امان نامه ی شب

امتیاز 3.00 از 5 امتیاز 2 مشتری
(دیدگاه کاربر 2)

12,000تومان

علی اردلانی

راه بی بازگشت و سفر بی خطر، امان گرفتید به نام شب در پناه شب. والسلام

توضیحات

در آغاز کتاب امان نامه‌ی شب می‌خوانیم :

داستان‎ها

 اندوه اسماعیل «طلایی _  صورتی». 9

امان‎نامه‎ی شب.. 31

قُلی و حریری از گلابتون (یک کهن الگوی عاشقانه) 65

هویج. 81

این قطره‎ها که می‎‎‎بَرَدَم… 99

هوری لار (هه‎وری لار)‌‌ 107

رستاخیز. 117


 اندوه اسماعیل «طلایی–  صورتی»

آقااسماعیل وسط کویر اسباب‌بازی‌فروشی باز کرد.

شاید دیوانه شده بود، شاید مجنونی مادرزاد بود، شاید از سر بیکاری و خوش‌خوشان این چنین کاری کرده بود. یا شاید انتخاب دیگری نداشت.

دقیقاً وسط بیابان، در جایی‌که شاید تا صدها کیلومتر هیچ تنابنده‎ای یافت نمی‎شد چه برسد به یک بچه. با یک افتتاحیه‎ی جمع‌وجور اسباب‌بازی‌فروشی شروع به کار کرد. خودش بود و تعدادی مار و مارمولک که آن‎ها هم بعد از چند دقیقه تماشا، گیج و مات‌ومبهوت زیر شن‌ها خودشان را گم‌وگور کردند. همه‌چیز در آن بیغوله پیدا می‎‎‎شد، چرخ‌وفلک‎های کوچک، خرس‎های نارنجی و بنفش، سوت‌سوتک‎های ریز و درشت، آدمک‌های چوبی، میمون‎های رقاص، تبلک‎های صورتی، پرنده‌هایی که بال‌های‎شان تکان می‎‎‎‎‎خورد و ادای پرواز در می‎‎‎‎‎آوردند و اسماعیل که شادتر از تمام آن‎ها در گوشه‎ای نشسته بود، با لبی خندان و خیالی راحت. او صاحب زیبایی در برابر سکوت بود. این رنگ‎ها و این اشیاء و آن چهاردیواری شده بود دل و دنیای یک آدم شصت هفتاد ساله.

صبح زود از خواب بیدار می‎‎‎‎‎شد، شاد و شنگول از چاهِ چند ده متری‎اش آب را بالا می‎‎‎‎‎کشید، سطل‎ها را پر می‎‎‎‎‎کرد، روی شن‎ها آب می‎‎‎‎‎پاشید و درگاهِ کوچک مغازه را آب‌وجارو می‎‎‎‎‎کرد.

هرگز چنین اتفاقی به خواب هیچ بیابان‌گردی هم نمی‎آمد که در دشتی بی‌حاصل این‌گونه تصویری به پا خیزد. “اسباب‌بازی‌فروشی”.

یک روز با وانتی بزرگ و قراضه وارد بیابان شد، معلوم هم نبود که آن آهن‌پاره را چطور توانسته تا میان صحرا هدایت کند. مقصد اسماعیل را خرابیِ ابوقراضه‎اش مشخص کرد. ارض موعود همان‌جایی شد که لکنته‎ی پرسروصدای او از هجوم شن‎های کویری آرام گرفت. یک تانکر بزرگِ آب را با چهارچرخ به ادامه‎ی وانت وصل کرده بود. بر پشت وانت کوهی از کیسه‎های سیمان و الوارهای بزرگ و خرت‌وپرت‎های عجیب‌غریب و کارتن‎های رنگی به چشم می‎‎‎‎‎آمد. عقلش خوب کار می‎‎‎‎کرد، آب آورده بود تا زمانی که چاه را راه می‎‎‎‎‎اندازد از تشنگی نمیرد. کم کاری نیست که بخواهی در دل کویر به آب برسی، ماه‎ها کار لازم است، عذاب و درد لازم است.

از رفتار و حرکاتش می‎‎‎‎‎شد تشخیص داد که روش چاه‌کندن را از بومی‎ها یاد گرفته. در همان لحظه‎ی ورود شروع کرد به وارسی اطراف، دستی به زمین کشید و چند بار با پاشنه‎ی پا بر زمین کوبید، خاک آن‌جا سفت‎تر از جاهای دیگر بود. دورتادور آن منطقه را می‎‎‎‎‎رفت و می‎‎‎‎‎آمد. چند بار این کار را تکرار کرد. بوته‎های خار را می‎‎‎‎‎کَند و ریشه‎ها را تماشا می‎‎‎‎کرد. جای خوبی ماشینش خراب شده بود، هم زمین سفت بود و هم ریشه‎ی خارها مرطوب. کلنگی از پشت ماشین بیرون کشید و نقطه‎ای را مشخص کرد. میانه‎ی کلنگ را در دست گرفت و زانو زد. دایره‎ای به مرکز زانوهاش با نوک کلنگ به دور خودش کشید. جای چاه که مشخص شد انگار که کمی خیالش راحت شده باشد، کلنگ را همان‌جا رها کرد و به‌سمت ماشین رفت. کیسه‎ای نان در دست گرفت و شروع به خوردن کرد. اطراف را با کنجکاوی تماشا می‎‎‎‎کرد. ابتدا و منتهای چشمانش را کویر گرفته بود. خسته بود مثل همه‎ی مسافرانی که مقصد معلومی ندارند، مثل زائرانی که بر قدرتی نادیدنی اعتماد می‎‎‎‎‎کنند تا اول راه و سپس مأمنی را به آن‎ها نشان دهد. راهی طولانی پشت سر هر مسافر است و راهی طولانی‎تر پیش رویش که این دو هرگز یکی نیستند. سفر نه با راه آغاز می‎‎‎‎‎شود و نه در مقصد به پایان می‎‎‎‎‎رسد. راه، توهم سفر است و مقصد، جنونِ پایان.

قبل از طلوع آفتاب این صدای کلنگ اسماعیل و نفس‌هایش بود که کویر را بیدار کرد. به موقع شروع کرد، با خنکای زودگذر صبح. لباس‎های او کتیبه‎ی یادگاریِ عرق‌ریزانِ او بود تا دل کویر. شوره‎های پشتِ پیراهنِ تیره‎اش تا میان کمر رسیده بود، انگار که هزار چشمه‎ی نمکین از پشت گردن جوشیده و به انتها نرسیده، خشکیده باشد. کفش‌های بزرگ و زمختی خستگی پاهای او را در خود حبس می‎‎‎کرد. دستمالی روی سرش انداخته بود که آفتاب چهره‎اش را نبیند.

دستانِ گره شده بر آسمان می‎‎‎رفت و پایین می‎‎‎آمد، حفره عمیق‎تر و عمیق‎تر می‎‎‎شد و از دور انگار اسماعیل در زمین فرو می‎‎‎رفت.

شب می‎‎‎‎گذشت. روز می‎‎‎‎گذشت. باد می‎‎‎‎گذشت و اسماعیل در سکوتی آرام‎تر از کویر، هر روز و هر روز سطل‌های پر از شن را از چاه بالا می‎‎‎‎کشید و خالی می‎‎‎‎کرد.

چاه‌زدن آن‌هم بدون هیچ ابزار درست‌وحسابی حداقل به سه نفر نیاز دارد: کسی که چاه را بکند و دَلو را ازخاک پر کند. نفری هم در بالای چاه بایستد و با چرخاندن چرخ دلوی پر از خاک را از عمق چاه بیرون بکشد. یک دلوکش هم لازم است که بند دلو را از قلابِ طنابِ چرخ جدا کرده و خاک را دور‎تر از دهانه‎ی چاه خالی کند.

اما هیچ خبری از این آدم‌ها نبود، فقط اسماعیل بود که یکه‌وتنها کارها را انجام می‎‎‎‎داد. هر روز بیست بار یا شاید بیش‌تر چاه را بالاوپایین می‎‎‎‎رفت، کاری که حتا تماشاکردنش هم عذاب‌آور بود. هرچه چاه عمیق‎تر شود، بخار چاه هم بیش‌تر می‎‎‎‎شود، دَمی که از نبود هوا آدم را از پا در می‎‎‎‎‎آورد. اسماعیل بعد از هر بار بالاآمدن و خالی‌کردن دلو رنگ به چهره نداشت. خاک بر گلویش چنگ می‎‎‎‎‎انداخت و نفسش تنگ می‎‎‎‎‎شد. دانه‎های شن تقاص تنهایی‎شان را از اسماعیل می‎‎‎‎‎گرفتند، هر بار که بالا می‎‎‎‎‎آمد، انگار تکه‎ای کویر از چاه بیرون آمده.

گاهی از کار دست کشیده، رفته گوشه‎ای نشسته. زن آمده با چای در سینی و لبخند. اسماعیل تکیه زده، به او نگاه کرده بی‌هیچ حرفی و لبخند. زن گفته، حرف‌هایش جمله‌جمله در اتاقی آبی‌رنگ، به پرواز در آمده. اسماعیل شنیده و سری تکان داده و لبخند. شب آمده، رسیده، وقت خاموشی ِسخن و انتهای تابستان بوده. کلاله‎ی شرم آب‌تنی کرده در جوشش عطش، در تاریکی، در آبی‎های ناپیدا و لبخند. پاییز که رفته، زمستان و بهار هم. زن غنچه‎اش شکفته و دانه‎ای سر برآورده. اسماعیل خندیده و زن با صورتی سرخ سلام کرده. باغچه گل داده و اتاق آبی پر صدا. دوستان آمده‌اند و باغ‎های کوچک آورده، گلستانِ کامل. حسرت‎ها دور، غم‎ها دور. اسماعیل به خورشید از پسِ پنجره‎ی چوبی نگاه کرده. تا چشم کار می‎‎‎‎‎کرده صحراست، تا چشم می‎‎‎‎‎تراود نور صحراست. اسماعیل به خواب رفته. مادر بر صورتش دست کشیده و پدر خرسند تا که شاخه‎ی شمشاد سلامت قد برآورده. قناد صدا کرده تا شیرینی به کام خلق ریخته. بچگانِ سرخوش به راه مکتب رفته و اسماعیل هم. بازی و سنگ و کوچه‎ها سر برآورده تا آن سوی خیابان. و کودکی و لبخند. تا چشم کارمی کند صحراست، تا چشم می‎‎‎‎‎تراود نور صحراست.

سیگار بین انگشتانش خاموش شده بود. با هراس از خواب پرید و دوباره مشغول کار شد.

در تنهایی یا در خلوت چیزهایی در ذهن می‎‎‎‎‎چرخد که هر موجودی را وادار به حرف‌زدن می‎‎‎‎‎کند، چیزی شبیه زمزمه‌کردن با صدایی خفیف یا گاهی بلند. می‎‎‎‎‎شنیدم گاهی چوپانان یا بومی‎ها اگر از کویر می‎‎‎‎‎گذشتند با خودشان نجواکنان آوازی می‎‎‎‎‎خواندند یا با شترهاشان حرف می‎‎‎‎‎زدند. حرف‌زدن، آدمیزاد را آرام می‎‎‎‎‎کند؛ اما اسماعیل حرف نمی‎زد، شاید لال بود یا حرف‌زدن نمی‌دانست. هیچ صدایی از او در نمی‎آمد جز صدای نفس‌نفس‌زدنش.

شن‎ها حرکت می‎‎‎‎کردند و سرعت کار بسیار کند بود، شاید به زحمت روزی نیم متر می‎‎‎‎‎کند. خاک را خیس می‎‎‎‎‎کرد و با ملات ساخته‌شده دیوار چاه را کمی محکم می‎‎‎‎کرد. بی‌شک این‌را هم از بومی‎ها یاد گرفته بود؛ چون آن‎ها می‎‎‎‎دانستند در زمین‌های نرم کویری به دلیل حرکت شن‌ها کندن چاه محال است. کارش به آرامی پیش می‎‎‎‎‎رفت؛ اما ادامه می‎‎‎‎داد. امید از اسماعیل یک قهرمان چاه‌کنی ساخته بود. نمی‎توانستم بفهمم قبل از این کارش چه بوده و چه می‎‎‎‎‎کرده؛ اما او فرد محترمی بود. سعی می‎‎‎‎کرد به همه‌چیز احترام بگذارد، به کویر، به باد، به آسمان، به زمین. برای همه‌چیز برنامه‌ریزی کرده بود، معلوم بود باسواد است. تمام این‎ها فقط به عشق زیبا‎ترین کودک جهان که قرار بود بیاید و این اندوهِ جنون‌آمیز را از جان و دل اسماعیل بشورد.

 

توضیحات تکمیلی

وزن 250 g
ابعاد 21 x 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99188

نوبت چاپ

شابک

978-600-046-396-0

قطع

تعداد صفحه

128

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

2 دیدگاه برای امان نامه ی شب

  1. نمره 1 از 5

    صباا

    سلام،کتابهای انتشارات نگاه در باغ کتاب هم قرار دارد؟

    • راهنمای کتاب

      سلام صبا جان
      بله

  2. نمره 5 از 5

    محسن

    بسیار عالی بود.نویسنده قلم بسیار قوی و جالبی دارد.سبک و سیاقی کع در نویسندگان جوان امروز خیلی کم مشاهده می شود.منتظر کارهای بعدی علی اردلانی می مانم

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This