بیگانه – چشم و چراغ 25

10,000تومان

آلبر کامو

ترجمه جلال آل‌احمد، على‌اصغر خبره‌زاده

 

چشم و چراغ 25

 

کامو در مقدمه‌ای بر این رمان می‌نویسد: دیرگاهی است که من رمان «بیگانه» را در یک جمله که گمان نمی‌کنم زیاد خلاف عرف باشد، خلاصه کرده‌ام: «در جامعهٔ ما هر کس که در تدفین مادر نگرید، خطر اعدام تهدیدش می‌کند.» منظور این است که فقط بگویم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازی معهود مشارکت نداشت. در این معنی از جامعه خود بیگانه است و از متن برکنار؛ در پیرامون زندگی شخصی، تنها و در جستجوی لذت‌های تن سرگردان. از این رو خوانندگان او را خودباخته‌ای یافته‌اند دستخوش امواج.

چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش ( حمام دریا می گیرد، رابطه نامشروع با یک زن را شروع می کند و برای اینکه بخندد به تماشای یک فیلم خنده دار می رود ) و یک عرب را ( به علت آفتاب ) می کشد و در شب اعدامش در عین حال که ادعا می کند ( شادمان است و باز هم شاد خواهد بود ) آرزو می کند که عده تماشاچی ها در اطراف چوبه دارش هر چه زیادتر باشد…
داستان روایتِ زندگی، جنایت و افکارِ فردی به‌نامِ مورسو است که ابتدا مادرِ خود را از‌دست‌می‌دهد و سپس به‌طورِ نا‌خواسته‌ای به قتلِ یک عرب انگیخته می‌شود و…
مرسو مرتکب قتلی می‌شود و در سلول زندان در انتظار اعدام خویش است. داستان در دههٔ ۳۰ در الجزایر رخ می‌دهد.
داستان به دو قسمت تقسیم می‌شود : در قسمت اول مرسو در مراسم تدفین مادرش شرکت می‌کند و در عین حال هیچ تأثر و احساس خاصی از خود نشان نمی‌دهد. داستان با ترسیم روزهای بعد از دید شخصیت اصلی داستان ادامه می‌یابد. مرسو به عنوان انسانی بدون هیچ اراده به پیشرفت در زندگی ترسیم می‌شود. او هیچ رابطهٔ احساسی بین خود و افراد دیگر برقرار نمی‌کند و در بی تفاوتی خود و پیامدهای حاصل از آن زندگی اش را سپری می‌کند. او از این که روزهایش را بدون تغییری در عادت‌های خود می‌گذراند خشنود است.
همسایهٔ مرسو که ریمون سنته نام دارد و متهم به فراهم آوردن شغل برای روسپیان است با او رفیق می‌شود. مرسو به سنته کمک می‌کند یک معشوقهٔ او را که سنته ادعا می‌کند دوست دختر قبلی او است به سمت خود بکشد. سنته به آن زن فشار می‌آورد و او را تحقیر می‌کند. مدتی بعد مرسو و سنته کنار ساحل به برادر آن زن(«مرد عرب») و دوستانش برمی خورند. اوضاع از کنترل خارج می‌شود و کار به کتک کاری می‌کشد. پس از آن مرسو بار دیگر «مرد عرب» را در ساحل می‌بیند و این بار کس دیگری جز آن‌ها در اطراف نیست. بدون دلیل مشخص مرسو به سمت مرد عرب تیراندازی می‌کند که در فاصلهٔ امنی از او از سایهٔ صخره‌ای در گرمای سوزنده لذت می‌برد.

توضیحات

گزیده ای از کتاب بیگانه

از خواب برخاستن، ترامواى، چهار ساعت کار، شام و خواب، و دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب…

در آغاز کتاب بیگانه می خوانیم

آلبرکامو، نویسنده معاصر فرانسوى است که نزدیک به همه عمر خود را در تونس و الجزایر و شهرهاى افریقاى شمالى و فرانسه گذرانیده است و به همین علت نه‌تنها در این داستان بزرگترین نقش را در آفتاب سوزان نواحى گرم به عهده دارد، و قهرمان داستان به علت همین آفتاب است که آدم مى‌کشد، بلکه در کار بزرگ دیگرى، به نام طاعون همین نویسنده بلاى طاعون را بر یک شهر گرمازده شمال افریقا نازل مى‌کند، که «تغییرات فصول را فقط در آسمان آن مى‌شود خواند. و در آن نه صداى بال پرنده‌اى را مى‌توان شنید و نه زمزمه بادى را لاى برگهاى درختى.» «طاعون La Peste که بزرگترین اثر این نویسنده شمرده مى‌شود داستان ایستادگى قهرمانان اساسى کتاب است در مقابل مرگ، در مقابل بلاى طاعون، داستان دلواپسى‌ها و اضطراب‌ها و فداکارى‌ها و بى‌غیرتى‌هاى مردم شهر طاعون‌زده‌اى است که طنین زنگ ماشین‌هاى نعش‌کش آن، در روزهاى هجوم مرض، دقیقه‌اى فرو نمى‌نشیند و بیماران طاعون‌زده را باید به زور سرنیزه از بستگانشان جدا کرد.
غیر از این کتاب که به عنوان بزرگترین اثر منثور سال‌هاى اخیر فرانسه به شمار رفته است، آلبر کامو، دو نمایشنامه دارد: یکى به نام سوء تفاهم Malentendu و دیگرى کالیگولا و پس از آن کتاب‌ها و مجموعه مقالات دیگر او است به‌این ترتیب: نامه‌هایى به یک دوست آلمانى، افسانه سیزیف و مجموعه کوچکى به نام سور و چند اثر دیگر.

آلبرکامو، که همچون ژان پل سارتر در ردیف چند نویسنده تراز اول امروز و فرانسه نام برده مى‌شود، یک داستان‌نویس عادى نیست که براى سرگرم کردن خوانندگان، طبق نسخه معمول، مردى را به زنى دلبسته کند و بعد با ایجاد موانعى در راه وصال آن دو، به تعداد صفحات داستان خود بیفزاید. داستان‌هاى این مرد داستان‌هایى است فلسفى، که نویسنده درک دقیق خود را از زندگى و مرگ، از اجتماع و قیود و رسوم آن و هدف‌هایى که به خاطر آنها مى‌شود زنده بود، در ضمن آنها بیان کرده است.

از این لحاظ بیگانه و طاعون این نویسنده، جالب‌تر از دیگر آثار اوست. در این دو داستان، نویسنده خود را رو به روى مرگ قرار مى‌دهد. سعى مى‌کند مشکل مرگ را براى خودش و براى خوانندگان حل کند. سعى مى‌کند دغدغه مرگ را و هراس آن را زایل کند، قهرمان داستان اول، که ترجمه آن اکنون در دست شما است (و امید است که ترجمه‌اى دقیق و امین باشد) بیگانهاى است که گرچه درک مى‌کند بیهوده زنده است ولى در عین‌حال به زیبایى‌هاى این جهان و به لذاتى که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمى است سخت دلبسته، و باهمین‌ها است که سعى مى‌کند
خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسیله‌اى و به دلیلى موجه جلوه دهد. مردى است از همه‌چیز دیگران بیگانه. از عادات و رسوم مردم، از نفرت و شادى آنان و آرزوها و دل‌افسردگى‌هاشان، و سرانجام مردى است که در برابر مرگ ــ چه آنجا که آدم مى‌کشد و مرگ دیگرى را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ مى‌شودــ رفتارى غیر از رفتار آدمهاى معمولى دارد.

نمایشنامه سوء تفاهم نیز که داستان کامل شده همان ماجراى ناقصى است که قهرمان داستان بیگانه آن را از روى روزنامه پاره‌اى که در زندان خود یافته هزاران بار مى‌خواند باز در اطراف همین مسأله دور مى‌زند. پسرى است که از زادگاه خود براى کسب مال بیرون آمده و وقتى برمى‌گردد نه‌تنها براى مادر و خواهرش بیگانه‌اى بیش نیست بلکه حتى نمى‌داند چگونه خودش را به آنان معرفى کند، و در همین میانه است که مادر و خواهرش به طمع پولى که در جیب او دیده‌اند او را مى‌کشند. در این نمایشنامه مردمى هستند که فکر مى‌کنند یا باید همچون سنگ شد و یا خودکشى کرد. و این مادر و خواهر قاتل که پس از کشتن پسر و برادر خود دیگر نمى‌توانند سنگ بمانند و کلماتى مثل «گناه» و «عاطفه» تازه برایشان معنى پیدا کرده است، ناچار راه دوم را اختیار مى‌کنند.

براى بهتر درک کردن این داستان فلسفى، از نویسنده‌اى که آثارش تاکنون به فارسى منتشر شده است لازم بود که توصیفى و یا مقدمه‌اى آورده شود، و از این لحاظ بهتر این دیده شد که خلاصه ترجمه مقاله «ژان پل‌سارتر» نویسنده
معاصر فرانسوى، که درباره همین کتاب نوشته شده است در آغاز کتاب گذارده شود. گرچه سارتر این مقاله را از یک نظر مخصوص نوشته است که شاید مورد علاقه خوانندگان نباشد، ولى در عین‌حال توصیفى است رسا و دقیق که به فهم داستان کمک خواهد کرد. خلاصه کردن چنین مقاله‌اى بسیار دشوار و در عین‌حال جسورانه بود. ولى چه باید کرد که براى این مقدمه بیش از شانزده صفحه جا گذاشته نشده بود. گذشته از اینکه ممکن بود ترجمه کامل آن براى خوانندگان ملامت‌آور بشود.

ترجمه این کتاب از روى چاپ پنجاه و پنجم کتاب که در سال هزار و نهصد و چهل و هشت به وسیله بنگاه انتشارات Gallimard پاریس چاپ شده است، به عمل آمده، و مقدمه که به قلم سارتر است از جلد اول کتاب “Situations” او ترجمه شده است.

توضیح «بیگانه»[1]

بیگانه اثر آقاى کامو تازه از چاپ بیرون آمده بود که توجه زیادى را به خود جلب کرد. این مطلب تکرار مى‌شد که این اثر «بهترین کتابى است که از متارکه جنگ تاکنون منتشر شده»؛ در میان آثار ادبى عصر ما، این داستان خودش هم یک بیگانه است. داستان از آن سوى سرحد براى ما آمده است، از آن سوى دریا. و براى ما از آفتاب، و از بهار خشن و بى‌سبزه آنجا سخن مى‌راند. ولى در مقابل این بذل و بخشش داستان به اندازه کافى مبهم و دوپهلو است. چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فرداى مرگ مادرش «حمام دریا مى‌گیرد، رابطه نامشروع با یک زن را شروع مى‌کند و براى اینکه بخندد به تماشاى یک فیلم خنده‌دار مى‌رود.» و یک عرب را «به علت آفتاب» مى‌کشد و در شب اعدامش در عین‌حال که ادعا مى‌کند «شادمان است و بازهم شاد خواهد بود.» آرزو مى‌کند که عده تماشاچى‌ها در اطراف چوبه‌دارش هرچه زیادتر باشد
تا «او را با فریادى از خشم و غضب خود پیشواز کنند» بعضى‌ها مى‌گویند «این آدم احمقى است، بدبخت است.» و دیگران که بهتر درک کرده‌اند مى‌گویند «آدم بى‌گناهى است» عاقبت باید معناى این بى‌گناهى را نیز درک کرد.

آقاى کامو در کتاب دیگرش به نام افسانه سیزیف که چند ماه بعد از بیگانه منتشر شد، تفسیر دقیقى از اثر قبلى خودش داده است. قهرمان کتاب او نه خوب است نه شرور. نه اخلاقى است، و نه ضد اخلاق. این مقولات شایسته او نیست. مسأله یک نوع انسان خیلى ساده است که نویسنده نام «پوچ» یا «بیهوده» را به آن مى‌دهد. ولى این کلمه، زیر قلم آقاى کامو دو معناى کاملا مختلف به خود مى‌گیرد: پوچ یک‌بار حالت عمل و شعور واضح است که عده‌اى از اشخاص این حالت را مى‌گیرند. و بار دیگر «پوچ» همان است که با یک پوچى و نامعقولى اساسى و بى‌هیچ عجز و فتورى نتایجى را که مى‌خواهد، به خود تحمیل مى‌کند. پس به هر جهت باید دید «پوچ» به عنوان حالت و فعل و عمل، یا به عنوان قضیه اصلى، چیست؟

هیچ‌چیز رابطه انسان با دنیا. بیهودگى اولى پیش از همه چیز جز نمودار یک قطع رابطه نیست. قطع رابطه میان عروج افکار انسان به طرف وحدت و دوگانگى مغلوب نشونده فکر و طبیعت. قطع رابطه میان جهش انسان به سوى ابدیت و خصوصیت «تمام شونده» وجودش، قطع رابطه میان «دلواپسى» که حتى اصل و گوهر است ــ و بیهودگى کوششهاى او. مرگ، کثرت اختصارناپذیر حقایق و موجودات، قابل فهم بودن موجود واقع و سرانجام اتفاق، اینها همه قطب‌هاى مختلف «پوچ» هستند. در واقع اینها مطالب تازه‌اى نیستند و آقاى کامو نیز به این عنوان آنها را معرفى نمى‌کند.

این مطالب از آغاز قرن هفدهم میلادى به وسیله عده‌اى از عقول متحجر و کوتاه، و عقولى که غرقه در سیر روحانى خود بوده‌اند و به خصوص نیز فرانسوى حساب مى‌شده‌اند بر شمرده شده…

در نظر آقاى کامو مطالب تازه‌اى که او آورده این است که تا انتهاى افکار پیش مى‌رود. در حقیقت براى او مطلب مهم این نیست که جملات قصارى را حاکى از بدبینى جمع‌آورى کند؛ قطعآ «پوچ» نه در انسان است و نه در دنیا ــ اگر این دو از هم جدا فرض شوند. ولى همچنان که «بودن در دنیا» خصوصیت اساسى انسان است، «پوج» در آخر کار چیز دیگرى جز همان «وضع بشر» نیست. همچنین از اول، موضوع یک تصور ذهنى ساده در کار نیست، الهامى غمزده است که این بیهودگى را برمى‌انگیزد. «از خواب برخاستن، ترامواى، چهار ساعت کار، شام و خواب، و دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب…»[2]  و بعد ناگهان «آرایش صحنه‌ها عوض مى‌شود» و ما به روشن‌بینى خالى از امیدى واصل مى‌شویم. آن‌وقت اگر بدانیم که کمک‌هاى گول‌زننده ادیان و فلسفه‌هاى وجودى را چطور مى‌شود کنار زد، به چند مسأله واضح و آشکار و اساسى مى‌رسیم: دنیا جز یک بى‌نظمى و هرج و مرج چیزى دیگرى نیست یک «تعادل ابدى که از هرج و مرج زاییده شده است». وقتى انسان مرد دیگر فردایى وجود ندارد. «در جهانى که ناگهان از هر خیال واهى و از هر نورى محروم شده است، انسان احساس مى‌کند که بیگانه است. در این تبعید دست‌آویز امکان برگشتى نیست. چون از یادگار زمان‌هاى گذشته و یا از امید ارض موعود هم محروم شده است.»[3]  به این دلیل است که باید گفت انسان در واقع همان دنیا نیست: «اگر من درختى میان دیگر درخت‌ها بودم… این زندگى برایم معنایى مى‌داشت. یا اصلا همچو مسأله‌اى درباره من در کار نبود. چون من قسمتى از دنیا بودم. در آن هنگام، من جزو همین دنیایى مى‌شدم که اکنون با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته‌ام… این عقل مسخره و ریشخندآمیز من است که مرادر مقابل تمام خلقت قرار  داده.»[4]  اکنون به‌طور کلى درباره نام داستان مى‌توان این‌چنین توضیح داد: بیگانه همان انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته و از این جهت آقاى کامو خوب مى‌توانست نام «زاده در تبعید» را که اسم یکى از آثار ژرژ گیسینگ (G._Gissing) است روى اثر خود بگذارد. بیگانه، همین انسانى است که در میان دیگر انسان‌ها گیر کرده، همیشه روزهایى هست که… «انسان در آن کسانى را که دوست مى‌داشته است بیگانه مى‌یابد…»[5] ولى مسأله، تنها این نیست، هوس و میل مفرطى به همین «پوچ» در کار است. انسان پوچ، هرگز اقدام به خودکشى نمى‌کند بلکه مى‌خواهد زندگى کند. زندگى کند،
بى‌اینکه از هیچ‌یک از تصمیمات خود دست بشوید، بى‌اینکه فردایى داشته باشد، و بى‌اینکه امیدى و آرزویى داشته باشد و حتى بى‌اینکه تفویض و تسلیمى در کار خود بیاورد. انسان پوچ، وجود خودش را در طغیان و سرکشى تأیید مى‌کند. مرگ را با دقت هوس‌بازانه‌اى تعقیب مى‌کند و همین افسونگرى است که او را آزاد مى‌سازد. این انسان، «تا ابد فارغ از مسؤولیت بودن» یک آدم محکوم به مرگ را مى‌داند. براى او همه چیز مجاز است، چون خدایى در کار نیست، و چون انسان خواهد مرد. تمام تجربه‌ها، براى او هم‌ارز هستند. و براى او تنها مسأله مهم این است که از آنها هرچه بیشتر که ممکن است چیزى به‌دست بیاورد «زمان حال و پى‌درپى آمدن لحظه‌هاى زمان حال، در برابر یک روح باشعور، آرزو و ایده‌آل انسان پوچ است.»[6]  تمام  ارزش‌ها در برابر این «علم اخلاق مقادیر» در هم فرومى‌ریزد. انسان پوچ که طغیان کرده و بى‌مسؤولیت در این دنیا افکنده شده است، «هیچ چیز براى توجیه کردن خود ندارد». این انسان «بى‌گناه» است. بى‌گناه، مثل همان آدم‌هاى بدوى که سامرست موآم S. Maugham از آنان سخن مى‌راند. همان آدم‌هایى که پیش از رسیدن کشیش و پیش از اینکه کشیش براى آنان از «خوب» و «بد» و از «مجاز» و «ممنوع» سخن براند، همه چیز برایشان «مجاز» است. بى‌گناه مثل «پرنس میشکین» است (قهرمان داستان ــ ابله ــ اثر داستایوسکى) که «در یک زمان حال جاودانى زندگى مى‌کند. زمان حال پیوسته‌اى که گاه به گاه با یک خنده وبا یک تبعید تنوع مى‌یابد» بى‌گناه به تمام معنى کلمه، و نیز اگر مایل باشید یک «ابله» به تمام معنى، در این مورد است که کاملا عنوان داستان آقاى کامو را درمى‌یابیم. بیگانه‌اى که او خواسته است طراحى کند، درست یکى از همین بى‌گناه‌هاى وحشت‌انگیز است که جار و جنجال‌ها و افتضاحات عجیبى در اجتماعات راه  مى‌اندازند. چون مقررات بازى آن اجتماعات را قبول ندارند. بیگانه او میان بیگانگان زندگى مى‌کند. در عین حال که خودش هم براى دیگران بیگانه است. به همین دلیل است که برخى مثل «مارى» رفیقه‌اش در این داستان، او را دوست نمى‌دارند «به این علت که او را عجیب مى‌بینند.» و برخى دیگر مثل جمعیت تماشاچیان دادگاه، که بیگانه ناگهان سیل کینه آنان را به طرف خودش حس مى‌کند، به همین دلیل، از او نفرت دارند و براى ما نیز که هنوز با چنین احساس پوچ بودنى آشنا نشده‌ایم و وقتى کتاب را مى‌خوانیم بیهوده کوشش مى‌کنیم تا این بیگانه را برطبق قواعد و رسوم عادى خودمان قضاوت کنیم، براى ما نیز، قهرمان این داستان جز یک بیگانه چیز دیگرى نیست.

همچنین ضربه‌اى که وقتى تازه کتاب را باز کرده‌اید از خواندن این جمله بر شما فرود مى‌آید: «فکر کردم که این یکشنبه هم مانند یکشنبه‌هاى دیگر گذشت، که مادرم اکنون به خاک سپرده شده است، که فردا دوباره به سر کار خواهم رفت و که از همه اینها گذشته، هیچ تغییرى حاصل نشده است.»

مى‌خواهد بگوید که این نتیجه اولین برخورد شما با پوچ است. اما بى‌شک وقتى خواندن کتاب را ادامه مى‌دهید امیدوارید که همه ناراحتى و دلواپسى‌تان برطرف شود و همه چیز اندک روشن و عقلایى گردد و توضیح داده شود. اماامیدوارى شما برآورده نمى‌شود.

«بیگانه» کتابى نیست که چیزى را روشن کند. انسان پوچ نمى‌تواند چیزى را روشن کند. انسان فقط بیان مى‌کند و همچنین این کتاب کتابى نیست که استدلال کند. آقاى کامو فقط پیشنهاد مى‌کند و هرگز براى توجیه کردن آنچه که از لحاظ اصول، توجیه‌نشدنى است خود را به دردسر نمى‌افکند. پیامى که آقاى کامو مى‌خواهد با روشى داستان مانند ابلاغش کند، او را به تواضعى بزرگ‌منشانه و امیدوار مى‌کشاند که عبارت از تسلیم و تفویض هم نیست. شناسایى سرکش و طغیان‌کرده‌اى است و در حقیقت به حدود فکر بشرى. درست است که آقاى کامو مى‌داند که براى این داستان خود باید تفسیرى فلسفى به‌دست بدهد که در حقیقت همان «افسانه سیزیف» است… ولى وجود این تفسیر با این ترجمه به طور کلى قدر و ارزش داستان او را نمى‌کاهد… نویسنده مى‌خواهد ما پیوسته امکان به‌وجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو مى‌کند که بر اثرش اینطور حاشیه بنویسند: «مى‌توانست به‌جود نیامده باشد» همان‌طور که «آندره‌ژید» مى‌خواهد درباره آخرین کتابش به‌نام «سازندگان سکه قلب» بنویسند که «مى‌توانست ادامه بیابد» اثر او مى‌توانست به‌وجود نیامده باشد، مثل این جوى آب و مثل این قیافه. اثر او لحظه حاضرى است که خود را عرضه مى‌دارد، مثل همه لحظه‌هاى زمان حال. در اثر او حتى آن لزوم درونى هم نیست که هنرمندان وقتى از اثر خود صحبت مى‌کنند پایش را به میان مى‌کشند و مى‌گویند «نمى‌توانستم ننویسمش: مى‌بایست خودم را از دستش خلاص مى‌کردم. در این مورد… این عقیده را مى‌یابم که مى‌گوید یک اثر هنرى بزرگى است جدا شده از یک زندگى. کتاب او همین مطلب را بیان مى‌کند… وانگهى در این مورد همه چیز یکسان است، چه نوشتن کتابى مثل آوارگان و چه نشستن و نوشیدن یک فنجان شیرقهوه و در نتیجه آقاى کامو، هرگز دلسوزى و توجهى را که برخى از نویسندگان که «خود را فداى هنر خود کرده‌اند» از خواننده خود توقع دارند، انتظار ندارد، و به این طریق «بیگانه» برگه‌اى از زندگى اوست. و چون پوچ‌ترین زندگانى‌ها باید بى‌ثمرترین و بى‌حاصل‌ترین زندگى‌ها باشد، داستان او نیز مى‌خواهد بى‌ثمرى به حد اعلا رسیده را نشان بدهد. هنر، جوانمردى و بخشایشى است بى‌فایده و بى‌ثمر… به هر جهت کتاب بیگانه جلوى ما است کتابى جدا شده از یک زندگى، توجیه نشده، توجیه نشدنى، بى‌ثمر و آنى. کتابى که اکنون از نویسنده‌اش نیز جدا مانده، و به‌عنوان یک لحظه زمان حال پیش دیگران گذاشته شده و از این طریق است که ما باید کتاب او را بخوانیم: به‌عنوان یگانگى و اتفاق ناگهانى و شدیدى میان دو انسان، میان نویسنده و خواننده، در عالم پوچ و در ماوراى عقل و منطق.

این مطالب تا اندازه‌اى به ما نشان مى‌دهد که با قهرمان داستان بیگانه چگونه باید روبرو شد… حتى براى خوانندگانى که با فرضیه‌هاى پوچ بودن آشنا هستند، «مرسو» قهرمان این داستان، مبهم و دوپهلو باقى مى‌ماند. مسلمآ ما مطمئن هستیم که او پوچ است و خصوصیت اساسى و اصلى‌اش روشن‌بینى بى‌رحم و سنگ‌دلانه او است. اضافه بر اینکه، در بیش از یک مورد نویسنده سعى کرده است او را طورى بسازد که نمونه کاملى از روى الگوى عقاید خودش را در «افسانه سیزیف» نشان داده باشد. مثلا «آقاى کامو» در یک جاى این اثر اخیر نوشته است: «یک انسان بیشتر به‌وسیله چیزهایى که نمى‌گوید شناخته مى‌شود.» و «مرسو» قهرمان داستان «بیگانه» نمونه کاملى از این سکوت مردانه است. نمونه کاملى است از آزادى کلمات. «از او پرسیده‌اند آیا متوجه شده است که آدمى سربه‌تو هستم و او گفت که فقط مى‌داند من براى هر مطلب بى‌اهمیتى حرف نمى‌زنم.» و دو سطر بالاتر از همین مطلب، همین شاهد، خود را مجبور مى‌بیند که اظهار کند «مرسو یک آدم بود.»

(از او مى‌پرسند) مقصودش از این حرف چیست و او مى‌گوید «همه مردم مى‌دانند که مقصود از این کلمه چیست.» همچنین آقاى کامو درباره عشق، در همان کتاب «افسانه سیزیف» مى‌گوید: «به آنچه که ما را با برخى از انسان‌ها وابسته مى‌کند نام عشق ندهیم…»[7]  به‌موازات این مطلب در «بیگانه» آورده است که: «خواست بداند که آیا دوستش دارم؟… جوابش دادم که این حرف معنایى ندارد ولى بى‌شک دوستش ندارم.» از این لحاظ اختلاف نظرى، که در جریان دادگاه و نیز در فکر خوانندگان درباره اینکه «آیا مرسو مادرش را دوست مى‌داشته؟» ایجاد مى‌گردد، دوچندان بیهوده و پوچ است. نخست معلوم نیست همان‌طور که وکیل او مى‌گوید: «آیا این مرد متهم به اینست که مادرش را به خاک سپرده یا متهم است به اینکه انسانى را کشته؟» ولى پیش از همه چیز کلمه «دوست داشتن» در اینجا معنایى ندارد. بى‌شک مرسو مادرش را براى این به نوانخانه گذاشته که کفاف مخارجش را ندارد و براى اینکه «چیزى ندارد تا برایش بگوید.» و نیزبى‌شک مرسو غالبآ براى دیدن او به نوانخانه نمى‌رفته است «به‌علت اینکه این کار، یکشنبه‌ام را مى‌گرفت، صرف‌نظر از زحمتى که براى رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیط، و دو ساعت در راه بودن مى‌بایست مى‌کشیدم.» ولى همه اینها یعنى چه؟ آیا مرسو فقط در زمان حاضر خود زندگى مى‌کند؟ کاملا در خلق و خوى زمان حالش؟ آنچه را که به‌نام یکى از احساسات مى‌خوانیم، یک احساس مى‌نامیم، جز وحدتى مطلق و معنوى نیست، جز معناى ادراک‌هاى نامداوم ما را ندارد. من همیشه به آن کسانى که دوستشان مى‌دارم نمى‌اندیشم ولى ادعا مى‌کنم که حتى وقتى به آنان فکر نمى‌کنم هم، دوستشان مى‌دارم،و در صورتى که هیچ هیجان حقیقى و آنى در من وجود نداشت، ممکن بود که استراحت روحى خودم را به خاطر یک احساس معنوى در خطر بیندازم. ولى مرسو با روش دیگرى فکر مى‌کند و عمل مى‌کند. او هرگز نمى‌خواهد احساس‌هاى بزرگ و مداوم کاملا همانند خود را بشناسد. براى او نه عشق وجود دارد و نه عشق‌بازى‌ها معنایى دارند. فقط زمان حاضر است که به‌حساب مى‌آید فقط امور محسوس. او هر وقت میلش را داشته باشدبه دیدن مادرش خواهد رفت، همین. اگر میل وجود داشته باشد، قدرتش آن‌قدر هست که او را وادار کند اتوبوس بگیرد، همان‌طور که میل دیگر آن‌قدر به او قدرت مى‌دهد که با تمام نیروى خود دنبال یک کامیون بدود و از عقب توى آن بپرد. ولى همین شخص مادرش را با کلمه کودکانه و مهرآمیز «مامان» خطاب مى‌کند و به این طریق نشان مى‌دهد که فرصت شناختن او را از دست نداده است. همین نویسنده در جاى دیگر مى‌گوید من از عشق، جز مخلوطى و ملغمه‌اى از خواهش‌ها، از عواطف و هشیارى‌ها که مرا به موجودى وابسته مى‌سازد، درک نمى‌کنم.»[8]  و به این طریق دیده مى‌شود که از مشخصات روحى مرسو نیز، نمى‌توان غافل بود… وانگهى این مرد روشن‌بین، خونسرد، و خاموش، فقط براى رفع احتیاجات حتمى ساخته نشده است. این مرد همیشه طورى است که بیهوده بودن، اساس کار او است نه مغلوب کردن خود او. این مرد چنین است، همین. گرچه این مرد، روشن‌بینى کامل خود را در آخرین صفحات کتاب به‌دست مى‌آورد ولى همیشه در سرتاسر کتاب بر طبق اصول آقاى کامو حرف مى‌زند… هیچ‌یک از همه سؤالاتى را که در کتاب «افسانه سیزیف» طرح شده است این مرد از خود نمى‌کند و نیز پیش از اینکه محکوم به مرگ بشود طغیان نمى‌کند. همیشه خوشحال است. هرچه پیش آید خوش آید، شعار او است. و حتى معلوم نیست آزادى را که آقاى کامو از حضور کورکننده مرگ مى‌بیند، فهمیده باشد. خونسردى‌اش نیز انگار از سر سستى و تنبلى است مثل آن روز یکشنبه‌اى که از زور تنبلى در خانه مى‌ماند و تنها مى‌گوید: «کمى کسل بودم…» آقاى کامو، پیداست که میان «احساس» بیهودگى و پوچى آن فرقى قائل است… و مى‌شود گفت که «افسانه سیزیف» براى ما «مفهوم» بیهودگى، و «بیگانه» «احساس» آن را نشان مى‌دهد. در نظر اول حس مى‌شود که کتاب «بیگانه» بى‌اینکه تفسیرى بکند ما را به «اقلیم» پوچى و بیهودگى مى‌برد. و بعد آن کتاب دیگر است که این سرزمین راباید برایمان روشن سازد… به این طریق «بیگانه» داستانى است اعلام‌کننده، داستان قطع رابطه است، داستان نقل و انتقال به سرزمین دیگر است. مسأله این است که خواننده باید قبل از همه در برابر واقعیت محض قرار بگیرد و بى‌اینکه معناى عقلایى آن را بتواند درک کند آن را دریابد. از اینجا است که احساس بیهودگى به آدم دست مى‌دهد. این احساس همان ناتوانى مخصوصى است که در موقع «فکر کردن» به دنیا و وقایعش با همین مفاهیم، و کلمات خودمان، به ما دست مى‌دهد، مرسو، مادرش را به خاک مى‌سپارد، رفیقه‌اى مى‌گیرد و دست به جنایتى مى‌زند. این اعمال کاملا مختلف، طبق اظهارات دادستان و اظهارات شهود با هم مرتبط جلوه داده مى‌شوند و آن‌وقت است که مرسو فکر مى‌کند دارند از کس دیگرى غیر از خود او صحبت مى‌کنند… تمام این زمینه‌سازى‌ها و بعد اظهارات مارى در دادگاه به‌عنوان یک شاهد و به هق‌هق افتادنش، بازى‌هایى است که پیش از آقاى کامو از وقتى که «سکه‌سازان قلب» (اثر آندره‌ژید) منتشر شده است به رواج افتاده، اینها کار تازه خود آقاى کامو نیست. کار اساسى و تازه‌اى که او کرده است نتیجه‌اى است که از این زمینه‌سازى‌ها مى‌گیرد، و در آخر، واقعیت عدالت پوچ و بیهوده‌اى را که هرگز نمى‌تواند عوامل ایجاب‌کننده یک جنایت را بفهمد و در نظر بگیرد ــ براى ما روشن مى‌سازد. اولین قسمت «بیگانه» را مى‌توان به‌نام «ترجمه سکوت» هم نامید، در این قسمت به یک بیمارى عمومى نویسندگان معاصر برخورد مى‌کنیم که من نخستین خودنمائى آن را در کارهاى ژول‌رنار Jules Renard دیده‌ام و آن را «وسوسه سکوت» نامیدم… این سکوت همان است که هایدگر Heidegger به‌عنوان شکل متین حرف زدن مى‌نامد. فقط کسى که مى‌تواند حرف بزند، سکوت مى‌گزیند. آقاى کامو در «افسانه سیزیف» خود خیلى حرف مى‌زند، در آنجا حتى پرچانگى هم مى‌کند. و حتى عشقى را که به سکوت دارد به ما واگذار مى‌کند، حتى جمله کیرکگار Kierkegard را نیز در آن نقل مى‌کند که «مطمئن‌ترین گنگى‌ها، خاموش شدن نیست، حرف زدن است.» اما در «بیگانه» دوباره دست به خاموشى زده است اما چه‌طور با وجود کلمات، مى‌شود خاموش ماند؟ این مطلب را مى‌توان روش نوى دانست. اما روش نویسندگى او چیست؟ شنیده‌ام که مى‌گویند «این یک کافکا Kafka است که به دست همینگوى Hemingway نوشته شده.» من باید اذعان کنم که در اینجا از کافکا چیزى نیافته‌ام. دید آقاى کامو همیشه زمینى است. کافکا داستان‌نویس عظمت و علو غیرممکن انسان است. دنیا، براى او پر است از نشانه‌ها و علاماتى که ما درکشان نمى‌کنیم. دنیایى است پر از صحنه‌سازى. اما براى آقاى کامو، این درام انسانى، برخلاف کافکا همیشه خالى از عظمت و علو است… براى او مسأله در این است که کلماتى را که موجب امرى غیرانسانى مى‌شوند دریابد. براى او امر غیرانسانى، خودکارى و عدم نظم است. هیچ چیز تاریک و مشکوک، هیچ چیز اضطراب‌آور و هیچ چیز القا شده از دنیاى دیگر، براى او وجود ندارد. «بیگانه» جریان نظاره‌ها و دیده‌هایى است روشن… صبح‌ها، عصرها و بعدازظهرهاى گرم، ساعات دوست‌داشتنى او است. تابستان مداوم الجزیره، فصل مورد توجه او است. شب در دنیاى او هیچ جایى ندارد. و اگر هم از آن حرف مى‌زند با این کلمات است: «وقتى بیدار شدم ستاره‌ها روى صورتم بودند. صداى کوهستان تا به من مى‌رسید، بوهاى شب، بوى زمین و نمک، شقیقه‌هایم را خنک مى‌کرد. آرامش شگرف این تابستان خواب‌آلود همچون مه دریا در من داخل مى‌شد» کسى که این جملات را مى‌نویسد از غم و اندوه‌هاى کافکا سخت به‌دور است. این آدم در قلب این همه بى‌نظمى آرام است.

نزدیکى روش او به روش همینگوى پذیرفتنى است.
نزدیک بودن روش این دو نویسنده مسلم است در هریک از نوشته‌هاى این دو نویسنده همان جملات کوتاه است که با جملات قبلى ارتباطى ندارند و هریک براى خود جداگانه آغاز و انجامى دارند. هریک از جملات درست مثل یک نگاه جدا بر روى حرکات و اشیاء است. با همه اینها من راضى نیستم بگویم که آقاى کامو روش داستان‌نویسى «امریکایى» را به‌کار برده است و یا از آن تأثیرى پذیرفته. در «مرگ در بعدازظهر» اثر همینگوى، نیز که همین روش بریده بریده نقل‌قول به کار رفته و هر جمله از عدم به‌وجود مى‌آید، روش خاص خود همینگوى دیده مى‌شود. با این همه گاهى جملات کتاب بیگانه کوتاه و بلند مى‌شود. در  ضمن داستان مرسو من نثر شاعرانه‌اى را مى‌بینم که باید همان نحوه تعبیر مخصوص خود آقاى کامو باشد. اگر هم در کتاب بیگانه آثار مشهودى از تقلید روش نویسندگى امریکایى دیده مى‌شود باید گفت تقلیدى است آزاد… و من شک دارم که آقاى کامو همین روش را هم در آثار بعدى‌اش به‌کار برد…

حضور مرگ، در پایان راه زندگى ما آینده ما را در مه و دود فرو برده است. و زندگى ما «بى‌فردا» است. زندگى، توالى زمان حال است. و انسان پوچ اگر فکر تحلیل‌کننده خود را با این زمان تطبیق نکند چه کند؟ در چنین موردى است که «برگسون» جز یک متشکله تجزیه نشدنى چیز دیگرى نمى‌بیند. چشم او جز یک‌سلسله لحظات، چیز دیگرى را نمى‌بیند… آنچه که نویسنده ما از همینگوى گرفته است همین بریدگى و دنباله‌دار نبودن جملات بریده بریده است که روى بریدگى لحظات تکیه مى‌کند. و اکنون بهتر مى‌توانیم برش داستان او را درک کنیم، هر جمله‌اى یک لحظه است، یک زمان حال است. اما نه لحظه مردد و مشکوکى که اندکى به لحظه بعدى بچسبد و دنبال آن برود ــ جمله خالص و ناب است، بى‌درز و به روى خود بسته شده است. جمله‌اى است که به‌وسیله یک عدم از جمله بعدى بریده و مجزا شده. مثل لحظه «دکارت» که جدا از لحظه‌اى است که بعد خواهد آمد. میان هر جمله و جمله بعدى دنیا نابود مى‌شود و دوباره به‌وجود مى‌آید. حرف، به محض اینکه از دهان برمى‌آید، مخلوقى است از عدم به‌وجود آمده، یک جمله «بیگانه» یک جزیره است. و ما از جمله‌اى به جمله دیگر، و از عدمى به عدم دیگر پرتاب مى‌شویم… در یک‌جا مى‌نویسد: «لحظه‌اى بعد پرسید آیا دوستش دارم؟ در جواب گفتم این حرف مفهومى ندارد ولى خیال مى‌کنم که نه. او قیافه غمگینى گرفت، اما هنگام تهیه ناهار، و بى‌اینکه هیچ موضوعى در کار باشد باز خندید، به قسمى که او را بوسیدم. در این لحظه بود که سروصداى جنجال از اتاق ریمون برخاست.»

در این چند جمله، دومى و سومى با یکدیگر ارتباط ظاهرى دقیقى دارند. در این‌گونه موارد نیز وقتى مى‌خواهد جمله‌اى را به جمله قبلى وابسته کند به‌وسیله حروف و روابطى مثل «و» «اما» «ولى» «بعد» و «در این لحظه بود که» مقصود خود را انجام مى‌دهد.

با توجه به این نکات، اکنون مى‌توان به‌طور کلى درباره داستان آقاى کامو صحبت کرد. تمام جملات این کتاب هم‌ارز هستند. همان‌طور که تجربه‌هاى انسان پوچ و بیهوده، هم‌ارز است. هر یک‌جمله به خاطر خودش به‌جا مى‌نشیند و دیگر جملات را به عدم مى‌فرستد. ولى گاهگاه، آنجا که نویسنده پشت‌پا به روش اصلى خود مى‌زند و در جملات خود شعر مى‌سراید، هیچ‌یک از جملات با دیگران بى‌ارتباط نیستند. حتى گفتگوها و مکالمات نیز در ضمن داستان گنجانیده شده است. مکالمات یک داستان در حقیقت لحظه توضیح و تفسیر آن است و اگر جاى بهتر به آنها داده شود مشخص خواهد شد که معناهایى وجود دارد… آقاى کامو این مکالمات را زنده مى‌کند، خلاصه مى‌کند و همه مشخصات برترى‌دهنده‌اى را که در چاپ براى اینگونه جملات مکالمه‌اى مى‌توان آورد کنار مى‌گذارد؛ به قسمى که جملات اظهار شده مشابه با دیگر جملات نمود مى‌کنند و فقط یک‌لحظه مى‌درخشند و بعد ناپدید مى‌شوند همچون تابش شعاع و مثل یک آهنگ و مثل یک بو. همچنین وقتى انسان شروع به خواندن کتاب مى‌کند هیچ خیال نمى‌کند که دارد داستان مى‌خواند. بلکه گمان مى‌کند یک خطبه باطمطراق و یکنواخت را با صداى تودماغى یک عرب دارد قرائت مى‌کند. ولى داستان کم‌کم در زیر نظر خواننده به خود شکل مى‌گیرد و ساختمان محکم و دقیقى را که داراست به رخ مى‌کشد. حتى یکى از جزییات داستان هم بیهوده ذکر نشده است، و حتى یکى از این جزییات نیست که در داستان بى‌استفاده مانده باشد و دنبالش گرفته نشده باشد. و وقتى انسان کتاب را مى‌بندد درک مى‌کند که به‌جز این طریق، به طریق دیگرى نمى‌شده است داستان را شروع کرد و نیز درک مى‌کند که نمى‌توانسته است پایانى غیر از اینکه دارد داشته باشد. در این دنیایى که به‌عنوان دنیاى بیهودگى به ما عرضه شده است، اصل علیت به دقت مورد توجه قرار گرفته و کوچکترین حوادث، سنگینى خود را دارند. هیچ اتفاقى در داستان نمى‌شود یافت که قهرمان را، اول به طرف جنایت و بعد هم به طرف اعدام رهبرى و راهنمایى نکند.

«بیگانه» یک اثر کلاسیک است. یک اثر منظم و آراسته است. اثرى است که در موضوع بیهودگى و پوچى و نیز به‌ضد آن ساخته شده است. آیا همه آنچه را که نویسنده از ساختن چنین داستانى مى‌خواسته همین‌ها بوده است؟ من نمى‌دانم. و این عقیده خواننده‌اى است مثل من که ابراز مى‌دارم.

اما این اثر خشک و خالص که در زیر ظاهرى درهم ریخته و نامنظم مخفى شده است، این اثرى که وقتى کلید فهمش را در  دست داشته باشیم این‌قدر کم پوشیده مى‌ماند، این اثر را چه‌طور باید طبقه‌بندى کرد؟ من نمى‌توانم آن را یک حکایت بدانم. چون حکایت در همان زمانى که نقل مى‌شود و طبق آن، به‌وجود مى‌آید، نوشته مى‌شود. و در آن اصل علیت جانشین جریان تاریخى قضایا مى‌گردد. آقاى کامو آن را «داستان» نامیده است. با این همه داستانى است که در ظرف زمان مداومى اتفاق مى‌افتد و وظیفه‌اى دارد و حضور زمان در آن غیرقابل برگشت بودن زمان را نشان مى‌دهد. خالى از شک و تردید نیست اگر من چنین نامى را به این توالى لحظه‌هاى حاضر… مى‌دهم.
شاید هم این داستان هم‌چون «صادق» و یا «کاندید» (آثار ولتر) قصه‌هاى اخلاقى کوتاهى است با کنایه‌هایى انتقادکننده و تودار وبا کوچک ابدال‌هایى مسخره (مثل نگهبان، قاضى، بازپرس، دادستان و دیگران…) و به این طریق با وجود سهم اگزیستانسیالیست‌هاى آلمانى و داستان‌نویسان امریکایى در آن از لحاظ اساس کار این کتاب، داستانى شبیه به قصه «ولتر» باقى مى‌ماند.

            فوریه  1943

[1] , PP99-121  Situations. Jean. Paul Sartre:

[2] . افسانه سیزیف، صفحه 16.

[3] . همان کتاب، صفحه 18.

[4] . همان کتاب، صفحه 74.

[5] . همان کتاب، صفحه 29.

[6] . همان کتاب، صفحه 88.

[7] . صفحه 102، «افسانه سیزیف».

[8] . صفحه 102 «افسانه سیزیف».

توضیحات تکمیلی

وزن 250 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

, ,

SKU

940384

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-004-6

قطع

تعداد صفحه

152

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

250

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بیگانه – چشم و چراغ 25”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This