر، و شِفِر مذکور مقدارىحواشى و توضیحات نیز بزبان فرانسه بر متن مزبور افزوده است (ص 155-193 از قسمت فرانسوىِ کتابمزبور).

[11] . یکى از مستشرقین انگلیسى موسوم بمستر گیب (Mr. Gibb) که در عنفوان جوانى وفات نمود و در حال حیاهدائمآ بعلوم و ادبیّات السنه شرقیّه اشتغال داشت مادرش از غایت محبّتى که نسبت بفرزند خود داشت مبلغى معیّناز مال خود براى تخلید ذکر و ابقاء اسم او مفروض نموده منافع آن را باستحضار چند نفر از امناى مستشرقینوقف طبع کتب مفیده عربیّه و فارسیّه و ترکیّه نمود و تا بحال قریب بیست جلد کتاب بمصارف این اوقاف از طبعخارج شده است.

[12] . اصل جامع‌التّواریخ آنچه اکنون در دست است دو مجلّد است: مجلّد اوّل در تاریخ مغول، مجلّد دوّم در تاریخعامّ عالم، و یک مجلّد سوّمى هم در مسالک و ممالک و معرفت بلاد بنا بوده است که رشیدالدّین تألیف نماید ولىگویا هرگز این خیال از عالم قوّه بعالم فعل نیامده است چه هیچ‌کس در هیچ جا و هیچ زمان سراغى از آن ندادهاست، برویم بر سر مطلب: مجلّد اوّل در تاریخ مغول که مسیو بلوشه درصدد طبعِ تمامِ آن است در سه جزء طبعخواهد شد (و این تقسیم بسه جزء از مصّنف نیست بل از طابع کتاب است براى سهولت تفکیک اجزاء متساویهالمقدار کتاب از یکدیگر): جزء اوّل در تاریخ اقوام ترک و مغول و اجداد چنگیزخان و تاریخ خود چنگیزخان و(Berezine) از مستشرقین روس با یک ترجمه روسى در سنه 1861-1888 در پطرزبورغ طبع نموده است، جزءدوّم در تاریخ اوکتاى قاآن و چوچى (توشى) و جغتاى و تولى چهار پسر چنگیزخان و تاریخ کیوک‌خان‌بناوکتاى قاآن و منکو قاآن بن تولى بن چنگیزخان و قوبیلاى قاآن بن تولى مذکور و تیمور قاآن بن چیم کیم بنقوبیلاى قاآن مذکور. طبع این جلد بتوسّط مسیو بلوشه در شُرُف اتمام است و عن‌قریب منتشر خواهد شد. جزءسوّم در تاریخ پادشاهان مغولِ ایران یعنى هولاکو بن تولى بن چنگیزخان و اَبَقَا بن هولاکو و تکودار بن هولاکومعروف بسلطان احمد و ارغون بن اَبَقا و کیخاتو بن اَبَقَا و غازان بن ارغون تا وفات وى در سنه 703. یک قسمت ازاین جزء را یعنى فقط تاریخ هولاکو را مأسوف علیه کَاتْرمِر (Quatremإre) در سنه 1836 با یک ترجمهفرانسوى و حواشى مبسوطه در پاریس طبع نموده است. مجلّد دوّم در تاریخ عامّ عالم همچنان بحال نسخه خطّىباقى است و تاکنون معلوم نیست کسى بخیال طبع آن افتاده باشد.

[13] . جهانگشاى منقسم بسه جلد است چنانکه شرح آن خواهد آمد ان‌شاءاللّه تعالى.

[14] . Professor Edward G. Browne, M. A. M. B. M. R. C. S. L. R. C. P. M. R. A. S. F. B. A

[15] . Mr. Edgard Blochet.

[16] . تنبیه: در ضمن اوراق آتیه هر کجا بصفحات جهانگشاى حواله داده مى‌شود مقصود صفحات همین جلد اوّلمطبوع حاضر است، و هر کجا حواله باوراق جهانگشاى داده مى‌شود مراد اوراقِ مجلّدِ دوّم و سوّم جهانگشاىاست از نسخه اساس از نسخ کتابخانه ملّى پاریس (Suppl. pers. 205)، و چون عدد اوراق نسخه اساس همه جادر هامش کتاب در مقابل سطر معیّن گذارده خواهد شد بعد از طبع کتاب یافتن مواضع مُحالٌ علیها در نهایتسهولت است و بملاحظه اینکه حسب‌الرّسمِ معمول اروپائیان در عموم نسخ خطّیّه کتابخانه‌ها اعداد اوراق را فقطمعیّن کرده و نمره گذارده‌اند نه اعداد صفحات را اینست که ما نیز در حواله بنسخ خطّیّه ضرورهً حواله باوراقداده‌ایم نه بصفحات و چون هر ورقى دو صفحه دارد براى تعیین صفحه اوّل حسب‌الرّسم حرف a و براى تعیینصفحه دوم حرف b بر یسار عددِ ورق علامت گذارده شده است. مثلا ورق a69 یعنى صفحه اوّل از ورق 69، وورق b69 یعنى صفحه دوّم از همان ورق و هکذا.

[17] . فاضل مأسوف علیه کَاْترْمِرْ (Quatremإre) از مشاهیر مستشرقین فرانسه ترجمه حال مبسوطى از مصنّف درسنه 1809 در مجموعه موسوم بمین دو لوریان (Mines de l’orient) و معروف «بکنوز مشرقیّه» تألیف جمعى ازمستشرقین آن عهد در ص 220-234 بزبان فرانسه نوشته است و این ترجمه حال گرچه ناقص و خالى از اغلاطنیست معهذا جامعترین و مفیدترین فصلى است که تاکنون در این موضوع نوشته شده است، پس از او در سنه1885 مأسوف علیه شِفِر (Ch. Schefer) از مستشرقین فرانسه عین همان ترجمه حال کَاْترْمِرْ را با بعضى حکّ واصلاحات که غالبآ بر اغلاط اصل افزوده است در جلد دوّم از کتاب «قطعات منتخبه فارسى» (ChrestomathiePersane) ص 134-154 بزبان فرانسه مسطور داشته است راقم حروف در ضمن اوراق آتیه هر کجا کَاْترْمِر یاشِفِر بعقیده این ضعیف سهو واضحى نموده‌اند اشارت خواهم نمود و از اغلاط جزئیّه که لاتحصى است صرف‌نظرخواهم کرد و این ضعیف را غرض از این کار نکته‌گیرى از فاضَلْین مأسوف علیهما نیست بل مقصود آنست تاآنانکه مخالفتهاى این اوراق را با مسطورات کاترمر و شفر مشاهده نمایند حمل بر سهو یا غفلت این ضعیف ازمرقومات ایشان ننمایند.

[18] . قاضى نوراللّه ششترى در مجالس المؤمنین و بتبع او مرحوم هدایت در مجمع الفصحاء (ج 1، ص 311)گفته‌اند که نسب این خانواده بامام‌الحرمین جُوَیْنى معروف مى‌رسد و این خبط فاحش است چه در نسب‌نامه آتیهمصنّف که ثقات مورّخین معاصر خود او نوشته‌اند اصلا نام امام‌الحرمین جوینى / عبدالملک بن عبداللّه بن یوسفبن عبداللّه بن محمّد بن حَیُّویَه – ابن خلّکان حرف عین / مذکور نیست کماترى، و منشأ اشتباه قاضى نوراللّهششترى، جُوَیْنى بودنِ هر دو است.

[19] . نسب‌نامه ذیل منقول است از تاریخ‌الأسلام ذهبى نسخه موزه بریطانیّه در لندن، ورق 6 (Or. 1540, f. 6b).

[20] . این لقب را ذهبى ذکر نمى‌کند بل خود مصنّف در جلد اوّل در واقعه فتح نیشابور، ص 272 ذکر مى‌کند.

[21] . این لقب را نیز ذهبى ذکر نکرده بل خود مصنّف در تاریخ خوارزمشاهیه (نسخه آ ورق a69) ذکر مى‌کند.

[22] . نسب مصنّف تا اینجا یعنى تا ربیع منقول از تاریخ‌الأسلام ذهبى است و از ربیع ببعد در عموم کتب تواریخمسطور است از جمله ابن خلّکان در ترجمه ربیع و فضل و منیه الفضلاء لابن الطّقطقى در ترجمه منصور عبّاسى وغیرهما، و محض مزید تأکید تکرار مى‌کنیم که آباء عطاملک تا فضل بن الرّبیع سیزده است. سه محمّد و یک علىّسپس باز سه محمّد و یک علىّ و یک محمّد و احمد و اسحق و ایّوب و خود فضل.

[23] . ابن خلّکان در ترجمه ربیع، و ابن الطّقطقى در ترجمه منصور و غیرهما من کتب التّواریخ.

[24] . کتاب منیه الفضلاء فى تواریخ الخلفاء و الوزراء لابن الطّقطقى کتاب مختصر بسیار نفیس مفیدى است درتاریخ خلفاى راشدین و بنى‌امیّه و بنى‌عبّاس و وزراى ایشان و ملوک معاصر ایشان و این کتاب در تحت اسم«الفخرى» در شهر گوتا در آلمان به توسّط اهلورد و در شالون از بلاد فرانسه به توسّط درنبورغ و از روى آنها درمصر مکرّر به طبع رسیده است، و کتاب تجارب السّلف معروف هندوشاه بن سنجر بن عبداللّه الکیرانى النّخچوانىکه در عهد اتابک نصره‌الدّین احمد بن یوسف شاه بن الب ارغون ابن هزارسف از اتابکان لرستان، (سنه696-733) تألیف شده است. ترجمه منیه الفضلاء مذکور است به زبان فارسى فصیح العباره مع زیاداتٍ کثیرهعلى‌الأصل و یک نسخه سقیمى از تجارب السّلف در کتابخانه ملّى پاریس موجود است و راقم حروف قریبچهار پنج نسخه ممتاز نفیس از آن در طهران دیده‌ام، و در دیباچه همین تجارب‌السّلف است که صریحآ کتاب ابنالطّقطقى را به اسم منیه الفضلاء فى تواریخ الخلفاء و الوزراء نام مى‌برد نه به اسم «الفخرى» و همچنین در تضاعیفکتاب، و این تسمیه از دو طابع اروپائى کتاب ابن الطّقطقى فوت شده است چه ایشان از وجود چنین ترجمه مهمّىکه در عصر خود ابن الطّقطقى یا قریب بدان پرداخته شده به‌کلّى غافل بوده‌اند.

[25] . ابن الطّقطقى، طبع درنبورغ، ص 239-241.

[26] . الظّاهر انّه مقلوب من وَلِىَ على لغه من یقول رَضَى فى رَضِىَ و بَقَى فى بَقِىَ و هى لغه طیّئ فانّ وَلِىَ بهذا المعنىالمراد فى‌البیت اى قام بالأمر و تولّاه انما هو من باب حَسِبَ لا غیر.

[27] . جهانگشاى، جلد دوّم، ورق a69.

[28] . طبع لَیْدن، ص 78-80.

[29] . ایضآ ص 78.

[30] . ایضآ ص 78 که در آنجا سهوآ «عبرات الکتبه» طبع شده است، رجوع کنید نیز بمرزبان‌نامه لسعدالدّینالوراوینى که در دیباچه خود تمجید بسیار از این کتاب مى‌نماید و آن را در عرض کتب مهمّه انشاء عصر خودمى‌شمارد.

[31] . رجوع کنید بفهرست نسخ فارسیّه کتابخانه مذکوره تألیف بارُنْ رُرِنْ، ص 147-159.Les Manuscrits persans de l’Institut des langues orientales, dإcrits par le baron Victor Rosen, St.Pإtersbourg, 1886, pp. 147-159.)که بتفصیل فهرست مندرجات این مجموعه را ذکر کرده است و من چون خود این نسخه را ندیده‌ام نمى‌دانم که اینمجموعه رسائل همان عتبه کتبه است یا غیر آن است.

[32] . ورق b64-a65.

[33] . از جمله رجوع کنید به تاریخ گزیده در تاریخ اتسز خوارزمشاه و تذکره دولتشاه، طبع لیدن، ص 90-91.

[34] . حبیب السّیر، اوایل ج 3 در ترجمه حال خواجه شمس‌الدّین محمّد جوینى برادر مصنّف.

[35] . حبیب السّیر، ایضآ.

[36] . کذا فى ج ه، د: یغان سنقر؛ آ، ورق b:114 نغان سنفور.

[37] . گرگوز ترکى بود از نژاد اویغور و از ملازمان جنتمور مذکور بود و پس از او خود بحکومت خراسان ومازندران و سایر ولایات غربى موسوم گشت، رجوع کنید باواخر جلد دوّم جهانگشاى، ورق a116-b120.

[38] . پایزه لوحه‌اى بوده است از زر یا نقره و بعضى از اوقات هم از چوب برحسب اختلاف رتبه اشخاص بعرضکف دست و طول نصف ذراع تقریبآ و نام خدا و نام پادشاه با نشان و علامت مخصوص روى آن محکوک بودهاست و پادشاهان مغول آن را بکسانى که مرحمت خصوصى در حقّ ایشان اظهار مى‌نموده‌اند و مخصوصآبرؤساى قشون از امراء صده و هزاره و امراء تومان عطا مى‌کرده‌اند، و پایزه سرشیر پایزه بوده است که صورت سرِشیرى بر روى آن منقور بوده و آن یکى از بالاترین درجات پایزه بوده است. رجوع کنید بحاشیه نفیس کاترمر برجامع‌التّواریخ، ص 177-179، و جامع‌التّواریخ، طبع بلوشه، ص 246، ح.

[39] . یرلیغ یعنى حکم و فرمان پادشاهى، آلْتَمْغَا به مغولى یعنى مُهْر سرخ (آلْ یعنى سرخ و تمغا یعنى مهر) و آنعبارت بوده است از مهر مربّعى که بر روى یرلیغها و فرامین و احکام و مراسلات رسمى با مرکّب سرخ مى‌زده‌اند، ودر دو نامه مغولى که ارغوان و اولجایتو به پادشاه فرانسه فیلیپ لو بل (Philippe le Bel) نوشته‌اند و عین آنها درخزانه اسناد رسمى (Archives Nationales) در پاریس محفوظ است و این ضعیف آنها را دیده است بر روى هرکدام از آنها سه چهار مرتبه مهر سرخ زده شده است و این مهر در هر دو نامه به شکل مربّع تامّالتّربیع است در نامهارغون به طول و عرض 15 سانتیمتر و در نامه اولجایتو به طول و عرض 13 سانتیمتر، و اصل این دو نامه به شکلطومار است با کاغذ پنبه به طول دو متر و عرض 27 سانتیمتر در نامه ارغون و طول سه متر در عرض 48 سانتیمتردر نامه اولجایتو (رجوع کنید به سفرنامه مارکوپولو طبع پوتیه Pauthier 775-781)، و اگر این مهر با مرکّب آبطلا بوده است آن را التون تمغا مى‌گفته‌اند (التون یعنى طلا) و اگر با مرکّب سیاه بوده به آنها قراتمغا مى‌گفته‌اند،رجوع کنید به قاموس ترکى به فرانسه پاوه دو کورتى و جامع‌التّواریخ، طبع بلوشه، ص 247، ح.

[40] . رجوع کنید بورق b114-a116.

[41] . رجوع کنید بورق a116 در اواخر فصل احوال نوسال، و اوایل ورق b119.

[42] . رجوع کنید باواخر ورق b117.

[43] . این تاریخ مستنبط است نه مصرَّح، چه جلوس کیوک‌خان در سال اسب بود که ابتداى آن واقع بوده درربیع‌الآخر سنه 643 (جامع‌التّواریخ، طبع بلوشه، ص 240، 245)، و ابتداى سال مغول در وقت بودن آفتاب دربرج دلو است (ص 114 از متن حاضر)، پس جلوس او در سنه 643 یا اوایل سنه 644 واقع مى‌شود و کیوک‌خانبه تصریح رشیدالدّین (جامع‌التّواریخ، طبع بلوشه، ص 250) یکسال بیش پادشاهى نکرد پس وفات وى در سنه644 یا اوایل سنه 645 واقع مى‌شود بالضّروره، و چون در این سفر ارغون بحضور خود کیوک‌خان رسید (ورقb121) پس واضح است که این سفر ارغون باردو در حدود سنه 643 بوده است.

[44] . یعنى ممالکى که در غرب جیحون واقع بوده است از خوارزم و ایران و گرجستان و روم و موصل و غیرها،رجوع کنید بمابعد ص کب.

[45] . رجوع کنید باواسط ورق b121.

[46] . مستنبط، چه ارغون وقتى که در این سفر بطراز رسید خبر مرگ کیوک‌خان را شنید (ورق b122) و سابقگفتیم که وفات کیوک‌خان در سنه 644 یا اوایل سنه 645 بوده است.

[47] . مصرّح در اواخر ورق b122.

[48] . اواسط ورق a123.

[49] . اوایل ورق b124.

[50] . آ ب: نایمتاى، ه: تایمتاى، ج: پامیاى، د: نانمنا، متن تصحیح قیاسى است.

[51] . اواسط ورق b124.

[52] . ایضآ.

[53] . اوایل ورق a125.

[54] . تاریخ‌الأسلام للأمام الذّهبى نسخه موزه بریطانیّه (Or. 1540, f. 6b).

[55] . اواخر ورق a121.

[56] . «امیر ارغون آقا بر قاعده متقلّد امور مملکت بود تا زمان رسیدن هولاکوخان» (جامع‌التّواریخ، طبع بلوشه،ص 342).

[57] . رجوع کنید باواخر ورق a121 و اوایل ورق a144.

[58] . جامع‌التّواریخ، طبع بلوشه، ص 559.

[59] . عجالتهً معلوم نشد که اسلام آوردن خود نوروز کَى و بچه کیفیّت بوده است.

[60] . یعنى در سفر دوّم ارغون بعد از تعیین وى بحکومت بلاد غربى والّا قبل از حکومت سه مرتبه دیگر از اردوبایران و بالعکس سفر نموده است (ورق a121).

[61] . رجوع کنید بحاشیه 4، ص 32.

[62] . ورق a112.

[63] . مصرّح در اواخر ورق b122.

[64] . یارغو و یرغو بمغولى بمعنى عدلیّه و قانون و مدافعه مدّعى و مدّعى علیه است و یارغوچى یعنى قاضى ومدافع و حاکم قانون، (قاموس پاوه دو کورتى).

[65] . ورق b122-a123.

[66] . «در شهور سنه تسع و اربعین و ستّمایه بوقت آنک از اردوى اوغل‌غایمش مراجعت افتاده بود در خدمت امیرارغون نزدیک ییسو رفت».

[67] . اواسط ورق a123.

[68] . قوریلتاى به‌اصطلاح مغول عبارت بوده است از اجتماع عظیم حافلى از عموم شاه‌زادگان و ارکان مملکت کهدر موقع تعیین خانیّت یکى از اعضاى خانواده سلطنتى منعقد مى‌نموده‌اند.

[69] . جلوس منکوقاآن در 9 ربیع‌الآخره سنه 649 بوده است، (ورق a137).

[70] . اوایل ورق a144.

[71] . رجوع کنید باوایل ورق a144، و بقول رشیدالدّین در جامع‌التّواریخ، (طبع بلوشه، ص 340) در غرّه محرّمسنه 650 بود، ولى جهانگشاى در موضعى دیگر (اوایل ورق b123) ورود ارغون را بحضرت یعنى بپاى‌تخت کهقراقورم باشد در منتصف صفر سنه 649 مى‌نویسد، و این قطعآ سهو است یا از ناسخ یا از خود مصنّف چه بتصریحمصنّف (اواسط ورق a123) حرکت ارغون از خراسان بطرف مغولستان در جمادى‌الآخره سنه 649 بود پسبالبداهه محال است که ورودش بقراقورم در صفر از همان سال باشد.

[72] . رجوع کنید باوایل ورق b124 و بجامع‌التّواریخ، طبع بلوشه ص 341، و این تاریخ خروج خود مصنّف استاز قراقورم نه ارغون چه مصنّف بعد از مراجعت ارغون چند روزى در قراقورم توقّف نمود تا فرمان صاحب دیوانىبراى پدر خود صادر گردانید (ورق a-b124)، کاترمر در ترجمه حال عطاملک در «کنوز مشرقیّه» ص  223ملتفت این موضع از جهانگشاى و جامع‌التّواریخ نشده مى‌گوید معلوم نیست عطاملک در چه تاریخ از قراقورمبیرون آمد.

[73] . اواخر ورق b147.

[74] . یاقوت در معجم البلدان در ذیل «شفرقان».

[75] . بیتکچى بمغولى بمعنى کاتب و دبیر و نویسنده و منشى و محرّر است.

[76] . اواخر ورق a125 و اواخر ورق b147.

[77] . ورق a125.

[78] . اواخر ورق a148.

[79] . ورق a-b148.

[80] . اوایل ورق a152.

[81] . اواسط ورق a173.

[82] . اوایل ورق b173.

[83] . اواخر ورق b159.

[84] . اوایل ورق b173، کاترمر در «کنوز مشرقیّه» ص 224 عبارت جهانگشاى را در اینجا که حقیقهً موهم استدرست ملتفت نشده و چنین گمان کرده است که مصنّف آلات نجومى را نیز سوزانید و آن سهو است.

[85] . به‌واسطه اهمّیّت مقام مناسب چنان است که عین عبارت جهانگشاى راجع بدین فقرات در اینجا نقل شود وآن در دو موضع است، اوّل در اواخر ورق b159-a160 از این قرار: «چون حقّ تعالى به‌واسطه عزیمت و حرکتپادشاه‌زاده گیتى هولاکو قلاع و رباع آن ملاعین قَلْع کرد و شرّ ایشان دَفْعْ وقتِ فتح اَلَمُوت فرمان نفاذ یافت کهمؤلّف این کتاب بر مستودعات خزانه و مستجمعات کتابخانه مطّلع گردد تا آنچ خاصّ باشد مستخرج کند. غرضآن است که چون بمطالعه کتابخانه که از سالها باز جمع کرده بودند مى‌رفت از کثرت اباطیل فضول و اضالیل اصولدر مذهب و عقیدت ایشان که با مصاحف مجید و انواع کتب نفیس ممتزج کرده بودند و نیک و بد را با هم مسح (؟)گردانیده آنچ مصاحف و نفایس کتب بود بر منوال یخرج الحىّ من‌المیّت از آن میان استخراج مى‌رفت مجلّدىکتاب یافت مشتمل بر احوال وقایع حسن صبّاح که ایشان آن را سرگذشت سیّدنا خوانند آنچ مقصود بود و مناسبسیاقت این تاریخ نقل افتاد» انتهى، موضع دوّم در اوایل ورق b173 است از این قرار: «و بوقتى که در پاى لَمَّسَربودم بر هوس مطالعه کتابخانه که صیت آن در اقطار شایع بود عرضه داشتم که نفایس کتب اَلَمُوت را تضییع نتوانکرد. پادشاه آن سخن را پسندیده فرمود و اشارت راند تا بمطالعه آن رفتم و آنچ یافتم از مصاحف و نفایس کتب برمثال یخرج الحىّ من‌المیّت بیرون آوردم و آلات رصد از کراسىّ و کتاب الَحلَق و اسطرلابهاى تامّ و نصفى و آلاتدیگر که موجود بود، و باقى آنچ تعلّق بضلالت و غوایت ایشان داشت که نه بمنقول مستند بود و نه بمعقول معتمدبسوختم» انتهى.

[86] . مشتمل بر چهار ورق بزرگ از اواخر ورق b159 الى اواخر ورق b163.

[87] . مشتمل بر 24 ورق وزیرى از ورق a65-a89 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Supplإment persan 1364)

[88] . جامع‌التّواریخ، طبع کاترمر، ص 264.

[89] . شرح این رساله خواهد آمد.

[90] . تسلیه‌الأخوان نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق a 223(Suppl. pers. 1556) .

[91] . امیر سیف‌الدّین بیتکچى بهادربن عبداللّه خوارزمى وزیر هولاکو و مدبّر مملکت او بود و معلوم نیست کِىْبخدمت هولاکو داخل شده همین‌قدر در ابتداى ورود هولاکو بایران در سنه 653 او را در خدمت هولاکو مى‌یابیم(جهانگشاى، ورق b148، b149)، بعد از فتح بغداد امیر سیف‌الدّین مذکور از هولاکو التماس کرد تا صد نفر مغولبه نجف فرستاد از بهر آنکه مشهد امیرالمؤمنین علىّ و اهل آنجا را محافظت نماید (جامع‌التّواریخ، طبع کاترمر،ص 310)، و بالآخره وقتى که هولاکو بجنگ برکه‌بن توشى‌بن چنگیزخان پادشاه دشت قپچاق و جنوب روسیهمى‌رفت در منزل شابران از نواحى دربند جمعى از دشمنان سعایت از وى نموده فرمان شد تا او را بقتل رسانیدنددر اوایل محرّم سنه 661 (ایضآ ص 394) و ترجمه حال وى در کتاب المنهل الصّافى لابن تغرى بردى، ج 2، ورقa94 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Arabe 2069) مسطور است.

[92] . «و چون ]هولاکو[ سیف‌الدّین بیتکچى را شهید کرد ]در اوایل محرّم سنه  611[ صاحب شمس‌الدّین محمّدجوینى را برکشید و صاحب دیوانى ممالک بوى مفوّض فرمود و دست او در حلّ و عقد و ضبط امور مملکت قوىّگردانید و ملک بغداد ببرادرش صاحب علاءالدّین عطاملک ارزانى داشت» (جامع‌التّواریخ، طبع کاترمر، ص  394و 402).

[93] . جامع‌التّواریخ، طبع کاترمر، ص 416.

[94] . جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق a296 (Suppl. pers. 209).

[95] . نام این شخص در وصّاف (طبع بمبئى، ص 55) سوغونجاق مسطور است و در خاتمه نظام‌التّواریخ قاضىبیضاوى سوغنجاق.

[96] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق a298.

[97] . ایضآ.

[98] . تاریخ‌الأسلام للذّهبى نسخه موزه بریطانیّه ورق a 6(Or. 1540) .

[99] . ایضآ.

[100] . وصّاف، طبع بمبئى، ص 59.

[101] . تاریخ‌الأسلام للذّهبى نسخه مذکوره ورق 6.

[102] . رباط بعلاوه معنى کاروانسراى معروف، یکى بمعنى موضعى است که صلحا و صوفیّه در آن مسکن نمایندمانند خانقاه، و دیگر موضعى که فقرا از طلّاب و غیرهم در آن منزل کنند مانند زاویه (قاموس لَیْن)، و مقصود دراینجا یکى از این دو معنى اخیر است.

[103] . تاریخ‌الأسلام للذّهبى نسخه موزه بریطانیّه ورق b6 (Or. 1540). شِفِر در جلد دوّم از «قطعات منتخبهفارسى»، ص 139، س 23-27 از قسمت فرانسوى کتاب مشهدِ علىّ را در اینجا شهر مشهد معروف واقع درخراسان توهّم کرده است و آن سهو واضح است.

[104] . تاریخ‌الأسلام ایضآ.

[105] . ایضآ.

[106] . رئیس کشیشان نصارى را در ممالک شرقیّه به‌خصوص رئیس نسطوریّه را جاثلیق (Catholique)مى‌گفته‌اند.

[107] . تاریخ عامّ ابوالفرج بن العبرى از نصاراى یعقوبیّه ساکن مراغه و از معاصرین عطاملک که بزبان سریانى نوشتهاست (Bar-Hebraeus, Chronicon Syriacum) و این فقره را کاترمر از او نقل نموده است در «کنوز مشرقیّه»،ص 225-226).

[108] . تاریخ سریانى سابق‌الذّکر لابن العبرى بنقل کاترمر از او در «کنوز مشرقیّه»، ص 226.

[109] . تاریخ مختصر الدّول لأبى‌الفرج بن العبرى، طبع بیروت (ص 497-498)، و این تاریخ بزبان عربى است ومختصرى است از تاریخ سریانى سابق‌الذّکر که خود ابوالفرج بنفسه تلخیص نموده است.

[110] . در اصل نسخه عمده‌الطّالب آتى الذّکر که این فقرات راجع‌به ابن الطّقطقى منقول از آن است گویا در این موضعسقطى در عبارت هست این است که به‌طور یقین معلوم نیست که این دو بیت را ابن الطّقطقى باباقا نوشت یاشمس‌الدّین برادر عطاملک بعطاملک و ظاهر شقّ اخیر است.

[111] . منقول از کتاب عمده الطّالب فى انساب آل ابى‌طالب تألیف جمال‌الدّین احمد بن علىّ بن عقبه (یا عنبه)الحسنى العلوىّ المتوفّى سنه 828، ورق 108 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Arabe 2021)، و اصل متن این فقرهگرچه در مقدّمه کتاب الفخرى در هر دو طبع اهلورد و درنبورغ بطبع رسیده است ولى به‌واسطه ندرت دو طبعمذکور در مشرق ما آن را مجدّدآ از روى اصل نسخه خطّى عمده‌الطّالب در اینجا تکرار مى‌نمائیم و هو هذا بنصّه :«و منهم ]اى من بنى‌رمضان[ نقیب النّقباء تاج‌الدّین علىّبن محمّدبن رمضان المذکور یعرف بابن الطّقطقى ساعدتهالأقدار حتّى حصّل من‌الأموال و العقار و الضّیاع مالا یکاد یحصى، و من غرائب الاتّفاقات الّتى حصلت له انّه زرعفى مبادئ احواله زراعه کثیره فى املاک الدّیوان و هو اذ ذاک صدر البلاد الفراتیّه و احرز ما تحصّل له من‌الغلّاتفى دار له کان قد بناها و لم یتمّها و فصل (ن- فضل) حسابه مع‌الدّیوان و قد بقى له بقیّه صالحه من‌الغلّات فاصابالنّاس قحط شدید و سعرالنّقیب تاج‌الدّین فى بیع الغلّات فباع الأموال ثمّ بالأعراض ثمّ بالأملاک و کانیُضْرب‌المثل بذلک الغلاء فیقال غلاء ابن الطّقطقى نسب الیه لأنّه لم یکن عند احد شئ یباع سواه و کان قد نقب فىبعض حیطان تلک الدّار فوجدت الغلّات قائمه و الحبّ ینتثر منها فعاجل فى تغطیتها فلم یقدر و نفدت بعد بیع قلیلکما هو عاده امثالها، و ترقّى امره الى ان کتب الى‌السّلطان اَبَغا بن هولاکو فى عزل صاحب‌الدّیوان عطاملک فاخذقرطاسآ و کتب فیه: کم لى انّبه منک البیتین، و جعل کتاب النّقیب فیه و ارسل الى اخیه فاستعدّ صاحب‌الدّیوان وتقرّر امره عنده على ان امر جماعه بالفتک بلیلاً ففتکوابه و هربوا الى موضع ظنّوه مأمنآ امرهم بالمصیر الیهصاحب‌الدّیوان فخرج صاحب‌الدّیوان من ساعته الى ذالک الموضع فقبض على اولئک الجماعه و امر بهم فُقتِلوا واستولى على املاک النّقیب و املاکه و ذخائره، و للنّقیب تاج‌الدّین عقب» انتهى.

[112] . رجوع کنید بصفحات 22-23، 75، 148، 239-241 از کتاب الفخرى، طبع درنبورغ.

[113] . جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق a312 ببعد (Suppel. pers. 209).

[114] . یعنى سرشمارى و احصائیّه.

[115] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق b312.

[116] . ایضآ ورق b312، س 14.

[117] . ایضآ ورق b312، س 4.

[118] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق b312، س :15 اباحى، نسخه دیگر (Suppl. pers. 1113) ورق a197، س  :24اباجى.

[119] . معین‌الدّین سلیمان بن علىّ بن محمّد ملقّب بپروانه در ابتداى امر معلّم اطفال بود پس از آن بهمّت و جدّ خودبوزارت سلاجقه روم رسید سپس خود بر ممالک روم استیلا یافت و با مغول از در مصالحه و مهادنه درآمد و درسنه 675 که مَلِک ظاهر بَیْبَرْس معروف ببُنْدُقْدار ممالک روم را قتل و غارت نمود و اغلب اعیان و امراء مغول رابکشت وى را بمصانعه با بَیْبَرْس متّهم نمودند اباقا او را با جمعى کثیر از اهل روم بکشت در سنه 676، و مغولاعضاى او را زنده زنده از یکدیگر جدا کرده و در دیگ جوشانیده و گوشت او را از شدّت غیظ بخوردند، ترجمهحال او در المنهل الصّافى لأبى المحاسن یوسف بن تغرى بردى نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Arabe 2070) ج  3ورق a-b100 مسطور است.

[120] . یعنى الملک الظّاهر رکن‌الدّین بَیْبَرْس از سلاطین مصر معروف بممالیک بحریّه که از سنه 658-676 سلطنتنمود.

[121] . جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق a309-a310 (Suppl. pers. 209)

[122] . توقو یا توقون بر حسب اختلاف نسخ پسر ایلکا نویان از امراى مغول بود (جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق a309).

[123] . تودان بهادر از امراء بزرگ مغول و پسر سدون نویان بود از قوم سلدوس و وى جدّ امیر چوپان معروف است ونسبش بدین طریق است: امیر چوپان بن ملک بن تودان بهادر بن سدون نویان بن جیلاوغان بهادر بن سورغانشیره از قوم سلدوس از اقوام مغول در لکین (جامع‌الّتواریخ، طبع برزین، ج 1، ص 224-232، و نسخه کتابخانهپاریس (suppl. pers. 209) ورق a50-a51، a298، a309).

[124] . برادر توقو پسر ایلکا نویان مذکور در حاشیه 4 است (جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق a309).

[125] . سیورغامیشى بمغولى یعنى نوازش و مرحمت و بخشش و هدیّه، مصدر آن سویور غامق است و سیورغالبمعنى پیش‌کش و هدیّه از همین مادّه است.

[126] . جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق a313 (Suppl. pers. 209).

[127] . شرویاز بشین معجمه و راء مهمله و واو و حرکات نامعلوم و یاء مثنّاه تحتانیّه و الف و در آخر زاء معجمه نامموضعى یا ناحیه‌اى بوده است در حدود چمن سلطانیّه حالیّه نزدیک زنجان یا نام خود چمن سلطانیّه بوده است، ومغولان چمن سلطانیّه را قنقور اولانگ (قونگفور اولانگ، قنغرالانگ، قنغرلان، قنغرلام) مى‌نامیده‌اند و احیانآخود شهر سلطانیّه را هم بدان مناسبت قنقور اولانگ مى‌گفته‌اند، و اینک بعضى شواهد این فقره: «و در سنه اثنتینو سبعین ]و خمسمایه[ سلطان ]ارسلان بن طغرل سلجوقى[ مرغزار شرویاز بدر زنجان درآمد» (راحه الصّدور فىتاریخ السّلجوقیّه لابى‌بکر محمّد بن سلیمان الرّاوندى ورق a119 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Suppl. pers.1314,. «و پنجشنبه بیست و هفتم ربیع‌الآخر ]سلطان[ احمد بقونقور اولانگ (ن- بقونقور اولابک) فرود آمد وخانه بوقا را غارت کرد و خواست که زن و بچه او را تعرّض رساند سونجاق مانع شد دیگر روز از شرویازبرنشست و برفت» (جامع‌التّواریخ، ورق b321 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Suppl. pers. 209,. «و چونبشرویاز که آن را قونکقور اولانگ (ن- توبکقو اولابک) مى‌گویند ایلچى قاآن ببندگى پیوست اباقاخان در رفتنمسارعت نمود ]و[ از رىّ بگذشت» ایضآ باختصار، ورق b303). «و همچنین ]ارغون[ در مرغزار قنقور اولانگ(ن- فنفور اولابک) در جانب شرویاز شهرى بنا فرمود و عیون و قنوات جارى گردانید و اموال فراوان بر آنجاصرف فرمود امّا بسبب کوتاهى عمر در ایّام او باتمام نرسید اولجایتو سلطان در ایّام دولت خود آن را باتمامرسانید و آن را سلطانیّه نام نهاد» (ایضآ ورق a329). «]اولجایتو[ در این سال یابلاقمیشى بشهر سلطانیّه و قنقوراولانگ (ن- فنقور اولابک) کرد و قشلامیشى بموغان و ارّان» (تاریخ سلطان اولجایتو لعبداللّه بن علىّ الکاشانىورق a31 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس، (Suppl. pers. 1419. «ذکر خبر مدنیه فنغرلام (ن- قنعرلام) و تسّمىالسّلطانیّه، هذه المدینه کان غازان قد شرع فى انشائها و اهتمّ بامرها فهلک قبل اتمامها فامر خذابندا بالاهتمامبعمارتها و هى مدینه بالقرب من قلعه کرکروه (؟) على عشره مراحل من مدینه تبریز و وصلت الینا الأخبار فى سنهثلث عشره و سبعمایه انّها کملت و سُکِنت» (نهایه الأرب فى فنون الأدب لأحمد بن عبدالوّهاب القرشىّ النُوَیْرىّ،ج 25، ورق b67 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Arabe 1577,. «و مات ]خذابندا[ بمدینته الّتى انشأها و سمّاهاالسّلطانیّه فى ارض قنغرلان (ن- صغرلان) بالقرب من قزوین» (المنهل الصّافى لأبى المحاسن یوسف بن تغرىبردى، ج 5، ورق b104 از نسخه کتابخانه ملّى پاریس (Arabe 2072,. صاحب تاریخ وصّاف در قصیده در مدحاولجایتو گوید :بر اقالیم جهان یافت شرف قنغرالانگتا که شد تختگه پادشه روى زمین(وصّاف، طبع طهران، ص 548). و کاترمر این کلمه را یعنى شرویاز را در متن نفهمیده لهذا آن را «تبریز» خواندهاست (کنوز مشرقیّه»، ص 229، س 1).

[128] . زوجه هولاکو و مادر منکوتیمور بود و بعد از وفات هولاکو برسم منکر مغول بپسرش اباقاخان رسید(جامع‌التّواریخ، نسخه مذکوره، ورق a271، b272، b296).

[129] . اوتوک طومار وقایع و سرگذشت را خوانند چنانکه در وصّاف گوید چند اوتوک نوشت یعنى طومار (کتابعدن).

[130] . رجوع بحاشیه 7، ص 37.

[131] . یعنى غضب کردن و خشمناک شدن مصدر آن قاقیماق است (کتاب عدن).

[132] . جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق b 313(Suppl. pers. 209) .

[133] . این صدرالدّین در عهد کیخاتو بوزارت رسید و وضع چاو نامبارک از آثار اوست و در عهد غازان نیز بعد ازقتل نوروز مرتبه او بغایت بلند شد ولى بالآخره به‌واسطه کثرت حیله و فسادانگیزى بفرمان غازان در روز یکشنبه21 رجب سنه 697 بقتل رسید (جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق b321، a-b322، a-b365).

[134] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق b313، س :1 ایراخنه، نسخه دیگر (Suppl. pers. 1113) ورق b197، س  :12ایراحته، معنى این کلمه على‌التّحقیق معلوم نشد و بلوشه در مقدّمه که بر جامع‌التّواریخ، نوشته، ص 138 این کلمهرا مغولى و بمعنى دوست و هواخواه فرض کرده و العهده علیه.

[135] . جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق b313 (Suppl. pers. 209).

[136] . در یکى از نسخ: شاید، و شاید صواب «بشاید» باشد.

[137] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق b313.

[138] . تسلیه‌الأخوان آتى الذّکر، نسخه کتابخانه ملّى پاریس، ورق a 225(Suppl. pers. 1556) .

[139] . ایضآ ورق a225.

[140] . ایضآ ورق b225.

[141] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق a313.

[142] . این دو رساله هیچکدام مستقلّآ در کتابخانه ملّى پاریس موجود نیست بل هر کدام در ذیل یکى از نسخجهانگشاى نوشته شده است: تسلیه‌الأخوان در ذیل نسخه ج (Suppl. pers. 1556, ff. 220b-231a)، و رسالهدیگر مجهوله الأسم در ذیل نسخه ز (Suppl. pers. 206, ff. 1b-41b)، و تسلیه‌الأخوان را علاءالدّین در سنه  680تألیف نموده و رساله دیگر را در شهور سنه 681 یعنى سال آخر عمر خود، و شرح این دو رساله ثانیآ در ضمنتألیفات عطاملک خواهد آمد ان‌شاءاللّه تعالى.

[143] . صاحب تاریخ وصّاف و روضه الصّفا در شرح حال عطاملک و برادرش شمس‌الدّین جوینى این دو رساله رابه‌کار برده و باسم و رسم از آن نقل کرده‌اند، کاترمر در ترجمه حال عطاملک در «کنوز مشرقیّه» دو رساله مذکورهرا به‌کار نبرده و از وجود آنها بى‌خبر بوده است چه دو نسخه جهانگشاى که متضمّن این دو رساله است مدّتى بعد ازتألیف ترجمه حال علاءالدّین بقلم کاترمر (سنه 1809 م) داخل کتابخانه ملّى پاریس شده است: نسخه ج کهمتعلّق بکتابخانه شِفِر بوده پس از فوت او در سنه 1898 داخل کتابخانه مزبور شده است و نسخه ز در عهد لوئىفیلیپ یعنى بعد از سنه 1830.

[144] . تسلیه‌الأخوان، ورق a226.

[145] . تومان بترکى بمعنى عدد ده هزار است (قاموس عدن)، و تومان زر معادل ده هزار عدد مسکوک طلا موسومبدینار بوده است، در تسلیه‌الأخوان، ورق b224 گوید: «و بهنگام خلوت و فرصت غیبت بموقف عرض رسانیدهکه فرزند مرحوم ]بهاءالدّین ابن شمس‌الدّین جوینى[ ششصد تومان زر که شش هزار دینار باشد از اعمال عراق درمدّتى که متصرّف آن بوده است بزیادت از واجب استخراج کرده».

[146] . تسلیه‌الأخوان، ورقه a226.

[147] . ایضآ ورق b226.

[148] . ایضآ ورق a227.

[149] . ایضآ.

[150] . وصّاف، طبع بمبئى، ص 98، و در نسخه تسلیه‌الأخوان، ورق a227، س 17 فقط «دیر» نوشته و ظاهرآ سقطىدر عبارت هست چه وصّاف نیز این فقرات را به اسم و رسم از تسلیه‌الأخوان نقل مى‌کند.

[151] . تسلیه‌الأخوان، ورق a227.

[152] . وصّاف، ص 98.

[153] . تسلیه‌الأخوان ورق a227.

[154] . «و علاءالدّین هر آنچه داشت بیکباره داده بود تا غایت که زن و بچه را فروخته و بعد از آن مُجِلْکا ]یعنى نوشتهو حجّت[ داده که فیما بعد اگر بمقدار درمى بر او پیدا شود گناهکار باشد» (جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّىپاریس Suppl. pers. 209 ورق a314).

[155] . یعنى بسپردم، و شدم، و دادم الخ.

[156] . یعنى بسپردم، و شدم، و دادم الخ.

[157] . یعنى بسپردم، و شدم، و دادم الخ.

[158] . کذا فى‌الأصل، والصّواب «مُودَع».

[159] . تسلیه‌الأخوان، ورق b227-a228.

[160] . ایضآ ورق a228.

[161] . جامع‌التّواریخ، ایضآ ورق a314، مصنّف متعمّدآ هیچ‌وقت نام مجدالملک را در این دو رساله نبرده استتحقیرآ له و ازدراءً.

[162] . تسلیه‌الأخوان، ورق b228.

[163] . ایضآ ورق a229.

[164] . چوک زدن یعنى زانو خم کردن که نزد مغول علامت نهایت تعظیم و احترام است: «ضربوا جوک و هوالخدمهعندهم و کیفیّته ان یبرک الّرجل منهم على احدى رکبنیه و یشیر بمرفقه الى‌الأرض و هذه الخدمه عندهم غایهالتّعظیم (نهایه الأرب للنُّوَیْرى، ج 26 نقله عنه کاترمر فى حواشى جامع‌التّواریخ، ص 323).

[165] . از زنهاى بسیار محبوب اباقا (جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّى پاریس  Suppl. pers. 209ورق b296).

[166] . برادر اباقا که برادر دیگرش تکودار معروف بسلطان احمد بعد از جلوسْ او را بقتل رسانید در سنه 682 (ایضآورق a318).

[167] . تسلیه‌الأخوان، ورق a229.

[168] . چنانکه سابق گفتیم یک نسخه از این رساله که در ذیل جهانگشاى نسخه ز نوشته شده است در کتابخانه ملّىپاریس موجود است (Suppl. pers. 206 ff. 1b-41b).

[169] . یعنى مجدالملک و اعوان وى.

[170] . همین‌طور است در رساله مذکوره ورق a3 بلفظ غایب، و مقصود خود مصنّف است.

[171] . رساله مذکوره، ورق b3.

[172] . ایضآ ورق a4.

[173] . ایضآ ورق b5.

[174] . یعنى الملک الظّاهر یَیْبَرْس، رجوع کنید بص 37، حاشیه 2.

[175] . یعنى الملک المنصور سیف‌الدّین قلاوون الصّالحى المعروف بالأَلْفِىّ از سلاطین مصر معروف بممالیک بحریّه،و چون در ابتداى امر امیر علاءالدّین آقسنقر او را بهزار دینار خریده بود لهذا معروف بالْفِىّ شد، مدّت سلطنتش ازرجب سنه 678- ذى‌القعده 689 یازده سال و چیزى بود (نهایه‌الأرب للنّویرى، ج 29 ورق b105-a-b145،(Arabe 1578.

[176] . رساله مذکوره، ورق a6.

[177] . ایضآ ورق b6، از این موضع تا ورق a27 از رساله مذکوره یک جمله معترضه طویلى است در مناظره دل وعقل و صبر که چون بکلّى از سوق حکایت خارج است آن را بتمامه حذف کردیم.

[178] . ایضآ ورق a27.

[179] . یعنى اردوى اباقاخان که آن وقت در همدان بود.

[180] . رساله مذکوره، ورق b28.

[181] . یعنى اباقاخان وفات کرده بود در همدان در 20 ذى‌الحجّه سنه 680 (جامع‌التّواریخ، نسخه کتابخانه ملّىپاریس Suppl. pers. 209، ورق a314).

[182] . رساله مذکوره، ورق a29.

توضیحات تکمیلی

وزن 3000 g
ابعاد 24 x 17 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94761

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-513-3

قطع

تعداد صفحه

1016

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

3000

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تاریخ جهانگشای جوینی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This